Rooz

نگاه♦ سينماي ايران

محمد صفريان m_sefriyan@yahoo.co.uk - پنجشنبه 2 اسفند 1386 [2008.02.21]

sefrian.jpg

رخشان بني اعتماد در فيلم هايش به گرفتاري هاي اجتماعي مي پردازد. اين مشکلات اما بيش تر از آنکه دغدغه هاي ‏اجتماعي انسان باشد، گرفتاري هاي ذهن و زندگي ايراني اند و به مسائل بومي ايران اشاره دارند. خون بازي هم از اين ‏قاعده جدا نيست. از اعتياد مي گويد و شرايط کنوني جامعه ايران، که "چه" گفتني است تکراري و کهنه. اما فيلم ‏‏"چگونه" گفتني دارد منحصر به فرد و نگاهي کاملا تازه و شاداب...‏

khonbazi1.jpg

نگاهي به فيلم خون بازي
‎قصور از کيست؟‎

رخشان بني اعتماد در فيلم هايش به گرفتاري هاي اجتماعي مي پردازد. اين مشکلات اما بيش تر از آنکه دغدغه هاي ‏اجتماعي انسان باشد، گرفتاري هاي ذهن و زندگي ايراني اند و به مسائل بومي ايران اشاره دارند. خون بازي هم از اين ‏قاعده جدا نيست. از اعتياد مي گويد و شرايط کنوني جامعه ايران، که "چه" گفتني است تکراري و کهنه. اما فيلم " ‏چگونه" گفتني دارد منحصر به فرد و نگاهي کاملا تازه و شاداب. خون بازي فيلمي است به واقع "سينمايي" که نشانه ها ‏و مشخصه هاي يک فيلم خوب و کامل را همراه دارد.‏

خلاصه کل فيلم نامه چنين است: آرش( بهرام رادان)، در کانادا زندگي مي کند و بناست به زودي براي ازدواج با دختر ‏مورد علاقه اش، سارا( باران کوثري) به ايران بازگردد. سارا به مواد مخدرمعتاد است و سعي دارد تا قبل از رسيدن ‏آرش اعتيادش را ترک کند. تمام تلاش فيلم، بيان بهتر و رسا تر دنياي ذهني سارا ست، همراه با يک نگاه گذري به ‏چگونگي پديدار شدن اين دنيا و محيطي که دختر در آن زيسته است و مي زيد.‏

‏ قصه از آميختگي دو وسوسه مي گويد و نشئه درهم شده دو افيون زندگي. از دو اعتياد انسان مي گويد، نخست عادت ‏ديرين "زندگي آسوده" و بعد هم اعتياد به مواد مخدر. ‏

فيلم، همرنگ دنياي ذهني سارا(باران کوثري) است و اين خاکستري ذهن دختر، از همان نماي اول، مشهود و عيان ‏است. طپش، تنش، اضطراب، وسوسه و ناتواني هم، به خوبي در حرکات دوربين و زواياي انتخاب شده براي نگاه ‏تماشاگر هويداست. طوري که ضربان و تپش فيلم به مدد فيلمبرداري هنرمندانه محمود کلاري از نقات قوت و اتکاي اثر ‏شده است.‏

يکي از بهترين نکات فيلم نامه اما، نشان ندادن هيچ نشانه اي از عشق، در نگاه و کلام دختر است. موضوعي که خود ‏مي تواند مولد صدها سوال و چراي فلسفي باشد. سارا در هيچ جاي فيلم به دوست داشتن آرش اقرار نمي کند و در تمام ‏طول فيلم هم هيچ نشانه و علامتي حاکي از عشق سارا به تصوير نمي نشيند. آيا دختر به دليل بيماري اعتيادش، قدرت ‏لازم براي ابراز عشق را از دست داده است؟ يا تنها زندگي بي دردسر و بي دغدغه را انتخاب کرده است و در اين ميان ‏براستي هيچ نشاني از عشق نيست.‏

پاسخ، هر کدام اين دو گزينه که باشد، راه حل يکسان است. سارا مي داند براي به دست آوردن عشق[ و يا شايد زندگي ‏آسوده] بايد اعتيادش را کنار بگذارد.‏

khonbazi2.jpg

اگر از نگاه سارا بيرون آييم و کمي کلي تر به زندگي سارا به عنوان فردي از نوع بشر خيره شويم، جلوه هايي از اين ‏ترديد را در زندگي همگان پيدا توانيم کرد. پايه و مبناي تفکر شک کردن است و اين ترديد نه تنها ويران کننده نيست که ‏فانوس بشر است در اين بيراهه تاريک زندگي. انسان هميشه در برابر هزاران انتخاب قرار دارد و در اين ميان مختار ‏است که شک کند و راه خويش را انتخاب کند. ‏

