Rooz

چاپ دوم♦ چهار فصل

پرستو سپهری - شنبه 3 فروردین 1387 [2008.03.22]

‏‏"علي اشرف درويشيان" از آن دست نويسندگاني است که آثارش شامل حال چند نسل از خوانندگان فارسي زبان شده ‏است. جواني "درويشيان" متعلق به نسل نويسندگان متعهدي است که همواره اوج آمالشان را در جامعه جست وجو مي ‏کنند و او همچنان از اين منظر به جهان مي نگرد. وقتي که به دوردست ها خيره مي شود و مي گويد؛ از طلوع آفتاب ‏بدم مي آيد. مگر آنکه در قله کوهي باشم و مطمئن از اينکه برآمدن آفتاب آغاز کاري جانفرسا، برايم نيست. هميشه به ‏ويژه در کودکي طلوع آفتاب برايم آغاز رنج و عذاب کار بوده است.....‏

alisashrafdarvishian675b.jpg

علي اشرف درويشيان
‎معلم سالهاي دور در گيلانغرب‎

‏"علي اشرف درويشيان" از آن دست نويسندگاني است که آثارش شامل حال چند نسل از خوانندگان فارسي زبان شده ‏است. نشر چشمه هم در سالي که گذشت مجموعه داستان هاي او را در کتابچه هاي کوچکي دوباره منتشر کرد. ‏

درست يادم است نخستين روزي که براي ديدار با درويشيان به نشر چشمه رفتم، در حال امضا کردن کتاب هايش براي ‏پسر نوجواني بود که در اوج ادب و احترام با چشم هايش رد قلم درويشيان را روي صفحه کاغذ دنبال مي کرد.جواني ‏‏"درويشيان" متعلق به نسل نويسندگان متعهدي است که همواره اوج آمالشان را در جامعه جست وجو مي کنند و او ‏همچنان از اين منظر به جهان مي نگرد. وقتي که به دوردست ها خيره مي شود و مي گويد؛ از طلوع آفتاب بدم مي آيد. ‏مگر آنکه در قله کوهي باشم و مطمئن از اينکه برآمدن آفتاب آغاز کاري جانفرسا، برايم نيست. هميشه به ويژه در ‏کودکي طلوع آفتاب برايم آغاز رنج و عذاب کار بوده است. اما تا بخواهي زمستان و هواي ابري و برف را دوست ‏دارم. دلم مي خواهد صبح که از خواب بيدار مي شوم، سه متر برف باريده باشد چنانکه نتوان در خانه را باز کرد. سي ‏سال پيش در زندان و در سلول، زمستان ها وقتي از نگهبان ها مي شنيدم که بيرون برف زيادي باريده و بازجوها نيامده ‏اند، خوشحال مي شدم. در گوشه سلول کپ مي کردم. پتوي سربازي را به خود مي پيچيدم و به صداي آرام قلبم که پس ‏از شب ها و روزها بازجويي و شکنجه، آرام مي زد، گوش مي دادم و در يادهاي گذشته ام فرو مي رفتم. برف سه ‏متري باعث مي شود کساني که براي دستگيري ات مي آمدند، ماشينشان در برف گير کند. همه جا ساکت، همه جا ‏تعطيل. بازجويي و شکنجه تعطيل. حتي صداي شوم کلاغ ها بريده است. چنان سکوتي که صداي چکيدن اشکهايت را ‏روي پتو مي شنوي. دلم مي خواهد سراسر جهان را برف بگيرد.با درويشيان در آخرين روزهاي زمستان سال پيش به ‏گپ و گفتي نشسته ايم که در پي مي آيد. ‏

