Rooz

گفت وگو♦ سينماي جهان

امير عزتي - پنجشنبه 25 بهمن 1386 [2008.02.14]

po_ezati_01.jpg

‏25 سال پس از ساخته شدن اولين فيلم سينمايي با شخصيت رمبو گذشت. شخصيتي که با حضور در دو دنباله بعدي اش ‏تبديل به شمايل عصر ريگانيسم شد. آخرين قسمت اين سه گانه دو دهه قبل ساخته شد و گمان نمي رفت که اين شخصيت ‏بار ديگر بر پرده سينما ظاهر شود. اما آغاز سال 2008 ميلادي با نمايش چهارمين قسمت از ماجراهاي جان رمبو ‏مصادف شد که بازيگر هميشگي اين نقش، سمت تهيه کنندگي و کارگرداني آن را نيز بر عهده گرفته است. بهتر است ‏قبل از تماشاي فيلم آن را از زبان خالق اصلي آن بشنويد...‏

rembo1.jpg

گفت و گو با سيلوستر استالونه
‎هنري نيست، فقط تجاري!‏‎


‏<‏strong‏>چي به سر صحنه اي که در آن با مشت سر يک نفر را از تن جدا مي کرديد، آمد؟<‏strong‏>‏
اين يک سوتفاهم بصري بود. چون در اين صحنه چاقو در دستم بود، اما به خاطر استفاده از نگاتيو خراب اين طور به ‏نظر مي آمد که با دست خالي اين کار را مي کنم. صحنه دقيقاً همين طور بود که گفتم و حالا هم مي گويم:"خانم و آقايان، ‏با دقت نگاه کنيد. هيچ کس نمي تواند با دست سر کسي را از تنش جدا کند".‏

‏<‏strong‏>آيا تا به حال پيش آمده که فکر کنيد اگر جان رمبو مثل پايان کتاب اولين خون مرده بود، سال هاي گذشته را ‏بدون او چطور سپري مي کرديد؟<‏strong‏>‏
بله، بعضي وقت ها در اين باره فکر مي کنم. حتي با کوئنتين تارانتينو که فکر مي کند من در مورد رمبو اشتباه کرده ام، ‏بحث مي کنم. به او مي گويم" ببين، از نظر هنري حق با توست" اما در عين حال وقت زيادي صرف تحقيق درباره ‏سربازها مي کنم. اگر رمبو مي مرد، وفقاً خيلي وحشتناک مي شد. يک پايان نيهيليستي، در ميان اين همه اندوه حکم ‏نوعي تفريح را داشت. همزمان ربع ميليون ويتنامي که خودکشي کرده بودند، روي دست ما مي ماندند. اما بعد فکر کردم ‏که آن را به خانه برگردانم يا بيشتر قرباني سيستم نشان بدهم. اين اتفاق چيزي شبيه اين بود، يک سگ ‏pit bull‏ را مي ‏گيريد و تبديل به يک قاتل مي کنيد. خوب وقتي آن سگ کمي به حال خودش رها بشود، چه اتفاقي مي افتد؟ اما بعد ‏متوجه مي شويد که آن قدر ها هم که فکر مي کرديد، بد نيست و بالاخره يک جوري مي توانيد او را نجات بدهيد. اين ‏قصه براي من جذاب بود. همان طور که کرک داگلاس گفته" هنري نيست، فقط تجاري!"‏

rembo2.jpg

‏<‏strong‏>آيا براي منطبق شدن با نقش به سراغ فليم هاي قديمي رمبو رفته و آنها را تماشا کرديد؟<‏‎/strong‏>‏
بله، مي دانيد پا به سن گذاشتن وقار و سنگيني هم با خودش به همراه مي آورد. سنگيني ادراک، سنگيني دانش، دانش ‏بيش از اندازه، چيزهايي که به خاطر نبود صداقت موجوديت پيدا مي کنند، اينها مرا يک مرحله جلوتر مي برد. مي ‏خواستم رمبو را قوي تر و صاحب جثه اي بزرگ تر بسازم. به همين خاطر اولين جمله فيلم تا حد امکان منفي بود. او ‏همه چيز را رها کرده، يک هيچ مطلق. در بقيه رمبوها خودم را داراي انرژي بيش از اندازه اي احساس مي کردم، آنها ‏فيلم ها خيلي سرحال تر بودند. البته دعواهاي بي معني و کمي بيهوده هم زياد داشتند. تانک ها، توپ ها، خشونت رفتاري ‏و همه اينها نياز به تحرک بدني زيادي داشت. اين شخصيت خيلي توجه مرا جلب کرد. در ميان اين چهار رمبو از اولين ‏خون خوشم مي آيد و از اين يکي. مثل اتفاقي که براي راکي و راکي بالبوآ افتاد. ‏