اما آسودگي عبور از راه هاي تجربه شده، باعث مي شود، اکثريت مردمان، زندگي خود صرف تکرار تجربه گذشتگان ‏کنند. وسوسه و جاذبه زندگي آسوده و خيال راحت، همان قدر گمراه کننده و وهم آلود است که اثرات مواد مخدر. همين ‏جاذبه است که دست انسان را از تجربه انواع ديگر زندگي کوتاه مي کند. همين ميل به آسودگي است که سارا را به آغاز ‏کردن سفري مي کشاند که انجامش آسايشگاه ترک اعتياد است.‏

چيدمان و رنگ درست تک تک تصاوير در کنار بازي درخشان باران کوثري، باعث شده است شخصيت سارا نزديک ‏و قابل لمس باشد. بيننده اگر هم خود را جاي سارا نگذارد، حداقل اينکه به آسودگي مي تواند او را درک کند و حس و ‏حالش را متوجه شود.‏

در اين سفر، مادر نيز همراه دختر است. سيما(بيتا فرهي) تنها فردي است که از ابتدا همسفر ساراست. نگراني هاي ‏شخصي سيما به همراهي دلمشغولي هايي که "مادر بودن" برايش به ارمغان آورده، باعث شده است تا سيما هم، ‏شخصيت مفيد و ارزشمندي از آب در آيد. سيما تنها در يک جمله از خود و فرديتش سخن مي گويد. آن هم با عبارت ‏سطحي و به شدت تکراري "دلم براي خودم تنگ شده" و تصميم مي گيرد تا لااقل در اين قسمت زندگي، تمام زمانش را ‏خرج خوب شدن دختر کند و از خود خواست ديگري نداشته باشد.‏

khonbazi3.jpg

‏ فيلم در دقايق پاياني به سراغ محيطي تازه مي رود و از راه به خانه مي رسد. شخصيتي جديد به قصه مي پيوندد و ‏ديالوگ هايي که در زماني کوتاه، گذشته سارا را مرور مي کند. پدر، شخصيت تازه اي است که به ماجرا پيوسته است و ‏بيننده با گوش دادن حرف همگان، اطلاعات بيشتري در اختيار دارد، براي يک سويه به محکمه نرفتن. مسعود رايگان ‏رل پدري بازنده را بازي مي کند که زندگي و زن مورد علاقه اش را از کف داده است. پدر براي از ياد بردن اين ‏باخت، دست به دامان الکل شده است و در گوشه اي خلوت به فراموشي و مي خوارگي نشسته است.‏

پدر و مادري که در گفتگوهايشان به جاي يافتن راه حل براي مشکل موجود، به دنبال مقصر مي گردند و هر يک قصور ‏را از ديگري مي دانند. پدر در دفاع از خودش مي گويد که سارا تا وقتي در اروپا نزد من بود به اعتياد دچار نبود و ‏جامعه آفت زده ايران دخترش را بدين روزگار انداخته است و مادر هم بر اين عقيده است که اعتياد دختر ريشه در ‏ديسکو و کلاب هاي غرب دارد و جرقه اين آتش از آزادي غربي مي آيد. جدا از اينکه حق با کدام اين دوست، اگر کمي ‏به اين مکالمه عميق شويم، در مي يابيم که اين مکالمه قبل از هر چيز از يک عادت همه گير ايراني مي گويد. عادتي که ‏جزء آسيب هاي مهم اجتماعي ايران است و باعث مي شود، فرد در مواجهه با يک مشکل، قبل از ياقتن راه حل، از پي ‏يافتن مقصر روان شود.‏

چه درست است اين گفته که رسوبهاي رواني حاصل از جبر، باعث مي شود در نگاه انسان هر مشکلي به ديگران نسبت ‏داده شود.‏

سفر اما سر انجام به مقصد مي رسد و سارا به آسايشگاه ترک اعتياد مي رسد و فيلم هم با امتداد نگاه سارا پايان مي ‏گيرد، نگاهي مملو از شک و ترديد و ميل به بهبود و ترس از نشدن. نگاهي که بهترين آغاز است و بهترين راه و شايد ‏بهترين انجام هم.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.