‏<‏strong‏>شروع آشنايي شما با ادبيات از کجا بود؟<‏‎/strong‏>‏
زندگي من با کار آغاز شد. از 5سالگي کار مي کردم و پدرم مرا با خودش به دکان آهنگري مي برد و اعتقاد داشت که ‏فقط درس تنها نيست که به کار انسان مي آيد بلکه بايد کار هم ياد گرفت. به همين دليل مي شود گفت که من با کار ‏بزرگ شدم. پدرم به کتاب هم علاقه داشت. کوره سوادي داشت و کتاب هايي مثل شاهنامه کردي را مي خواند. تقريباً ‏مي شود گفت که خانواده ما به کتاب خواندن پاي کرسي در شب هاي زمستان علاقه داشتند و مادربزرگم با افسانه هاي ‏کردي کرمانشاهي آشنا بود و دوران کودکي من با اين افسانه ها گذشت. اين افسانه ها را بعدها با عنوان "افسانه ها و ‏متل هاي کردي" جمع آوري کردم. البته خودش ارزش آنها را مي دانست و مي گفت که حيف است اين افسانه ها از ياد ‏برود. پيش از مرگش افسانه ها را ضبط، جمع آوري و منتشر کردم. علاوه بر اين تمام اعضاي خانواده من کارگر بودند ‏و همه اينها محيط جالبي براي من بود. بعد هم معلم شدم و به روستاهاي کردنشين گيلانغرب رفتم و باز هم حضور در ‏آن محيط براي من آموزنده بود و ديدگاه مرا شکل داد. در 28 مرداد سال 1332 من 12، 13ساله بودم.چون دايي هايم ‏در شرکت نفت بودند اغلب روزنامه ها را به خانه مي آوردند و من هم آنها را مطالعه مي کردم. به عنوان مثال ‏‏"چلنگر" يکي از روزنامه هاي مورد علاقه من بود. از سوي ديگر معلم شدن من، باعث شد که فرصت داشته باشم تا ‏کتاب هاي بيشتري بخوانم و ارتباط بيشتري با خانواده هاي کردنشين داشته باشم. اما تا زماني که داستان هاي "صمد ‏بهرنگي" منتشر شد، هنوز نوشتن را جدي نمي گرفتم و هيچ وقت فکر نمي کردم يک روزي من هم نويسنده بشوم. اين ‏اتفاق در اوايل دهه 40 افتاد. بعدها هم من در دانشگاه تهران و دانشسراي عالي به طور همزمان درس مي خواندم. در ‏دانشسراي عالي با "جلال آل احمد" و "اميرحسين آريانپور" آشنا شدم. "آل احمد" در اينکه من به طور جدي به ادبيات ‏داستاني فکر کنم، بسيار موثر بود. از سوي ديگر چون در دانشگاه تهران هم ادبيات فارسي مي خواندم و "سيمين ‏دانشور" به ما "زيبايي شناسي" و "تاريخ هنر خاور دور" را درس مي داد، در نتيجه پاي من به خانه اين دو باز شد و ‏گاهي مرا به خانه شان دعوت مي کردند. در سال 42 يا 43 در دانشسراي عالي اعتصاب کرديم و ما را اخراج کردند. ‏سال بعد، من دوباره در کنکور شرکت کردم و آمدم درسم را ادامه دادم. اما "جلال آل احمد" را خانه نشين کردند. ‏داستان هايم را که براي "آل احمد" مي خواندم، خوشش مي آمد و راهنمايي مي کرد اما حضور "اميرحسين آريانپور" ‏در دانشسراي عالي، به خصوص در دوره فوق ليسانس دانشکده علوم تربيتي، در تحول فکري ام خيلي موثر بود. من در ‏‏12، 13 سالگي توجهم به نيروهاي چپ جلب شده بود و به آنها حساسيت داشتم. برخورد با نويسندگاني که ديدگاهي نو ‏داشتند، مانند "به آذين" که از طريق "جعفر کوش آبادي" با وي آشنا شدم، گسترش پيدا کرد. از طرفي با "سياوش ‏کسرايي" و "ناصر رحماني نژاد" ارتباط داشتم و همه به رشد فکري من کمک کردند. بعدها با "محمدباقر مومني" آشنا ‏شدم که کرمانشاهي بود و او بود که نخستين مجموعه داستانم را با نام "از اين ولايت" خواند و خيلي تشويقم کرد و کتابم ‏را به انتشارات "صداي معاصر" داد که به تازگي کتاب هاي محمود دولت آبادي، باقر مومني، جعفر جاويدفر و ناصر ‏زرافشان را چاپ کرده و انتشار داده بود. ‏

