فيلم روز♦ سينماي جهان
آرينا امير سليماني arina_amirsoleimani@yahoo.com - شنبه 11 اسفند 1386 [2008.03.01]
هفته گذشته با شگفتي برنده شدن فيلم برزيلي جوخه برگزيده آغاز شد، با اهداي جوايز سزار ادامه يافت و با پخش جوايز هشتادمين دوره اسکار به اوج رسيد. پر جايزه ترين هفته سينمايي سال جديد ميلادي را در حالي به پايان برديم که پرده سينماهاي دنيا در تسخير فيلم هايي به ياد ماندني بود. اما شگفتي سازان تنها فرانسوي ها يا آمريکايي ها نبودند. نگاهي انداخته ايم به هفت فيلم شاخص اکران در هفته گذشته...
<strong>فيلم هاي روز سينماي جهان</strong>

<strong>جوخه برگزيده Tropa de Elite</strong>
کارگردان: خوزه پاديلا. فيلمنامه: خوزه پاديلا، بروئيلو مانتوواني، رودريگو پيمنتل بر اساس کتاب جوخه برگزيده نوشته آندره باتيستا و لوييز ادواردو سوارس. موسيقي: پدرو بروفمان. مدير فيلمبرداري: لولا کاروالو. تدوين: دانيل رزنده. طراح صحنه: توله پيک. بازيگران: واگنر مورا[سروان ناسيمنتو]، کايو خونکويرا[نتو]، آندره راميرو[آندره ماتياس]، ميلهم کورتاز[سروان فابيو]، ماريا ريبيرو[روسانه]، فرناندا ماچادو[ماريا]، فابيو لاگو[بايانو]، فرناندا د فريتاس[روبرتا]، پائولو ويله لا[ادو]، مارچلو واله[سروان اليويرا]، مارچلو اسکورل[سرهنگ اوتاويو]، اندره مائورو[رودريگز]، پائولو هاميلتون[سولدادو پائولو]، رافايل د آويلا[خوخا]، امرسون گومز[خاوچو]، پاتريک سانتوس[تينهو]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 برزيل. نام ديگر: Elite Squad. برنده خرس طلاي جشنواره برلين. برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين تدوين از جشنواره سائو پائولو.
سال 1997، پيش از سفر پاپ به ريو دو ژانيرو، سروان ناسيمنتو از جوخه ويژه پليس[BOPE] ماموريت مي يابد تا محله نزديک سکونت پاپ را از شر قاچاق چي ها و و فروشندگان مواد مخدر پاک کند. سروان قصد دارد شخص ديگري را يافته و به جاي خود منصوب کند. چون همسرش آبستن است و خود نيز تصميم گرفته تا به آموزش افراد تازه کار بپردازد. همزمان نتو و ماتياس-دو دوست آرمان گرا- به نيروي پليس مي پيونند و تصميم دارند تا پليس هايي آبرومند شده و با جنايتکاران مبارزه کنند. اما آن چه در دستگاه پليس مي بينند فقط فساد و ديوان سالاري احمقانه است و از اين رو تصميم مي گيرند تا به BOPE ملحق شوند. در طول ماه هاي بعد، زندگي ناسيمنتو، نتو و ماتياس در طول دوره سخت آموزش و سپس جنگ عليه تبه کاران به هم گره مي خورد. ناسيمنتو ابتدا باور دارد که نتو مي تواند جانشين خوبي براي او باشد، اما رفتار شتاب زده و نسنجيده نتو او را منصرف مي کند. مدتي بعد ناسيمنتو به اين تيجه مي رسد که ماتياس باهوش انتخاب بهتري است، اما ماتياس بايد قبل از انتقال مسئوليت ثابت کند که هنوز عاري از احساس نشده و قلب دارد....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
خوزه پاديلا تهيه کننده، مستندساز برزيلي در سال 2002 با اولين فيلمش اتوبوس شماره 174 [بر اساس واقعه گروگانگيري فاجعه بار در ريو دو ژانيرو] ورودي خيره کننده به عالم سينما را تجربه کرد. دريافت 10 جايزه معتبر براي اين مستند تکان دهنده دورخيز براي ساخت اولين فيلم داستاني اش جوخه برگزيده بود. اما ميان دو فيلم 5 سال فاصله افتاد و پاديلا در اين مدت تنها يک مستند تلويزيوني ديگر به نام گاوچران هاي ناپديد شده برزيلي ساخت که توجه زيادي جلب نکرد. اما فيلمنامه متعددي نوشت که توسط ديگران ساخته شد و گاه در مقام تهيه کننده نيز فيلم هاي قابلي توليد کرد. جوخه برگزيده که با هزينه 4 ميليون دلار توليد شده، تا اين لحظه نزديک به 10 ميليون دلار در برزيل در آمد داشته و بيش از 2 ميليون نفر آن را در سينما تماشا کرده اند که رقمي بسيار قابل توجه براي سينماي اين کشور محسوب مي شود. اين اتفاق در حالي افتاده که سه ماه قبل از اکران رسمي آن نسخه هاي غير قانوني فيلم دست به دست گشته و پر فروش ترين دي وي دي بازار قاچاق نيز بوده است.
