Rooz

فيلم روز♦ سينماي جهان

آرينا امير سليماني arina_amirsoleimani@yahoo.com - شنبه 11 اسفند 1386 [2008.03.01]

هفته گذشته با شگفتي برنده شدن فيلم برزيلي جوخه برگزيده آغاز شد، با اهداي جوايز سزار ادامه يافت و با پخش جوايز ‏هشتادمين دوره اسکار به اوج رسيد. پر جايزه ترين هفته سينمايي سال جديد ميلادي را در حالي به پايان برديم که پرده ‏سينماهاي دنيا در تسخير فيلم هايي به ياد ماندني بود. اما شگفتي سازان تنها فرانسوي ها يا آمريکايي ها نبودند. نگاهي ‏انداخته ايم به هفت فيلم شاخص اکران در هفته گذشته...‏
‏ ‏
‏<‏strong‏>فيلم هاي روز سينماي جهان<‏‎/strong‏>‏

tropedaliz.jpg

‏<‏strong‏>جوخه برگزيده ‏Tropa de Elite‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: خوزه پاديلا. فيلمنامه: خوزه پاديلا، بروئيلو مانتوواني، رودريگو پيمنتل بر اساس کتاب جوخه برگزيده نوشته ‏آندره باتيستا و لوييز ادواردو سوارس. موسيقي: پدرو بروفمان. مدير فيلمبرداري: لولا کاروالو. تدوين: دانيل رزنده. ‏طراح صحنه: توله پيک. بازيگران: واگنر مورا[سروان ناسيمنتو]، کايو خونکويرا[نتو]، آندره راميرو[آندره ماتياس]، ‏ميلهم کورتاز[سروان فابيو]، ماريا ريبيرو[روسانه]، فرناندا ماچادو[ماريا]، فابيو لاگو[بايانو]، فرناندا د ‏فريتاس[روبرتا]، پائولو ويله لا[ادو]، مارچلو واله[سروان اليويرا]، مارچلو اسکورل[سرهنگ اوتاويو]، اندره ‏مائورو[رودريگز]، پائولو هاميلتون[سولدادو پائولو]، رافايل د آويلا[خوخا]، امرسون گومز[خاوچو]، پاتريک ‏سانتوس[تينهو]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 برزيل. نام ديگر: ‏Elite Squad‏. برنده خرس طلاي جشنواره ‏برلين. برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين تدوين از جشنواره سائو پائولو. ‏

سال 1997، پيش از سفر پاپ به ريو دو ژانيرو، سروان ناسيمنتو از جوخه ويژه پليس[‏BOPE‏] ماموريت مي يابد تا ‏محله نزديک سکونت پاپ را از شر قاچاق چي ها و و فروشندگان مواد مخدر پاک کند. سروان قصد دارد شخص ‏ديگري را يافته و به جاي خود منصوب کند. چون همسرش آبستن است و خود نيز تصميم گرفته تا به آموزش افراد تازه ‏کار بپردازد. همزمان نتو و ماتياس-دو دوست آرمان گرا- به نيروي پليس مي پيونند و تصميم دارند تا پليس هايي ‏آبرومند شده و با جنايتکاران مبارزه کنند. اما آن چه در دستگاه پليس مي بينند فقط فساد و ديوان سالاري احمقانه است و ‏از اين رو تصميم مي گيرند تا به ‏BOPE‏ ملحق شوند. در طول ماه هاي بعد، زندگي ناسيمنتو، نتو و ماتياس در طول ‏دوره سخت آموزش و سپس جنگ عليه تبه کاران به هم گره مي خورد. ناسيمنتو ابتدا باور دارد که نتو مي تواند جانشين ‏خوبي براي او باشد، اما رفتار شتاب زده و نسنجيده نتو او را منصرف مي کند. مدتي بعد ناسيمنتو به اين تيجه مي رسد ‏که ماتياس باهوش انتخاب بهتري است، اما ماتياس بايد قبل از انتقال مسئوليت ثابت کند که هنوز عاري از احساس نشده ‏و قلب دارد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

خوزه پاديلا تهيه کننده، مستندساز برزيلي در سال 2002 با اولين فيلمش اتوبوس شماره 174 [بر اساس واقعه ‏گروگانگيري فاجعه بار در ريو دو ژانيرو] ورودي خيره کننده به عالم سينما را تجربه کرد. دريافت 10 جايزه معتبر ‏براي اين مستند تکان دهنده دورخيز براي ساخت اولين فيلم داستاني اش جوخه برگزيده بود. اما ميان دو فيلم 5 سال ‏فاصله افتاد و پاديلا در اين مدت تنها يک مستند تلويزيوني ديگر به نام گاوچران هاي ناپديد شده برزيلي ساخت که توجه ‏زيادي جلب نکرد. اما فيلمنامه متعددي نوشت که توسط ديگران ساخته شد و گاه در مقام تهيه کننده نيز فيلم هاي قابلي ‏توليد کرد. جوخه برگزيده که با هزينه 4 ميليون دلار توليد شده، تا اين لحظه نزديک به 10 ميليون دلار در برزيل در ‏آمد داشته و بيش از 2 ميليون نفر آن را در سينما تماشا کرده اند که رقمي بسيار قابل توجه براي سينماي اين کشور ‏محسوب مي شود. اين اتفاق در حالي افتاده که سه ماه قبل از اکران رسمي آن نسخه هاي غير قانوني فيلم دست به دست ‏گشته و پر فروش ترين دي وي دي بازار قاچاق نيز بوده است. ‏