‏<‏strong‏>چطور توانستيد اين تعداد شرکت فيلمسازي را راضي به مشارکت در اين پروژه کيند؟<‏‎/strong‏>‏
هيچ کدام شان را نمي شناسم. همه چيز 12 سال قبل وقتي وينستاين آمد، اتفاق افتاد. به من گفتند: دوست داري يک رمبو ‏ديگر بسازي؟" من گفتم "باشه". گفت‎ ‎‏"يک ايده درباره حمله به کمپ ديويد و گروگان گيري در آنجا دارم" و من هم ‏جواب ددام" من نيستم". اين امکان پذير نبود. فرستادن رمبو به شهر ايده کارسازي نبود. به همين خاطر پروژه 10 سال ‏راکد ماند. بعد با مارک برنت صحبت کرديم، اين يکي هم به حقيقت نپيوست. بعد به هاروي وينستاين تلفن کردم و با او ‏درباره ميسيونرهاي مذهبي که به افغانستان مي روند، صحبت کردم. گفت " پروژه جذابي است" اما هيچ کس بعداً با من ‏تماس نگرفت. خلاصه بعدها آوي لرنر از نيو ميلنيوم آن را خريد. اين قصه را او پيدا کرد، به نظر او مي توانستيم ‏ماجرايي را که در مکزيک مي گذرد، بسازيم. من بهش گفتم "اين هم به درد نمي خورد، بياييد يک چيز بين المللي تر ‏پيدا کنيم". بعد برمه را پيدا کرديم، يک مکان جهنمي روي زمين. جاي بسيار غريبي بود و به ويتنام هم نزديک است. ‏

rembos3.jpg

‏<‏strong‏>در مرحله لوکيشن يابي با محدوديت ها يا مشکلي مواجه شديد؟<‏‎/strong‏>‏
به جاهاي مختلف و نامناسبي سر زديم. همه جا پر بود از مامورين تايلندي که درباره تصوير خودشان روي پرده حساس ‏خيلي زياد بودند. مخصوصاً در ‏Mae Sai‏ که مکان واقعاً قابل سکونت و خوبي بود. اهالي آنجا نگران تصاويرشان ‏روي پرده سينما بودند، به همين خاطر مجبور شديم کمي بيشتر به طرف شمال برويم و در ‏Chiang Mai‏ جايي کاملاً ‏متفاوت کار کنيم. ‏

‏<‏strong‏>چطور موفق شديد راکي و رمبو را به روز کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
اگر تماشاگر جوان امروزي را در نظر مي گرفتيم، و براي يافتن چيزهايي مناسب با زمان تلاش مي کرديم مثل موسيقي ‏و غيره.. به روح اثر توهين کرده بوديم. چيزهايي هست که غير قابل تغيير هستند و حقايق دنيوي زيادي هم وجود دارند. ‏شما هر چقدر بزرگ تر مي شويد اين شخصيت ها بهتر به شما ياد مي دهند که زندگي چقدر سخت است. مثل حرف هاي ‏راکي درباره مشت خوردن و اين که زندگي مرتب در حال مشت زدن به شماست. اگر جوان ها راکي را بيشتر از آدم ‏هاي هم سن و سال من حمايت مي کنند، نشان دهنده اين است که بايد به اين درس هاً بيشتر توجه کنيم. به نظر من درسي ‏که در اينجا ادامه پيدا مي کند اين است، جنگ جهنم است و برنده اي وجود ندارد.‏

rembo4.jpg

‏<‏strong‏>بزرگ ترين مشکل تان موقع ساختن فيلم چي بود؟<‏‎/strong‏>‏
راکي بالبوآ را با يک تيم 60 نفري ساختيم، ولي اين بار 750 نفر در پروژه حضور داشتند. حرکت کردن داخل جنگل ‏بسيار سخت بود. گرم ترين روزهاي 94 سال گذشته بود. به اين فصل مي گويند که کباب پزان. همه چيز خارج از ‏کنترل بود. از گرما در حال پختن و سوختن بوديم. خيلي ها مريض شدند. 165 نوع مار در تايلند وجود دارد و 90 نوع ‏آن سمي است. به همين خاطر يک مشکل ثابت به نام مارگزيدگي داشتيم. ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.