جوخه برگزيده شايد در نگاه اول فيلمي درباره پليس قدرتمند برزيل با افسراني رمبو صفت باشد که به خاطر نيت هاي خوب دست به خشونت مي زنند، اما چنين نيست. فيلم گران قيمت ترين محصول سينماي برزيل است و با توجه به سابقه کارگردانش آن را بايد جدي گرفت. چيزي که از همان نماهاي روي دست ابتداي فيلم که ادرنالين خون تماشاگر را بالا مي برد، مي توان پي برد. فيلم دو شخصيت مرکزي دارد: ناسيمنتو که راوي فيلم نيز هست و درگير ميان وظايف همسري و در آستانه پدر شدن که از شغل پر استرس خود و روش هايي چون شکنجه کردن براي مبارزه با تبهکاران به تنگ آمده است. و ديگري ماتياس که حقوق خوانده و از ديدن اين همه فساد در دستگاه پليس منزجر شده است.
فيلم بر اساس کتاب دو سروان سابق BOPE ساخته شده و تمامي وقايع موجود در آن از جمله خشونت روزمره، اعتياد، رياکاري و فساد در دستگاه پليس واقعي است که فيلم را تا حد يک سند ديداري شنيداري ارتقاء مي دهد. پاديلا براي شدت بخشيدن به وجوه مستندگونه اثر آن را با شيوه هاي اين گونه فيلم ها ساخته از کاربرد نور و رنگ تا دوربين روي دست در تمام فيلم و همه اينها براي رسيدن به اين حرف که فاصله ميان دو جبهه چقدر است. ايا روش هاي فاشيستي BOPE کمتر از رفتار قاچاقچيان تا بن دندان مسلح خشونت آميز است؟ و براي رسيدن به يک شهر "تميز" چقدر بايد هزينه داد؟
ژانر: اکشن، درام، جنايي.

<strong>با شيطان دست بده Shake Hands with the Devil</strong>
کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: مايکل داناوان بر اساس کتاب رومئو دالر. موسيقي: ديويد هيرشفلدر. مدير فيلمبرداري: ميروسلاو باژاک. تدوين:مايکل آرکاند، لويي مارتن پارادي. طراح صحنه: ليندسي هرمر-بل. بازيگران: روي دوپوآ[ژنرال رومئو دالر]، دبرا کار اونگر[اما بيکر]، جيمز گالاندرز[سرگرد برنت بيردزلي]، اوديل کاتسي گاکيره[نخست وزير آگاته]، اوئن لباکنگ سژک[ژنرال هنري آنيديهو]، ژان هيو آنگلاد[برنار کوشنر]، مايکل مونگيو[لوک مارشال]. 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا. برنده جايزه بهترين بازيگر/روي دوپوآ از جشنواره فيلم آتلانتيک، نامزد 12 جايزه از مراسم جني، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم کانادايي از سادبري سينه فست.
خاطرات ژنرال رومئو دالر کانادايي تبار فرمانده نيروهاي سازمان ملل در روآندا به هنگام نسل کشي بزرگ سال 1994 در آن کشور.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
راجر اسپاتيس وود متولد 1945 اتاوا از استان اونتاريوي کاناداست. در بريتانيا بزرگ شده، اما همه او را فيلمسازي آمريکايي مي شناسند. از دهه 1970 با تدوينگر وارد عالم سينما شده و تعدادي فيلم قابل توجه تلويزيوني نيز کارگرداني کرده است. اولين فيلمش قطار وحشت محصول مشترک کانادا و آمريکا بود و از آن زمان تاکنون اغلب فيلم هايي که ساخته، توليد آمريکا محسوب مي شوند. اسپاتيس وود با زير آتش-يکي از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما با محوريت خبرنگار جنگي- در 1983 براي اولين بار در ميان منتقدان دنيا شناخته مي شود و از آن زمان تا حال امضاي خود را پاي فيلم هاي متفاوت و اکثراً پولساز چون شليک به قصد کشتن، روز ششم، هميشه فردايي هست[از سري جيمز باند] و اين اواخر Ripley Under Ground انداخته است. بي تعارف بايد گفت که تمامي اين فيلم ها هر چند حرفه اي و خوش ساخت هستند، اما هرگز از نظر جديت و ساختار به پاي دو فيلم اوليه او تعقيب دي. بي. کوپر و زير آتش نمي رسند. شايد بتوان با شيطان دست بده را پس از دو دهه بازگشت به همان حال و هواي زير آتش دانست.
