خورشيد بهارانه ايران
شاعران ايراني و بهار - شنبه 3 فروردین 1387 [2008.03.22]
بهار، مضمون ابدي شعر ايران است. با بهار است که زندگي مي آغازد و مرگ مي رود. بهار نماد رهائي وزيبائي است وزمستان نشانه مرگ و استبداد.
شاعران ايراني که نام آوراني از آنها در بهار نو در جهان ديگرند، برخي آواره از وطنند و کساني شان در ميهن در تاب و تبند، بهاريه هاي خود را پيشکش خوانندگان "روز" مي کنند.
عکس هاي زيباي احمد باطبي همراه اين اشعار بهار ايران را به خانه ايرانيان مي برد که در سراسر جهان پراکنده اند وبه نام ايران و بهار گرد مي آيند بر سفر ماهي و سيب و سمبل.

مي خواستم
سيمين بهبهاني
مي خواستم به پاي تو تقديم جان کنم
بختم چنين نخواست که کاري چنان کنم
چون ساغر بلور شکستم به خاره سنگ
تا در تو از اسف اثري امتحان کنم
گفتي که حيف! گفتمت آري، ولي هنوز
دارم غنيمتي که تو را شادمان کنم
بر خرده هام گر نگري هر شکسته را
در پرتو نگاه تو رنگين کمان کنم
جز ساعد شکسته چه مي آيدم به کار
تا با نواي عشق، ني از استخوان کنم!
دير آمدي، اگر چه بهارم ز شاخه ريخت
شادا خزان که ميوه تو را ازمغان کنم
مي خواهمت، که خواستني تر ز هر کسي
کو واژه اي که ساده تر از اين بيان کنم؟
تنها نه من که يار دگر نيز خواهدت
مي باش از آن او که تحمل توان کنم
تلخ است دوست داشتن و واگذاشتن
زان تلخ تر که رنجه دل ديگران کنم
با آن که نغمه خوان توام، اي بلند سبز
بگذار در درخت دگر آشيان کنم
مرداد 1386

آيه هاي عشق
شهلا بهاردوست
تو را از خوابها، آرزوها چيده ام
ميان ِ قصّه ها، سرودها نشانده ام
با خوشه هاي آويزان در تاکها رقصيده ام
تو را قطره قطره تا سحر نوشيده ام
تو را با نفسها، روي ِ تارِ ساز ريخته ام
بي هراس لابلاي آغوش پيچانده ام
با بال بادها تمامِ روز وزيده ام
تو را شب روي ِ موجها کشانده ام
تو را از لالايي هاي نمناک بريده ام
از شُرشُرِ آبها در پرسه هاي ِ کنار رود دزديده ام
با ابرهاي جامانده، با بوي ِ باران، پيراهني پوشيده ام
تو را بَر تن ِ خيس، داغ تابانده ام
تو را از فصلهاي ِ بي نامِ تنهايي ربوده ام
ميان ِ لحظه ها به عطرها آغشته ام
با تپشهاي فروردين، دانه بر تاريخ رويانده ام
تو را چون سين ِ هفت سين کنارِ آيين نوروز آورده ام
تو را با آيه هاي ِ عشق در بهاران نوشته ام
جسورانه روي خطوطِ کهنه قانون خط کشيده ام
با صداي جيک جيک، لابلاي ِ هر نسيم پريده ام
تو را روي ِ گلبرگهاي ِ ياس بوييده ام
تو را براي ِ آهنگِ آبها، براي ِ ترانه هاي ِ جفت جفت
رقص واره ناميده ام
با تو کنار ِ خوشبوها، بالاي ِ فوّاره ها، روي ِ چرخِ پرستو ها
چرخيده ام
تو را از خوابها، آرزوها چيده ام
حالا با شوق پروانه ها بخوان!
بخوان!
آيه هاي عشق را با من بخوان!