‏<‏strong‏>در مورد آموزه هاي "آل احمد" و پويايي او در کشف استعدادهاي جوان بيشتر بگوييد؟<‏‎/strong‏>‏
در آن زمان چند تن از استادان بودند که نه تنها دانشجوها، بلکه افراد ديگر هم به طور آزاد سرکلاس هايشان حاضر مي ‏شدند. يکي از آنها «جلال آل احمد» بود. ما با «آل احمد» کلاس آيين نگارش داشتيم. به اين صورت که هر فردي سعي ‏مي کرد چيزي بنويسد و در کلاس بخواند. سپس راجع به آن بحث مي شد. اما مهمترين ويژگي «آل احمد» اين بود که به ‏انسان تحرک مي داد. آدم باشهامتي بود. من اين جريان ها را به صورت مفصل در رمان «سال هاي ابري» نوشته ام. ‏سر کلاس او و آريانپور از اينکه مطالعه نداشتيم، احساس شرمساري مي کرديم. چون بحث يک کتاب پيش مي آمد و ما ‏احساس وظيفه مي کرديم که آن کتاب را بخوانيم. از سوي ديگر به هر نحوي ما را وادار به نوشتن مي کرد. براي همه ‏برنامه داشت و شايد نخستين کسي بود که مرا تشويق کرد که افسانه ها و متل هاي کردي را جمع آوري کنم. دکتر ‏‏«آريانپور» هم همين طور. آنقدر اينها با عشق و علاقه کار مي کردند که سر کلاس، ما همه با شور و حرارت چيز مي ‏آموختيم. به خصوص کتاب هايي که معرفي مي کردند و بحث هايي که به راه مي انداختند. دکتر «غلامحسين صديقي» ‏هم از جمله استاداني بود که من به صورت آزاد سر کلاسش حاضر مي شدم و او در دوره دکتر «مصدق»، وزير کشور ‏بود و جامعه شناسي درس مي داد. کلاس هاي «سيمين دانشور» هم همين طور بود. ايشان در بخش باستان شناسي ‏تدريس مي کردند و با عنوان دانشجوهاي رشته ادبيات، مي توانستيم تعدادي از واحدهاي آنها را به صورت اختياري ‏انتخاب کنيم. در اين دوره بود که من «زيبايي شناسي» و «تاريخ هنر خاور دور» را با وي گرفتم. هنوز هم جزوه هايش ‏را نگه داشته ام و با هنرمندي ويژه يي تدريس مي کرد و علاوه بر درس خودش، بحث هاي مختلفي را درباره هنر و ‏ادبيات پيش مي کشيد. امتحان هم که مي گرفت اصلاً در پي تقلب گرفتن و اين حرف ها نبود. پشت ميزش مي نشست و ‏به کار خودش مي پرداخت. اين دوره خود به خود ما را وادار به مطالعه مي کرد. از طرف ديگر با دوستانم به ديدن ‏انواع فيلم ها، نمايش ها و نمايشگاه هاي هنرهاي تجسمي مي رفتيم. «آل احمد» معتقد بود که يک نويسنده بايد به هر ‏سوراخ سنبه يي سر بکشد تا براي نوشتن مسائل مختلف آمادگي داشته باشد. اما خارج از دانشگاه هم ما به ديدار افرادي ‏نظير «به آذين»، «سياوش کسرايي» و... مي رفتيم و پاي صحبت هايشان مي نشستيم و همه اينها در شکل گيري ما ‏موثر بودند. چون از سال 39 که من در کنکور دانشسراي عالي قبول شدم و به تهران آمدم، با همه اينها در ارتباط بودم ‏و در رشد من موثر بود. به ويژه اينکه برخوردي که با «صمد بهرنگي» داشتم مرا مصمم کرد که به ادبيات نگاه جدي ‏تري داشته باشم. ‏