با شيطان دست بده فيلمي گران قيمت براي سينماي کانادا است. هزينه 11 ميليون دلاري آن نيز تنها با يک هدف تامين شده و آن نقش اين کشور در حمايت از حقوق بشر در دهه هاي اخير است. اما فيلم فاقد تحرک اثري چون هتل روآندا است. البته به همان اندازه تلخ و ناراحت کننده است که از کارگرداني تا حدي قابل قبول و بازي ها بسيار خوب آن[البته غير از دوپوآ که چهره اي سنگي اش ازارنده است] نشات مي گيرد.
فيلم در واقع نمايش تک نفر دالر است و اسپاتيس وود نيز روي اعمال و رفتار وي بيشتر زوم کرده است. دالر مردي شجاع، صادق و يک انسان دوست واقعي است. او از نمايش ضعف ها و احساسات خود واهمه ندارد، اما به موقع شجاعت خود را براي نجات جان انسان هاي بيگناه درگير نسل کشي بيهوده را نيز به نمايش گداشته و عمل خود را از يک مخاطره شخصي فراتر مي برد. فيلم با دقتي مستندگونه و قدرتمندانه شروع نسل کشي و ناتواني دالر در جلوگيري آن را تصوير مي کند، و به نظر مي رسد که هنوز حرف هاي زيادي درباره فاجعه رواندا براي گفتن وجود داشته باشد!
با شيطان دست بده شايد به اندازه هميشه فردايي هست، سرگرم کننده نباشد که اصلاً با اين هدف نيز ساخته نشده است. با اين حال مي تواند خاطره خوش زير آتش را براي دوستداران اسپاتيس وود تجديد کند. حتي اگر به همان قدرت نباشد!
ژانر: تاريخي.

<strong>غير قابل انتشار/سانسور شده Redacted</strong>
نويسنده و کارگردان: برايان د پالما. مدير فيلمبرداري: جاناتان کليف. تدوين: بيل پنکاو. طراح صحنه: فيليپ بارکر. بازيگران: پاتريک کارول[رنو فليک]، راب دويني[مک کوي]، ايزي دياز[آنخل سالازار]، مايک فيگه روا[گروهبان جيم واسکز]، تاي جونز[سرگروهبان سوييت]، کل اونيل [گيب بليکس]، دانيل استوارت شرمن [بي. بي. راش]، پل اوبراين[پدر بارتون]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا. نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن تدوينگران صدا آمريکا، برنده جايزه شير نقره اي بهترين کارگرداني و جايزه فيلم بلند ديجيتالي و نامزد شير طلايي جشنواره ونيز.
يک جوخه از سربازان آمريکايي در نزديکي سامرا. آنخل سالازار به شکل تفنني از اعضاي جوخه فيلم مي گيرد. او آرزو دارد تا پس از خروج از ارتش وارد دانشکده سينمايي کاليفرنياي جنوبي شود. از طريق فيلم هاي او با ديگر اعضاي گروه آشنا مي شويم. سرگروهبان سوييت که به افرادش دستور مي دهد تا از معاشرت با بچه هاي عراقي خودداري کنند، چون آنها چشم و گوش شورشي ها محسوب مي شوند. رنو فليک متعصب، بي. بي. راش چاق و چله و مک کوي وکيل که مرتبا در حال خواندن رمان است. پس از حادثه اي در پست بازرسي که منجر به کشته شدن زني عرب و باردار بر اثر تيراندازي دو نفر از سربازان آمريکايي مي شود، افراد محلي تصميم به انتقام مي گيرند. خشونت بالا مي گيرد و دو سرباز نيز بقيه جوخه را وادار مي کنند تا دست به عمليات خصوص و انتقام جويانه اي بزنند. سالازار نيز که دوربين را در کلاه خودش جاسازي کرده از تجاوز آنها به دختر پانزده ساله عراقي و سپس قتل او و خانواده اش فيلم مي گيرد.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
برايان راسل د پالماي 68 ساله زاده نيوجرسي از فيلمسازاني است که با فيلم هاي مستقل شروع کرده و حالا از کارگردان هاي مشهور آمريکا به شمار مي رود. از توفيق اوليه اش در 1973 با فيلم خواهران تا سانسور شده راه زيادي پيموده، با فيلمنامه نويسان معتبري چون پل شرايدر، جان فريس و اليور استون کار کرده، يکي از بهترين اقتباس ها را از داستان هاي استون کينگ[کري] کارگرداني کرده و فيلم پر فروشي چون تسخير ناپذيرها را از فيلمنامه ديويد ممت ساخته است. ارادت غريبي به هيچکاک دارد، از Split screen بسيار استفاده مي کند و برداشت هاي بلندش به عنوان نمونه در شيوه کارليتو در تاريخ سينما جايگاهي خاص دارند. اما خودش بارها گفته که "سينما هميشه دروغ مي گويد، آن هم 24 دفعه در ثانيه". بنابراين ديدن فيلمي چون سانسور شده که قصد دارد نگاهي مستندگونه و از زواياي مختلف به حادثه اي واحد را عرضه کند، در حکم نوعي نقيضه است.
