کافيست به نعل و به ميخ زدن
وبگرد - یکشنبه 21 بهمن 1386 [2008.02.10]
سها سيفي
"آزادنويس" از وضعيت اصلاح طلبان در ارتباط با انتخابات نوشته است:
تأسف ماجرا در اين است که همين حضرات اصلاح طلب با همهي ادعايي که دارند، اما همين هفتهي گذشته بر اساس يک تصميم غيرقانوني اصلأ زمينگير شدهاند. هادي قابل رئيس حزب مشارکت در قم خلع لباس شده. لباس هادي قابل را که دولت به ايشان نداده که حالا بتواند از او بگيرد. خرج تحصيل او را هم دولت نداده بلکه معلمش داده. معلمش هم که از دولت پول نگرفته، از مردم گرفته. دادگاهي هم که او را محکوم کرده خودش جاي هزار جور سؤال قانوني دارد.
خوب حالا حزب مشارکت يا اصولأ اصلاح طلبان با همين يک مورد که يکي از رهبرانش را به اين روز انداختهاند کاري که از دستشان برنميآيد جز بيانيه دادن. تحصن کردنشان هم که به هيچ جايي نرسيد از بس که يکي به نعل ميزنند يکي به ميخ. پس آخر چه اصراريست که بروند و مذاکره کنند براي ورود چهار نفر که همهي کاري که ميتوانند بکنند همين روي صندلي نشستن است؟
ببر وحشي درونم بيدار شده است
"آذرستان" مي نويسد که وقتي کسي نظرات نامربوط و من غير حق مي دهد، به خشم مي آيد:
من همين گونه ام. پرحرف و گاه عصبي. تازگي ها هم فهميده ام که پر از خشمم ولي چون دستم به ايجادکنندگان اين خشم بزرگ نمي رسد، گاه افسرده مي شوم و گاه اين قدر جيغ جيغ مي کنم که خودم فکر مي کنم بس است. حتي تازگي نتوانستم با مسئول ارشاد که در "عصرجديد" نشسته بود و آن طور شکمش را داده بود جلو و هي مي گفت پولتان را پس نمي دهيم و برويد در سايت جشنواره انتقاد بنويسيد، درست و آرام حرف بزنم و بچه ها متوجهم کردند که کم مانده بروم توي شکمش.
من آشکارا اذيت مي شوم وقتي کسي نظرات نامربوط مي دهد اما خب تازگي ها زيادتر به رويم نمي آورم و مي گذارم آدمه هي بگويد و خالي شود. من اين گونه ام. مثل تمام آدم ها، با عيب ها و خوبي ها. اما ببر وحشي در درونم هست که روزهايي، از خشم از سر حق، بيدار مي شود.
واي به فرداي ما
"بر ساحل سلامت" چنين مي نويسد:
ديروز در جلسه اي که يکي از دوستان تشکيل داده بود، مطلع شدم که در مرحله دوم رد صلاحيت شده است. تنها چيزي که به ذهنم رسيد اين بودکه به ايشان تبريک گفته و ورودشان را به حوزه اصلاح طلبي خوش آمد گويم. اما هرچه گذشت و اخبار مختلف را، اعم از انصراف دکتر عارف شنيدم، واقعا احساس کردم واي به فرداي ما!
دوستي مي گفت فردايي را مي بيند که خط قرمز نظام و تندروترين تندروها شده آقاي کروبي. هم ايشان که در اين مدت کم جفا به اصلاح طلبان نکرده اند. به نظرم اصلاح طلبان در آستانه انتخاب سختي قرار گرفته اند. شنيده ها حاکي از انفعال خودبخودي اصلاح طلبان بخاطر نبود کرسي براي رقابت است. و البته هرچند هنوز بعضي دل به شوراي نگهبان خوش کرده اند، اما فراموش کرده اند که ديگر يک هفته به انتخابات فرصتي براي تصميم گيري نيست. گيرم که اين شورا حکم به انصاف دهد.
