تقديم به فيدل؛ با عشق و نفرت
آرش بهمني - دوشنبه 20 اسفند 1386 [2008.03.10]

خداحافظي فيدل کاسترو از قدرت و انتقال قدرت از وي به برادرش، از مهم ترين رويدادهاي خبري سال 2008 / 1386 بود. خداحافظي چريک پير ـ که يادآور آرمان ها و آرزوهاي بسياري از جوانان دهه 40 و 50 است ـ با صندلي قدرت، ادامه داستاني بود که از چندي پيش آغاز شده بود: خداحافظي، کناره گيري و مرگ ديکتاتورها. کنار رفتن فيدل کاسترو را بايد نشانه به صدا درآمدن ناقوس مرگ براي مارکسيست هاي ارتدوکس دانست، آنان که در عصر امپراتوري اتحاد جماهير شوروي و با تکيه بر قدرت "ناظر کبير" به ترک تازي دردنيا مشغول بودند و مشمول الطاف بي کران "رهبر همه دوران ها" - ژوزف استالين - مي شدند.
اگر مرگ لنين، استالين و مائو باعث زوال لنينيسم، استالينيسم، و مائويسم شد، اين بار کناره گيري کاسترو، را بايد نشاني دانست بر عصر آغاز زوال "کاستروييسم". کاستروييسم همان مکتبي است که در عصر اغماي لنينيسم و تنفر از استالينيسم، به همراه مائوييسم تبديل به مکتبي شد براي "شورشيان آرمان خواهي" که در پي ديگرگونه کردن جهان بودند. آنان که کاسترو، بت شان بود و چه گوارا را مي پرستيدند.
فيدل کاسترو اما همچون همرزم پزشک خويش، ارنستو چه گوارا ، خوش اقبال نبود. چه گوارا در نبرد با ديکتاتور هاي آمريکاي لاتين جان سپرد و نامي نيک از خويش بر جاي گذارد. درست بر عکس فيدل که صندلي قدرت آن چنان وي را مسحور کرد که از پي برانداختن ديکتاتوري قديم، استبدادي جديد را جايگزين آن کرد. استبدادي که باعث شد بسياري از کوباييان، قيد خاک وميهن بزنند و به همسايه "امپرياليست" خويش پناهنده شوند: آمريکايي که در آغاز عصر حکمراني کاسترو، نشاني از همه بدي ها را براي مردم کوبا در خودداشت، به مامن مخالفان و آنان که در پي زندگي آزاد بودند تبديل شد.
مشکلات اما به همين جا ختم نشد. کم کم سياهه اي از اعمال ننگين بر پرونده فيدل کاسترو نقش بست: نقض حقوق بشر، نقض آزادي بيان، اعمال محدوديت براي رسانه ها، سرکوب دگرانديشان و... جالب آنکه در تمام اين سال ها به بهانه اعزام پزشک از سوي کوبا براي ديگر کشورهاي جهان و وضعيت تحصيل در کوبا همواره چشم بر روي اعمال ناپسند کاسترو بسته شد. چپ ها هم که کوبا را آخرين سنگر براي مقابله با "دموکراسي بورژوايي" مي دانستند، سعي کردند چشم بر زشتي هاي کوبا ببندند و فيدل را به عنوان تنها سمبل زنده چپ تحسين کنند.
اما اکنون ديگر در بر روي پاشنه سال هاي دهه 60 ميلادي نمي گذرد: اکنون شوروي به عنوان بزرگ ترين کمک کننده کوبا دچار فروپاشي شده، بلوک شرق به کل از هم پاشيده و چين کمونيست نيز درهاي خود را بر روي اقتصاد آزاد گشوده است: از چپ ها نام چنداني نمانده است و اکنون "نئو مارکسيست ها" و "فرانکفورتي ها" بيش از آنکه داعيه حکومت داري داشته باشند، در پي نقد سرمايه داري و کژتابي هاي ليبراليسم هستند.
شايد تعبير فرانسيس فوکوياما مبني بر "پايان تاريخ" را نپسنديم، اما نمي توان کتمان کرد که عصر ما، عصر "پايان ايدئولوژي" است: همان ايدئولوژي که کارل مارکس، پيغمبر مارکسيسم آن را "آگاهي کاذب" دانسته بود: آن نوع از آگاهي که توسط عده اي از شهرآشوبان خيال پرداز نمايندگي مي شود و هنوز نيز به دنبال آن است تا آرمان شهر کمونيستي را تحقق بخشد.اکنون و در عصر سيطره گفتمان "ليبرال دموکراسي" بسياري متوجه اين نکته شده اند که راهي جز پذيرفتن آن، و احتمالا تصحيح بعضي از اشکالات آن نيست. در عصري که آزادي، دموکراسي و حقوق بشر تبديل به يک پارادايم جهاني شده، به مسلخ بردن آزادي در پيشگاه عدالت پذيرفته شده نيست: چپ هاي ارتدوکس هنوز از اين نکته غافلند که عدالت تنها در سايه آزادي است که قادر به نفس کشيدن است. عدالت زماني تحقق مي يابد که شاهد جامعه آزاد باشيم.
کنار کشيدن فيدل کاسترو از قدرت را نمي توان بي توجه به اين مسايل تحليل کرد: مردم در دهکده جهاني بسيار زود از حال يکديگر خبردار مي شوند. ديگر نمي توان به بهانه هاي واهي، مردم را از حق مسلم خويش، آزادي، محروم کرد. نمي توان با دستاويز قرار دادن بهانه هايي چون ساختن آرمان شهري در زماني دور، با بهانه مهيا کردن جامعه براي پذيرش "ديکتاتوري پرولتاريا" حمامي از خون به راه انداخت.
مردم کوبا هنگامي که نيم نگاهي به همسايه هاي خويش مي اندازند، در حسرت آزادي مي سوزند. کمونيست ها و رهبرشان فيدل کاسترو، براي کوبا چيزي جز سرکوب، اختناق واستبداد به ارمغان نياوردند و اين براي مردم قابل تحمل نيست. مردم کوبا همچون تشنه اي، در حسرت آب آزادي مي سوزند.
کناره گيري فيدل کاسترو شايد براي بسياري ـ چون نگارنده ـ احساساتي متناقض را به وجود آورد که احساس فيدل را مي ستايداما عقل او را از خود مي راند. شايد فيدل درست ترين تصميم را اتخاذ کرد: زماني که چيز زيادي از نام نيک وي باقي نمانده بود، از قدرت کناره گرفت تا شايد کاريزماي وي در آخرين روزهاي زندگي کمي معجون محبوبيت برايش به ارمغان آورد.
دست روزگار سرنوشت بدي را براي وي به ارمغان آورد. شايد اگر فيدل نيز همراه چه گوارا فوت کرده بود، اکنون همه به تحسين وي مي پرداختند.
