Rooz

نگاه♦ کتاب

محمد صفريان m_sefriyan@yahoo.co.uk - شنبه 11 اسفند 1386 [2008.03.01]

sefrian.jpg

فرهاد پيربال در قصه هايش همان قدر از فرم هاي مرسوم فاصله گرفته است که در زندگي شخصي اش. وي پس از ‏جنگ عراق، به ايران پناهنده شد و بعد به سوريه رفت، اما اتوريته سنت در شرق را تاب نياورد و پس از زندگي در ‏شرق، به دانمارک، ايتاليا، آلمان و فرانسه مهاجرت کرد. حاصل آميزش حس شرقي و عقل غربي پيربال قصه هايي ‏است که " جان" انسان را مخاطب قرار مي دهد. فرهاد پيربال مفاهيم ساده و تکراري از سفر و مهاجرت را، چنان در ‏بهترين قالب ممکن ريخته است که حاصل کار، خواننده را با خود به دياري مي برد که تا قبل از خواندن آن قصه ها ‏هرگز معرفتي از آن جا نداشته است...‏

lamartin1.jpg

‎از عشق به لامارتين، تا پرستش سيب زميني‎

فرهاد پيربال در قصه هايش همان قدر از فرم هاي مرسوم فاصله گرفته است که در زندگي شخصي اش. وي پس از ‏جنگ عراق، به ايران پناهنده شد و بعد به سوريه رفت، اما اتوريته سنت در شرق را تاب نياورد و پس از زندگي در ‏شرق، به دانمارک، ايتاليا، آلمان و فرانسه مهاجرت کرد. حاصل آميزش حس شرقي و عقل غربي پيربال قصه هايي ‏است که "جان" انسان را مخاطب قرار مي دهد. ناگفته عيان است که آن دسته از قصه هايي که از جوهر انسان مي ‏گويند، در دام مرزهاي زبان و جغرافيا، گرفتار نمي شوند و آن دسته ديگر که از دغدغه هاي زبان و فرهنگ و آداب و ‏رسوم يک اقليم خاص حکايت مي کنند، تنها براي مردمان همان مرز بوم جذابيت و ماندگاري دارند.‏

اما حال که اين دنياي بي مرز، سير طبيعي روزگاران را به هم ريخته است، "جذابيت" دانستن احوالات اقوام مختلف به ‏يک "ضرورت" بدل شده است. ‏

فرهاد پيربال همان مفاهيم ساده و تکراري از سفر و مهاجرت را، چنان در بهترين قالب ممکن ريخته است که حاصل ‏کار، خواننده را با خود به دياري مي برد که تا قبل از خواندن آن قصه ها هرگز معرفتي از آن جا نداشته است.‏

مجموعه قصه هاي پير بال که با عنوان لامارتين از کردي به فارسي برگردانده و چاپ شده است عيناً ترجمه تمام قصه ‏هايي است که در زبان اصلي با نام سيب زميني خورها منتشر شده است.[ البته با استناد به گفته ناشر]‏

اولين قصه از اين مجموعه، حاشيه هاي اروپا نام دارد که قصه پسر پناهنده کردي است که سفري را از کپنهاگ به ‏سکاگن در شمال دانمارک، آغاز کرده است، سفري که با دودلي شروع شده است و ادامه مي يابد. پسر در اولين ‏بازجويي از خويش، مي گويد: "چرا که نه؟ هدفم از اين سفر مهم تر و واجب تر است، نواختن دروازه هاي بهشت است ‏و پايان دادن به لحظات کشنده. نجات دادن سرنوشت و زندگي يک انسان. شايد هم دو انسان."‏

روي کلمه انسان، نشاني دارد که خواننده را به پانويس حواله مي دهد، و در پانويس، چنين نوشته شده است: قهرمان اين ‏داستان، که اسمش کردو است، هجده سال پيش، زماني که در شهر خودش (خانقين) بود، يک رمان روسي خوانده بود، ‏در مورد شاهزاده اي که دچار تنهايي و انزوا شده بود. آن جوان تنها نمي دانست چگونه تنهايي خودش را پر کند و ‏چگونه از جهنم تنها نشيني و تنهايي خود را نجات دهد...‏

چنين است که شخصيت قهرمان قصه در حاشيه شکل مي گيرد، همانند زندگي واقعي جوان که در حاشيه جريان دارد، ‏حاشيه هاي اروپا.‏