جوخه برگزيده شايد در نگاه اول فيلمي درباره پليس قدرتمند برزيل با افسراني رمبو صفت باشد که به خاطر نيت هاي ‏خوب دست به خشونت مي زنند، اما چنين نيست. فيلم گران قيمت ترين محصول سينماي برزيل است و با توجه به سابقه ‏کارگردانش آن را بايد جدي گرفت. چيزي که از همان نماهاي روي دست ابتداي فيلم که ادرنالين خون تماشاگر را بالا ‏مي برد، مي توان پي برد. فيلم دو شخصيت مرکزي دارد: ناسيمنتو که راوي فيلم نيز هست و درگير ميان وظايف ‏همسري و در آستانه پدر شدن که از شغل پر استرس خود و روش هايي چون شکنجه کردن براي مبارزه با تبهکاران به ‏تنگ آمده است. و ديگري ماتياس که حقوق خوانده و از ديدن اين همه فساد در دستگاه پليس منزجر شده است. ‏

فيلم بر اساس کتاب دو سروان سابق ‏BOPE‏ ساخته شده و تمامي وقايع موجود در آن از جمله خشونت روزمره، اعتياد، ‏رياکاري و فساد در دستگاه پليس واقعي است که فيلم را تا حد يک سند ديداري شنيداري ارتقاء مي دهد. پاديلا براي ‏شدت بخشيدن به وجوه مستندگونه اثر آن را با شيوه هاي اين گونه فيلم ها ساخته از کاربرد نور و رنگ تا دوربين روي ‏دست در تمام فيلم و همه اينها براي رسيدن به اين حرف که فاصله ميان دو جبهه چقدر است. ايا روش هاي فاشيستي ‏BOPE‏ کمتر از رفتار قاچاقچيان تا بن دندان مسلح خشونت آميز است؟ و براي رسيدن به يک شهر "تميز" چقدر بايد ‏هزينه داد؟
ژانر: اکشن، درام، جنايي. ‏

shakethehand.jpg

‏<‏strong‏>با شيطان دست بده ‏Shake Hands with the Devil‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: مايکل داناوان بر اساس کتاب رومئو دالر. موسيقي: ديويد هيرشفلدر. مدير ‏فيلمبرداري: ميروسلاو باژاک. تدوين:مايکل آرکاند، لويي مارتن پارادي. طراح صحنه: ليندسي هرمر-بل. بازيگران: ‏روي دوپوآ[ژنرال رومئو دالر]، دبرا کار اونگر[اما بيکر]، جيمز گالاندرز[سرگرد برنت بيردزلي]، اوديل کاتسي ‏گاکيره[نخست وزير آگاته]، اوئن لباکنگ سژک[ژنرال هنري آنيديهو]، ژان هيو آنگلاد[برنار کوشنر]، مايکل ‏مونگيو[لوک مارشال]. 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا. برنده جايزه بهترين بازيگر/روي دوپوآ از جشنواره فيلم ‏آتلانتيک، نامزد 12 جايزه از مراسم جني، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم کانادايي از سادبري سينه فست. ‏

خاطرات ژنرال رومئو دالر کانادايي تبار فرمانده نيروهاي سازمان ملل در روآندا به هنگام نسل کشي بزرگ سال ‏‏1994 در آن کشور.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

راجر اسپاتيس وود متولد 1945 اتاوا از استان اونتاريوي کاناداست. در بريتانيا بزرگ شده، اما همه او را فيلمسازي ‏آمريکايي مي شناسند. از دهه 1970 با تدوينگر وارد عالم سينما شده و تعدادي فيلم قابل توجه تلويزيوني نيز کارگرداني ‏کرده است. اولين فيلمش قطار وحشت محصول مشترک کانادا و آمريکا بود و از آن زمان تاکنون اغلب فيلم هايي که ‏ساخته، توليد آمريکا محسوب مي شوند. اسپاتيس وود با زير آتش-يکي از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما با محوريت ‏خبرنگار جنگي- در 1983 براي اولين بار در ميان منتقدان دنيا شناخته مي شود و از آن زمان تا حال امضاي خود را ‏پاي فيلم هاي متفاوت و اکثراً پولساز چون شليک به قصد کشتن، روز ششم، هميشه فردايي هست[از سري جيمز باند] و ‏اين اواخر ‏Ripley Under Ground‏ انداخته است. بي تعارف بايد گفت که تمامي اين فيلم ها هر چند حرفه اي و خوش ‏ساخت هستند، اما هرگز از نظر جديت و ساختار به پاي دو فيلم اوليه او تعقيب دي. بي. کوپر و زير آتش نمي رسند. ‏شايد بتوان با شيطان دست بده را پس از دو دهه بازگشت به همان حال و هواي زير آتش دانست. ‏

