روحانيون، نظاميان و آينده دموکراسي
رشيد اسماعيلي - پنجشنبه 2 اسفند 1386 [2008.02.21]

سياست، صحنه ي مبارزه ي گروههاي مختلف، جهت تامين منافع و کسب برتري است حال اين گروههاي مختلف مي توانند، گروههاي ايدئولوژيک، صنفي، طبقاتي، نژادي، جنسيتي يا آميخته اي از همه يا برخي از آنها باشند، به نظر مي رسد اين تعريف ساده، مشهور و کلاسيک که هم نسب از ماکياول مي برد و هم ريشه در برخي آراي مارکس دارد در عين حال يکي از واقع بينانه ترين تعاربف صورت گرفته در باب مفهوم و ماهيت سياست است.
موريس دوورژه، در يکي از تقسيم بنديهاي خود از تعارضات سياسي، آنها را به دو دسته ي افقي و عمودي تقسيم مي کند، در واقع تمايز بين گروههاي افقي و عمودي دشوار است، در تعارض بين گروههاي افقي، هر کسي مي کوشد به گونه اي بر ديگري تسلط يابد، در واقع تعارض بين گروههاي افقي، جدال نيروهايي است با موضع قدرت نسبتا برابر، حال آنکه در تعارض بين گروههاي عمودي يک يا چند گروه، آشکارا زير دست محسوب مي شوند(۱)، به عنوان مثال مبارزات سياهان براي الغاي تبعيض نژادي يا مبارزات کارگران عليه سرمايه داران- خصوصا در قرون۱۸ و ۱۹ و نيمه ي اول قرن بيستم- از جمله تعارضات عمودي در سپهر سياست بوده اند.
با اين حال آنچه در اين نوشتار کوتاه بيشتر مد نظر است، مفهوم تعارض بين گروههاي افقي است، يعني همان گروههاي که با موقعيت نسبتا برابر براي سلطه بر يکديگر و گاه حذف ديگري يا ديگران تلاش مي کنند.در ميان گروههاي افقي تعارضهايي پيش مي آيد که اساسا خصيصه اي سياسي- به معنايي که در صدر نوشتار آمد- دارند.يعني موضوع تضادهايشان فتح قدرت يا امتيازاتي است که از قدرت ناشي مي شوند. البته بايد به اين نکته نيز اشاره کرد که گاهي برخي تضادها بين گروههاي افقي سرپوشي براي تضادهاي با طبيعت عمودي هستند(۲).
حال با اين مقدمه، به بخش اصلي نوشتار يعني تعميم الگوي تضادهاي افقي به سپهر سياست ايران طي سه دهه ي اخير و بررسي شکافهاي موجود سياسي در بلوک قدرت با توجه به همين الگوي تضادهاي افقي مي رسيم.
اولين شکاف افقي در جبهه ي انقلاب: ميانه روها و راديکالها
از آغازين روزهاي پس از انقلاب طليعه ي اولين شکافها در جبهه ي انقلابيون نمودار شد: ميانه روها و راديکالها. جناح ميانه روها شامل ائتلافي ضعيف و شکننده بين حلقه ي همفکران مهدي بازرگان و گروههايي مانند جبهه ي ملي بود، که عمدتا در دولت موقت متمرکز بودند، همچنين در دوره ي مورد بحث گروههاي کمونيستي، نيروهاي معروف به خط امام، سازمان مجاهدين خلق و گروههاي ريز و درشت حامي انديشه هاي علي شريعتي مهمترين گروههاي راديکال انقلابي محسوب مي شدند. اين نيروها اگر چه نتوانستند، به خاطر عدم تجانس ايدئولوژيک وارد يک ائتلاف پايدار شوند اما همه بر يک نکته متفق و موتلف بودند و آن چيزي نبود جز حذف جناح ميانه روي انقلاب و به طور مشخص حذف حلقه ي ليبرالهاي مذهبي که بازرگان آنها را رهبري مي کرد. در اين فرايند اشغال سفارت آمريکا نقطه ي عطفي در سقوط ميانه روها و عروج راديکالها بود. تظاهرات هر روزه ي گروهها چپگراي اسلامي و مارکسيستي جلوي سفارت آمريکا و در حمايت از اقدام دانشجويان پيروي خط امام، فضا را هر چه بيشتر براي پيشروي راديکالها آماده کرد.