شايد همين ويژگي آن باعث شده تا تماشاگر آمريکايي دوستدار فيلم هاي د پالما به آن پشت کند. البته شکست تجاري فيلم کم هزينه چون سانسور شده[تنها 5 ميليون دلار بودجه] نمي تواند لطمه اي به کارنامه استاد وارد کند که جوايزي هم پشت قباله اش دارد. با اين وجود بايد اعتراف کنم که شخصاً ترجيه مي دهم يک مستند واقعي را تماشا کنم تا يک مستندنمايي خسته کننده که بسياري آن را انتقاد آميز نيز خوانده اند. در حالي که د پالما چندان دل نگران عراقي ها نيست. تنها ايده ممکن در نزد او و بسياري فيلمسازان ليبرال آمريکايي نيش زدن به دولت است که مانع پخش اخبار به شکل سانسور نشده هستند. اين يعني اصرار بر اصلاح سيستم و بس! کاري که اليور استون سرآمد آن است. فيلم چندان به عمق حوادث نمي رود. همه چيز چون گزارش هاي خبري يا فيلم هاي خانگي در سطح باقي مي ماند، در حالي که د پالما نيز از دستکاري در حقيقت[مخصوصاً عکس هاي پاياني فيلم] براي تاثير گذاري بيشتر روي گردان نيست. اين هم يک دليل ديگر براي اثبات حرف خود او درباره دروغ گويي سينما و اين که حقيقت اولين تلفات هر جنگي است!
ژانر: جنايي، درام، جنگي.

<strong>معشوقه قديمي Une vieille maîtresse</strong>
کارگردان: کاترين بريا. فيلمنامه: کاترين بريا بر اساس داستاني از ژول-آمده باربي د اوره وي. موسيقي: انتخابي. مدير فيلمبرداري: يورگوس آروانيتيس. تدوين: پاسکال شاوانس. طراح صحنه: فرانسوا-رنو لابارت. بازيگران: آسيا آرجنتو[وليني]، فوآد آيت عاتو[رينو د ماريني]، روکسان ماسکيدا[هرمنگارد]، کلود ساروت[مارکيز د فرس]، يولاند مورو[کنتس د آرته]، ميشل لونسدال[ويکنت د پروني]. 115 و 104 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: The Last Mistress، An Old Mistress. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
پاريس، فوريه 1835. ويکنت د پروني و کنتس د آرته سالخورده اوقات شان را با هم مي گذرانند. عمده تفريح آنها غذا خوردن و حرف زدن درباره روابط رفتارهاي آدمي است که در اعيان و اشراف پاريسي متجلي مي شود. سوژه صحبت آنها اين بار اشراف زاده جواني به نام رينو د ماريني است که با زني اسپانيايي و هوسباز به نام وليني نزديک به يک دهه رابطه داشته است. د ماريني اينک با دختر اشراف زاده و خوب پرورش يافته به نام هرمنگارد نامزد شده و قصد دارد تا با او ازدوج کند. اما وليني تصميم ندارد تا معشوق را با هرمنگارد معصوم تقسيم کند. هر چند د ماريني نيز ظاهراً قصد جدايي از وي را دارد. مادربزرگ هرمنگارد براي اطيمنان يافتن از آينده نوه اش از د ماريني مي خواهند تا تمامي روابط خود با وليني را در طول ده سال گذشته براي وي تعريف کند. د ماريني مي پذيرد و در پايان مي گويد که ديگر عشقي به وليني ندارد. او و هرمنگارد پس از ازدواج در خانه اي ساحلي اقامت مي کنند، اما به زودي سر و کله وليني نيز در اطراف پيدا مي شود، در حالي که هرمنگارد ابستن است...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
کاترين برياي 60 ساله اينک پس از 3 دهه فيلمسازي و ساختن 12 فيلم جنجالي ترين کارگردان زن سينماي فرانسه به شمار مي رود. برخي جسارت او را در طرح مضامين جنسي مي ستايند، بعضي نيز آنها را خوش ندارند و با دادن لقب فيلم هاي هرزه نگارانه تقبيح مي کنند. اما موافق و مخالف اذعان دارند که فيلم هاي بريا اصالتي دارند که آنها را از آثار مشابه متمايزمي کند. فيلم هاي اين زن پاريسي غريب تا امروز بارها و بارها تکان هاي شديدي به پيکر سينماي فرانسه وارد کرده، اما به نظر مي رسد اين يکي از شدت و حدت فيلم هاي قبلي وي اندکي دور است. گول نامزدي نخل طلاي آن را نيز نبايد خورد که گاه فرانسوي هاي ناسيوناليست براي تعادل بخشيدن به جدول نامزدهاي اين جايزه کمي هم به فيلمسازان وطني ميدان مي دهند[و در همين حد هم باقي مي مانند!].
