مثل بانجي از دور زيبا
مسعود بهنود m.behnoud@roozonline.com - چهارشنبه 17 بهمن 1386 [2008.02.06]

انقلاب، جان روايت
انقلاب چيزي مانند پرواز، مانند بال زدن بر فراز آسمان ها بود. و لذت نهفته در آرزوي آن، بيش از آن بود که به وصف آيد. اما براي آن نسل امروز انديشه بال گشودن و تن رها کردن از بلندي، با تصور برخورد استخوان با زمين ترساننده است و وهم انگيز.
بخش زيبائي از تبليغات سياحتي کشور نيوزلند، بانجي است. و آن ورزشي است که فرد را به طنابي حساب شده و به اندازه، محکم مي بندند تا بتواند از بالاي صخره يا نوک کوهي در هوا شيرجه بزند. چند هزارمتر پائين تر از او، رودي خروشان و يا درياچه اي آرام است و يا دشتي گسترده. آن بندها که شخص را نگهبان مي شود گرچه در نهايت نمي گذارد که پرواز کننده به زمين يا سطح آب برخورد کند، و پيش از رسيدن او را حفظ مي کند اما ترس را چاره نمي شود. بانجي از دور و در خيال زيباست چنان که هر سال گروها گروه آدميان به شوقش به نيوزلند مي روند. به هواي رها شدن پرنده وار در هوا. اما در جائي خواندم که حدود هفتاد درصد از کساني که اين همه راه آمده و پول بليت داده و نوبت را گذرانده اند وقتي که طناب به کمر و پاي آن ها بسته مي شود و مي روند به لب سکو تا تن و جان را رها کنند، پشيمان مي شوند. به چشم ديدم تازه آن ها که بر ترس پيروز مي شوند و مي روند تا انتها، يعني شيرجه مي زنند در هوا، به محض رها شدن چنان فريادي مي کشند که صدايشان در دره مي پيچد و تا فرسنگ ها شنيده مي شود. اين فرياد براي غلبه بر ترس است يعني ديگر پشيماني سودي ندارد، امکان بازگشت نيست.
انقلاب نيز چيزي از اين دست بود. در دهه چهل شمسي و شصت ميلادي لازم نبود که مردان سياست و انقلابيون حرفه اي براي کشاندن مردم به ميدان انقلاب کاري کارستان کنند، رساندن کتاب هاي آن چناني و شرح ظلم ها و کشتارهاي بزرگ، چندان لازم نبود. کافي بود آدمي در سرزميني زاده شده باشد که دولتش از اقمار آمريکا و سرمايه داري به حساب آيد، ديگر لوازم پرواز در هوا بود، با نفس فرومي رفت. زيباترين کت هاي مردانه همان ها بود که مانندش را مائو مي پوشيد و زيباترين ژست همان بود که چه گوارا گرفت، اگر اقتصاد مي خواندي جنگ شکر در کوبا و بحران دلار، سلطه نفت، جهان سوم در بن بست بود و اگر اهل رمان بودي از سارتر و کامو تا فالکنر و سامرست موآم هر چه مي خواندي جز ضديت با تبعيض و سرمايه داري و تباهي آنان نبود و شيرين ترينشان بود. اين نسل کتاب سرخ نخوانده حاضر بود مانند چيني ها آن را به دست بگيرد و تيغ جراحي را بي داروي بيهوشي پذيرا شود، کاپيتال مارکس نخوانده مطمئن بود که همه شرح پليدي هاي دنيا را که در سرمايه داري جمع بود، آن مرد در آن کتاب گفته است. از هيروشيما عشق من، تا گوشه گيران آلتونا، از برويم گل نسترن بچينيم، تا مويه کن سرزمين من. همه خيال پرواز در دل ها مي ريختند. خيال آن پرواز نه فقط در سر نسلي از ايراني ها – که مشقي نيمه نوشته داشتند از انقلاب مشروطه، و بغضي در گلو داشتند از 28 مرداد – بلکه در سر تمامي جهان سومي ها بود، هر که شوري در سرداشت که کدام جوان ندارد، مدام در روياي آن پرواز بود. مگر نه که همه شاعران نامدار و نويسندگان بلندپايه همين مي گفتند. نسلي در ويت نام نفرت از آمريکا مي آموخت، همراه شن چوي کره اي مي جنگيد، کوه هاي سيراماسترا را هر شب خواب مي ديد، اوريانا فالاچي هم پيش از اين که روزگار به نژادپرستي کريه مبدلش کند نغمه خوان همين ترانه ها بود.
دهه شصت و هفتاد ميلادي دهه اي غريب بود. اگر آئينه اي بود که خيال هاي آن نسل را نشان دهد، ميليون ها تن را نشان مي داد که همه بالي داشتند و در خيال پرواز منتظر بودند. اين همه آتش به جانان، اين همه آرمان خواهان، اين همه خيال بافان، زاده و پرورده جهان دو قطبي بودند.
حالا مي توان گفت چه گرم است زميني که دو خورشيد بر آن بتابد و چه مطلق زده است. جواناني که در سرزمين هائي مي زيستند که حکومتشان تابع قطب شرقي بود در آرزوي آن مي خفتند که يک تانک روسي را آتش بزنند و گريبان يکي از اعضاي ارتش سرخ بگيرند، و خود را از دروازه هاي آهنين عبور دهند، رو به غرب. جائي که در خيال آنان سرزمين هاي ازادي بود و همه چيز داشت از الويس پريسلي، سوفيالورن و آلن دلون. شلوار جين و سيگار وينسيتون، تا از دادگاه هائي با هيات منصفه و وکيل مدافع هائي مانند پري ميسن. خانه هائي مانند پيتون پليس.
جواناني که در دامن حکومت هاي وابسته به غرب مي زيستند در سرشان خيالي بود که هشت ماه بعد از انقلاب ايران در جريان گروگان گيري و اشغال سفارت آمريکا خود را نشان داد.
اين همه آتش به جانان در برخي نقاط جهان در حسرت انقلاب ماندند، در بعضي جاها هم مانند ايران و فيلپين و نيکاراگوئه از بخت خود شاکر شدند که چنين موهبتي را ارزاني شان داشت، که انتقام بجويند. در پشت بام اعدام کنند، سرمايه داران را مصادره کنند، با اسلحه سوار بر موتورسيکلت در شهرها بگردند. و در هواي نظمي نو سرودهاي انقلابي بخوانند. و اصلا لحظه اي فکر نکنند که فردا چه بايد کرد.