با شيطان دست بده فيلمي گران قيمت براي سينماي کانادا است. هزينه 11 ميليون دلاري آن نيز تنها با يک هدف تامين ‏شده و آن نقش اين کشور در حمايت از حقوق بشر در دهه هاي اخير است. اما فيلم فاقد تحرک اثري چون هتل روآندا ‏است. البته به همان اندازه تلخ و ناراحت کننده است که از کارگرداني تا حدي قابل قبول و بازي ها بسيار خوب آن[البته ‏غير از دوپوآ که چهره اي سنگي اش ازارنده است] نشات مي گيرد. ‏

فيلم در واقع نمايش تک نفر دالر است و اسپاتيس وود نيز روي اعمال و رفتار وي بيشتر زوم کرده است. دالر مردي ‏شجاع، صادق و يک انسان دوست واقعي است. او از نمايش ضعف ها و احساسات خود واهمه ندارد، اما به موقع ‏شجاعت خود را براي نجات جان انسان هاي بيگناه درگير نسل کشي بيهوده را نيز به نمايش گداشته و عمل خود را از ‏يک مخاطره شخصي فراتر مي برد. فيلم با دقتي مستندگونه و قدرتمندانه شروع نسل کشي و ناتواني دالر در جلوگيري ‏آن را تصوير مي کند، و به نظر مي رسد که هنوز حرف هاي زيادي درباره فاجعه رواندا براي گفتن وجود داشته باشد!‏
با شيطان دست بده شايد به اندازه هميشه فردايي هست، سرگرم کننده نباشد که اصلاً با اين هدف نيز ساخته نشده است. با ‏اين حال مي تواند خاطره خوش زير آتش را براي دوستداران اسپاتيس وود تجديد کند. حتي اگر به همان قدرت نباشد!‏
ژانر: تاريخي. ‏

redacted.jpg

‏<‏strong‏>غير قابل انتشار/سانسور شده ‏Redacted‏<‏‎/strong‏>‏

نويسنده و کارگردان: برايان د پالما. مدير فيلمبرداري: جاناتان کليف. تدوين: بيل پنکاو. طراح صحنه: فيليپ بارکر. ‏بازيگران: پاتريک کارول[رنو فليک]، راب دويني[مک کوي]، ايزي دياز[آنخل سالازار]، مايک فيگه روا[گروهبان ‏جيم واسکز]، تاي جونز[سرگروهبان سوييت]، کل اونيل [گيب بليکس]، دانيل استوارت شرمن [بي. بي. راش]، پل ‏اوبراين[پدر بارتون]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا. نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن ‏تدوينگران صدا آمريکا، برنده جايزه شير نقره اي بهترين کارگرداني و جايزه فيلم بلند ديجيتالي و نامزد شير طلايي ‏جشنواره ونيز. ‏

يک جوخه از سربازان آمريکايي در نزديکي سامرا. آنخل سالازار به شکل تفنني از اعضاي جوخه فيلم مي گيرد. او ‏آرزو دارد تا پس از خروج از ارتش وارد دانشکده سينمايي کاليفرنياي جنوبي شود. از طريق فيلم هاي او با ديگر ‏اعضاي گروه آشنا مي شويم. سرگروهبان سوييت که به افرادش دستور مي دهد تا از معاشرت با بچه هاي عراقي ‏خودداري کنند، چون آنها چشم و گوش شورشي ها محسوب مي شوند. رنو فليک متعصب، بي. بي. راش چاق و چله و ‏مک کوي وکيل که مرتبا در حال خواندن رمان است. پس از حادثه اي در پست بازرسي که منجر به کشته شدن زني ‏عرب و باردار بر اثر تيراندازي دو نفر از سربازان آمريکايي مي شود، افراد محلي تصميم به انتقام مي گيرند. خشونت ‏بالا مي گيرد و دو سرباز نيز بقيه جوخه را وادار مي کنند تا دست به عمليات خصوص و انتقام جويانه اي بزنند. ‏سالازار نيز که دوربين را در کلاه خودش جاسازي کرده از تجاوز آنها به دختر پانزده ساله عراقي و سپس قتل او و ‏خانواده اش فيلم مي گيرد. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

