عصر جديد در جمهوري اسلامي
وبگرد - سه شنبه 30 بهمن 1386 [2008.02.19]
سها سيفي
روز دوم از گزارش هفتگي "آزادنويس" اختصاص دارد به ماجراي اتهامات وارد شده به بازماندگان رهبر پيشين انقلاب در هفته گذشته توسط اصولگرايان:
ميشود گفت مسبب اصلي حرفهايي که به حسن خميني زده شد خودش بود. (آن ديگر) نوهي آقاي خميني، هزاري هم که آدم خوبي باشد بالاخره رفته براي مجلس ثبت نام کرده، توي رقابتهاي ناسالم حکومتي هم حلوا خيرات نميکنند. ايشان را رد صلاحيت کردهاند، ولو که به ناحق! خوب اين چه ربطي به پدربزرگش دارد؟!
حالا اصلاح طلبان سابق هم شروع کردهاند به فرياد وا اسلاما سر دادن و شنبه شنبهي آقام، جمعه جمعهي آقام! توي همين دم و دستگاه حکومت خيليها هستند که پسرانشان را اعدام کردهاند ولي خودشان آدمهاي مهم حکومت هستند. مشکل اصلي در اين است که اگر حسن خميني به رد صلاحيتها يا ورود نظاميها به عرصهي سياسي ايراد داشت، خوب بايد از خيلي سال پيش از اين برخوردها ميکرد نه همين دوره که پسر عمهاش را رد صلاحيت کردند، و نه در ملاقات با يک جناح سياسي.
نتيجهي اين بيتدبيري اين شد که با همان متلک خريد بي ام و در واقع اعتبار بيت آقاي خميني هم از دست رفت. فيالواقع وقتي مردم را ميشود با صندلي آقاي خميني به گريه درآورد با متلک بي ام و و لپ گل انداخته هم ميشود وادارشان کرد به بد و بيراه گفتن. بنابراين آخرين ميخ هم کوبيده شد منتها با دست حسن خميني. در نتيجه، حالا ديگر واقعأ به عصر جديد خوش آمديد.
حاشيه نشيناني به متن آمده
مصاحبه جنجالي "اکبرمنتجبي" با فاطمه رجبي که در وبلاگش هم منتشر شده، اينگونه آغاز مي شود:
هنگامي كه قرار شد براي مصاحبه به منزل دكتر غلامحسين الهام، سخنگوي دولت، بروم تا با خانم رجبي، همسر ايشان گفتوگو كنم، نهتنها من، بلكه هيچ يك از اعضاي شهروند امروز باور نميكرد كه ايشان در جنوب غربي شهر، چند كيلومتر دورتر از تهران زندگي كند. اين تعجب هنگام ورود به منزل دوچندان شد.
نه ماموري، نه گيت و نه تفحص. خانهاي ساده كه صاحبان آن ميزبان عزاداران حسيني بودند. به همين دليل يكي از اتاقهاي محدود اين خانه كوچك، با سياهي و كتيبه «ياحسين» پوشيده بود و البته نماي بيروني نشان ميداد خانه در اين ايام، حسينيه جوانان است. شايد بتوان از اين زوايا، يكبار ديگر به پديده احمدينژاد و اطرافيان او پرداخت. به كساني كه از حاشيه به متن آمدند، اما زندگي در حاشيه را رها نكردند.
برخورد ماموران شهرداري تهران با حاشيه نشينان فرحزاد
"سياست اجتماعي" از برخورد عوامل شهرداري با حاشيه نشينان شهري در تهران خبر داده است:
هفته گذشته خبردار شديم که چند واحد مسکوني توسط ماموران محترم شهرداري در کوههاي فرحزاد تخريب شده است و قريب به ۱۵ کودک به اتفاق خانواده هايشان در اين سرماي بي نظير در خانه هاي پلاستيکي زندگي ميکنند. صبح جمعه گذشته به اتفاق ۳ نفر از دوستان و يک خبرنگار به آنجا رفتيم. در آن منطقه تقريبا تمامي خانه ها بدون مجوز ساخته شده اند.