‏<‏strong‏>با «صمد بهرنگي» چگونه آشنا شديد؟<‏‎/strong‏>‏
من «صمد» را در خانه «آل احمد» ديدم. وي براي کتابش که «آموزش الفباي فارسي به بچه هاي ترک زبان» بود به ‏تهران آمده بود و من دوبار بيشتر او را نديدم. پس از آن در سال 1348 در ارس غرق شد و بعد از آن بود که من ‏کوشيدم کارهايش را ادامه بدهم و با کار کودکان شروع کردم. 6 داستان براي کودکان نوشتم و الان بعد از 24 سال ‏مجوز 4تاي آنها را گرفته ام. در کنار آن ادبيات داستاني براي بزرگسالان را هم ادامه دادم که نخستين مجموعه آن «از ‏اين ولايت» بود که در سال 1352 منتشر شد و تقريباً دو، سه ماه بعد به چاپ دوم رسيد. تيراژها آن زمان ده هزار عدد ‏بود ولي هيچ وقت شمارگان آن را در شناسنامه کتاب نمي نوشتند تا حساسيتي ايجاد نشود. با انتشار چاپ دوم اين کتاب، ‏من دستگير شدم و به زندان افتادم در رابطه با «از اين ولايت» و بيانيه هايي که با چند نفر از بچه ها نوشته و پخش ‏کرده بوديم. ‏

‏<‏strong‏>کجا دستگير شديد؟<‏‎/strong‏>‏
بار اول در سال 1350، حين جمع آوري افسانه هاي کردي در روستاهاي کرمانشاه دستگير شدم. آنجا به ضبط صوت و ‏سر و وضع من مشکوک شدند و دستگيرم کردند و ساواک کرمانشاه از من بازجويي کرد. اما بعد از 6، 7 ماه که در ‏بدترين شرايط در کرمانشاه بودم، در نهايت مدرکي پيدا نکردند و من تبرئه شدم و به سرکارم هم برگشتم. اين بازداشتگاه ‏را در دوره هيتلر، آلماني ها در کرمانشاه ساخته بودند و خيلي کثيف و وحشتناک بود. اما بار دوم که بعد از سال 1352 ‏بود، به شش ماه زندان محکوم شدم و از کار معلمي هم منفصل شدم. بعد از آن هم در رابطه با تئاتر ايران که «ناصر ‏رحمان نژاد» را دستگير کردند، آخرين نفر من بودم که دستگير شدم و آنجا چون بار سوم بود که دستگير مي شدم و ‏سابقه هم داشتم به 11 سال زندان محکوم شدم. اين اتفاق در اواخر سال 1353 بود و مجموعه داستان «آبشوران» را با ‏اسم مستعار به ناشر داده بودم چون با نام خودم به اين کتاب مجوز نمي دادند. در ضمن کتاب هاي قبلي را هم خمير کرده ‏بودند. در نتيجه اين کتاب با اسم «لطيف تلخستاني» درآمد که «لطيف» اسم يکي از شخصيت هاي داستان «يک هلو، ‏هزار هلو» صمد بهرنگي است و «تلخستان» يکي از روستاهاي اطراف کرمانشاه است. چاپ اول «آبشوران» با اين نام ‏درآمد و از طرف شوراي کتاب کودک جايزه برد. من در زندان، اين خبر را در روزنامه کيهان خواندم که نوشته بود؛ ‏‏«داستان هاي آبشوران، از لطيف تلخستاني، داستان هاي لطيف و تلخي است.» من بعد از 5 سال زندان با انقلاب در ‏سال 1357 آزاد شدم. ‏

