جنبش زنان؛ دشواري ها و روش مبارزه
زارا امجديان - شنبه 11 اسفند 1386 [2008.03.01]

" />
در حال حاضر فضاي جنبش يک ميليون امضاء با سال گذشته فرق کرده است؟ آيا فضاي سياسي و اجتماعي پيشين که جنبش زنان و به ويژه کمپين يک ميليون امضاء در آن فعاليت مي کرد، با مانع روبرو شده و به معناي مصطلح کلمه "بحراني" پديد آمده يا همان "موانع"است که بود فقط کمي گسترده تر شده است؟ آيا اگر دردي هست ناشي از "بحران" است يا واقعا "درد زايمان" تولد استراتژي ها و راهکارهاي جديد است که احساس "بسته شدن" فضا را بين گروه هايي از زنان ايجاد کرده؟ و بالاخره آيا در جنبش يکصدساله زنان ايران، هيچ گاه احساس "کم فضايي" و بحران ناشي از آن وجود نداشته يا اين مسائل سابقه دارد و لزوما مختص دوران ما نيست؟
در بررسي تاريخ مبارزات زنان آيا مي توانيم مشابه چنين دشواري هايي را که امروز در جنبش زنان با آن مواجه هستيم پيدا کنيم؟ به راستي مشکلات پيش آمده از چه سنخ و جنسي است؟ آيا همه مشکلات بر اثر تشديد فشارهاي امنيتي و بگير و ببندها، به وجود آمده است يا اين خود زنان بوده اند که در مواجه با شرايط حاد سياسي، به سهولت خواسته ها و مطالبات يکصدساله خود را کناري گذاشته اند و به دنبال آرزوهاي کلان و دست نيافتني مردان سياست رفته اند، و يا براي ماندگاري خود و سازمانشان به کارهاي خيريه اي و بي خطر (و حداکثر خدماتي) روي آورده اند؟ آيا در طول يک قرن مبارزه زنان، گروه هايي از فعالان زن، که اولويت شان در هر شرايطي تنها و تنها "خواسته زنان" باشد (نه ايدئو لوژيهاي حزبي و سازماني شان) وجود نداشته اند؟
اين ها مجموعه پرسش هايي است که در دو ماه گذشته، ذهن برخي از فعالان جنبش زنان را به خود مشغول کرده است. با همه اين پرسش هاي پاسخ نگرفته و معطل مانده، اما به يک مسئله کلي شايد بتوان پاسخ روشني داد و آن اين که اگر فرضيه وجود بحران و موانعي سترگ در برابر جنبش يک ميليون امضاء حقيقتا درست باشد بي ترديد، انعکاس بحران در جامعه است. يعني بحران در جنبش هاي مدني، بخشي (يا تابعي) از بحران بزرگتر موجود در جامعه است. بر اين اساس، پرسش عام و کلي تري را مي توان مطرح کرد که آيا در سطح کلان تر و عمومي، بحران وجود دارد؟
آيا شرايط جامعه ما بحراني است؟
سخن گفتن از اينکه چه شرايطي در ايران بحراني تلقي مي شود، دشوار است! چرا که هر روز در اين مملکت غائله اي تازه بر پاست و همين، بهانه اي مي شود براي برخورد با جنبش ها و احزاب و سانسور مطبوعات. هر چند که همواره جامعه مدني ايران با موانع بسيار مواجه بوده است اما گاهي شرايطي پيش مي آيد که هيچ گروه يا حزبي (حتي احزاب نزديک به حاکميت) از تيغ سانسور و فشار در امان نبوده اند. در توجيه چنين شرايطي دلايل و بهانه هاي مختلفي را ذکر مي کنند از آن جمله : خطر جنگ يا خطر دشمن خارجي است که هميشه چماقي است بر سر فعالان اجتماعي که حرفي نزنيد و کاري نکنيد که دشمن سوء استفاده مي کند! گاه توطئه دشمن به عوامل دروني نسبت داده مي شود، که اين عوامل دروني هم معمولا يا دانشجويان هستند و يا فعالان جنبش زنان که متهم مي شوند به براندازي نرم! گاهي سياستمداراني که در دولت هاي قبلي مسوليت هاي حساسي داشته اند و متهم مي شوند به جاسوسي!
اما دوره هايي هم هست که به دلايلي فضاي سياسي روي به گشادگي مي گذارد و تا حدودي تلطيف مي شود مانند زمان انتخابات، يعني دوره اي کوتاه که هميشه از سوي فعالان جامعه مدني به عنوان يک فرصت نگريسته مي شده است و گروه ها و احزاب مختلف از اين فرصت گذرا، براي اعلام خواسته هاي خود استفاده مي کردند اما امسال در آستانه انتخابات مجلس هشتم، با رد صلاحيت گسترده کانديداهاي گروه هاي مختلف (از اصلاح طلب و محافظه کار گرفته تا کانديداهاي مستقل)، و با توجه به سوخته شدن اميدي که اغلب گروه ها به ان داشتند خود دليلي مضاعف شد بر بسته تر شدن شرايط سياسي و اجتماعي ما. و درست در همين روزهاست که خبر تاسف بار و حيرت انگيز "توقيف مجله زنان" را مي شنويم يعني مرگ نابهنگام تنها نشريه کاغذي در حوزه زنان که تا کنون توانسته بود از خطر توقيف برهد!