گويا ماموران شهرداري با يک هجوم گسترده (بنا به گفته اهالي محل بيش از ۱۰۰ نفر چماق به دست و ۲ بولدوزر) بدون آنکه به اهالي اجازه خارج کردن وسايلشان را بدهند، خانه ها را خراب کرده اند. شهردار محترم هم که گويا ساخت ظاهر ميدان آزادي و جنبه تبليغاتي اش، اهميت بيشتري برايش دارد تا توجه به اين خانواده ها.
فقط همين را کم داشتيم!
"وارش" در حاشيه خبر سنگسار شدن دختر 14 ساله اي توسط پدرش مي نويسد:
دختري به نام سميه در سيستان و بلوچستان، توسط پدرش سنگسار شده. فقط همينو کم داشتيم که خانواده ها هم قتل هاي ناموسي شان را با شيوه سنگسار، عملي کنند! تا حالا قتل ناموسي قانوني سنگسار به حکم قانون و براي افراد همسرداري که روابط خارج از ازدواج جنسي کامل داشتند، اجرا مي شد و از اين پس ظاهرا پدران و برادران غيرتمند هم قراره دختران خانواده رو - حتا با شک به داشتن رابطه با يک مرد- ببرن به خلوت وحشيانه اي که در اون آبروشون رو با خون و سنگ بخرن!
آقاي خرمشاهي، سرود ياد مستان ندهيد!
در حاشيه نظريه تازه اي که دکتر سروش در خصوص تجربه ي وحياني پيامبر اسلام در هنگام نزول قران ارائه داده است؛ "حباب" از بهاالدين خرمشاهي گله کرده است که در نوشته اي سرود ياد مستان داده است تا حکم به کفر و ارتداد سروش بدهند:
يک خبرگزاري گمنام، متن آن مصاحبه را به نقل از راديو زمانه با تيتري جنجالي، که از آن بوي تکفير و ارتداد ميآمد، بازنشر داد. عين همان تيتر جنجالي به اضافهي آدرس همان خبرگزاري، مضمون پيامکي است که اکنون به موبايلها فرستاده ميشود. خبرگزاري فارس هم بخشي را گشوده است و از کساني ميخواهد که به راي مزبور پاسخ دهند. متاسفم که بگويم بعيد نيست از اين سير رو به فزون واکنشها به آن مصاحبه، کساني اراده کنند که حسنِ سوء استفادهاي ببرند.
اما دريغ و صد دريغ، اگر يک صاحب دستار(حجت الاسلام ايازي) چنان خالي از عصبانيت و عاري از «انگشت کردن براي قرمطي جستن» پاسخ ميدهد؛ اما فردي صاحب کلاه، از اهالي فرهنگ پاسخي نگاشته است که هرچه با خود کلنجار رفتم و با خود گفتم بگذارم و درگذرم، ديدم نميشود. جناب استاد بهاءالدين خرمشاهي، که عمرش دراز و پرهوده باد، در پاسخ به مطلب مزبور مقالهاي نوشتهاند و در آن سخناني گفتهاند که با کمال تاسف سرود ياد مستان ميدهد.
دانلود حلال!
ماجراي انتشار فيلم پر حاشيه داريوش مهرجويي يعني "علي سنتوري"، اين روزها انعکاس گسترده اي در ميان وبلاگ هاي ايراني پيدا کرده است. در همين زمينه "لابراتوار کلنگ" مي نويسد:
مطلب ازين قرار است که دولت "سنتوري" فيلم تازه داريوش مهرجويي را توقيف مي کند. در زد و خورد و بگير و ببند اکران شدن يا نشدن، ناگهان نسخه دي وي دي قاچاقي فيلم با کيفيت عالي و با زيرنويس انگليسي از جايي درز مي کند و در تيراژ بالا هم در خيابان هاي شهر فروخته مي شود و هم روي اينترنت مي رود. اعلام مي شود اين ماجرا به "سينماي ملي" 4-5 ميليارد تومان ضرر زده است. مهرجويي اعلام مي کند اين يک "سرقت هنري" است و سازندگان فيلم راضي نيستند.