نوروزانه
اسماعيل خوئي
کام همگان باد روا، کام شما نه!
ايام همه خرم و ايام شما نه!
زان گونه عبوس ايد که گويي مي ي نوروز
در جام همه ريزد و در جام شما نه!
وآنگونه شب اندوده، که، با صبح بهاري،
شام همگان مي گذرد، شام شما نه!
و انگار که خورشيد بهارانه ي ايران
بر بام همه تابد و بر بام شما نه!
اي مرگ پرستان! بپژوهيدم و ديدم
هر دين به خدا ره برد، اسلام شما نه!
قهقاه بهاران به سوي خلق، به شا باش،
پيغام خدا آرد و پيغام شما نه!
اي جز دگر آزاري ي انعام شمايان
مايان همه را عيدي و انعام شما نه!
از عشق و جمال ايد چنان دور که گويي
مام همگان زن بود و مام شما نه!
و آن سان چغر آمد دل تان کز تف دانش
خام همگان پخته شود، خام شما نه!
وين زلزله کز علم در ارکان خرافه ست
خواب همه آشوبد و آرام شما نه!
وين صاعقه در پرده ي اوهام جهاني
زد آتش و در پرده ي اوهام شما نه!
و آنگه، ز دواي خرد و عاطفه، درمان
سرسام جهان دارد و سرسام شما نه!
سنجيدم و ديدم که نشاني ز تکامل
احکام نرون دارد و احکام شما نه!
وندر حق فرهنگ هنرپرور ايران
اکرام عمر ديدم و اکرام شما نه!
وين قافله ي پيشرو دانش و فرهنگ
از گام همه برخورد، از گام شما نه!
اي معني ي "آمال"، شما را، نه جز "آلام"،
کام همگان باد روا، کام شما نه!
وي دين شما دين "الم": زان که، به تصريح،
جز "ميم" پسايند "الف لام" شما نه!
وي جز الم، البته الم تا دگران راست،
سر چشمه ي انگيزش و الهام شما نه!
شادي گهر ماست، که ما جان بهاريم،
اي "ملت گريه" به جز انعام شما نه!
ما، همچو گل، از خنده ي خود سر به در آريم:
بر کام خدا، نز قبل کام شما، نه!
وين گونه، در اين عيد، رمان آهوي اميد
رام همه ي ماست، ولي رام شما نه!
اي عام شما، در بدي و دد صفتي، خاص؛
وي خاص شما نيک تر از عام شما نه!
پوشيد عبا، زيرا پوشاک بشر را
اندام همه زيبد و اندام شما نه!
اي مردم ما را به جز انديشه و دانش
بيرون شدي از مهلکه ي دام شما نه!
بس مدرسه، هر سوي، به سرتاسر ايران
وا باد، ولي مکتب اوهام شما نه!
بادا که، به بازار جهان، دکه ي هر دين
واماند و دکانک اصنام شما نه!
اي تا، به سياست، کسي اعدام نگردد،
تدبير سياسي به جز اعدام شما نه!
گر بخشش خصمان خدا خواهم از خلق،
نام همه شان مي برم و نام شما نه!
يعني که سرانجام همه خلقان نيکو
خواهم، به سرانجام، و سرانجام شما نه!
اي، از پس خون دل ما، نوشي جز مرگ
از بهر دل خون دل آشام شما نه!
بادا که- به ناميزد- فرداي رهايي
فرجام همه باشد و فرجام شما نه!