‏<‏strong‏>اشاره به دستگيري تئاترهاي آن زمان کرديد، مگر شما هم فعاليت هاي تئاتري داشتيد؟<‏strong‏>‏
گروه تئاتر ايران نمايش «چهره هاي سيمون ماشار» اثر برشت و «در اعماق» ماکسيم گورکي را کار مي کردند و من ‏بيشتر با «ناصر رحماني نژاد» رابطه داشتم. يکسري کتاب راجع به مسائل مارکسيستي از خارج مي آمد و «ناصر ‏رحماني نژاد» آنها را به من مي داد تا تکثير کنم و به کرمانشاه ببرم. آثار مارکس، انگلس، لنين و... را شامل مي شد. ‏کتاب هاي جيبي با خط بسيار ريز که با ذره بين بايد خوانده مي شد. من آنها را در کرمانشاه تکثير مي کردم و از طريق ‏پسردايي ام که آن زمان نوجوان بود، اين کتاب ها را به دست افراد مي رسانديم يا داخل خانه ها مي انداختيم. به همين ‏دليل کسي نمي دانست که اين کتاب ها از کجا آمده است که بعدها همان فردي که گروه «ناصر رحماني نژاد» را لو داد، ‏اسمي هم از من برد و من دستگير شدم. من با «ناصر» به دادگاه رفتم. او رديف اول بود و به 12 سال زندان محکوم شد ‏و من به عنوان متهم رديف دوم به 11 سال زندان محکوم شدم. البته الان هم با ناصر که در امريکا سکونت دارد، ‏دوست و در ارتباط هستم. اين را هم ناگفته نگذارم که تازه 3 ماه بود که ازدواج کرده بودم که من را دستگير کردند. اين ‏را هم در «سال هاي ابري» آورده ام که همسرم در مقابل ساواکي ها به من گفت؛ «محکم باش، مرد باش، هميشه ‏منتظرت مي مانم.» اينها خيلي در من تاثير داشت. ‏

‏<‏strong‏>خيلي دوست دارم بدانم که از منظر شما، ادبيات چگونه ساختار و معنايي دارد؟<‏‎/strong‏>‏
من ادبيات را جدا از جامعه و مردم نمي دانم و حتي جدا از ايدئولوژي نمي دانم منتها نه ايدئولوژي حاکم بر جامعه. ‏ادبيات به طور کلي مستقل است و بايد در خدمت مردم و جامعه خودش باشد. هنر براي هنر را قبول ندارم و يک چيز ‏بي خاصيتي مي دانم. اما از آنجا که معتقد به آزادي بيان و انديشه هستم، با سانسور کاملاً مخالفم. من حتي با سانسور ‏شدن آثار هنر براي هنر هم مخالفم. اما ادبيات در خدمت حکومت ها نبايد باشد، چون تجربه به ما نشان داده است که هر ‏گاه اين اتفاق مي افتد، هنر و ادبيات از مسير خودش خارج مي شود و سقوط مي کند. حتي مورد استقبال مردم هم قرار ‏نمي گيرد. اما خواهي نخواهي هر فردي يک ايدئولوژي خاص خودش را دارد که در آثار هنري اش هم اين ايدئولوژي ‏ها تاثير مي گذارد و هنرمند نمي تواند از اين امر فرار کند. ناگزير است. شما اگر آثار «مارکز» و ديگر هنرمنداني را ‏که نوبل برده اند نگاه کنيد متوجه مي شويد که اغلب متاثر از دوران کودکي و آن تفکر خاصي هستند که در طول زندگي ‏روي آنها تاثير گذاشته است اما اينکه در يک فضاي ايزوله و به دور از تحولات اجتماعي زندگي مي کنند را به هيچ ‏وجه قبول ندارم. به هرحال مي توان تاثير ايدئولوژي هاي خاص را در آثار هنرمندان مختلف ديد. اما هنرمند نبايد ‏خودش را به حکومت ها بفروشد. در طول تاريخ نشان داده شده که حکومت ها موقتي هستند و از بين مي روند. به اين ‏ترتيب کار نويسنده يي که ايدئولوژي يک حکومت را تبليغ مي کند هم همراه حکومت از بين مي رود. ‏