حکايت سرخي صورت ما
"علي خردپير" نسبت به آينده خود و ديگر نويسندگان مستقل اظهار نگراني مي کند:
در تاکسي نشسته ام. با کوله باري از فکر و پريشاني خيال. نمي دانم عاقبت جماعت خبر نويس و گزارشگر ناوابسته، چه خواهد شد در سرزميني که آغاز و پايان رفاه را با رانت نوشته اند. تلفن همراه ام زنگ مي زند. همکاري در آنسوي خط از خستگي اش مي گويد. از ذهن آشفته اي که مدت هاست آرام نگرفته و درگير و دار آن است که حرفه محبوب خود را رها سازد تا شايد با طي کردن مدارج علمي عالي تر، چند صباحي از فضاي آلوده ي رسانه هاي وطني...
خنده بازار جشنواره فجر امسال
"روزنامه نگار نو" راوي وضع و حال جشنواره فجر امسال است:
خنده بازاري است جشنواره امسال. برنامهها را كه روزانه اعلام ميكنند. فيلمهاي خارجي را بدون رعايت كپي رايت و اجازه از روي DVD هاي داخلي كپي كرده اند و تازه فيلم را تكه پاره ميكنند و 60 دقيقه نشان ميدهند.
فيلمهاي "خاك آشنا"ي فرمانآرا و "دايره زنگي"پريسا بخت آور هم به دليل سانسورهاي چندباره انصراف دادند. اصولا وجود صفهاي طولاني جشنواره فجر به خاطر سانسور نشدن فيلم هاست كه پس از جشنواره تازه بايد بروند دنبال تدوين و اصلاحي براي اكران عمومي. اما امسال به نمايش در چند سينماي مختصر هم رضايت نميدهند.
ديدن دنيا با يک حاشيه سياه
مونا از يک شهر جنوبي، يک نقاب برام هديه آورده....يک نقاب خيلي قشنگ....ولي وقتي به چشمات مي زنيش، تازه مي فهمي که مجبوري دنيا رو با يک حاشيه سياه ببيني.... از ديروز تاحالا دارم به اين موضوع فکر مي کنم که چقدر تحمل دنيا با اين حاشيه هميشه همراه مشکي سخته....چه فرقي مي کنه که ديگرون، بدون نقاب ببينيد تو رو يا با نقاب، وقتي که تو به خاطر حضور اين نقاب، دنيا رو و آدمها رو با يک حاشيه سياه مي بيني....
فمينيسم غرب و جهان سومي
مريم نصر اصفهاني در "زنانه نگري" تلقي فمينيست هاي غربي از زنان شرقي را به چالش مي کشد:
فمينيسم جهان سوم اين فرض را که فمينيست هاي غربي در رشد کلي تفکر فمينيستي نقش اصلي داشته اند زير سوال مي برد؛ زيرا آنها غالبا تجارب خاص گروه هاي قومي را که خارج از چشم انداز فرهنگ غربي قرار دارند ناديده ميگيرند. آنها به جاي زنان غير غربي سخن ميگويد و زنان جهان سومي را زناني منفعل، لال و دريافت کننده به تصوير مي کشند که بايد سپاسگزارانه پيرو صرف فعاليت ها و نظريات فمينيسم غربي باشند.
در تصوير فمينيسم غربي از زن جهان سوم او را فردي ذاتا مثله شده برمبناي جنسيت مونث اش و همينطور جهان سومي بودنش معرفي مي کنند، در حاليکه زنان غربي تحصيل کرده، مدرن و صاحب عقل و اراده معرفي ميشوند.
مرگ ناگهاني؟! بله هست
"سهام الدين بورقاني" در رثاي مرگ پدر چنين بغض ترکانده است:
مي گفتم مگر مرگ غيرناگهاني هم داريم كه علي الدوام مي نويسند و مي گويند درگذشت ناگهاني فلان وبهمان؟ اما حالا معناي واقعي ناگهاني را گرفتم. يعني اينكه ساعت 18:19دقيقه با بابات صحبت كني، بگويي، بخندي، با لهجه به هم تيكه بيندازيد و يك ساعت بعد زنگ بزنند بگويند خودت را برسان، كه چه؟ بابات افتاده، به سختي نفس مي كشد والخ.
