Rooz

براي چه انقلاب کرديم؟

اميرحسين علوي - چهارشنبه 24 بهمن 1386 [2008.02.13]

amirhosseinalavi.jpg

صداي فريادهاي زنده باد و مرده باد، صداي تيرهاي هوايي، شعارهاي جذاب آزادي و استقلال، سرودهاي ‏انقلابي شورانگيز، صحنه‌هاي زيباي وحدت و دوستي و ايثار، زنان بي‌حجاب و با حجاب در کنار هم و ‏دستهاي گره کرده و رو به آسمان تنها خاطراتي است که از انقلاب و در پس ذهن، به يادگار برايم باقي مانده ‏است. ‏

در زمان انقلاب من کودکي بودم که تازه رفتن به مدرسه را شروع کرده بودم، و انقلابي بودن کودکاني چون ‏من نيز به ترکاندن پاکت‌هاي شيري خلاصه مي‌شد که در مدرسه دريافت مي‌کرديم. پاکت‌هايي که اکنون ‏ارزشي درخور يافته‌اند و يقيناً اگر امروز بودند به سرنوشت آن سالها گرفتار نمي‌شدند. خاطرات من نيز ‏خلاصه مي‌شود به همين موارد جزئي و اندک و يادآوري مخالفت‌هاي پدر در برابر برادران انقلابي و پرشور ‏که در عنفوان جواني گرفتار سيل انقلاب بودند و مشتاق تغيير و تحول در اوضاع و احوال کشور.
چرا که صحبت از آزادي بود و داشتن کشوري همانند رژيم فرانسه که در آن حتي کمونيست‌ها نيز آزاد ‏خواهند بود. صحبت از رهانيدن ايران و ايراني از بند استبداد ديرپاي 2500 ساله و رسيدن به آرمان‌هايي که ‏از زمان انقلاب مشروطيت، همواره براي ايرانيان آرزويي ديرينه بود. و مي‌توانم بگويم، که اگر من نيز در ‏همان زمان بودم، بدون اين تجربه و اندوخته چند دهه اخير، به يقين در کنار انقلابيون، و شايد پرشورتر و ‏راديکال‌تر از آنان در صحنه انقلاب حاضر مي‌شدم. ولي پس از اين همه سال و انباشت تجربه به واسطه ‏حضور و ظهور دولتي ديني برآمده از دل انقلاب، وقتي به گذشته مي‌نگرم، بسياري از آن آرمانها را به نظاره ‏مي‌نشينم که کنار گذاشته شده و مورد بي‌مهري و بي‌اعتنايي قرار گرفته‌اند، و نه تنها محقق نشده و پايدار ‏نگشته‌اند، بلکه گاه حتي کم رمق‌تر از گذشته نيز گشته‌، و اگر کسي هم در اين ميان انتقاد و اعتراضي نمايد به ‏ضد انقلاب بودن و آلت دست امريکا واقع شدن متهم مي‌گردد. ‏

با انقلاب 57، دولتي که ريشه در مدرنيسم داشت و آبشخور آن تفکرات روشنفکران متجدد و فرنگ ديده ‏عصر پهلوي اول بود و يا حداقل در ظاهر تن به مدرنيسم مي‌سائيد و در بسياري از زمينه‌ها ويژگي‌ها و ‏مختصات جامعه مدرن را پذيرفته بود، به کناري نهاده شد، و رژيمي برآمده از دل انقلاب جايگزين آن گشت. ‏رژيمي رفت که توانسته بود در بسياري از زمينه‌هاي اقتصادي و سياست خارجي موفقيت‌هايي درخور و قابل ‏قبول کسب نمايد. بخش خصوصي‌اي شکل گرفته بود که در حد و اندازه زمان خود تواني قابل توجه داشت. ‏آزادي‌هاي اجتماعي مردم در سطحي قابل قبول‌ و مطلوب، محترم بود و پذيرفته شده بود. بسياري از نهادهاي ‏جامعه مدرن در آن تاسيس گشته بود. قوانين آن در جهت عرفي شدن و اتکاي بيشتر به قواعد و اصول حقوقي ‏جوامع پيشرفته و متمدن حرکت کرده بود. جلوه‌هايي از هنر مدرن، ادبيات مدرن، سينماي مدرن و در کل ‏رفتارها و الگوهاي مدرن به وفور حداقل در ظاهر وجود داشت و مانعي از سوي حکومت در برابرشان نبود. ‏حقوق زنان و کودکان و ساير گروههاي اجتماعي محترم‌تر از امروز مورد عنايت بود. حاکمانش روابطي ‏مطلوب با دولت‌ها و قدرتهاي جهاني داشته و توانسته بودند به واسطه همين پشتوانه در منطقه نيز از خود ‏چهره‌اي مطلوب و مقتدر ارائه نمايند. ‏