برايان راسل د پالماي 68 ساله زاده نيوجرسي از فيلمسازاني است که با فيلم هاي مستقل شروع کرده و حالا از ‏کارگردان هاي مشهور آمريکا به شمار مي رود. از توفيق اوليه اش در 1973 با فيلم خواهران تا سانسور شده راه ‏زيادي پيموده، با فيلمنامه نويسان معتبري چون پل شرايدر، جان فريس و اليور استون کار کرده، يکي از بهترين اقتباس ‏ها را از داستان هاي استون کينگ[کري] کارگرداني کرده و فيلم پر فروشي چون تسخير ناپذيرها را از فيلمنامه ديويد ‏ممت ساخته است. ارادت غريبي به هيچکاک دارد، از ‏Split screen‏ بسيار استفاده مي کند و برداشت هاي بلندش به ‏عنوان نمونه در شيوه کارليتو در تاريخ سينما جايگاهي خاص دارند. اما خودش بارها گفته که "سينما هميشه دروغ مي ‏گويد، آن هم 24 دفعه در ثانيه". بنابراين ديدن فيلمي چون سانسور شده که قصد دارد نگاهي مستندگونه و از زواياي ‏مختلف به حادثه اي واحد را عرضه کند، در حکم نوعي نقيضه است. ‏

شايد همين ويژگي آن باعث شده تا تماشاگر آمريکايي دوستدار فيلم هاي د پالما به آن پشت کند. البته شکست تجاري فيلم ‏کم هزينه چون سانسور شده[تنها 5 ميليون دلار بودجه] نمي تواند لطمه اي به کارنامه استاد وارد کند که جوايزي هم ‏پشت قباله اش دارد. با اين وجود بايد اعتراف کنم که شخصاً ترجيه مي دهم يک مستند واقعي را تماشا کنم تا يک ‏مستندنمايي خسته کننده که بسياري آن را انتقاد آميز نيز خوانده اند. در حالي که د پالما چندان دل نگران عراقي ها ‏نيست. تنها ايده ممکن در نزد او و بسياري فيلمسازان ليبرال آمريکايي نيش زدن به دولت است که مانع پخش اخبار به ‏شکل سانسور نشده هستند. اين يعني اصرار بر اصلاح سيستم و بس! کاري که اليور استون سرآمد آن است. فيلم چندان ‏به عمق حوادث نمي رود. همه چيز چون گزارش هاي خبري يا فيلم هاي خانگي در سطح باقي مي ماند، در حالي که د ‏پالما نيز از دستکاري در حقيقت[مخصوصاً عکس هاي پاياني فيلم] براي تاثير گذاري بيشتر روي گردان نيست. اين هم ‏يک دليل ديگر براي اثبات حرف خود او درباره دروغ گويي سينما و اين که حقيقت اولين تلفات هر جنگي است!‏
ژانر: جنايي، درام، جنگي. ‏

veille.jpg

‏<‏strong‏>معشوقه قديمي ‏Une vieille maîtresse‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: کاترين بريا. فيلمنامه: کاترين بريا بر اساس داستاني از ژول-آمده باربي د اوره وي. موسيقي: انتخابي. مدير ‏فيلمبرداري: يورگوس آروانيتيس. تدوين: پاسکال شاوانس. طراح صحنه: فرانسوا-رنو لابارت. بازيگران: آسيا ‏آرجنتو[وليني]، فوآد آيت عاتو[رينو د ماريني]، روکسان ماسکيدا[هرمنگارد]، کلود ساروت[مارکيز د فرس]، يولاند ‏مورو[کنتس د آرته]، ميشل لونسدال[ويکنت د پروني]. 115 و 104 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: ‏The Last Mistress، ‏An Old Mistress‏. نامزد نخل طلاي جشنواره کن. ‏

پاريس، فوريه 1835. ويکنت د پروني و کنتس د آرته سالخورده اوقات شان را با هم مي گذرانند. عمده تفريح آنها غذا ‏خوردن و حرف زدن درباره روابط رفتارهاي آدمي است که در اعيان و اشراف پاريسي متجلي مي شود. سوژه صحبت ‏آنها اين بار اشراف زاده جواني به نام رينو د ماريني است که با زني اسپانيايي و هوسباز به نام وليني نزديک به يک ‏دهه رابطه داشته است. د ماريني اينک با دختر اشراف زاده و خوب پرورش يافته به نام هرمنگارد نامزد شده و قصد ‏دارد تا با او ازدوج کند. اما وليني تصميم ندارد تا معشوق را با هرمنگارد معصوم تقسيم کند. هر چند د ماريني نيز ‏ظاهراً قصد جدايي از وي را دارد. مادربزرگ هرمنگارد براي اطيمنان يافتن از آينده نوه اش از د ماريني مي خواهند تا ‏تمامي روابط خود با وليني را در طول ده سال گذشته براي وي تعريف کند. د ماريني مي پذيرد و در پايان مي گويد که ‏ديگر عشقي به وليني ندارد. او و هرمنگارد پس از ازدواج در خانه اي ساحلي اقامت مي کنند، اما به زودي سر و کله ‏وليني نيز در اطراف پيدا مي شود، در حالي که هرمنگارد ابستن است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

