دريا بود، ساده و مهربان
کسري نوري - پنجشنبه 18 بهمن 1386 [2008.02.07]
دريا همان مفهوم هميشگيست / با موجهايي بلند
كه اندوه تو را / با خود ميبرد

گاهي وقتها فكر ميكنم بعضي آدمها از سفره گسترده خوبيهاي خدا، توشه بيشتري جمع كردهاند. انگار وقتي، بعضيهاي ديگر، دور آن سفره حواسشان جاي ديگري بوده، آنها به جاي پرسه زدن و سرك كشيدن در كار و امورات ديگران يا گرفتن وقت خدا براي طلب مال و منال فزونتر، حريصانه هرچه مهر و عطوفت و پاكي و صداقت بوده مال خود كردهاند.اين ميشود كه بعضيها در ارتباط با ديگران حتي بيآنكه بداني يا بخواهي، باران عطوفت و جوانمردي را چنان سخاوتمندانه و بيهيچ شائبه و چشمداشتي نثارت ميكنند كه گويي، خداي رحمان به آنها ماموريت داده تا با يك سبد مهرباني و صفا به سويت آيند تا تو بفهمي كه او هيچگاه بندگانش را تنها نميگذارد.در نقطه مقابل اما آن ديگراني هستند كه حتي در روابطشان با نزديكترين وابستگان، چرتكه مياندازند و حساب و كتاب ميكنند كه آيا از يك ابراز محبت خشك و خالي يا نثار يك لبخند، سودي هم نصيب ميبرند يا نه؟!با پوزش از پيشگاه همه بندگان خدا، اعتراف ميكنم كه آدمهايي از جنس گروه نخست، شمارشان آنقدرها هم زياد نيست. شايد به همين خاطر است كه گاهي اوقات به شدت احساس ميكنيم در برهوت معرفت و عطوفت گرفتار شدهايم و نياز داريم تا كسي از زلال چشمهسار محبتش سيرابمان كند.احمد بورقاني عزيز، بيهيچ تعارف و مجاملهاي در شمار همين بندگان كمياب و نازنين خداوند بود كه در زمانه رونق رياكاري و سوداگري، جز <سهام> عطوفت و مهرباني معامله نكرد. هرچند كه در اين ماه هاي آخر از برخي جفاكاري ها سخت آزرده بود اما صبح آن روز روحخراش در جلسات هفتگيمان سرحالتر و شادابتر از هميشه به نظر ميآمد. غروب كه شد پس از آن تماس شوم، سراسيمه به بيمارستان رفتم، احمد بورقاني آنجا بود. با همان صورت شيرين و لبخند مليح؛ اما هرچه ميگفتيم و فرياد ميزديم حاضر نبود چشمهايش را باز كند؛ بورقاني فقط همين يكبار به ما نه گفت و چقدر سخت و جانكاه بود شنيدن اين نه از او. خداوند فراخوانده بودش و احمدآقا بين ماندن و اجابت دعوت حق، سفر به سوي معبود را برگزيده بود. انگار روح خستهاش ديگر ياراي ماندن نداشت. ما مطبوعاتي ها يتيم شديم، به همين سادگي! در كمال خودخواهي نخستين فكري كه ذهنم را درگير كرد اين بود كه از اين پس چه كنم؟ هنگام مشكلات به كه پناه برم و از چه كسي مشورت بخواهم؟آخر در اين سالها هر وقت مشكلي چه در كار و چه در احوالات شخصي داشتم، احمد بورقاني نخستين كسي بود كه براي راهنمايي و مشورت از او استمداد ميطلبيدم؛ و چه گشادهروي و مهربانانه وقت ميگذاشت و قوت قلب ميداد. گاهي ساعتها در پارك ايرانشهر قدم ميزديم و دلم ميخواست او حرف بزند، رندانه نكتهاي جديد طرح ميكردم تا او بيشتر سخن بگويد و من هم بيشتر انرژي بگيرم.احمد بورقاني با همه چنين بود، او مركز ثقل بود و حلقه وصل هر جمع و جلسهاي. متانت و خويشتندارياش حتي هنگامي كه بهناحق مورد خطاب قرار ميگرفت، براي طرف مقابل جز ابراز ندامت، گريزي و گزيري باقي نميگذاشت. او حتي از مخالفان فكرياش با احترام ياد ميكرد و يقين دارم حتي آنها كه خود را از نعمت دوستي و رفاقت با بورقاني محروم كردهاند اگر از منطق و معرفت تهي نباشند، در عمق وجودشان همواره به او احترام گذاشتهاند و اكنون هم حتي اگر گرفتار در دام برخي مرزبنديهاي غيراخلاقي از حضور در آيين تشييع و سوگوارياش خودداري ميكنند بازهم ناچارند در فراقش اندوهگين باشند. احمد بورقاني براي همه عزيز و قابل احترام بود حتي براي مخالفانش. او دريا بود، ساده و مهربان. روحش شاد، يادش گرامي
منبع: سايت نوروز