چگونگي ادامه مسير در شرايط بحراني
در چنين شرايط بغرنجي است که اهميت "چگونگي ادامه مسير" به سوالي حياتي تبديل مي شود چرا که اگر هر کدام از بخش هاي جنبش زنان (از جمله کمپين يک ميليون امضاء) به استراتژي مشخصي براي عبور از شرايط بحراني دست نيابد، بي شک حرکت مستقل اش مي تواند دچار کندي بسيار شود. در واقع انتخاب راهکارهاي تازه و تغيير آرايش روابط مان در شرايط بحران هست که مي تواند بحران را به يک لحظه سرنوشت ساز يا به يک فرصت تبديل کند. اينکه در "شرايط بسته فعلي" هر گروه چه استراتژي و راهکاري را در پيش خواهد گرفت تعيين کننده ي بقا يا نابودي آن حرکت در آينده است. همواره سياست هاي اعمال شده حاکم با واکنش زنان نيز روبه رو بوده است. و همانطور که همراهي آنان به تقويت سياست هاي حاکم کمک کرده، مقاومت شان نيز در تضعيف يا تغيير اين سياست ها عمل کرده است. همه شاهد بوده ايم که شيوه هاي کنترل زنان به وسيله استراتژي هاي مقاومت آنان، در بسياري از دوره ها، عوض مي شود. بنابراين اگر با هوشياري و با محک تجربه، استراتژي خودمان را تعيين کنيم در تعديل فشارها حتما موثر خواهيم بود.
در اين ميان، شاخصه هاي انتخاب راهکارهاي ما چيست؟ يعني چه چيز را مي توان "تغيير داد" و چه چيز را مي توان "بدون تغيير نگه داشت". مسلما اگر درک ما از مبارزه اجتماعي، عين خود زندگي باشد پس تغيير را از دل زندگي روزمره خود مي جوييم، آنگاه درک مي کنيم که در شرايط سخت و دشوار نمي توان "همه چيز" را با هم حفظ کرد. از اين روست که بايد ببينيم از چه چيز مي توان با اندوه چشم پوشيد و چه چيز را مي توان و بايد حفظ کرد. به نظر مي رسد دو عنصر"تداوم خواسته هايي مشخص" و "استقلال حرکت"مهم ترين پارامترهايي است که مي تواند "جنبش" را به راستي "جنبشي" زنده و به نفع جامعه زنان (حداقل بخش هايي از جامعه زنان) نگه دارد. مسلما اگر گروه، جريان يا جنبشي مستقل نماند، به تدريج مي تواند "خواسته هايش" را هم فراموش کند و اگر خواسته هاي مشخصي براي زنان وجود نداشته باشد، اساسا چرا زنان در يک جنبشي به نام "زنان" جمع مي شوند؟ اين دو پارامتر گرچه بسيار عام است ولي به يکديگر کاملا وابسته است.
تقويم تاريخ و استراتژي هاي زنان ايراني
براي اين که بدانيم در طي سال هاي گذشته، زنان با چه نوع سياست هاي بازدارنده اي مواجه بوده اند و چه استراتژي و تاکتيک هايي براي مقاومت و تداوم راه شان برگزيده اند، در ادامه مطلب با دقت بيشتري حوادث و رويدادهاي تاريخ معاصر را مورد ارزيابي قرار مي دهيم
در تير ماه 1310 رضا شاه بعد از تثبيت حکومت اش، براي تصويب قانوني در مجلس شوراي ملي، مبني بر غير قانوني اعلام کردن فعاليت هاي احزاب کمونيستي و ضد سلطنت به مجلساتحاديه هاي کارگري ممنوع شدند. اکثر مجلات و روزنامه هاي دموکرات(با جهت گيري اصلاح طلبانه) که بسياري از آنها به شدت از حقوق زنان حمايت مي کردند توقيف شدند.اعمال سانسور شديد باعث توقف چاپ حدود 50 نشريه شد؛ بيشتر آنهايي هم که باقي ماندند نشريات رسمي و دولتي بودند که در تهران چاپ مي شدند.نشريات زنان نيز از اين روند برکنار نماندند. در اواسط دهه 1310 نشريه عالم نسوان (به مديريت ملوک اسکندري) در تهران توقيف شد. جمعيت نسوان وطن خواه (به مديريت محترم اسکندري) در 1311 به دلايل ناشناخته اي برچيده شد.و برخي که در ديگر جنبش هاي راديکال و ليبرال فعال بودند مانند انجمن پيک سعادت نسوان تحت تعقيب و آزار و بازداشت قرار گرفتند.