او مي گويد خريدن اين نسخه ها "از نظر شرعي حرام است." به زودي شماره حساب بانکي مهرجويي اعلام مي شود تا کساني که مرتکب اين عمل غيرشرعي شده اند پول بليت را به آن واريز کنند و "سنتوري" ديدن شان را "حلال" کنند.
تازه مي خواست پروانه نمايش بگيرد!
"آق بهمن" از همين ماجرا روايت ديگري دارد:
ظاهراً مهرجويي ميافتد دنبال کار فيلم و اينطور که در مصاحبههايش گفته از وزارت اطلاعات و همينطور از شخص مهمي در وزارت کشور که ظاهراً مسئول بررسي پرونده فيلم بوده تاييديه ميگيرد که نمايش اين فيلم اشکالي ندارد. ظاهراً تلاشهاي مهرجويي براي اکران فيلم داشته به ثمر ميرسيده که يکهو نسخه قاچاق فيلم به پيادهروهاي تهران ميآيد.
آن هم نه نسخه با کيفيت پايين و مثلاً ضبط شده از روي پرده، که نسخه با کيفيت بالا. روي ديويدي و با زيرنويس انگليسي و جالبتر از همه شامل دو سه صحنهاي که براي نمايش در جشنواره پارسال از فيلم حذف شده بود! باز هم ميتوانيد حال مهرجويي و تهيهکننده را تصور کنيد. مهرجويي که با هر کي مصاحبه کرده، گفته که هر کس اين فيلم را بخرد و به خانه ببرد، انگار مال دزدي به خانهاش برده و من لعن و نفرينش ميکنم.
علي سنتوري، در تورنتو کپي شده است
در اين ميان "کمي معمولي" مي گويد مي داند که محل به سرقت رفتن اين اثر هنري کجاست. او با شرح دو سه بار به سينما رفتن اش در تورنتو در هنگام نمايش اين فيلم در کانادا، نتيجه مي گيرد که فيلم بايد در کانادا کپي شده و بعد به ايران رسيده باشد:
هفتهي پيش که خبر بيرون آمدن نسخهي قاچاق سنتوري را شنيدم اولين جايي که براي دودره شدن فيلم به فکرم رسيد يکي از همين سالنها بود. خوب همانطوري که گفتم سانس اول اکران فيلم که جمعه بود فقط چهار نفر توي سينما بودند. من هم خيلي راحت و بدون داشتن بليط يک سر و گوشي توي سالن آب دادم و زدم بيرون. حالا حساب کنيد يک روز وسط هفته و يک سانس خلوت و يک دوربين و يک سهپايه چه کارهايي که نميتوانند بکنند.
بعد هم فيلم را دانلود کردم و با چيزي که خودم در سينما ديده بودم مقايسه کردم با تقريب خوبي مطمئن شدم که اين همان چيزي است که در سينما ديده بودم. براي محکم کاري هم گشتم و همهي تيکههاي بامزهي زيرنويس را با چيزهايي که پيدا کرده بوديم مطابقت دادم که مو نميزد. براي همين است که با اطمينان کامل ميگويم اين نسخهاي که از سنتوري پخش شده همين نسخهاي است که در آمريکاي شمالي روي پرده رفته و هنوز هم نمايشش ادامه دارد.
تاوان جايزه اولاف پالمه
"اليزه" معتقد است دستگيري تازه از اعضاي کمپين يک ميليون امضا، تاوان اهداي جايزه اولاف پالمه به پروين اردلان از سوي اين نهاد حقوق بشري است:
دو روز از گرفتن جايزهي پروين و خوشحالي همگي نگذشته؛ آقايان حرص و کينهشان را با گرفتن رها و نسيم تلافي کردند. من هم طبق معمول دستم نميرود چيزي در اين موارد بنويسم. فقط ساکت و بيصدا پيش خودم حرص ميخورم و نگراني ميکنم و دندانهايم را فشار ميدهم. هرچند با اين روند بازداشتها، به نظرم ديگر وقتش است که بروم نحوهي نوشتن در اين مورد را ياد بگيرم!!
وامصيبتا اگر مهاجراني وزير مي بود!
