دادستان مستقل کجاست؟
مهرانگيز کار - سه شنبه 14 اسفند 1386 [2008.03.04]

اين يک سليقه امروزي نيست. از 90 سال پيش نيروهاي قضايي مرتبط با حوزه هاي ديني فکر کردند دادستان کل بايد مجتهد باشد در حالي که در نظام هاي نوين قضايي دادستان کل بايد عالم به قوانين و مقررات باشد و از عالي ترين مقامات دادگستري به شمار بيايد. فرض بر اين است که دادستان کل اشراف به تمام مسائل و موضوعات دارد و مساله اي وجود ندارد که دادستان نتواند آن را به راحتي حل و فصل يا تجزيه و تحليل کند. همه دادستان ها و بيشتر قضات را بايد دادستان کل کشور، راهنمايي کند. براي اين منظور بايد کساني انتخاب شوند که اين توانايي را داشته باشند. چگونه مي شود به يک فرد بدون آن که واجد يک چنين توانايي هايي است متکي شد تا حقوق مردم را استيفا کند.
آن چه گذشت بخشي از نظرات دکتر محمود آخوندي استاد حقوق است (نقل به مضمون) که بر پايه نيازهايي که امروز احساس مي شود عنوان شده است. به نظر مي رسد زير سلطه بودن دادستان کل يا ايجاد مشغله براي او به اندازه اي که نتواند به وظايف اصلي خود برسد مهمترين دغدغه خاطر اين استاد حقوق و ديگر اساتيدي است که بر اوضاع نظاره مي کنند و به خصوص اجراي اعدام هاي دسته جمعي که معلوم نيست پرونده هاي مربوط به آن تا چه اندازه مراحل قانوني را به درستي پيموده است بر نگراني شان افزوده است.
دکتر آخوندي تأکيد دارد بر اين که : گاهي اوقات قانونگذار ايراني براي دادستان کل کشور اعتماد بيشتري قائل شده مثلا حکم اعدام در مورد مواد مخدر صادره از دادگاه هاي انقلاب را دادستان کل کشور بايد تأييد کند که در اين صورت حکم قابل اجرا مي شود. اين صلاحيتي است که قانونگذار به دادستان کل کشور داده و دادستان کل نبايد اين اختيار را به ديگران واگذار کند. اگر مشاغل دادستان کل به اندازه اي باشد که همين يک وظيفه را نتواند به درستي انجام دهد و پرونده ها را نتواند به دقت بخواند يا اختيار بررسي را به ديگري واگذار کند يا از راه دور اين احکام را تأييد کند يک اشتباه نابخشودني خواهد بود.
بنابراين بسيار محتمل است دغدغه خاطر اساتيد حقوق ناظر بر رويدادهايي باشد که به سبب واگذاري برخي اختيارات حياتي دادستان کل به ديگران صورت گرفته يا در مواردي مشاهده شده احکام اعدام محکومين مواد مخدر به دقت توسط دادستان کل کشور بررسي نشده است.
و اما دکتر آخوندي مانند ديگر اساتيد حقوق بر اين باور است که شهروندان و يا حداقل قضات بايد دادستان ها را انتخاب کنند تا دادستان پايگاه مردمي و ابهت داشته باشد. دادستان نماينده جامعه است و به نام جامعه جرايم را تعقيب مي کند. چنين فردي بايد برگزيده شهروندان باشد. جامعه بايد دادستان کل را تعيين کند. اگر دادستان منصوب افراد معين باشد اقتدار دادستاني را دارا نخواهد بود و آن وقت دادستاني مقامي منصوب است که استقلال ندارد و شاهديم که در کشورهاي ديگر دادستان ها انتخابي هستند. لازم به توضيح است که در ايران به موجب قانون اساسي، دادستان به صورت انتصابي تعيين مي شود، نه انتخابي.