کاترين برياي 60 ساله اينک پس از 3 دهه فيلمسازي و ساختن 12 فيلم جنجالي ترين کارگردان زن سينماي فرانسه به ‏شمار مي رود. برخي جسارت او را در طرح مضامين جنسي مي ستايند، بعضي نيز آنها را خوش ندارند و با دادن لقب ‏فيلم هاي هرزه نگارانه تقبيح مي کنند. اما موافق و مخالف اذعان دارند که فيلم هاي بريا اصالتي دارند که آنها را از آثار ‏مشابه متمايزمي کند. فيلم هاي اين زن پاريسي غريب تا امروز بارها و بارها تکان هاي شديدي به پيکر سينماي فرانسه ‏وارد کرده، اما به نظر مي رسد اين يکي از شدت و حدت فيلم هاي قبلي وي اندکي دور است. گول نامزدي نخل طلاي ‏آن را نيز نبايد خورد که گاه فرانسوي هاي ناسيوناليست براي تعادل بخشيدن به جدول نامزدهاي اين جايزه کمي هم به ‏فيلمسازان وطني ميدان مي دهند[و در همين حد هم باقي مي مانند!]. ‏

بريا که در 17 سالگي با رمان نويسي آغاز کرده، به سرعت –پس از بازي در نقشي کوتاه در آخرين تانگو در پاريس- ‏به فيلمسازي رو آورده است. اما اولين فيلمش يک دختر جوان واقعي 23 سال بعد امکان نمايش يافته که خود نشان دهنده ‏جسارت او در طرح برخي مسائل و شکستن تابوها است. منتقدان او را به خاطر ابداع و نمايش راه هايي تازه براي ‏درک جنسيت زنانه[گاه دور از عرف و هنجار]، پا به سن گذاشتن و خانواده توام با صراحتي نامتعارف در قالب درام ‏هاي غمگنانه مي ستايند. مهم ترين و ستايش شده ترين فيلم کارنامه او براي خواهرم/دختر چاق[2001] و بدنام ترين ‏شان رومانس ايکس[1999] و ادامه آن آناتومي جهنم[2004] که در آنها از بازيگر معروف فيلم هاي ‏پورنوگرافي[روکو زيفردي] استفاده کرده است. ‏

معشوقه قديمي بر خلاف فيلم هاي قبلي بريا از گره هاي داستاني اندکي برخوردار است. سبک ايستاي آن و کوشش در ‏رسيدن به سبکي فاخر و لايق داستاني قرن نوزدهمي باعث شده تا فيلم حالت رمان هاي –کمي تا قسمتي- الکساندر دوما ‏يا ميشل زواگو را به خود بگيرد. شخصيت وليني بازتاب دوباره تمامي زن هاي فيلم هاي قبلي برياست. تنها د ماريني ‏جوان خوش سيماست که اين بار اسير هوس هاي حيواني او شده و نقش مخربي ندارد. وليني يک زن مردخوار کامل ‏است با تمامي رفتارهاي رواني شخصيت هاي اثار بريا که مي تواند براي دقايقي بيننده را جذب و مانند د ماريني اسير ‏خود کند. اما بعد از مدت کوتاهي دمدمي مزاج بودن، عشق ورزي هاي او در مکان هاي غريب[از جمله صحنه ‏سوزاندن جسد فرزندش] و حتي رابطه اش با نديمه خود سبب دلزدگي مي شود. معشوقه قديمي بي تعارف يک شکست ‏در کارنامه اين مدرس فميس است، و اي کاش لااقل درجا زدن بود! ‏
ژانر: درام. ‏

flawless.jpg

‏<‏strong‏>بي نقص ‏Flawless‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. ‏تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ‏ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس ‏جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن ‏رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏

دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند ‏روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد ‏معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. ‏کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي ‏زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد ‏که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري ‏کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس ‏است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار ‏بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده ‏از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن ‏روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر ‏مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

مايکل رادفورد متولد 1946 دهلي نو است. در دانشگاه آکسفورد درس خوانده و مدتي نيز به عنوان معلم کار کرده ‏است. بعدها در مدرسه ملي سينما و تلويزيون انگلستان تحصيل کرده و با ساختن فيلم هاي مستند به فيلمسازي روي ‏آورده است. در 1983 براي اولين منتقدان با فيلم مکاني ديگر، زماني ديگر نامش را شنيدند. يک سال بعد با فيلم 1984 ‏که بر اساس کتاب جورج اورول ساخته بود، موفق به دريافت جايزه لاله طلايي جشنواره استانبول و جايزه بهترين فيلم ‏از مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش فيلم شد. شهرت جهاني يک دهه بعد با فيلم پستچي[درباره داستان عاشقانه يک ‏پستچي ايتاليايي که از زبان پابلوي نرودا شاعر تبعيدي روايت مي شد] نصيب وي شد. اما در طول يک دهه و خرده اي ‏که از آن فيلم مي گذرد، هنوز اثر قابل ديگري به کارنامه اش افزوده نشده است. آخرين فيلم به نمايش در آمده از وي ‏اقتباسي متوسط از تاجر ونيزي[با شرکت آل پاچينو و جرمي ايرونز] ويليام شکسپير سه سال قبل اکران شد.‏