اين سرکوبها در حالي روي داد که ما شاهد بيش از سه دهه فعاليت مستقل زنان بوده ايم که اين فعاليت ها عموما بر دو محور" کسب حقوق سياسي" و " سواد آموزي زنان و ايجاد مدارس" متمرکز بوده اند زنان فعال در اين دوره توانسته بودند با وجود مخالفت هاي بسيار سنت گرايان، مدارس دخترانه تاسيس کنند و در زمينه حق راي تلاشهاي ارزنده اي صورت گرفت به عنوان نمونه در 1291.ش در جريان برگزاري انتخابات دوره سوم مجلس شوراي ملي روزنامه شکوفه به مديريت مزين السلطنه(مريم عميد سمناني) 12 نفر را به عنوان کانديداي نمايندگي مجلس برگزيد و خواستار راي دادن به آنان شد[1]
و يا تلاش هاي صديقه دولت آبادي در نشريه زبان زنان که در اعتراض به محروم بودن زن ايراني از حق راي نوشت: " ما خيلي افسوس داريم که برادران ما وقتي نظامنامه انتخابات مجلس و انجمن هاي ايالتي و ولايتي و بلديه را مي نوشتند براي اينکه ما زنان حق راي نداشته باشيم و شرکت نجوييم ما را در رديف قاتل ها، مجانين و ورشکستگان نوشتند.."[2] فعالان حقوق زنان علاوه بر اينکه در روزنامه ها بر لزوم دادن حق راي به زنان تاکيد مي کردند، با انتشار خبرهاي مبارزه زنان اروپايي براي بدست آوردن حق راي، زنان ايراني را غير مستقيم به تلاش براي احقاق حقوق سياسي خود فرا مي خواندند.
اين فعاليت هاي مستقل ادامه داشت تا زمانيکه رضا شاه در راستاي تجدد گرايي، اصلاحات اجتماعي و عرفي کردن جامعه را در دستور کار خود قرار داد و بخصوص اصلاحاتي را در حوزه زنان آغاز کرد. اين اصلاحات با سرکوب انجمن هاي مستقل زنان و نشريات آنها همزمان بود. به نظر مي رسيد که رضا شاه با وجود يکه به مسائل زنان تو جه داشت اما سعي در کنترل حرکت هاي مستقل زنان داشت. در واقع هدف از آموزش يا کشف حجاب از نظر رضا شاه ساختن زناني بود که قابليت ورود به اجتماع همراه مردان متجدد ايران را داشته باشند مثلا رضا شاه هيچ حمايتي از حرکت هاي زنان براي دستيابي به حق راي نکرد و يا تعدد زوجات همچنان در دوره رضاشاه پابرجا بود و... در چنين شرايطي بسياري از انها که انجمن ها و نشريات مستقل داشتند بعد از توقيف شدن و يا دستگيري و تبعيد شدن ديگر نتوانستند به فعاليت هاي خود ادامه بدهند در واقع اعمال فشار توسط ديکتاتوري رضا شاه آنها را منفعل و به سکوت واداشت. از جمله اين فعالان مي توان از اعضاي "پيک سعادت نسوان" ( جميله صديقي و شوکت روستا) نام برد که بعد از تبعيد منفعل شدند و به فعاليت هاي خود ادامه ندادند.[3]
با اين حال گروه هايي از زنان از علاقه حکومت جديد نسبت به مسايل زنان استفاده کردند چون شايد فکر مي کردند که نمي توانند با دولت به رقابت بپردازند چرا که در طول سالها فعاليت نيز به دليل بي سوادي اغلب زنان، مخالفت رهبران مذهبي و سيستم ارتباطي ضعيف، نتوانسته بودند برنامه هاي خود را به طرز قابل قبولي در ميان طبقات پايين و عموم مردم به اجرا در آورند و در نتيجه، داراي ساختاري ضعيف بودند. از اينرو فکر ميکردند که براي احقاق حقوق زنان بويژه تعليم و تربيت و تحصيلات زنان به جذب حمايت قدرت مرکزي احتياج دارند. از جمله اين زنان صديقه دولت آبادي از اعضاي "جمعيت نسوان وطن خواه" بود که بعد از انحلال اين انجمن توسط رضا شاه و با آنکه بارها مجله او توقيف شد و خودش تبعيد، اما همه اين عوامل به حذف کامل او از جنبش زنان منجر نشد. دولت آبادي با اتخاذ روش جديد ماندگاري را براي خود و فعاليت هايش حفظ کرد تا جايي که در سال 1316 خورشيدي رياست کانون بانوان را که به فرمان رضا شاه تشکيل شده بود به عهده گرفت.