کردو در طول راه، يک همسفر هم دارد، يک پيرزن دانمارکي که در صندلي روبه روي کردو نشسته است.‏
پيرزن که رسم الخط عربي نمي داند، يادداشت هاي کردو را نقاشي مي پندارد و بيان همين پندار، سر آغاز گفتگويي ‏است که از خط و طرح شروع مي شود، به مليت و زبان مي رسد و سپس چنين ادامه مي يابد:‏
‏: بله، از ديدنت خوشحالم، خانوم اسمم کردو است.‏
‏: برگيت. من، خبر شماها را تنها توي روزنامه خوندم.‏
‏: ببخشيد. اسم سرکار؟
‏: برگيت.‏
پانويس بعدي از نام برگيت سخن مي گويد، " کردو با شنيدن اسم برگيت کمي سکوت کرد. بعد در دلش بي توجه به ‏پيرزن گفت: اسم قشنگيه
معلوم بود پيرزن دلش را به اين احساس کردو گرم کرده، گفت: لطف داريد.‏
پيرزن قدري سکوت کرد. ميان شرم و احساس رضايت مندي خودش مانده بود و به بيرون نگاه مي کرد.‏
پانويس از حادثه اي روايت مي کند. حادثه اي که در حاشيه يک برخورد اتفاق افتاده است. برخوردي که در حاشيه يک ‏زندگي حادث شده است و زندگي اي که در حاشيه در جريان است. در حاشيه هاي اروپا.‏
در ادامه، قصه با کلام و گفتگوي آن دو ادامه پيدا مي کند و جملاتي که غالباً از فرق دنياي شرق و غرب مي گويند. و ‏گهگاه متن به دنياي ذهني آن دو سرک مي کشد و با بيان يک سري مونولوگ کوتاه از دغدغه فردي شخصيت ها مي ‏گويد، که کلام دو نفره را به قضاوت نشسته اند.‏

‏"خب او هم کردو، کردوي سيبيلو، خون گرم و خوش تيپ بود... که حالا نزديک دو سال مي شد که با هيچ زن و ‏دختري نزديک نشده و سينه اي را نبوييده است... پوسيد بس که از تنهايي و بي کسي و بي دوستي، مردانگي اش را در ‏سوراخ تشک هاي تا شده فرو کرد، دوستانش با پيرزن هاي پنجاه شصت ساله زندگي مي کنن در حالي که از او اين کار ‏هم بر نمي آيد." ‏

‎فرهاد پيربال‎

pirball.jpg

قصه آن قدر روان است، که روح و روان خواننده را همراه خود مي کند و اعتقاداتش را به چالش مي کشد. در ادامه ‏ماجرا، معلوم مي شود، کردو براي آشنايي با دختر جواني که عکس و مشخصاتش را در صفحه دوست يابي روزنامه، ‏چاپ کرده است، رنج سفري دراز بر خود هموار کرده است و در تمام طول راه نيمي از حواسش متوجه خيال حک شده ‏بر کاغذ است و نيمي ديگر به کلام پيرزن که از هنر مي گويد و از ادبيات و جامعه غرب.‏

انزواي ناخواسته و درد تنهايي بشر، آنقدر عميق است که انسان براي رهايي از آن دست نياز به سوي آگهي و روزنامه، ‏دراز مي کند. اين موضوع آنقدر پيچيده است و آنقدر حرف براي گفتن دارد که خود مي تواند به تنهايي سوژه يک رمان ‏يا يک فيلم بلند سينمايي باشد. ( کاري که اريک رومر در قصه هاي پاييز، انجام داد.)‏

در انتهاي قصه، آن گاه که قطار به مقصد مي رسد و سفر به اتمام مي رسد، معلوم مي شود که پيرزن، اکنون همان ‏عکسي است که سالها پيش در جواني گرفته شده است و کردو هم در يافتن دوست و همراه، هم سرنوشت ديگر دوستان ‏پناهنده اش شده است.‏

‏: اما تو عکس دختر جواني را توي اعلان زده بودي
‏: آن عکس مال زمان جواني ام بود. عمداً اين کار را کردم
‏: چرا؟
‏: اگر اين کار را نکرده بودم تو پيشم مي آمدي؟!!‏
پاراگراف پاياني قصه چنين است:‏

‏"... نزديک به دو سال در کپنهاگ در تنهايي و بي کسي متعفن شدم و بو گرفتم... هيچي نباشه، به خاطر يادگيري ‏زبان... تمام شد... باهاش زندگي مي کنم." آخرين پانويس قصه، نوشته اي است که در اشاره به اين جملات مشق شده ‏است."‏
‏" کردو در کپنهاگ بليت برگشت را هم گرفته بود. آهسته بليط را از جيبش در آورد و پاره کرد."‏
حاشيه آخر در باره بازگشتن است. بازگشتني که زماني هدف بود و بليطي که وسيله رسيدن به هدف. ‏
سفري که روزي در حاشيه بود، به متن مي آيد و بازگشتي که زماني، هدف بود و در متن قرار داشت، به حاشيه تبعيد ‏مي شود، حاشيه هاي زندگي در فرهنگي جديد. حاشيه هاي اروپا.‏