اما فيلم 20 ميليون دلاري بي نقص که هر چند از نظر ساختار-مخصوصاً سکانس سرقت- واقعاً بي عيب و نقص است، ‏اما تماشاگر آشنا با فيلم هاي اين ژانر را بلافاصله به ياد فيلم هاي دهه 1970 مي اندازد. و اين يعني شکست!‏

بي نقص براي رادفورد يک گام بزرگ به پس است. فيلم متعلق به زمانه ما نيست و فقط پيرنگ هاي کم رنگي چون ‏تلاش کويين براي رسيدن به مقام اولين مدير زن از افاضات فمينيستي روز ريشه گرفته يا اقدامات خيرخواهانه اش ‏براي ريشه کني سرطان و غيره... در کنار اينها فيلم هيچ ندارد. هر چند مايکل کين کوشيده تا تقش خود را با دقت و ‏وسواسي چشمگير ايفا کرده و شاه بيت موضوع يعني هدفش از سرقت الماس ها[گرفتن انتقام همسر متوفايش از شرکت ‏بيمه] را تا دقايق پاياني مخفي و جذاب نگاه دارد، اما به قول آمريکايي ها فيلم در زمان و مکان اشتباهي ساخته است. ‏فيلمنامه حاوي پيرنگ هاي ديگري از جمله تمايل فينچ به کوئين نيز هست که هرگز سرانجامي شايسته پيدا نمي کند، که ‏اگر چنين مي شد بر شور و هيجان فيلم مي افزود و توان لامبرت ويلسون را نيز بيشتر به کار مي گرفت. فيلم در شکل ‏فعلي اش کهنه نما و ساخت آن غير لازم به نظر مي ايد. کاش رادفورد براي خلق شاه بيت ديگري در کارنامه اش تا دير ‏نشده، اقدامي جدي صورت دهد! ‏
ژانر: درام، جنايي. ‏

theblack.jpg

‏<‏strong‏>بلک پيمپرنل/پامچال سياه ‏The Black Pimpernel‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: اولف هولتبرگ، آسا فارينگر. فيلمنامه: باب فاس. موسيقي: ياکوب گروث. مدير فيلمبرداري: ديرک بروئل. ‏تدوين: ليف اکسل کيلدسن. طراح صحنه: پيتر گرانت. بازيگران: مايکل نايکويست[هارالد ادلشتام]، لومي کاوازوس[آنا ‏کنتره راس]، کيت دل کاستيلو[کونسوئلو فوئنتس]، ليزا ورليندر[سوزان]، کارستن نورگارد[وينتر]، دانيل خيمه نز ‏کاچو[ريکاردو فوئنتس]، پاتريک برگين[سناتور ديويس]. 95 و 100 دقيقه. محصول 2007 سوئد، فنلاند، مکزيک، ‏دانمارک. نام ديگر: ‏Svarta Nejlikan‏.‏

دهه 1970. هارالد ادلشتان به سمت سفير سوئد در شيلي منصوب مي شود. مدت کوتاهي بعد، نظاميان بر عليه دولت ‏قانوني سالوادور آلنده کودتا کرده و او را از ميان برمي دارند. موج دستگيري ها، شکنجه ها و اعدام در کشور گسترده ‏مي شود. ادلستام که در دوران جنگ جهاني نيز به خاطر خصلت هاي انسان دوستانه اش به مبارزان کمک کرده، ‏بلافاصله شروع به پناه دادن انسان ها در سفارت خانه و فرستادن آنها تحت عنوان پناهنده به سوئد مي کند. اولين اقدام ‏بزرگ او در حمايت از حريم سفارت کوبا و کارمندان آن که مورد حمله افسران پينوشه قرار گرفته اند، سبب مي شود تا ‏با نظامي هاي عالي رتبه درگير شود. او که همزمان عاشق کونسوئلو دختر انقلابي يکي از کودتاچي ها شده، به او در ‏کارهايش کمک مي کند. اما وقتي از پدر وي مي خواهد تا تعدادي از دستگير شدگان را زير عنوان افراد تحت حمايت ‏دولت سوئد از استاديوم آزاد کند، موقعيت پدر کونسوئلو به خطر افتاده و توسط همقطارانش در برابر چشمان ادلشتام ‏کشته مي شود. ادلشتام تهديد مي شود، اما به فعاليت خود ادامه داده و هر روز بر دامنه آن مي افزايد. تا اينکه خبر مي ‏رسد کونسوئلو مورد اصابت گلوله نظاميان قرار گرفته و بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد. ادلشتام او را به بيمارستان ‏مي رساند، اما بعد از عمل ارتشي ها سر رسيده و با تهديد به مرگ، کونسوئلو را از دست ادلشتام خارج مي کنند. ‏ادلشتام در مصاحبه مطيوعاتي پرده از رفتارهاي ضد انساني حکومت پينوشه برداشته و دولت او را متهم به نقض ‏قوانين بين المللي مي کند. پس از اين کار دولت سوئد او را احضار مي کند، ولي قبل از خروج از شيلي کونسوئلو نيز به ‏وي مي پيوندد. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