دو روايت مختلف از مبارزه
در روايت هايي که از اين دوره از تاريخ به جا مانده، مي بينيم که اغلب، تلاشهاي زناني چون صديقه دولت ابادي که در کانون بانوان کار مي کردند به هيچ گرفته شده؛ و از آنان به نام خادم دولت و نه کوشندگان حقوق زنان، ياد شده است. دولت آبادي خود از اين نقد آگاه بود و اين طرح را در مغايرت با زندگاني و اهداف خود نمي دانست زماني که مريم فيروز، يکي از رهبران حزب توده، گفته بود:" قبل از زمامداري رضا شاه زنان و مردان روشنفکر آزاديخواه براي رفع حجاب و آزادي بانوان اقداماتي نموده و با بيداري نسوان مشغول کار آزادي زنان بودند. افسوس که در دوران حکومت ديکتاتوري، کانون بانوان، استخرهاي شنا، و پيشاهنگي مانع ترقي زنان شد."[4] دولت آبادي وظيفه خود دانست " به نام حفظ حيثيت کانون بانوان جواب حسابي اين حرف نا حساب را" بدهد و در دفاع از کانون بانوان نوشت:" کانون بانوان که شما با لحن تنقيد نام مي بريد به تمام اين نکات پي برده و خود را موظف دانست که با روش عاقلانه و متين در راه تعليم و تربيت قدم زند، چون معايبي که امروز مشاهده مي شود از تربيت غلط است....کانون بانوان آزادي کامل را در استقلال فکر و عمل مي داند.کانون تشخيص مي دهد که براي ايران کنوني حکومت مشروطه و شاه مشروطه پرست لازم است و به همين لحاظ به قانون احترام مي گذارد و براي پيشرفت امور ملک و ملت زنان را با همين عقيده تربيت مي کند و اين حرارتهاي بي معني را که با چوب نيم سوخته ديگران مشتعل مي شود روش بچگانه مي پندارد.... آنچه لازم است ناگفته نماند همانا روش مسلکي کانون است که به هيچ حزب و دسته اي بستگي ندارد. اقدامات کانون براي خدمت به ملک و ملت، سواي افکار آزاديخواهان امروزي است."[5]
در روايت مريم فيروز نقش فعال گروهي از زنان از آنها غصب و به رضا شاه تحويل داده شده است و گويي زنان هيچ چاره اي جز واگذاري فعاليت هايشان به رضا شاه و ترک ميدان نداشته اند اما در روايت صديقه دولت آبادي زنان بيش از آنکه تسليم شرايط بشوند خود در مقام يک کنشگر به تغيير اوضاع (در حد توان و بضاعت خود) همت کرده اند و همانگونه که در زندگي روزمره هم، زنان در گستره هاي متفاوت و گاه متضاد زندگي اجتماعي روبه رو هستند يعني هر زمينه و فضايي، برخورد خاص خود را مي طلبد. در اين زمينه نيز زناني چون صديقه دولت آبادي دست به انتخاب زدند و در حالي که به مقاومت و پاي فشردن به خواسته هاي خود مي انديشيدند، به بقا نيز فکر کردند
اما هر دو گروه ميان اينکه چه چيز از بين برود و چه چيز باقي بماند انتخابي کردند که نتيجه اش به نابودي جنبش مستقل زنان انجاميد، گروهي با حذف خواسته و پيروي از گرايشهاي حزبي و سياسي و گروهي با حذف سازمان هاي مستقل زنان و زير سايه دولت رفتن. سوالي که مي توانيم اينجا مطرح کنيم اين است که؛ آيا فعالان زن نمي توانستند راهي غير از اين را انتخاب کنند ؟ آيا نمي توانستند بين " مقاومت / بقا " تعادلي ايجاد کنند، نه انقدر مقاومت مي کردند که حذف شوند و نه آنقدر به دولت وابسته شوند که نتوانند مستقل عمل کنند؟
استقلال، مفهومي است که شايد نتوان معناي واحدي از آن ارائه داد چرا که بر حسب شرايط مي توان مستقل بودن را معنا کرد؛ گاهي استقلال در برابر دولت و قدرت تعريف مي شود و گاهي در برابر احزاب و گرايش هاي سياسي و گاهي با توجه به رويکرد فعالان زن به " خواسته" است که استقلال معنا مي شود از اين زاويه شايد بتوان گفت دولت آبادي در حفظ " خواسته" تقريبا مستقل عمل کرده است اما در برابر دولت نتوانست استقلالش را حفظ کند. شايد دولت آبادي با انتخاب "نزديکي به دولت" توانست در زمانه خود با توجه به اختناق حاکم که اغلب گروه هاي زنان سکوت کرده بودند، به گسترش خواسته هاي زنان کمک کند اما خوب مي دانيم اين گزينه" دولتي شدن" در همه زمانها و شرايط نمي تواند به نفع جنبش زنان باشد و چه بسا ضربه هاي جبران ناپذيري را بر پيکره جنبش زنان وارد کند.