ولي بزرگترين عيب و ايراد آن، استبدادي ديرپا بود که چون موريانه‌اي حاکميت را از درون مي‌خورد و ‏درخت حکومت را به سستي و زوال مي‌کشيد. استبدادي که ريشه‌هايش زميني بود، هرچند فره‌ايزدي يک پاي ‏ديگر توجيه‌گر آن بود. ‏

حکومتي که دمکراسي و آزادي شهروندان در حوزه سياسي، براي حاکمانش قابل تحمل نبود و فرمانروا با ‏غرور و تکبري زايدالوصف، ليبرال دمکراسي غرب را به سخره مي‌گرفت و جهانيان را به آموختن شيوه ‏کشورداري از خود فرا مي‌خواند و از رسيدن به دروازه‌هاي تمدن بزرگ داد سخن سرمي‌داد.
با رفتن نظام پادشاهي 2500 ساله رژيمي مستقر گشت که از يک سوي ريشه در سنت داشت، و از سوي ‏ديگر اين ريشه در آسمانها و عالم قدسي بود. دور از دسترس انسانها و شهروندان، و اعتبار خود را از جايي ‏مي‌گرفت که دست بشر از آن کوتاه بود و نمايندگان و حاملان آن نيز بخشي از طبقه روحانيت بودند که تجلي ‏به تمام معناي سنت تلقي مي‌شدند. اقتصاد در ابتداي استقرار آن جهتگيري دولتي داشت و هرچه متعلق به ‏فرديت و آزادي فردي بود توسط انقلابيون پرشور، از هر قشر و گروهي منکوب مي‌شد و به عنوان فرهنگ ‏غربي و ليبراليسم و ضدانقلابي مورد طعن و لعن قرار مي‌گرفت. تک صداهايي نيز که در اين ميان براي ‏دفاع از انسان و حقوق او و فرديت‌اش بلند بود، آنچنان توانا نبود که در آن فضاي پر از هيجان و احساس و ‏آکنده از شور انقلابي شنيده شود، و حاملانش نيز به خودباختگي در برابر تمدن غرب متهم گشته و به عنوان ‏جاده صاف‌کنان امپرياليسم توسط انقلابيون جوان و پرشور به حاشيه رانده مي‌شدند. استبداد نيز به جز سالهاي ‏آغازين رژيم جديد انقلابي، هر روز با چهره‌اي جديد رخ برمي‌کشيد و آرام آرام به خانه سابق خود ‏بازمي‌گشت. استبدادي که بنا به گفته علامه نائيني بدترين نوع استبداد بود. و چه طنز تلخي که پس از گذشت ‏‏29 سال از انقلاب برخي حاکمانش جهانيان را به يادگيري دمکراسي و حقوق بشر و شيوه حکمراني از خود ‏فرا مي‌خوانند، و در حالي که گاه از حل ابتدايي‌ترين مشکلات خود درمانده‌اند مدعي حل مشکلات و معضلات ‏جهاني مي‌شوند. ‏