در حال حاضر تعقيب جرايم از وظايف دادستان هاي عمومي و انقلاب است. هر دادستاني و هر مقام قضايي وظيفه اي به عهده دارد. وظيفه تعقيب جرايم هم از وظايف دادستان عمومي و انقلاب است نه از وظايف دادستان کل کشور. دادستان کل کشور در معيت ريئس ديوان عالي کشور فعاليت مي کنند. اگر رسيدگي به جرمي در صلاحيت ديوان عالي کشور باشد در آن صورت تعقيب آن هم منوط خواهد بود به درخواست و کيفيتي که دادستان کل مي خواهد اما اين که همه تعقيب ها را در سطح مملکت بر عهده دادستان کل بگذاريم بديهي است که دادستان کل چنين وظيفه اي را نمي تواند به درستي انجام دهد.
آن چه دکتر آخوندي و ديگر حقوقدانان ايراني گزارشگر آن شده اند به تحولات نظام قضايي در سال هاي بعد از انقلاب بازمي گردد و به آن چه در دوران رياست آيت الله يزدي بر قوه قضاييه اتفاق افتاد. در آن دوران امکاناتي وجود داشت تا دادستان کل با استفاده از آن مي توانست بر امور قضاوتي نظارت کافي داشته باشد. در نظام قضايي سابق، دادستان کل ريئس دادسرا محسوب مي شد و دادسراي شهرستان، استان و ديوان عالي کشور داشتيم که دادسراي ديوان عالي کشور در رأس دادسراها قرار داشت. دادستان هاي شهرستان ها به وسيله دادستان استان ها با دادستان کل تعامل مي کردند. تعداد دادسراهاي استان محدود بود و در نتيجه دادستان کل مي توانست نظارت کافي بر امور داشته باشد اما در حال حاضر نياز به دادستان استان وجود دارد.
هرچند پس از هرج و مرجي که در نظام قضايي کشور با حذف مجموعه دادسرا اتفاق افتاد و حقوق مردم در جريان اين تغيير و تحول زيان بار حيف و ميل شد تصميم گرفتند ديگر بار مجموعه دادسرا که حامي حقوق مردم و عامل موثر در گسترش عدالت است را به نظام قضايي کشور بازگردانند. به صورت ظاهر اين اتفاق افتاده است. اما همان گونه که دکتر آخوندي استاد حقوق يادآور شده و ديگر حقوقدانان پياپي به آن پرداخته اند، مجموعه دادسرا به شکل سابق به سازمان قضايي کشور بازگردانده نشده و شيوه هايي برگزيده اند تا دادستان کل نتواند نظارت کافي بر امور مهم قضاوتي داشته باشد و شايد يکي از مهمترين دلايلي که مجازات هاي سنگين در ماه هاي اخير به سهولت انجام مي شود و شک و ترديد نسبت به دفت و نظارت لازم بر روند شکل گيري پرونده ها و گذراندن مراحل قانوني فزاينده شده است يکي از آثار نبود امکانات لازم براي نظارت دادستان کل بر تصميم گيري هاي مهم در پرونده هايي است که جان متهمين در آن مطرح است.
در يک نظام قضاوتي که دادستان کل کشور انتصابي بوده و مردم که دادستان کل کشور بايد حافظ و حامي منافع آنها باشد در انتخاب وي دخالتي ندارند، چگونه مي توان صدور و اجراي اين همه مجازات هاي سنگين را که به قطع حيات يا قطع اندام هاي متهمين مي انجامد مورد غفلت قرار داد و مشروعيت آن را با اين استدلال که دادستان انتصابي بر اوضاع نظارت کامل داشته يا به لحاظ مشغله زياد وظايف خود را به ديگران واگذار مي کند، پذيرفت. در اين ماجراهاي رعب آور و ضد حقوق انساني جاي دادستان منتخب مردم خالي است و جاي قضات مستقل خالي است و مردم که در انتخاب آنها نقشي ندارند نمي دانند به کجا شکايت برده و از بيدادي که متحمل آن مي شوند به کجا دادخواهي کنند؟