"درخت بدون سايه" معتقد است با قدرت گرفتن اصولگرايان، اتفاقاتي در صحنه سياست ايران رخ مي دهند که تا پيش از اين حتي تصورش ممکن نبود:
واقعا من خيلي وقتها خدا را شکر مي کنم که اکنون همه ي قدرت دست اصولگرايان است. آنها خيلي کارها مي توانند بکنند که اصلاح طلبان نمي توانستند. مثلا همين حالا در عکسي در خبرگزاري فارس ديدم که در اختتاميه ي جشنواره ي تئاتر فجر يک خانم با بلوز و شلوار رفته و از آقاي صفار هرندي جايزه گرفته و خيلي خوشحال روي سن در حال ابراز احساسات است. من نمي دانم اين منکر است يا نه! اما مي دانم که اگر مهاجراني يا مسجد جامعي جاي صفار ايستاده بودند الان حتما يک غوغايي راه افتاده بود. حالا خدا را شکر که همه چيز در آرامش کامل برگزار شد و رفت.
اثر ضد تورمي ندارد
"کالاتاکسي" معتقد است کاستن از ميزان چک پولهاي رايج در اقتصاد ايران، هيچ اثر مثبت ضدتورمي نخواهد داشت. بلکه فقط مشکلات ايرانيان در مبادلات مالي را بيشتر خواهد کرد:
روزنامه همشهري خبر از شروع کمبود اسکناس و چک پول داده است. اين در حالي است که رييس کل بانک مرکزي گفته بودند که ما با کم کردن چک پول ها، سعي در مهار تورم خواهيم داشت! در همان زمان گفتم که اين سخن يک مغلطه آشکار است، چرا که چک پول ها به ازاي يک اعتبار ايجاد شده اند و اين اعتبار که با کم کردن چک پول ها از ميان نمي رود، بلکه صرفا دچار کمبود اسکناس در گردش خواهيم شد.
الان هم که مي بينيم، کم کردن ميزان چک پول ها صرفا سبب کم شدن ميزان اسکناس و مشکلات متعدد براي مردم شده است. البته فکر مي کنم بانک مرکزي مجبور خواهد شد، يا هرچه سريعتر اسکناس 5000 و 10000 توماني را منتشر کند و يا اجازه رشد چاپ چک پول ها به ميزان قبلي را خواهد داد.
پر از سوژه براي طنز
"فرزام نامه" مي نويسد فضاي کنوني جامعه ايران فضاي مستعدي براي طنزنويسي است:
اين روزها طنز نوشتن تبديل شده به آسان ترين كار و در عين حال سخت ترين كار ممكن. از يك طرف اينقدر سوژه ريخته كه آدم نمي دونه چه جوري جمعشون كنه. وقتي هم جمعشون مي كنه نمي دونه بايد گريه كنه يا بخنده يا بزنه تو سرش. اگه گريه كنه يا بزنه تو سرش كه ديگه نمي تونه بنويسه. اگه بخنده كه نشون مي ده خود سوژه طنزه ديگه نميشه روش كار كرد.
به قول يك شخص مهم و عزيزي كه اخيراً گفته بود: ما 100 برابر بقيه كار مي كنيم نمي دونيم چرا يك صدم بقيه نتيجه مي گيريم؛ ما هم صد برابر طنزنويسان كل دنيا سوژه داريم اما نمي دونيم چرا يك صدم اونا مطلب مي نويسيم!
لطيفه، يک پيام زيپ شده اجتماعي است
"نگاه ما، نگاه ديگران" که نويسنده آن يک طنزپرداز است وعده داده که از اين پس گاه و بيگاه به کار تحليل جوک ها و لطيفه هاي ايراني بپردازد و ريشه هاي اجتماعي و فرهنگي شان را بررسي کند:
بنظر من جوکهاي هر جامعه نشانگر نحوه تفکر و عصاره اعتقادي آن جامعه هستند. البته شايد با تشريح و تحليل جوک بمقدار زيادي از زيبائي و جذابيت آن کم شود ولي من فکر ميکنم که جوک يک پيغام "زيپ" شده است که در بسياري موارد در کامپيوتر ذهن ما گم ميشود و هيچگاه "آنزيپ" نميگردد.