هر چند که آوردن اين مثال ها و تجربه هاي متنوع تاريخ معاصر زنان، قضاوت و ارزش گذاري در مورد درستي يا نادرستي آنها نيست بلکه صرفا به منظور نشان دادن ضرورت تغيير در روش مبارزه است شرايط سياسي وقتي دشوار مي شود خواه ناخواه جنبش زنان به تغيير و تحول در روش هاي مبارزه اش ناگزير شده و خواهد شد اما اگر اين تغييرات آگاهانه اتفاق بيافتد و با استناد به واقعيت ها و تجارب تاريخي همراه باشد مي تواند از مشکلات کمتري برخوردار باشد و همانظور که در ابتداي اين مقاله گفته شد تصميم گيري و اتخاذ استراتژي در شرايط بحران هميشه مي تواند سرنوشت ساز باشد و تداوم حرکت ها ي مدني بستگي به تصميمات کنشگران آن در چنين شرايط سخت دارد. ايدئولوژيها و يا آرمانهاي ما ممکن است غير قابل تغيير باشند اما روشها باتوجه به شرايط، مطلق بودن خود را از دست مي دهند يعني يک روش واحد و آزموده شده ممکن است در شرايط متفاوت، کارکرد پيشين خود را نداشته باشد.
تاريخ تکرار مي شود؟
بعدها در دوره محمد رضا شاه "نزديکي" انجمن هاي زنان به دولت دوباره اما به گونه اي ديگر مطرح شد. هم زمان با سرکوب احزاب در 28 مرداد 1332 و افول انجمن هاي سياسي زنان از جمله سازمان زنان حزب توده که در راه دستيابي به حق راي زنان تلاش هاي سياسي بسياري انجام داد، آزادي گردهمايي و اجتماعات يا از بين رفت يا به طور زير زميني ادامه يافت و دوره جديدي از ديکتاتوري _ اما با ثباتي صوري و ظاهري _ حاکم شد. در چنين شرايط سياسي بخشي از فعالان زن مجبور به تغيير رويه شدند و خواسته ها و روش حرکت شان را نيز با توجه به شرايط جديد تغيير دادند.
گروه هايي از زنان که داراي ديدگاهي سياسي نبودند و صرفا از زاويه مسائل زنان حرکت مي کردند و نيز به طبقات حاکمه نزديکي و پيوند داشتند، سعي کردند خواسته هاي خود ار از راه هاي ديگري پي گيرند و خود را با شرايط انطباق دادند و انجمن هاي خيريه يا تخصصي سازمان دهي کردند که با سياست هاي دولت، تضادي نداشت زيرا در اين دوره دولت از انجمنهاي رفاهي و خدماتي و خيره اي حمايت مي کرد، برخي از سازمان هاي زنان براي آنکه گروههايي رسمي و مجاز شناخته شوند، نام و هويت شان را تغيير دادند براي نمونه "حزب زنان " نام خود را به "شوراي زنان" و نيز "جمعيت زنان ايران" نام خود را به" سازمان طرفدار اعلاميه حقوق بشر" تغيير داد. حزب زنان نه تنها نام انجمن خود را بلکه نوع فعاليت خود را نيز تغيير داد و فاطمه سياح يکي از موسسان حزب زنان در شوراي زنان عمدتا کارهاي خدماتي انجام مي داد و با وزارت دادگستري وقت براي رسيدگي به مسائل مربوط به زندان زنان تلاش مي کرد و اداره و سرپرستي زندان نسوان تهران را به عهده گرفت.هر چند که اين زنان در کنار فعاليت هاي رفاهي و خدماتي کوشيدند از طريق مجاري قانوني نزديک به قدرت، به اهداف خود دست يابند. براي نمونه شوراي زنان ايران به رياست صفيه فيروز با محمد رضا شاه ملاقات کرد و خواسته هاي زنان را با وي در ميان گذاشت. اما نتايج اين فعاليت ها نيز چندان رضايت بخش نبود.مي بينيم که گروه هايي از اين دست، اولويت شان در حفظ «سازمان بود تا خواسته هايشان»! (البته لازم به ذکر است که درباره چگونگي حرکت اين زنان و گروه ها نمي توان به طور قطع و يقين، قضاوت کرد و تنها اين مثال ها با توجه به آثار مکتوب به جا مانده است، در نتيجه شايد هنوز بايد به صورت دقيقتري مورد بررسي قرار گيرند.