از اولف هولتبرگ تقريبا هيچ نمي دانم جز اين که از نيمه دوم دهه 1970 به فيلمسازي اشتغال دارد و بلک پيمپرنل ‏ششمين فيلم اوست. ميان نمايش هر کدام از اين فيلم ها فاصله زماني قابل توجهي وجود دارد که شايد از ناشي از کم ‏کاري صنعت سينماي سوئد يا خود هولتبرگ باشد. به هر رو ميان اين فيلم و اثر قبلي فيلمساز- دختر پوما[شير کوهي]که ‏هولتبرگ شهرت خود را مديون همين فيلم است- 13 سال فاصله وجود دارد که مدتي طولاني است. وي دختر پوما و ‏بلک پيمپرنل را با کمک آسا فارينگر نوشته و کارگرداني کرده است. ‏

فيلم درباره بخشي از زندگي هارالد ادلشتام[1989-1913] ديپلمات سوئدي است که در دوران جنگ جهاني دوم به ‏خاطر کمک به فراراعضاي نهضت مقاومت نروژ لقب ‏Black Pimpernel‏[باالهام از اسکارلت پيمپرنل قهرمان ‏نمايشنامه و قصه اي به همين نام اثر بارونس اُرکزي که در دوران انقلاب فرانسه مي گذشت] دريافت کرد[اين لقب به ‏نلسون ماندلا نيز براي مبارزات ضد تبعيض نژادي اش اعطا شده است]. ادلشتام در طول دوران سفارتش در شيلي ‏موفق شد تا بيش از 1300 انسان را با استفاده از قدرت و مصونيت سياسي خود نجات دهد. بديهي است با ديدن فيلم يا ‏خواندن خلاصه داستان آن بلافاصله اسکار شيندلر به ذهن تان خطور مي کند، اما بايد بگويم ادلشتام در مقايسه با ‏فردسودجويي چون شيندلر کارخانه دار اصولاً انسان وارسته تر و بشر دوستي واقعي است. به همين خاطر کسي مثل ‏اسپيلبرگ يهودي به سراغ قصه زندگي وي نمي رود و در نهايت سازمان عفو بين الملل با کمک دولت سوئد براي ارج ‏گذاشتن به کوشش هاي وي چنين فيلمي را تهيه مي کند. فيلمي درباره اينکه چگونه يک مرد مي تواند بر زندگي ديگران ‏و تاريخ تاثير مثبت بگذارد و سرنوشت بسياري را تغيير دهد. فيلم هر چند در ستايش ادلشتام است، اما از نمايش ضعف ‏هاي وي نيز ابايي ندارد. کابوس هاي او از دوران جنگ، عشق از دست داده اي که پس از دو دهه هنوز به دنبال آن ‏است، يا پا پس کشيدنش هنگامي که لوله هفت تير بر پيشاني اش گذاشته مي شود از او چهره يک قهرمان راستين و ‏پذيرفتني تر را مي سازد. او يک مدافع واقعي حقوق بشر است با تمامي قدرت و ضعف هاي يک بشر، او براي عدالت ‏مبارزه مي کتد و حاضر به پرداخت هر بهايي است.‏

بلک پيمپرنل/پامچال سياه[متاسفانه موفق به يافتن نام دقيق گل پيمپرنل در فارسي نشدم، فقط دانستم که به خانواده پامچال ‏تعلق دارد] با هزينه 5 ميليون دلار توليد شده و از بازي خوب نايکويست[آخرين بار در فيلم همچون بودن در بهشت ‏زيارتش کرديم] بهره مند است. تماشاي اين فيلم در زمانه اي که حقوق بشر تنها وسيله اي براي کسب شهرت خيلي ‏هاست، لازم و ضروري است! ‏
ژانر: درام، تاريخي، عاشقانه، مهيج. ‏

ladrones.jpg

‏<‏strong‏>جيب بر ها ‏Ladrones‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: خايمه مارکز. فيلمنامه: خوآن ايبانيز، انريکه مارکز بر اساس داستاين از انريکه لوپز لاويگنه. موسيقي: ‏فدريکو يوسيد. مدير فيلمبرداري: ديويد آزکانو. تدوين: ايوان آله دو. طراح صحنه: خوآن بوتلا. بازيگران: خوآن خوزه ‏بالاستا[الکس]، ماريا والورده[سارا]، پاتريک بوشو[عتيقه فروش]، ماريا بالاستروس[آنا]، کارلوس ‏کانيوسکي[پلوکوئرو]، اريک پروبانزا[خورخه]. 105 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: ‏Thieves‏. نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر مرد/خوآن خوزه بالستا و بهترني فيلمبرداري از انجمن منتقدان فيلم اسپانيا، برنده جايزه ‏C.I.C.A.E.‎‏ و ‏نامزد يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو، برنده جايزه ويژه داوران و نامزد جايزخ طلايي جشنواره مالاگا. ‏