ديگر قصه قدرتمند اين مجموعه قصه سيب زميني خورهاست که اتفاقاً قصه برگزيده نويسنده است. هرچند که در ايران، ‏ناشر نام مانوس " لامارتين" را تجاري تر انگاشته است و کتاب را با اين نام( که از يکي ديگر از قصه هاي اين ‏مجموعه مي آيد) به چاپ رسانيده است.‏

سيب زميني خورها از شق دوم مهاجرت مي گويد يعني سفر به سرزميني که روزي از آن دل کنده بودي. روح قصه با ‏کلامي از ح. ق. کويي، خود را به خواننده مي نماياند.‏

‏"اگر برگردي، انگار که دوباره سفر مي کني از وطن و مي روي به شهر جابولقا."‏

فريدون جوان، که قهرمان قصه است، سيزده سال قبل به خاطر شيوع طاعون در روستاي زادگاهش، آنجا را ترک کرد ‏و حال که طاعون از آن روستا، رخت بسته، فريدون هم بعد از سيزده سال در به دري و خانه به دوشي به روستاي ‏خودش برگشته بود!!!‏

حال که فريدون دوباره با مردم روستا، مواجه شده است، هيچ نمي داند که در اين سيزده سال چه بر آنان گذشته است و ‏اين طاعون چه بر سر سلامت روح و روان شان آورده؟

‏"... هم زمان با شيوع طاعون، آرام آرام خوردني ها از چشم مردم افتاده بود... مردم فقط سيب زميني مي خوردند، ‏براي کشت و زرع هم فقط سيب زميني مي کاشتند...آب سيب زميني مي خوردند. کسي که مايه دار تر بود و حال و روز ‏بهتري داشت، شربت سيب زميني مي نوشيد... مردم بيشتر پوشاک خودشان را از پوست سيب زميني تامين مي کردند، ‏تصاوير سيب زميني هاي جورواجور را بر در و ديوارهاي خانه ها و قهوه خانه ها آويخته بودند. فطريه و زکات شان ‏هم همان سيب زميني بود... حتي وقتي کسي از آنها مي مرد، او را با آب سيب زميني غسل مي دادند..."‏

سيب زميني، اکنون براي مردم روستا، يک بت ذهني است. بتي که به تدريج در زندگي و روان مردم رخنه کرده است ‏و حال کس را ياراي جنگيدن با اين صنم، نيست.‏

زماني که فريدون از اين ديار کوچ کرده بود، سيب زميني همان قدر در آنجا حرمت داشت که در ديگر نقاط جهان، اما ‏شيوع طاعون در شهر، جايگاه سيب زميني را به مرتبه " تقدس" ارتقا داده بود.‏

سيب زميني در قصه فرهاد پيربال کنايه از تمامي بت هايي است که در انديشه بشر خانه دارند. بتهايي که تنها در آن ‏جايگاه( باورهاي قومي) صاحب ارزش اند. ارزشي عرضي که روزي به يک شي يا يک کهن الگو عارض مي شود و ‏روزي هم از آن زايل مي شود.‏

همين صور خيالي و باور هاي ذهني هستند که فرهنگ خاص يک منطقه را شکل مي دهند. اما شيوه مواجهه و پذيرش ‏اين اصنام براي شخصي که از محيطي ديگر آمده و هيچ معرفتي نسبت به آنان ندارد موضوعي است قابل بحث، که ‏اتفاقا موضوع اصلي و سنگ بناي ساختمان قصه سيب زميني خورها ست. ‏

فريدون که براي دوست و فاميل طلا و جواهر به سوغات آورده است، از سوي همه دوستان رانده مي شود که چرا طلا؟ ‏مگر در ولايت غرب سيب زميني پيدا نمي شود که فريدون برايمان طلا و جواهر آورده است؟ مگر ما لياقت يک سيب ‏زميني کوچک نداشتيم که فريدون برايمان طلا و جواهر پيشکش آورده است؟...‏

همين است که فريدون باز هم تنها مي شود، اما اين بار در خانه. با طاعوني کشنده تر از طاعون اول، که روح و جان ‏هم ولايتي هايش را در اسير خود کرده است.‏

سيزده قصه ديگر اين مجموعه هم همگي با فرمي مدرن و محتواي "سفر" نوشته شده اند و جملگي از احوالات و ‏مشکلات زندگي پناهندگي و غربت مي گويند. ‏

‏- فرهاد پيربال متولد 1961 هولر-اربيل عراق است. زبان و ادبيات کردي را در دانشگاه صلاح الدين اربيل خواند و در ‏‏1986 عراق را به مقصد فرانسه ترک کرد. در دانشگاه سوربن ادبيات کردي و مطالعات ايراني خواند. او پس از ‏بازگشت به کردستان عراق در مرکز فرهنگي شرفخان بدليسي مستقر شده است.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.