‏<‏strong‏>در داستان هاي اوليه شما، شناخت نويسنده از فرهنگ عامه از يک سو و از طرف ديگر نگاه ايدئولوگ ‏نويسنده ديده مي شود چرا اين سطح از ادبيات و اين لايه از جامعه را براي روايت انتخاب کرديد؟<‏‎/strong‏>‏
آشنايي با فرهنگ مردم به غناي داستان من کمک مي کند و به آن خون و پوست مي دهد. اگر من در گيلانغرب معلم ‏نبودم، اين ضرب المثل ها را نمي شناختم. معتقدم که يک نويسنده جوان بايد به آداب و رسوم و فرهنگ جامعه يي که در ‏آن زندگي مي کند مسلط باشد و به خاطر دلنشين کردن آثارش از اين شناخت استفاده کند. از طرف ديگر خواندن افسانه ‏ها و آداب و رسوم مردمي ديد وسيعي به نويسنده مي دهد. «مارکز» هم مي گويد؛ من از دو نفر تاثير گرفته ام. يکي ‏مادربزرگم که افسانه ها و آداب و رسوم خودمان را به من مي گفت و ديگري پدربزرگم که از جنگ هاي قديم براي من ‏تعريف مي کرد. تاثير فرهنگ و ادبيات عامه را در آثار بسياري از نويسندگان بزرگ جهان مي بينيم. در آثار شکسپير، ‏پوشکين، تولستوي، داستايوفسکي، صادق هدايت، جمالزاده و... از همين جا بود که من به فکر جمع آوري اين افسانه ها ‏افتادم. ابتدا افسانه ها و متل هاي کردي را جمع آوري کردم. بعد هم به گردآوري افسانه هاي پراکنده مناطق مختلف ‏پرداختم. ‏

‏<‏strong‏>سيستم کار شما در گردآوري اين افسانه ها چگونه بوده است؟<‏‎/strong‏>‏
من هيچ تيمي نداشتم و فقط با «رضا خندان مهابادي» کار کردم که از دوره يي که يکسري کتاب کودک و نوجوان ‏منتشر مي کردم، وي را مي شناختم. آن کتاب ها را تا 11 شماره درآوردم تا اينکه جلوي آنها را گرفتند. «رضا خندان ‏مهابادي» از جمله نوجواناني بود که در آن زمان براي من مطلب مي فرستاد. اين کار را از سال 1357 که از زندان ‏درآمدم، شروع کردم. براي اين کار علاوه بر سفر به مناطق مختلف ايران که مي شود گفت روستاهاي کل مناطق ‏ايران، روستاهاي سبزوار و خراسان و جنوب را گشتم، از منابع مکتوب موجود هم استفاده کردم. خيلي ها پيش از من ‏در اين زمينه زحمت کشيده بودند. به عنوان مثال «انجوي شيرازي» در اين زمينه کارهاي زيادي کرده است که قسمتي ‏از آن به صورت افسانه هاي فارسي منتشر شد، اما برنامه يي براي اين کار داشت که معلوم نشد چه شد. اما 5، 4 جلد ‏کتاب خوب درباره افسانه هاي ايراني دارد که تحت عنوان «قصه هاي ايراني» چاپ شده است. منتها ما به ويراستاري ‏و تفسير کارهاي قبل پرداختيم. اما در حدود 10، 12 جلد از افسانه هاي چاپ نشده داريم که افراد براي ما فرستاده اند، ‏يکي از آنها «محمدرضا آل ابراهيم» است که از استهبان شيراز براي ما کارهايي فرستاده که حدود 2000 صفحه است ‏و ما بسياري از افسانه هاي آن را در اين کتاب آورده ايم و مابقي را معرفي کرده ايم. الان جلد نوزدهم اين کتاب در حال ‏مجوز گرفتن است و مشغول انجام کارهاي جلد بيستم هستيم. اين رشته آنقدر زواياي ناشناخته دارد که کار ما در اين حد، ‏به عنوان مقدمه يي بر آن است. به جرات بگويم اين کاري که ما کرده ايم 10 درصد کل افسانه هاي ايران نيست. ‏روستاهايي بوده که من با پاي پياده رفته ام و افسانه هاي آن را جمع آوري کرده ام. به عنوان مثال افسانه هاي کردي ‏براي اولين بار در فرهنگ افسانه هاي ايران مي آيد و پيش از آن در ايران جمع آوري نشده بود. اما مناطق بسياري ‏است که هنوز دست نخورده است. وقتي که ما روستاهايي داريم که هنوز شناسنامه ندارند و با همان ابزار اوليه زندگي ‏مي کنند، پس هنوز فرهنگ، فولکلور و افسانه اينها دست نخورده است.‏

‏- برگرفته از سايت گيلانغرب امروز‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.