الکس فرزند آناي جيب بر پس از مدتي طولاني از يتيم خانه آزاد مي شود و بلافاصله براي کار در يک ارايشگاه ‏استخدام مي شود. الکس پس از مراجعه به منزل مادرش درمي يابد که آنجا را به خاطر بدهکاري به صاحبخانه ترک ‏کرده است. پس از دادن بدهي صاحبخانه در آنجا مستقر و شروع به جست و جو براي يافتن مادرش مي کند. يک روز ‏هنگام خريد در فروشگاهي بزرگ متوجه سرقت يک سي دي توسط يک دختر شده و سبب نجات وي مي شود. با تعقيب ‏دختر مي فهمد که متعلق به خانواده اي تقريبا مرفه بوده و سارا نام دارد. به نظر مي رسد که سارا به جنون سرقت براي ‏دستيابي به هيجان مبتلا است. بنابر اين الکس که فريفته او شده، سعي مي کند به وي نزديک شود. ابتدا سارا مقاومت مي ‏کند، اما پيشنهاد الکس مبني بر آموزش جيب بري او را وسوسه مي کند. همکاري اين دو نفر براي هر دو خوشايند است ‏تا اينکه عتيقه فروسي که اموال دزدي را از الکس مي خرد و از محل زندگي آنا نيز خبر دارد، در ازاي دادن آدرس وي ‏از وي مي خواهد تا کيف پول فردي متشخص را بدزد. اما الکس و سارا هنگام سرقت به دام مي افتند. پليس بعد از ‏بازجويي به دليل ارتکاب اولين جرم آن دو را ازاد مي کند، اما سارا ديگر مايل به ادامه همکاري با الکس و ديدار با او ‏نيست. الکس به سراغ مال خر رفته و بعد از اصرار فراوان موفق مي شود مادرش را در يک روسپي خانه سطح بالا ‏بيابد. الکس که به شدت از سقوط مادر سرخورده شده، پس از ملاقات با سارا در مترو از او نيز جدا مي شود و هنگام ‏خروج از مترو بر اثر زخم چاقو از پا در مي آيد.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

خايمه مارکز اولاريگا با نوشتن فيلمنامه خداحافظ کوسه[کارلوس سوآرز]، شب سلاطين[ميگوئل باردم] و غار[ادوارد ‏کورتز] آغاز کرد. با ساختن دو فيلم کوتاه باز و بهشت گمشده[برنده جايزه بزرگ جشنواره اوپسالا و جايزه بهترين فيلم ‏کوتاه جشنواره ملبورن] شروع به کارگرداني کرد و جيب برها[يا دزدها] اولين فيلم بلند وي به شمار مي رود که در ‏جشنواره هاي متعددي به نمايش درآمده و مورد ستايش منتقدان نيز قرار گرفته است. ‏

جيب برها يک غافلگيري تمام عيار است. قصه کشف عشق توسط پسري که از ده سالگي عشق مادر را از دست داده و ‏اينک در نوجواني در صدد يافتن اوست. و زماني که او را مي يابد جز اندوه نصيبش نمي شود. شايد به همين خاطر ‏است که سارا را نيز رها مي کند و دانسته به سوي مرگ مي رود. جيب برها فيلمي شاعرانه، مهيج و عاشقانه است که ‏تنها مي توان در سينماي اسپانيا نمونه هاي آن را يافت. مارکز با اولين فيلم خود ثابت مي کند که قادر به روايت داستاني ‏اين چنين ظريف و پر از پيرنگ هاي ريز و درشت است که هر کدام مي تواند دستمايه فيلمي ديگر شوند. ديالوگ هاي ‏اندک، برداشت هاي بلند و انتخاب بازيگراني که بلافاصله همذات پنداري تماشاگر را جلب مي کنند، از نقاط قوت فيلم ‏است. بدون شک خوآن خوزه بالاستا در آينده تبديل به متد يمن سينماي اسپانيا خواهد شد. کاري که او با ميميک صورت ‏و حرکات دست هايش مي کند، بسياري از بازيگران قادر نيستند با تمام وجود و ديالوگ هاي قوي انجام دهند. فقط يک ‏جمله:‏‎ ‎‏"فرصت تماشاي اين فيلم را از دست ندهيد!"‏
ژانر: درام. ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.