حلاوت بهار
ويدا فرهودي
چگونه ميشود زبان، به هر بهانهاي گشود
سپيده را به رسم شب، مگر که ميتوان سرود؟
من آن هميشه عاشقم، که نقش عشق ميکشم
به هر کرشمهي قلم، اگر چه ساکت و خمود
خمودم از مرور ِ غم، دروغ، فتنه و ستم
که ماهرانه شور را، ز نسل تشنهمان ربود
و هرزه بذر کينه را به ناي ناي سينهها
فشاند و موريانه وش، ز هَم دريد تار و پود
چگونه گويم از بهار، در اين خزان ِ پايدار
که رنگ گل پريده و پرنده در قفس غنود
اگر پيام فروَدين شکفتن است بر زمين
چه رفته بر جوانهها که رنگشان شده کبود
مگر که تازيانهاي به دست دارد اين نسيم
که زخمياند غنچهها و خستهاند چنگ و عود
بهار ميرسد که باز به اين بهانهي نجيب
به رغم غربت مهيب، بخوانمت به صد درود
کلام مان رها شود ز حبس سرد نيک و بد
" نبايدي" نباشدت به گاه ِ گفتن و شنود
رها به سان ابرها که هر کجا روند تا
رسد سلام آسمان به گوش ماهيان ِ رود
بهار ميرسد ولي به گستراي فاصله
نشست گـَرد خاطره و خنده از لبان زدود
تو در غبار ماندي و منم رها ولي غريب
سکوت بي قرار تو، به غلظت غمم فزود
ببين در استخوان شعر، رسوخ کرده زهر ِاو
حلاوت بهار هم، دواي تلخي اش نبود
ببخش اگر کلام را به اشک شور شسته ام
که ياد غنچه بغض را به قلب دفترم گشود

شش رباعي
زيبا کرباسي
عشقي است به عمر روزگاران ما را
با عطر شکوفاي بهاران ما را
از زخم زبان دشمنان باکم نيست
تا هست دواي مهر ياران ما را
هر چند از آن ما نباشد اين باغ
دارد به رخ از بهار ما نيز سراغ
با اين همه بوي گل حرامم بادا
تا لاله به ميهنم به دل دارد داغ
با مستي چشمان خمارم چه کني؟
با جان جوان تر از بهارم چه کني؟
اي کرده به گوش پنبه کين و حسد
با چه چه شعر ماندگارم چه کني؟
آتش نيم از فروتني چون خاکم
در جرگه عشق، عاشقي بي باکم
زيباييم از سرشت من مي رويد
زيرا که چو خاک، مادر خود پاکم
آميزه اي از رنگ و صدا شد هستي
زين روست که هستي است پر از سرمستي
بر سرو بلند بلبلي مي خواند
اي زاغ به راه و باغ تا کي پستي
با آنکه خدا داند اين حرف من است
جان دل من نهفته در اين سخن است
مي گويم عشق و بينم آن مرد هنوز
با خنده به خويش گويد اين حرف زن است

دو شعر تازه
شمس لنگردودي
(1)
به حرف تو رسيده ام اي راهب
به حروف واژگونه نام تو
باقي حرف ها را براي چه اختراع کرده اند
ترکيب شان
غير از دروغي براي ادامه زندگي نيست
به حرف تو رسيده ام اي بهار
حاصل بوسه هاي تو اکنون منم
شعري
که از شکوفه هاي تو سنگين است
و سر به سجده بر آب فرود آورده
دعا مي خواند.( 25اسفند86)
**
(2)
حروفم را مي شمري:
... ...
حرفي در ميان نيست
من بي حروف
از تو سخن مي گويم
بي حساب و کتاب
بي سرانگشتي براي شمردن و
آب دهاني که قورت مي دهم از شگفتي
تو اينجايي و حرفي ديگر در ميان نيست
اي نتيجه زندگي
بهار
از هر کجا که صلاح بداند مي آيد
حتي
از جيب رب دشامبر زمستان سيصد و
هشتاد و شش.

پنچ شعر کوتاه
شيدا محمدي
(1)
به لي لا
از فردا که مي گويي
بهانه مي گيرم
بهانه راه دور و کيف و کفش و خانه.
سرت را بر مي گرداني
طوفاني مي شود ديروز
من ميان هياهو گم مي شوم.
(2)
آرزوهايمان را آورده ايم
هر کدام سر ميزي
به شرط چاقو.
(3)
آينه دروغ مي گفت
من تکرار تو بودم
پلک که مي زدم
هر روز
ترني از ميان ما رد مي شد.
(4)
مهمانها را شمردم
همه آمده بودند
حتي کفشهاي تو.
(5)
ادا در مي آورد
اداي سينه هاي تو را وقت شير دادن
بي آنکه پلک بزند
يا اندکي
براي دلخوشي ما بخندد
عروسک پارچه اي !