بريا که در 17 سالگي با رمان نويسي آغاز کرده، به سرعت –پس از بازي در نقشي کوتاه در آخرين تانگو در پاريس- به فيلمسازي رو آورده است. اما اولين فيلمش يک دختر جوان واقعي 23 سال بعد امکان نمايش يافته که خود نشان دهنده جسارت او در طرح برخي مسائل و شکستن تابوها است. منتقدان او را به خاطر ابداع و نمايش راه هايي تازه براي درک جنسيت زنانه[گاه دور از عرف و هنجار]، پا به سن گذاشتن و خانواده توام با صراحتي نامتعارف در قالب درام هاي غمگنانه مي ستايند. مهم ترين و ستايش شده ترين فيلم کارنامه او براي خواهرم/دختر چاق[2001] و بدنام ترين شان رومانس ايکس[1999] و ادامه آن آناتومي جهنم[2004] که در آنها از بازيگر معروف فيلم هاي پورنوگرافي[روکو زيفردي] استفاده کرده است.
معشوقه قديمي بر خلاف فيلم هاي قبلي بريا از گره هاي داستاني اندکي برخوردار است. سبک ايستاي آن و کوشش در رسيدن به سبکي فاخر و لايق داستاني قرن نوزدهمي باعث شده تا فيلم حالت رمان هاي –کمي تا قسمتي- الکساندر دوما يا ميشل زواگو را به خود بگيرد. شخصيت وليني بازتاب دوباره تمامي زن هاي فيلم هاي قبلي برياست. تنها د ماريني جوان خوش سيماست که اين بار اسير هوس هاي حيواني او شده و نقش مخربي ندارد. وليني يک زن مردخوار کامل است با تمامي رفتارهاي رواني شخصيت هاي اثار بريا که مي تواند براي دقايقي بيننده را جذب و مانند د ماريني اسير خود کند. اما بعد از مدت کوتاهي دمدمي مزاج بودن، عشق ورزي هاي او در مکان هاي غريب[از جمله صحنه سوزاندن جسد فرزندش] و حتي رابطه اش با نديمه خود سبب دلزدگي مي شود. معشوقه قديمي بي تعارف يک شکست در کارنامه اين مدرس فميس است، و اي کاش لااقل درجا زدن بود!
ژانر: درام.

<strong>بي نقص Flawless</strong>
کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان.
دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
مايکل رادفورد متولد 1946 دهلي نو است. در دانشگاه آکسفورد درس خوانده و مدتي نيز به عنوان معلم کار کرده است. بعدها در مدرسه ملي سينما و تلويزيون انگلستان تحصيل کرده و با ساختن فيلم هاي مستند به فيلمسازي روي آورده است. در 1983 براي اولين منتقدان با فيلم مکاني ديگر، زماني ديگر نامش را شنيدند. يک سال بعد با فيلم 1984 که بر اساس کتاب جورج اورول ساخته بود، موفق به دريافت جايزه لاله طلايي جشنواره استانبول و جايزه بهترين فيلم از مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش فيلم شد. شهرت جهاني يک دهه بعد با فيلم پستچي[درباره داستان عاشقانه يک پستچي ايتاليايي که از زبان پابلوي نرودا شاعر تبعيدي روايت مي شد] نصيب وي شد. اما در طول يک دهه و خرده اي که از آن فيلم مي گذرد، هنوز اثر قابل ديگري به کارنامه اش افزوده نشده است. آخرين فيلم به نمايش در آمده از وي اقتباسي متوسط از تاجر ونيزي[با شرکت آل پاچينو و جرمي ايرونز] ويليام شکسپير سه سال قبل اکران شد.