شکاف دوم؛ نفاق در جبهه ي راديکالها
تفاوت خاستگاه ايدئولوژيک و اجتماعي طبفهاي مختلف جناح راديکال انقلاب، رويارويي بين آنان را ناگزير مي کرد، آنها اگر چه خواستهاي مشابه بسياري داشتند ولي با حذف دشمن مشترک يعني ليبرالهاي ميانه رو، ماه عسل راديکالها نيز به پايان رسيد. نيروهاي معروف به خط امام با آغاز دهه ي شصت برخورد جدي با مارکسيستها و چپگرايان اسلامي که حاضر به تمکين در برابر آيت الله خميني نبودند را در دستور کار خود قرار دادند. در واقع در اين مرحله از تاريخ انقلاب شکاف افقي از ميانه رو-راديکال، به شکافي دروني در بلوک راديکالها مبدل شد. البته سياستهاي نيروهاي معروف به خط امام بيشترين نقش را در عميق شدن اين شکاف داشت. حالا در يک سو خط امامي ها بودند که البته موقتا برخي گروههاي مارکسيستي را موتلف خويش مي ديدند و در سوي ديگر مجاهدين خلق، برخي گروههاي کوچک مارکسيست و چپگراي اسلامي.
در واقع خط امامي ها از اين دوره به بعد سياست حذف و طرد ديگر نيروهاي انقلاب را با قدرت و قوت و البته مرحله به مرحله پيش بردند. عزل بني صدر، اعدام قطب زاده، انقلاب فرهنگي و سرکوب آن بخش از روحانيت که مخالف تئوري ولايت فقيه و دخالت مستقيم روحانيون در سياست بود گامهاي نه چندان آهسته و البته پيوسته ي خط اماميها در وصول به مقصود بود، تا آنجا که در حدود سال ۶۳ قائله ي مخالفين خط امام به کلي پايان يافته محسوب مي شد!
بلوک جديد نظاميان به عنوان پشتيبان روحانيت انقلابي
خط امام در واقع ائتلافي بود از دانشجويان جوان انقلابي که مسحور کاريزماي آيت الله خميني بودند به علاوه ي کميته هاي انقلاب و بعدها سپاه پاسداران و روحانيت انقلابي(۳) که قصد قبضه کردن قدرت سياسي را داشت. اين بخش از روحانيت از سپاه و دانشجويان جوان انقلابي براي بسط سلطه ي خود و تفوق بر ديگر گروههاي معارض حداکثر استفاده را کرد. خط اماميها کوشيدند هر کانون قدرت معارض با آيت الله خميني را از بين ببرند، حال چه آن کانون روحانيت سنتي باشد، چه يک حزب مارکسيستي. برخورد با مراجعي نظيرآيت الله کاظم شريعتمداري بخشي از پروژه ي بسط سلطه ي خط امام بود. روحانيون هوادار آيت الله خميني همچنين کوشيدند با دستکاري در ساختار سنتي حوزه هاي علميه و وابسته کردن آنها به دولت خود را از خطر مخالفتهاي روحانيت مستقل برهانند. انقلاب فرهنگي و تصفيه ي وسيع و گسترده ي دانشجويان و اساتيد نيز بخشي ديگر از پروژه ي سرکوب انقلابي خط امامي ها بود. نکته ي قابل توجه اين است که سپاه در پيشبرد تمامي اين پروژه ها نقش کليدي داشت. در واقع روحانيون انقلابي به فراست دريافتند که ارتش باقي مانده از نظام شاهنشاهي به خاطر نوع تربيت و ساختار خود، بازوي مناسب و موتلف خوبي در پيشبرد پروژه ي سرکوب و انحصارگرايي انقلابي نيست. خط اماميها با توجه به وقايعي نظير نوژه حتي از ارتش هراس نيز داشتند. از اين رو بود که فکر يک تشکيلات نظامي جديد که هم بازويي مناسب باشد جهت سرکوب گروهاي مخالف و هم وزنه اي باشد براي مهار ارتش از همان ابتدا انقلابيون را به چاره جويي وادار کرد. تاسيس سپاه پاسدارن که متشکل از وفادارترين نيروها به آيت الله خميني بود حاصل همين چاره جوييها محسوب مي شود. سپاه هم در جبهه هاي جنگ و هم در پيشبرد پروژه ي سرکوب دولتي و غلبه بر هرج و مرج، مهم ترين پشتيبان روحانيت انقلابي و در واقع منجي آن بود.