هر چند گروه هايي که اساسا يک اتوپياي از پيش تعيين شده [آرمانشهر] براي جامعه تجويز کرده اند يک استراتژي از پيش تعيين شده هم دارند و غالبا در مقابل تغييرات مقاومت دارند و به سختي حاضر به تغييري در روش يا در ايدئولوژي و اهدافشان مي شوند. براي مثال شايد بتوانيم گروه هاي زنان که در حزب توده فعاليت مي کردند از اين دسته برشماريم. تشکيلات زنان حزب توده با انکه فعاليت هاي زيادي را در دوران هرج ومرج سياسي (سالهاي 1320 تا 1332) انجام داد و به خصوص در راه دستيابي به حق راي زنان تلاش بسيار کرد. به عنوان مثال سازمان زنان ايران(تشکيلات دموکراتيک زنان حزب توده) در 13 دي ماه 1330 خطاب به هيئت مديره شوراي زنان ايران، کانون بانوان و...نوشت: "سازمان زنان ايران در ارديبهشت 1330 براي دفاع از حقوق زنان ايران تاسيس شده است. بزرگترين و اساسي ترين اين حقوق حق انتخاب کردن و انتخاب شدن مي باشد. لذا سازمان زنان ايران که تا اکنون در آستانه انتخابات دوره هفدهم قرار دارد، از عموم زنان و مردان آگاه که معتقدند زنان ايران بايد در سرنوشت کشور خود دخالت کنند، دعوت مي نمايد که ذيل ورقه پيوست را امضا نمايند، ..." که پس از آن در شماره 28 جهان زنان (16 خرداد1331) اعلام شد که تا آن روز تعداد 65360 امضا جمع آوري شده است.[6] و هنگامي که مصدق تحت فشار سنت گرايان در پيش نويس لايحه انتخابات، حق راي براي زنان را به رسميت نشناخته بود سازمان زنان ايران طي نامه اي به سازمان ملل متحد، درخواست کرد که احترام به منشور ملل متحد و اعلاميه جهاني حقوق بشر را به دولت ايران متذکر شود.[7]
اما پس از کودتاي 28 مرداد 1332، که فعاليت تشکيلات حزب توده نيز متوقف شد، زنان فعال در اين حزب به فعاليت مخفي عليه حکومت روي آوردند و در گروه هاي چپ به کارهاي سياسي صرف وارد شدند و آن را آرماني مقدس براي رهايي خود مي دانستند يعني تغيير در ساختار سياسي، به هدف اصلي و متقدم شان تبديل شد چرا که فکر مي کردند در صورت تغيير اساسي در ساختار حکومت مسئله حقوق زنان هم به تبع اين تغيير حل خواهد شد. اما با وجود شرکت زنان در مبارزات مخفي و قهرآميز، به سبب ناآگاهي و نبودن تشکل مستقل زنانه، خواست هاي زنان در مورد تساوي حقوق و مسائل ديگر هيچ گاه بيان نگرديد و دنبال نشد. در واقع اين گروه از زنان که ابتدا در فعاليت آزادانه احزاب سياسي بخش زنان آن احزاب بودند، با تغيير شرايط (کودتاي 28 مرداد) و گسترش سرکوب در جامعه، به سهولت از مطالبات زنان صرف نظر کردند و نقطه کانوني تلاش ها و فعاليت هايشان را بر تغيير ساخت حاکميت قرار دادند. در واقع آن خواسته هاي حقوقي که حزب توده در زمان فعاليت علني حزب مطرح کرد و حتا در مجلس پي گرفت، پس از مخفي شدن حزب حتا در ميان زنان و شاخه زنان آن ادامه نيافت و تغيير خواسته به راحتي بدون هيچ مقاومتي از سوي زنان پذيرفته شد.
خواسته هاي زنان، درجه دوم است
در طول تاريخ معاصر، مسايل مربوط به حقوق زنان براي احزاب سياسي(احزاب کاملا مردانه) موضوعاتي درجه دوم و فرعي قلمداد مي شده است در نتيجه زنان فعال در اين گروه ها براي آرمانهاي عمومي هم رزمان مردشان، تقدم و اولويت قائل بودند تا آرمان خاص خود درباره کسب حقوق برابر. در اين دوره نيز مي بينيم که گروه هاي مختلف زنان راهي را برگزيدند که بتوانند به حيات خود ادامه بدهند گروه هاي چپ نيز ايدئولوژي و حفظ ساختار تشکيلاتي را بر خواسته هاي زنان مقدم دانستند و با اين آرايش سنتي، مثلا به جاي آن که بخش زنان احزاب سياسي، از حزب جدا شوند و به فعاليت مستقل زنانه شان تداوم بخشند، به همراه کل احزاب سياسي به زيرزمين پناه بردند، به آن اميد که بعد از تغيير ساختار حکومت، تساوي زن و مرد هم برقرار شود.