اما فيلم 20 ميليون دلاري بي نقص که هر چند از نظر ساختار-مخصوصاً سکانس سرقت- واقعاً بي عيب و نقص است، اما تماشاگر آشنا با فيلم هاي اين ژانر را بلافاصله به ياد فيلم هاي دهه 1970 مي اندازد. و اين يعني شکست!
بي نقص براي رادفورد يک گام بزرگ به پس است. فيلم متعلق به زمانه ما نيست و فقط پيرنگ هاي کم رنگي چون تلاش کويين براي رسيدن به مقام اولين مدير زن از افاضات فمينيستي روز ريشه گرفته يا اقدامات خيرخواهانه اش براي ريشه کني سرطان و غيره... در کنار اينها فيلم هيچ ندارد. هر چند مايکل کين کوشيده تا تقش خود را با دقت و وسواسي چشمگير ايفا کرده و شاه بيت موضوع يعني هدفش از سرقت الماس ها[گرفتن انتقام همسر متوفايش از شرکت بيمه] را تا دقايق پاياني مخفي و جذاب نگاه دارد، اما به قول آمريکايي ها فيلم در زمان و مکان اشتباهي ساخته است. فيلمنامه حاوي پيرنگ هاي ديگري از جمله تمايل فينچ به کوئين نيز هست که هرگز سرانجامي شايسته پيدا نمي کند، که اگر چنين مي شد بر شور و هيجان فيلم مي افزود و توان لامبرت ويلسون را نيز بيشتر به کار مي گرفت. فيلم در شکل فعلي اش کهنه نما و ساخت آن غير لازم به نظر مي ايد. کاش رادفورد براي خلق شاه بيت ديگري در کارنامه اش تا دير نشده، اقدامي جدي صورت دهد!
ژانر: درام، جنايي.

<strong>بلک پيمپرنل/پامچال سياه The Black Pimpernel</strong>
کارگردان: اولف هولتبرگ، آسا فارينگر. فيلمنامه: باب فاس. موسيقي: ياکوب گروث. مدير فيلمبرداري: ديرک بروئل. تدوين: ليف اکسل کيلدسن. طراح صحنه: پيتر گرانت. بازيگران: مايکل نايکويست[هارالد ادلشتام]، لومي کاوازوس[آنا کنتره راس]، کيت دل کاستيلو[کونسوئلو فوئنتس]، ليزا ورليندر[سوزان]، کارستن نورگارد[وينتر]، دانيل خيمه نز کاچو[ريکاردو فوئنتس]، پاتريک برگين[سناتور ديويس]. 95 و 100 دقيقه. محصول 2007 سوئد، فنلاند، مکزيک، دانمارک. نام ديگر: Svarta Nejlikan.
دهه 1970. هارالد ادلشتان به سمت سفير سوئد در شيلي منصوب مي شود. مدت کوتاهي بعد، نظاميان بر عليه دولت قانوني سالوادور آلنده کودتا کرده و او را از ميان برمي دارند. موج دستگيري ها، شکنجه ها و اعدام در کشور گسترده مي شود. ادلستام که در دوران جنگ جهاني نيز به خاطر خصلت هاي انسان دوستانه اش به مبارزان کمک کرده، بلافاصله شروع به پناه دادن انسان ها در سفارت خانه و فرستادن آنها تحت عنوان پناهنده به سوئد مي کند. اولين اقدام بزرگ او در حمايت از حريم سفارت کوبا و کارمندان آن که مورد حمله افسران پينوشه قرار گرفته اند، سبب مي شود تا با نظامي هاي عالي رتبه درگير شود. او که همزمان عاشق کونسوئلو دختر انقلابي يکي از کودتاچي ها شده، به او در کارهايش کمک مي کند. اما وقتي از پدر وي مي خواهد تا تعدادي از دستگير شدگان را زير عنوان افراد تحت حمايت دولت سوئد از استاديوم آزاد کند، موقعيت پدر کونسوئلو به خطر افتاده و توسط همقطارانش در برابر چشمان ادلشتام کشته مي شود. ادلشتام تهديد مي شود، اما به فعاليت خود ادامه داده و هر روز بر دامنه آن مي افزايد. تا اينکه خبر مي رسد کونسوئلو مورد اصابت گلوله نظاميان قرار گرفته و بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد. ادلشتام او را به بيمارستان مي رساند، اما بعد از عمل ارتشي ها سر رسيده و با تهديد به مرگ، کونسوئلو را از دست ادلشتام خارج مي کنند. ادلشتام در مصاحبه مطيوعاتي پرده از رفتارهاي ضد انساني حکومت پينوشه برداشته و دولت او را متهم به نقض قوانين بين المللي مي کند. پس از اين کار دولت سوئد او را احضار مي کند، ولي قبل از خروج از شيلي کونسوئلو نيز به وي مي پيوندد.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
از اولف هولتبرگ تقريبا هيچ نمي دانم جز اين که از نيمه دوم دهه 1970 به فيلمسازي اشتغال دارد و بلک پيمپرنل ششمين فيلم اوست. ميان نمايش هر کدام از اين فيلم ها فاصله زماني قابل توجهي وجود دارد که شايد از ناشي از کم کاري صنعت سينماي سوئد يا خود هولتبرگ باشد. به هر رو ميان اين فيلم و اثر قبلي فيلمساز- دختر پوما[شير کوهي]که هولتبرگ شهرت خود را مديون همين فيلم است- 13 سال فاصله وجود دارد که مدتي طولاني است. وي دختر پوما و بلک پيمپرنل را با کمک آسا فارينگر نوشته و کارگرداني کرده است.