اوج گيري نظاميان در بلوک قدرت
با مرگ آيت الله خميني نقش نظاميان در صحنه ي سياسي ايران نه تنها کاهش نيافت که پر رنگ تر نيز شد. بلوک جديد نظاميان البته به دنبال قضاياي منجر به حذف آيت الله منتظري از ساختار قدرت جمهوري اسلامي با تصفيه هاي نسبتا گسترده اي در سالهاي آخر دهه ي ۶۰ نيز مواجه شد، رهبر جديد جمهوري اسلامي در روزگار فقدان مشروعيت کاريزماتيک براي تحکيم موقعيت خود به سپاه نياز داشت.شايد هاشمي رفسنجاني و ديگراني که نقش کليدي در رهبري آيت الله خامنه اي داشتند هرگز در معادلات خود تصوري از دامنه ي نفوذ و قدرتي که سپاه در آينده ي جمهوري اسلامي خواهد يافت، نداشتند.
سالهاي پس از رياست جمهوري خاتمي اما آغاز حضور پر رنگ تر و علني تر نظاميان در عرصه ي سياسي ايران بود. سردارن نظامي پروژه ي اصلاحات و توسعه ي سياسي که امثال سعيد حجاريان طراحي کرده بودند را خطري جدي براي منافع بلوک اصلي قدرت در ايران مي دانستند. در واقع دوم خرداد حاصل يک اشتباه در محاسبه بود و حالا نظاميان نمي خواستند اين اشتباه ابعاد فاجعه باري براي هسته ي اصلي قدرت در جمهوري اسلامي داشته باشد. در عين حال هر چه ابعاد "فتنه ي خاتمي"(۴) گسترده تر شد نظاميان با پس زدن ساير گروههاي صاحب نفوذ در قدرت سعي کردند خود را به نوک پيکان مبارزه با تحول دموکراتيک در ايران تبديل کنند.روابط نظاميان و جناح اصلاح طلب که در واقع همان خط اماميهاي قدرتمند و پر نفوذ دهه ي ۶۰ بودند، طي ۸ سالي که اين جناح قوه ي مجريه و ۴ سالي که قوه ي مقننه را در دست داشت، روابطي همواره پر تنش و غير دوستانه بود. اوجگيري اين تنشها شايد به ۱۸ تير ۷۸ و اتفاقات پس از آن باز گردد. نامه ي معروف فرماندهان سپاه به خاتمي که اصلاح طلبان و در راس آنها مجاهدين انقلاب(گروهي که خود در تاسيس سپاه نقشي ممتاز داشت) از آن به عنوان تهديد به کودتا ياد کردندنيز نمود بارزي از اين روابط غير دوستانه و حتي خصمانه بين نظاميان و اصلاح طلبان بود.