مي‌شود گفت که شعار استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي، تجلي خواسته‌هاي اکثريت مردم در آن زمان بود، ‏هرچند شايد در ذهن بسياري از آنها مفهومي درست از اين الفاظ وجود نداشت و تفاوتهاي بسياري در تلقي و ‏برداشت افراد با توجه به جايگاه و ديدگاه‌شان از اين کلمات موجود بود. ‏

ولي حال پس از گذشت اين همه سال وقتي به آن سالها و آرمانها مي‌انديشم، بسياري را محقق‌نشده و فراموش ‏گشته مي‌يابم. آزادي، اين ناب‌ترين و اصيل‌ترين گوهر هستي و خواسته ابتدايي هر انساني، کماکان مورد ‏بي‌مهري و انکار است. آزادي نه تنها در سطح حداقلي آن وجود ندارد بلکه رئيس‌جمهور محترم که بايد وفق ‏قانون اساسي مدافع آن باشد به خود اين حق را مي‌دهد که به شهروندان اين سرزمين تکليف نمايد که از ‏ابتدايي‌ترين حقوق خود که همان حق انتخاب‌شدن است چشم بپوشند. استقلال که در آغاز انقلاب تلقي ‏افراطي‌اي از آن مورد توجه بود و دوري گزيدن از همه و تنها اتکا به خود حتي در کوچک‌ترين اشکال آن ‏ترويج و تبليغ مي‌شد، کم کم با گذشت زمان رنگ باخته و امروز نيز با جهاني شدن و گسترش تجارت آزاد ‏جهاني، بيشتر رنگ مي‌بازد و دور نيست در سالهاي پيش‌رو، که شايد اساساً مرزي نباشد تا بتوان از استقلال ‏به مفهوم سابق آن سخن گفت. جمهوري نيز که تبديل به ابزاري در دست عده‌اي قليل گشته، تا با تمسک به آن ‏براي مردم تصميم‌گيري و تصميم‌سازي نمايند و اندک جمع خود را جمهور مردم انگارند. از اسلام نيز ‏سنتي‌ترين و بنيادگرايانه‌ترين قرائت آن ترويج و تبليغ مي‌شود و بسياري از اصول اساسي و انساني آن نه تنها ‏زير پا گذارده شده بلکه حتي مورد انکار نيز قرار مي‌گيرد، تا جايي که فقيه محترم شوراي نگهبان اصل ‏برائت را که از مسلم‌ترين اصول فقهي و اسلامي است و ترديدي در آن وجود ندارد، انکار مي‌نمايد. بر سر ‏انسان اين اشرف مخلوقات و والاترين آفريده خدا در زندان‌ها بلاهايي مي‌آورند که انسان گاه از گفتنش شرم ‏دارد. حق حيات، که خدا ستاندن آن از انساني را مترادف هلاک جامعه‌اي مي‌داند، با تحويل دادن جسد جوان ‏زنداني مردم به خانواده‌اش به سخره گرفته مي‌شود. و سخنان امام اول شيعيان که درآوردن خلالي را از پاي ‏دخترکي يهودي دليلي لاحق بر هلاک مومن مي‌داند با آزارهاي جسمي و روحي زنداني‌يان زير پا نهاده ‏مي‌شود.

ولي حال که مي‌خواهند از ثمرات انقلاب داد سخن سر دهند آمار ريز و درشت اقتصادي را ارائه مي‌دهند و ‏کارهايي را که جزو وظايف اوليه هر دولتي است و شايد اگر دولت سابق نيز باقي بود بسيار بهتر و بيشتر در ‏اين موارد عمل مي‌کرد به رخ مردم مي‌کشند و در اين هنگام است که اين افکار در ذهن من جولان مي‌دهند و ‏تنها به اين مي‌انديشم که: براي چه انقلاب کرديم؟

منبع: ادوار نيوز

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.