فيلم درباره بخشي از زندگي هارالد ادلشتام[1989-1913] ديپلمات سوئدي است که در دوران جنگ جهاني دوم به خاطر کمک به فراراعضاي نهضت مقاومت نروژ لقب Black Pimpernel[باالهام از اسکارلت پيمپرنل قهرمان نمايشنامه و قصه اي به همين نام اثر بارونس اُرکزي که در دوران انقلاب فرانسه مي گذشت] دريافت کرد[اين لقب به نلسون ماندلا نيز براي مبارزات ضد تبعيض نژادي اش اعطا شده است]. ادلشتام در طول دوران سفارتش در شيلي موفق شد تا بيش از 1300 انسان را با استفاده از قدرت و مصونيت سياسي خود نجات دهد. بديهي است با ديدن فيلم يا خواندن خلاصه داستان آن بلافاصله اسکار شيندلر به ذهن تان خطور مي کند، اما بايد بگويم ادلشتام در مقايسه با فردسودجويي چون شيندلر کارخانه دار اصولاً انسان وارسته تر و بشر دوستي واقعي است. به همين خاطر کسي مثل اسپيلبرگ يهودي به سراغ قصه زندگي وي نمي رود و در نهايت سازمان عفو بين الملل با کمک دولت سوئد براي ارج گذاشتن به کوشش هاي وي چنين فيلمي را تهيه مي کند. فيلمي درباره اينکه چگونه يک مرد مي تواند بر زندگي ديگران و تاريخ تاثير مثبت بگذارد و سرنوشت بسياري را تغيير دهد. فيلم هر چند در ستايش ادلشتام است، اما از نمايش ضعف هاي وي نيز ابايي ندارد. کابوس هاي او از دوران جنگ، عشق از دست داده اي که پس از دو دهه هنوز به دنبال آن است، يا پا پس کشيدنش هنگامي که لوله هفت تير بر پيشاني اش گذاشته مي شود از او چهره يک قهرمان راستين و پذيرفتني تر را مي سازد. او يک مدافع واقعي حقوق بشر است با تمامي قدرت و ضعف هاي يک بشر، او براي عدالت مبارزه مي کتد و حاضر به پرداخت هر بهايي است.
بلک پيمپرنل/پامچال سياه[متاسفانه موفق به يافتن نام دقيق گل پيمپرنل در فارسي نشدم، فقط دانستم که به خانواده پامچال تعلق دارد] با هزينه 5 ميليون دلار توليد شده و از بازي خوب نايکويست[آخرين بار در فيلم همچون بودن در بهشت زيارتش کرديم] بهره مند است. تماشاي اين فيلم در زمانه اي که حقوق بشر تنها وسيله اي براي کسب شهرت خيلي هاست، لازم و ضروري است!
ژانر: درام، تاريخي، عاشقانه، مهيج.