در واقع سرداران نظامي با اقدامات خود اعتماد به نفس از دست رفته ي محافظه کاران را به آنها باز گرداند، اتفاقي که اما رفته رفته رخ مي داد فرا تر از اين بود: نظاميان کم کم در جبهه ي مخالفان اصلاحات نقش اول و اصلي را از آن خود مي کردند. در واقع حاشيه نشيني روحانيون سرشناس محافظه کار از ناطق نوري گرفته تا مهدوي کني نمودي از اين تغيير نقش نظاميان بود. قدرت سپاه بيش از هر چيز از امپراطوري اقتصادي آن ناشي مي شود. رفته رفته و با حذف تدريجي اصلاح طلبان از بلوک قدرت[ که فرايند آن از دور دوم شوراها شروع شد و به انتخابات رياست جمهوري نهم ختم شد]، تعارض افقي قدرت حول شکاف روحانيت و نظاميان شکل گرفت.
آنگونه که مشهور است در انتخابات رياست جمهوري نهم نظر "راس هرم" به کس ديگري به غير از احمدي نژاد بود ولي نظاميان حتي کانديداي خود را به "راس هرم" نيز تحميل کردندبي دليل نبود که محمد باقر ذوالقدر-يکي از پر نفوذ ترين سران سپاه- عملکرد "نظام" را در انتخابات رياست جمهوري «پيچيده» توصيف کرد.
حالا روحانيت که زماني براي حذف ديگر مدعيان "افقي" از کمک نظاميان استفاده کرده بود، با همان نظاميان به عنوان يک رقيب افقي قدرتمند مواجه شده، در واقع غول چراغ جادو اين بار گريبان علاءالدين را گرفته است. افزايش بي سابقه ي قيمت نفت نيز جدال در کاست قدرت را افزايش داده.پول نفت انگيزه ي نظاميان را براي قبضه ي کامل قدرت و کوتاه کردن دست شريک، دو چندان کرده. در واقع در تمام طول حيات جمهوري اسلامي ميزان در آمدهاي نفتي تاثيرات شگرفي بر جغرافياي سياسي کشور داشته است.
در بستر چنين تحليلي است که وقايعي نظير تلاش روحانيان بلند پايه جهت تقويت موقعيت هاشمي رفسنجاني در ساختار قدرت يا ورود بي سابقه و بي پرواي سيد حسن خميني به صحنه ي سياسي و انتقادش از ورود نظاميان به سياست قابل درک مي شود.اين در حاليست که همه مي دانند توصيه ي آيت الله خميني به منع دخالت نظاميان در سياست در همه ي سالهاي پس از انقلاب هرگز از حد يک تعارف سياسي فراتر نرفته است.
حالا ديگر حتي روحانيون محافظه کار نيز خطر را بيخ گوش خود احساس مي کنند. دعوت برخي از بلندپايه ترين روحانيون قم از علي لاريجاني جهت نامزدي از قم و ارتباط مستمر منتقدين محافظه کار احمدي نژاد با برخي روحانيون محافظه کار نظير مهدوي کني نيز در همين چارچوب قابل تبيين است، روحانيون مي کوشند تا در برابر حذف خويش از قدرت مقاومت کنند و در اين مقاومت آنچه که طيف ميانه روي جناح محافظه کار ناميده مي شود نقش عمده دارد. آنچه در اين ميان به خاطر ساختار عميقا غير شفاف قدرت، همچنان مبهم است، نقش و موضع "راس هرم" در اين معادله است. برخي معتقدند «راس هرم» مي کوشد تا موازنه بين روحانيان و نظاميان را حفظ کند، و در عين حال خود را در جايگاهي فراتر از هر دو قرار دهد. دسته اي نيز مدعي تمايل بيشترراس هرم به نظاميان هستند.
آنچه در اين ميان جالب توجه مي نمايد ظهور روحانيوني است که بيش از حوزه هاي علميه نسب از سپاه مي برند. اگر روزي روحانيون براي تحکيم پايه هاي قدرت خود سپاه را ساختند امروز سپاه نيز براي خود روحاني مي سازد.در واقع جمهوري اسلامي هر روز که مي گذرد هر چه بيشتر از حکومت روحانيان به حکومت نظاميان مبدل مي شود، منتها نه نظامياني از جنس نظاميان ترکيه يا حتي پاکستان که ديدگاههايي سکولار و غربگرا دارند، نظاميان متنفذ ايراني دل در گروي اسلام سياسي راديکال دارند، و عظمت طلبي شان همه ي جهان اسلام را هدف گرفته است. در واقع آنچه اکنون در ايران حکومت مي کند آميزه ايست از نفت، قدرت نظامي-تبليغي و اسلام سياسي راديکال(۵). در واقع حاکيت با توسل به همين مثلث است که هم مي تواند خوب سرکوب کند و هم خوب بسيج کند؛ چه در راهپيماييهاي مناسبتي و حکومتي چه در روزهاي راي گيري.
