Rooz

زنبور بي عسل، ما و حقوق بشر

آسيه اميني - پنجشنبه 18 بهمن 1386 [2008.02.07]

asiehamini.jpg

اوايل خرداد ماه امسال بود. صداي گرفته اش پشت تلفن کش مي رفت و لهجه شيرازي اش را غليظ تر مي کرد. تلاش براي ‏اميدواري که نه، دلداري اش بيهوده مي نمود. بعد از هر بار که نام محمد را به زبان مي آورد، با صداي کش داري مي ‏گفت: " جاااااان!" و شروع مي کرد به قربان صدقه رفتن پسرک از دست شده و لعن کردن خودش. ‏

محمد موسوي را سوم ارديبهشت 86 در زندان شيراز بر دار کرده بودند. ‏
وقتي از پسرش و ملاقاتهايشان و اميدواري که همواره به آنها داده شده بود مي گفت، به او گفتم از همبندي ها يا هم ‏زندانيهاي محمد کسي هست که همسال او باشد و مثل او محکوم به اعدام؟ گفت بله. من شک داشتم واو مطمئن بود. مي گفت ‏حد اقل دو سه تايي را مي شناسد. ‏

بهنام، يکي از آنها بود. همسال محمد و همسايه اش در عادل آباد شيراز. ‏
اين شبها خواب محمد، بيداري بهنام را آشفته است. 9 ماه از 18 سالگي او گذشته است و همه اين 9 ماه، مرگ را با اميد ‏پس زده است. نه اميد به ديگراني که آويزان به طناب حقوق بشري که ضمانتي براي اجرا ندارد و دل بسته به ميثاق هايي ‏که براي دلبري نيز اندام اجرايي خود را کم دارند و بيشتر به درد عشقهايي افلاطوني متوهماني چون ما مي خورند تا ‏کاربر÷د کساني که جسم و روح و جانشان گرو اين تعهدهاي بي ضامن است، به کساني دل اميد بسته است که بتوانند با ‏ريش سفيدي و بزرگتري کردن، اولياء دم مهرداد را راضي به دادن رضايت کنند.‏

اما اين همه نيز، اميدي است که تا امروز و بعد از گذشتن دو سال و ده ماه از روز حادثه، به نتيجه ثمربخشي نرسيده است.‏
هرگز نه کفتر باز بوده ام تا اين عشق غريب را دريابم و نه کسي را در دور و برم کفتر باز و خروس باز و سگ باز و... ‏ديده ام تا در درک اين پرونده هاي غريب ياري ام دهد. ‏

پيش از اين و در پرونده اي ديگر ، مردي خروس باز، همه ايمانش به زندگي و زن و فرزند را در گرو خروسهاي شکاري ‏اش گذاشت و همه را يکجا باخت. نه آنها را که خودش را. جانش را و آينده خانواده اش را. خروس بازي ، دليل دعوا و ‏علت قتل مردي بود که زنش، هفت سال زندان را به اتهام معاونت در قتل و اتهام سنگين خيانت تحمل کرد تا پس از هفت ‏سال، بالاخره بتواند شرافت زخمي اش را از زندان به خانه ببرد و حکم تبرئه بگيرد. ‏

بهنام ولي اين گونه نيست. او 16 سال بيشتر نداشت و هنوز تا درک شرافت، چند سالي بايد بچگي مي کرد. شرافت را بهنام ‏در عشق به کفتراني پرورانده بود. بالا تر رفتن و بهتر پريدنشان غرور بلوغ را در رگان او به جوش مي آورد. کفتر يعني ‏عشق! آسمان انگار زير بال تو پهلو مي گيرد، وقتي کبوترانت را پر مي دهي. ‏

اما آسمان تنگ دستجرد را فقط دلبرکان بهنام نيست که به زير بال و پر مي گيرد. کفتربازي نه فقط عشق که جنگ غرور و ‏جواني هم هست. کفتر باز ماهري که باشي، هم احترام داري و هم حب و بغض. هم نگاه بد پشتت است و هم سخن به کنايه. ‏چه رسد به تو ، که رقيب هم به جثه، هم به زبان و هم به سن سر است. ‏