<strong>جيب بر ها Ladrones</strong>
کارگردان: خايمه مارکز. فيلمنامه: خوآن ايبانيز، انريکه مارکز بر اساس داستاين از انريکه لوپز لاويگنه. موسيقي: فدريکو يوسيد. مدير فيلمبرداري: ديويد آزکانو. تدوين: ايوان آله دو. طراح صحنه: خوآن بوتلا. بازيگران: خوآن خوزه بالاستا[الکس]، ماريا والورده[سارا]، پاتريک بوشو[عتيقه فروش]، ماريا بالاستروس[آنا]، کارلوس کانيوسکي[پلوکوئرو]، اريک پروبانزا[خورخه]. 105 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: Thieves. نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/خوآن خوزه بالستا و بهترني فيلمبرداري از انجمن منتقدان فيلم اسپانيا، برنده جايزه C.I.C.A.E. و نامزد يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو، برنده جايزه ويژه داوران و نامزد جايزخ طلايي جشنواره مالاگا.
الکس فرزند آناي جيب بر پس از مدتي طولاني از يتيم خانه آزاد مي شود و بلافاصله براي کار در يک ارايشگاه استخدام مي شود. الکس پس از مراجعه به منزل مادرش درمي يابد که آنجا را به خاطر بدهکاري به صاحبخانه ترک کرده است. پس از دادن بدهي صاحبخانه در آنجا مستقر و شروع به جست و جو براي يافتن مادرش مي کند. يک روز هنگام خريد در فروشگاهي بزرگ متوجه سرقت يک سي دي توسط يک دختر شده و سبب نجات وي مي شود. با تعقيب دختر مي فهمد که متعلق به خانواده اي تقريبا مرفه بوده و سارا نام دارد. به نظر مي رسد که سارا به جنون سرقت براي دستيابي به هيجان مبتلا است. بنابر اين الکس که فريفته او شده، سعي مي کند به وي نزديک شود. ابتدا سارا مقاومت مي کند، اما پيشنهاد الکس مبني بر آموزش جيب بري او را وسوسه مي کند. همکاري اين دو نفر براي هر دو خوشايند است تا اينکه عتيقه فروسي که اموال دزدي را از الکس مي خرد و از محل زندگي آنا نيز خبر دارد، در ازاي دادن آدرس وي از وي مي خواهد تا کيف پول فردي متشخص را بدزد. اما الکس و سارا هنگام سرقت به دام مي افتند. پليس بعد از بازجويي به دليل ارتکاب اولين جرم آن دو را ازاد مي کند، اما سارا ديگر مايل به ادامه همکاري با الکس و ديدار با او نيست. الکس به سراغ مال خر رفته و بعد از اصرار فراوان موفق مي شود مادرش را در يک روسپي خانه سطح بالا بيابد. الکس که به شدت از سقوط مادر سرخورده شده، پس از ملاقات با سارا در مترو از او نيز جدا مي شود و هنگام خروج از مترو بر اثر زخم چاقو از پا در مي آيد.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
خايمه مارکز اولاريگا با نوشتن فيلمنامه خداحافظ کوسه[کارلوس سوآرز]، شب سلاطين[ميگوئل باردم] و غار[ادوارد کورتز] آغاز کرد. با ساختن دو فيلم کوتاه باز و بهشت گمشده[برنده جايزه بزرگ جشنواره اوپسالا و جايزه بهترين فيلم کوتاه جشنواره ملبورن] شروع به کارگرداني کرد و جيب برها[يا دزدها] اولين فيلم بلند وي به شمار مي رود که در جشنواره هاي متعددي به نمايش درآمده و مورد ستايش منتقدان نيز قرار گرفته است.
جيب برها يک غافلگيري تمام عيار است. قصه کشف عشق توسط پسري که از ده سالگي عشق مادر را از دست داده و اينک در نوجواني در صدد يافتن اوست. و زماني که او را مي يابد جز اندوه نصيبش نمي شود. شايد به همين خاطر است که سارا را نيز رها مي کند و دانسته به سوي مرگ مي رود. جيب برها فيلمي شاعرانه، مهيج و عاشقانه است که تنها مي توان در سينماي اسپانيا نمونه هاي آن را يافت. مارکز با اولين فيلم خود ثابت مي کند که قادر به روايت داستاني اين چنين ظريف و پر از پيرنگ هاي ريز و درشت است که هر کدام مي تواند دستمايه فيلمي ديگر شوند. ديالوگ هاي اندک، برداشت هاي بلند و انتخاب بازيگراني که بلافاصله همذات پنداري تماشاگر را جلب مي کنند، از نقاط قوت فيلم است. بدون شک خوآن خوزه بالاستا در آينده تبديل به متد يمن سينماي اسپانيا خواهد شد. کاري که او با ميميک صورت و حرکات دست هايش مي کند، بسياري از بازيگران قادر نيستند با تمام وجود و ديالوگ هاي قوي انجام دهند. فقط يک جمله: "فرصت تماشاي اين فيلم را از دست ندهيد!"
ژانر: درام.