و گروه هايي ديگر هم چون حزب زنان با آنکه بعد ها در شوراي عالي زنان به پيگيري خواسته هايشان که حقوق سياسي زنان بود ادامه دادند اما در آن مقطع زماني حفظ سازمان از اولويت بيشتري برايشان برخوردار بود. برخي گروه هاي ديگر به پيگيري خواسته هايي روي آوردند (که حاکميت خود نيز مبلغ آن بود) مانند خدمات رفاهي يعني کم هزينه ترين راه را انتخاب کردند هر چند که سالها بعد اين انجمن ها به منظور هماهنگي بيشتر براي دستيابي به حق راي (که آن زمان به خواسته ايي فراگير در ميان اکثريت فعالان جنبش زنان تبديل شده بود) دست به ايجاد تشکلي به نام سازمان همکار ي جمعيت هاي بانوان زدند.که به نوبه خود حرکتي قابل تقدير از طرف فعالان زن بود اما چندان دوامي نيافت و با تاسيس شوراي عالي زنان با رياست اشرف پهلوي منحل شد.تاسيس شوراي عالي زنان، آغاز ديگرباره شروع "دولتي شدن" سازمانهاي زنان در تاريخ معاصر ايران بود. در حالي که فعاليت هاي غير متمرکز و چند صدايي در گروه هاي زنان حتا در چارچوب سياست هاي دولت- بر فعاليتهاي رفاهي صرف تاکيد داشت – و به رغم مخالفت هاي گروه هاي مذهبي با حقوق سياسي زنان که رو به گسترش نهاده بود، سازمان زنان ايران جهت اين فعاليت ها را تغيير داد[8]و با ورود اشرف به عرصه مسائل زنان از يک سو و چاپ مجلات دولتي مانند اطلاعات بانوان از ديگر سو، به نظر مي رسيد حکومت بعد از فروکش کردن جنبش ملي(مصدق)، قصد دارد به تدريج- و نه مانند رضا شاه قلدر مابانه- مسائل زنان را تحت نظارت خود در آورد و به آن سمت و سو دهد.
هر چند که گروه هايي چون اتحاديه زنان حقوقدان به رياست مهرانگيز منوچهريان از پيوستن به سازمان زنان خودداري کردند و مستقلا به فعاليت هايشان ادامه دادند اما سازمان زنان ايران به دليل اينکه رياست آن به عهده اشرف پهلوي خواهر دوقلوي شاه قرار داشت، از قدرت زيادي برخوردار بود و اتحاديه زنان حقوقدان نمي توانست با اين سازمان نيرومند، به رقابت بپردازد.
همانطور که مي بينيم هر کدام از فعالان زن با توجه به اينکه اولويت شان چيست دست به انتخاب زده اند و متاسفانه چيزي که بيش از همه مشاهده مي کنيم قرباني شدن "خواسته" دربرابر ايدئولوژي، در برابر حفظ سازمان، در برابر موقعيت فردي، و... است شايد به اين دليل که هنوز فعالان زن همگي به يک اندازه به خواسته هاي مستقل خودشان به عنوان امري مهم و تاريخ ساز، حساسيت ندارند و هر زمان که شرايط بغرنج مي شود خواسته هاي مستقل خود به حاشيه مي رانند و اين بحث که فعلا بايد "مسائل مهمتر را حل کنيم و بعد به موضوع زنان بپردازيم" همواره در ميان فعالان زن وجود داشته است. اينکه چرا هميشه خواسته هاي مستقل زنان را بايد در شرايط آرام و بي تنش سياسي مطرح کرد پرسشي است که هرچند بسيار مطرح مي شود و احيانا جوابهايي هم دارد اما باز مي بينيم بر اثر تکرار موارد مشابه ناگزيريم دوباره مطرح اش کنيم. براي مثال چرا در حال حاضر نيز جنگ، صلح، انتخابات و مسائل کلان سياسي مهمتر از خواسته هاي حقوقي زنان به شمار مي آيد؟ چرا فقط زماني که شرايط سياسي متشنج نيست بايد زنان به پيگيري خواسته هاي عاجل و حياتي خود بپردازند؟ داشتن حق طلاق زنان چه ربطي به اينکه چه دولتي، قدرت را در دست داشته باشد دارد؟
با بررسي تاريخي معاصر فعاليت هاي زنان اين واقعيت تلخ را به روشني مشاهده مي کنيم که هيچ گاه گروه يا انجمني نبوده است که اولويت اش در هر شرايطي[حتا شرايط سرکوب]، پايداري و پيگيري خواسته هاي زنان باشد، شايد نبود انديشه فمنيستي که با همان نگاه به جهان بنگرد باعث شده که فعالان زن تحت تاثير ايدئولوژيها و يا جهان بيني احزاب سياسي يا دولتها قرار بگيرند و در نتيجه، هرزمان به بهانه اي خواسته هاي خود را قرباني امر ديگري بکنند.