اما پرسش اينجاست که با توجه به اين جدال، آينده ي دموکراسي در ايران چگونه خواهد بود؟ بايد در نظر داشت که هيچ کدام از طرفين اين جدال به دموکراسي اعتقادي ندارند، هيچ نشانه اي هم دال بر تن دادن اين گروه به حداقلي از مناسبات دموکراتيک وجود ندارد. دعواي حاضر در سطوح بالايي هرم، دعوا براي سهم بيشتر از «رانت» قدرت است. در چنين هسته ي اصلي قدرت هيچ مجالي به نيروهاي تحولخواه و حتي اصلاح طلباني که خود رااصلاح طلبان ميانه رو مي دانند براي ورود به قدرت نمي دهد در مجموع انجام اصلاحات دموکراتيک از طريق ورود به ساختار قدرت غير ممکن به نظر مي رسد (تجربه ي رد صلاحيتهاي اخير و مقاومتهاي صورت گرفته در برابر جنبش دوم خرداد مويد اين گزاره است). حداکثر سقف اپوزيسيون مورد تحمل بلوک قدرت مهدي کروبي و حزب اعتماد ملي است[تازه اين هم در سطحي کنترل شده!]در نتيجه از دل موازنه ي حاضر هيچ تغيير دموکراتيکي حاصل نمي شود(۶).ضمنا بايد به اين نکته نيز توجه داشت که در افق پيش رو هيچ چشم اندازي براي کاهش شديد قيمت نفت وجود ندارد، پس اين موازنه چگونه تغيير مي کند؟ آيا درون جامعه ي ايران نيروي سياسي يا جنبشي اجتماعي وجود دارد که با حرکتي عمودي قادر به تغيير اين موازنه ي افقي باشد و اگر وجود ندارد با توجه به شدت سرکوب و قدرت حکومت در کنترل اعتراضات آيا شانسي براي به وجود آمدن چنين نيرو و جنبشي قابل تصور است، اگر نه پرسش اساسي همچنان پا برجاست: عامل تغيير اين موازنه از کجا بايد بيايد؟
پي نوشتها:
۱) موريس دوورژه، جامعه شناسي سياسي ترجمه ي ابولفضل قاضي
۲) بررسي تعارضات عمودي در ايران محتاج مجالي ديگر است. اين تعارضات اگر چه اکنون نمي توانند تعيين کننده باشند ولي در فضايي که پايه هاي نظم کنوني موجود نباشند اين تضادها اهميتي اوليه خواهند يافت.
۳) در اين نوشتار هر جا از تعارض روحانيان و نظاميان ياد مي شود منظور آن دسته از روحانيان است که دل در گروي اسلام سياسي دارند و خواهان مداخله ي روحانيان در حکومت هستند.
۴) عنواني که ظاهرا يکي از فرماندهان ارشد نظامي در توصيف دوم خرداد به کار برده بود
۵) آنچه معمولا حزب پادگاني ناميده مي شود در واقع چيزي نيست جز اتحاد عناصر سه گانه ي پول نفت، قدرت نظامي - تبليغي و ايدئولوژي اسلامي-راديکال
۶) در واقع بايد ديد الگوي گدار در ايران با توجه به موازنه ي توصيف شده چگونه خواهد بود. برخي از تحليلگران از دو الگوي فروپاشي از درون و الگوي اسپانيايي به عنوان گزينه هاي محتمل ياد مي کنند.
منبع:خبرنامه اميرکبير