بهار زرد
کيومرث منشي زاده
بر من بهار پرطراوت باغ خيال او
آغوش سبز خود
به تمنا گشوده است
طاووس خواب ديده گنگ نگاه من
در سبزه زار شسته ي چشمان سبز او
با بال هاي بسته ي خود
پرسه مي زند
در آبشار نقره اي گيسوان او
سرپنجه را سراسر شب
مي برم فرو
وقتي که صبح پيچک آن بازوان گرم
بر گرد ساقه ي تن من حلقه مي زند
در من
غم گذشتن ايام مي دود
ترس عروب زعفراني پاييز زودرس
- چون کوليان خانه به دوش ترانه خوان-
در سبزه هاي زرد دلم
خيمه مي زند
مي ترسم از بهار
مي ترسم از خزان
مي ترسم از بهار
مي ترسم از خزان

دو غزل بهاري
حسين منزوي
)1(
عيد گلت خجسته، گل بي خزان من!
ياس سپيد واشده دربازوان من!
بادبهاري كزسرزلف تو مي وزد
باگل نوشته نام تورا، برخزان من
ناشكري است جزتو مهرتوازخدا
چيزدگربخواهم اگر، مهربان من
باشادي تو شادم وباغصه ات غمگين
آري همه به جان تو بسته است جان من
هنگامه مي كند سخنم درحديث عشق
واكرده تاكليد تو، قفل زبان من
بگشاي سينه تاكه درآئينه گل كنند
باهم اميد تازه وبخت جوان من
دستي كه مي نوشت براوراق سرنوشت
پيوست داستان تو با داستان من
گل مي كند به شوق تو شعرم دراين بهار
اي مايه شگفتي واژگان من
اما، مرانمي رسد ازراه عيدگل
تابوسه ي تو گل نكند بردهان من
(2)
من از خزان به بهارازعطش به آب رسيدم
من از سياه ترين شب به آفتاب رسيدم
هم از فريب رهيده ام هم از سراب گذشتم
كه از خماربه دريايي از شراب رسيدم
به جانب تو زدم نقبي ازدرون سياهي
به جلوه ي تو، به خورشيد بي نقاب رسيدم
اگر نشيب رها كردم وفراز گزيدم
به ياري تو بدين حسن انتخاب رسيدم
شبي كه با تو هم آغوش از انجماد گذشتم
به شب، به تاب، به آتش، به التهاب رسيده ام
چگونه است و كجا؟ديگرازبهشت نپرسم
كه درتو، درتو به زيباترين جواب رسيدم
كتاب عمرورق خورد باردگروباتو
به عاشقانه ترين فصل اين كتاب رسيدم
چرابه ناب ترين شعرخودسپاس نگويم تورا؟
كه درتوبه معناي عشق ناب رسيدم

براي بهار
شاداب وجدي
پلي به سوي تو خواهم زد
از کرانه ي ابر
پلي به سوي تو خواهم زد
از فراز نسيم
به کوچ چلچله ها خواهم پيوست
و از ترانه ي باران سؤال خواهم کرد
بهار رفته کجاست؟
ببين که باغ چه محزون
ببين که دشت چه سبز
ببين که چشم به راه تو
چشم پنجره هاست.
چه سالها که گذشت
نيامدي اما
صداي گردش آرام و مهربان زمين
هميشه مي گويد
که باز..... مي آيي
به زير رقص قدم هات
فرش گل در دشت
رداي سبزت بر دوش.
و پا به پاي تو من
به کوره راه قدمهاي پرتلاش صلابت
به کوچه باغ غني از فروتني و نجابت
به تک گلي که برآورده سر ز صخره به محنت
پيام خواهم داد
که آسمان و زمين
پرشکوه خواهد شد
و اين هواي کدر از سکوت خواب آلود
زلال آبي بيدار.
زمانه مي شکفد
زمين ترانه ي آزادگي و پاکي را
دوباره مي خواند
و قلب پرتپش آفتاب
به شهر خفته
گلبرگ روشنايي را
نثار خواهد کرد
زمين ترانه ي آزادگي و پاکي را
دوباره مي خواند
بهار مي آيد.