بهنام در نامه اي نوشته است که بار اول نبود که مهرداد به من توهين مي کرد. او بارها مرا آزار داده بود. از من بزرگتر ‏بود و از هر فرصتي استفاده مي کرد براي تحقير کردنم. آن روز هم اگر با سنگ به کبوترم نزده بود و کبوتر نيفتاده بود از ‏ديوار، به سراغش نمي رفتم و گلاويز نمي شديم و... ‏

اما اين ، داستاني از پيش نوشته شده بود انگار که بهنام کوچک، بازيگري اش مي کرد.‏
باري حادثه به وقوع پيوست. مهرداد در زمين فوتبال مشغول بازي بود و نيز در کمين کبوتر. و کبوتر بر ديواري ، در ‏کمين مهرداد. ‏

آن سوي ديوار، بهنام، بي خبر از کمين و کمينگر در فکر پرواز کفترکش. همه بازي همين بود. قرار نبود کسي کشته شود. ‏قرار بود چندي بعد، زمينهاي تشنه دستجرد، جاي کفتران را در دل بهنام بگيرد و بهنام زارع بشود همشغل نام خانوادگي ‏اش. آرزويي که در دل خانواده زارع، به عقده اي بدل شد در اين دو سال و اندي.‏

باري، سنگ زدن به کبوتر، دعواي دو جوان را در پي داشت. تبرزين از پي سنگ آمد و شد بلاي جان هردو. اول مهرداد ، ‏رگ داد به تيزي داس مرگ و بعد هم بوم مرگ، با مجوز اعدام، جاي کبوتران بازيگر، نشست روي شانه بهنام. غافل يا ‏فارغ از اين که او هنوز مانده تا هواي بلوغ را از سرش بيرون کند و هنوز مانده تا دنياي کودکانه اش را با حس حب ‏وبغض رقابت و غرور ، وانهد. ‏

اگر چه اين مهم، يعني نداشتن سن قانوني براي پذيرش مسووليت کيفري از سوي بهنام، از نظر قاضي، دليل کافي براي ‏صادر نکردن حکم اعدام در شعبه 5 دادگاه کيفري استان فارس نشد، اما محمد مصطفايي ، وکيل بهنام زارع، بر اين باور ‏است که اولا طبق ماده 9 قانون مدني ، کنوانسيون حقوق کودک در حکم قانون براي کشور ما و لازم الاجراست. و دوما ‏اثبات رسيدن به"سن" بلوغ شرعي که لازمه داشتن مسووليت کيفري است، در هيچ جاي قانون مجازات اسلامي مشخص ‏نشده است و قانونگذار به بيان "حد شرعي" اکتفا کرده است. و فقط در قانون مدني که به امور حقوقي – نه کيفري- مربوط ‏است، قانونگذار در تبصره يك مادة 1210 مقرر نموده ؛ سن بلوغ در پسر 15 سال تمام قمري و در دختر 9 سال تمام ‏قمري است. بنابراين علي القاعده نمي توان با توجه به اصل تفسير به نفع متهم در امور كيفري به مجموع قوانين مدني ‏رجوع نمود مگر آنكه در اين خصوص تصريح بعمل آمده باشد. ضمن اين که فقها نيز در خصوص سن مسئوليت كيفري با ‏يكديگر اختلاف داشته و سن مشخصي اكنون به عنوان سن فرد در ارتكاب جرم پيرامون رافعيت مسئوليت كيفري در نظر ‏گرفته نشده است. ‏

با اين وصف، آنچه در پس ديوارهاي عادل آباد شيراز اين روزها و شبها شنيده مي شود، زمزمه هاي خفيفي است که قصه ‏محمد موسوي را براي بهنام تکرار پذير مي کند. بهنام زارع ، گريزان از لحظه اي است که او را به خلوت انس بي سپيده ‏اي ببرند که تا سحر با اشک ، گناه بشويد؟! – چون محمد که مادرش اين داستان را با آه و حسرت مي گويد – يا اين که ‏همچنان اميد ببندد به تعهدات بي ضمانت و دل قوي دارد به ريش سپيدي کساني که" شايد " توان رضايت گرفتن بيابند و....‏
حاشا از زنبور بي عسلي که ماييم و حاشا از ماده هاي حقوق بشري که از بر مي کنيم!‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.