خوشبختانه در سالهاي اخير با رشد گروه هاي زنان و گسترش جنبش زنان شاهد استحکام "خواسته محوري"در ميان اکثريت فعالان جنبش بوده ايم اکنون بيشتر کنشگران جنبش زنان متفاوت از گذشته حول يک خواسته مشخص در کنار هم جمع شده اند. نمونه بارز اين گردهمايي "کمپين يک ميليون امضا" است که با تاکيد و تمرکز بر خواسته هايي مشخص در قالب يک بيانيه حداقلي، شايد براي اولين بار در تاريخ جنبش زنان فعاليت خود را "متمرکز بر خواسته هايش" کرده است نه از يک ايدئولوژي خاص پيروي مي کند و نه تحت تاثير احزاب سياسي قرار گرفته است و پايگاه اصلي اش را بر حفظ روش گفتگوي چهره به چهره با مردم حفظ کرده است.
کمپين يک ميليون امضاء تکليف اش را روشن کرده است و خواسته هايش را بطور مشخص در هر شرايطي مي خواهد دنبال کند؟ اما پرسش اين است که نماد اصلي کمپين و آنچه واقعا بر آن پاي مي فشارد ساختار تشکيلاتي آن است يا روش چهره به چهره در جمع آوري امضاء؟ و نيز اين پرسش مطرح مي شود که چگونه کمپين در شرايط دشوار حاضر مي تواند با تمرکز بر روش چهره به چهره (که نقطه کانوني حرکت کمپين است) همچنان به مسير خود ادامه دهد؟ از سوي ديگر در شرايطي که فعالان کمپين حتي براي جلسات کوچکي که در منازل خود برگزار مي کردند زير فشار هستند و تقريبا در يکماه اخير هيچ جلسه اي نبوده که از ديد ماموران در امان باشد آيا وقت آن نيست که به فکر تغيير راهکارها و تاکتيک هايمان باشيم يا حداقل به فکر تکثر هرچه بيشتر استراتژي هاي موجود بگرديم و از تکثر و تنوع در راهکارهايي که فعالان کمپين پيش پاي خود مي گذارند استقبال کنيم؟ اگر به جاي تاکيد بر روش اصلي کمپين يعني گفتگوي چهره به چهره با مردم و گسترش کمپين از اين طريق، حفظ کمپين را صرفا در تثبيت و حفظ ساختار آن ببينيم، آن گاه به تدريج از هدف اصلي کمپين دور مي شويم و ناخودآگاه حفظ سازمان به جاي حفظ خواسته ها جاي مي گيرد و روش اصلي کمپين، در نظرمان بي رنگ مي شود؟ متاسفانه با توجه به آن که هر روز فشار بر کمپين گسترش مي يابد و همين فشار سبب مي شود که «ساختار موجود به تمرکز هرچه بيشتر بگرايد» و در نتيجه ناخودآگاه به سلسله مراتب بيشتر در ساختار آن کمک کند چرا بايد دغدغه اصلي مان را بر «حفظ ساختار تمرکزگرا و تشکيلاتي» در کمپين، متمرکز کنيم؟
منابع:
مهدخت صنعتي و افسانه نجم آبادي، (1377) "صديقه دولت آبادي: نامه ها، نوشته ها، يادها"، سه جلد، تهران، سلسله انتشارات نگرش و نگارش زن
خسروپناه، محمد حسين(1381) "هدف ها و مبارزه زن ايراني از انقلاب مشروطه تا سلطنت پهلوي"، تهران، نشر پيام امروز
نوشين احمدي خراساني/پروين اردلان(1382) "سناتور"، تهران، نشر توسعه
غلام رضا اسلامي و افسانه نجم آبادي(1384)" نهضت نسوان شرق"، تهران، نشر شيرازه
ساناساريان، اليز(1384) "جنبش حقوق زنان در ايران"، ترجمه نوشين احمدي خراساني، تهران، نشر اختران
يادداشت
[1] نوشين احمدي خراساني/پروين اردلان(1382) سناتور، ص 382
[2] خسروپناه، محمد حسين(1381) هدف ها و مبارزه زن ايراني از انقلاب مشروطه تا سلطنت پهلوي، ص132
[3] عبدالحسين ناهيد(1360) زنان ايران در جنبش مشروطه، ص 113).
[4] مهدخت صنعتي و افسانه نجم آبادي، (1377) صديقه دولت آبادي: نامه ها، نوشته ها، يادها، جلد دوم، ص441
[5] همان منبع ص441، 444
[6] نوشين احمدي خراساني/پروين اردلان(1382) سناتور، ص 395
[7] همان منبع، ص 396
[8] همان منبع، ص 481
منبع: مدرسه فمينيستي. اين سايت از ديروز فيلتر شده است