بله ديگر، غم فراق احمد بورقاني دشوار است نه از آن رو كه پدري مهربان و سرحال و... بود بلكه او رفيقي "پايه" بود به قول ماها. دوست بود و همراهي خوش محضر وبا وسعت مشرب و اين كار را سخت تر مي كند. باورش سخت است انگار. مدام با خودت كلنجار مي روي كه چاره اي نيست وبايد ساخت. گريه ميكني وخالي مي شوي. لختي مي گذرد اما بد مصب انگار همه چيز ريست مي شود!
چهار گرايش روحانيت
آخرين پست "آذر" مربوط است به جريان شناسي چهار گرايش متفاوت در ميان روحانيت:
"هيچ جامعهاي را نميتوان يافت كه فاقد شكاف و يا تنها داراي يك شكاف اجتماعي باشد."(1) اين گزاره در جامعه روحانيت ايراني كه پس از انقلاب 57 دستي بر آتش سياست زدند، بيش از پيش به كار آمد تا بر حكومتورزان جديد چوب حلاجي زده شود و دستهبنديهاي آنان در شناخت "اسلامگرايان ايراني" به كار آيد. اما آنچه در اين ميان نگاشته شد، پيش از آنكه بر دستهبنديهاي "روحانيت انقلابي" يا "مدافعان اسلام سياسي فقاهتي" استوار باشد، در دو منظر پرداخته شد...
جنون و قدرت
"پنجره اي از آن خود" بعد از خواندن کتابي از فوکو، اين پست را قلمي کرده است:
قدرت در وادي جنون هم وارد مي شود. داشتم كتاب جنون فوكو را مي خواندم. قدرت اگر دقت كني مدام در حال توليد است كه تقريبا وارد هر عرصه اي مي شود. به چنگ مي آورد و مي شناسد. به قولي اعتماد به نفسش بالاست و علم، نوعي ابزار است براي قدرت كه بشناسد و به مهار در آورد.
دلم از اين همه كميتهاي بي حاصل مزخرف به هم ميخورد. باستان شناسي علم؛ روش تحقيق علمي فوكو. مي رود توي كتابخانه مي نشيند و بعد ميان آن همه اسناد قديمي، تاريخ ديوانگان را به جنون قدرت پيوند ميزند. دلم نمي خواهد بروم و ميان مدارك اسناد و كتابخانه هاي غبار گرفته مشاركت مدني زنان در تهران را بررسي كنم. دلم مي خواهد به همين روش هايي كه استادانمان توي دلشان به آن مي خندند بدانم از چه جنس است اين جنون هاي مدام. جنوني كه جنسيت نمي شناسد.
اصلا اخلاقي نيست
"حاشيه نگاري" هم به گذاشتن امضاي فعالان سياسي زير بيانيه ها بدون اطلاع خودشان، معترض است:
چندي پيش خبري ديدم که چند تن از نويسندگان هفته نامه شهروند منکر امضاء يک بيانيه شده اند و از قضا همان روز با سه تن از فعالين خوشنام مطبوعاتي(بهروز گرانپايه، مراد ويسي و داود محمدي)صحبت مي کردم که آنها نيز از قرار گرفتن نامشان درپاي بيانيه ها بدون هماهنگي گله مند بودند.
البته کسي در اينکه در فضايي که فعالين سياسي و دانشجويي بي دليل در بازداشتگاه ها به خود کشي متهم مي شوند و کسي پاسخگو نيست و فرياد کسي به جايي نمي رسد بايد کاري کرد شک ندارد. اينکه شايد بيانيه نويسي حداقل راهکار باشد مورد قبول بسياري است. اما بايد توجه داشته باشيم که آگاهي نويسنده از اينکه چه بيانيه اي را امضاء مي کند حداقل حق بديهي اوست. اگر ما به اين حق معتقديم، اين بديهي ترين حق يک فرد است که بداند پاي چه بيانيه اي را امضاء مي کند.
