محمد رضا باهنر با بوسه مرگ آمد
مسيح علي نژاد - سه شنبه 16 بهمن 1386 [2008.02.05]

سهام الدين! حالا تو چشمهايت را بر نامهرباني همه آناني كه اين روزها يارانت را بي دين خوانده اند ببند و بگذارمحمد رضا باهنر در كسوت نايب رئيس مجلس اصولگراي هفتم به گاه مرگ، بوسه بر پيشاني بلندت بزند.
ببند چشمهاي غمبارت را برادرم و به روي خودت نياور آنكه بوسه بر پيشاني ات مي نهد آنگاه كه پدر و يارانش را به جرم نامسلماني از مجلس پيشين بيرون انداخته اند، لبخند رضايتمندانه زد و پيروز ميدان انتخابات شد.

مي بيني به گاه مرگ همه چه مهربان مي شويم، اصلا چه اهميتي دارد كه تو به گاه غم تنها به چراغ روشن مسعود بهنود كه منفور و مطرود همين آقايان، دور از وطن نشسته و نظاره گر اخبار آوار ميهن است در دنياي مجازي پناه مي آوري و از افسردگي و دلمردگي پدرت با او سخن مي گويي، چه اهميتي دارد كه محمد قوچاني با آن قلم ستايش برانگيزش درنوشتن از رثاي احمد بورقاني كم مي آورد و هي به همه التماس مي كند كه آقايان سياستمدار! شما را به خدا بياييد اخلاق مدار باشيد. چه اهميتي دارد كه همه مردان سياست اين روزها در سوگنامه هايشان از دل آشوبه هاي پدر به گاه حذف نابرابر يارانش مي نالند. مهم آن است كه وقتي پدر ديگر جان ندارد، همه مهربان مي شوند و همه دوستش دارند و همه به ميدان مي آيند. آخر اين رسم كهنه ما ايرانيان مرده دوست است و به ما چه كه شاعران كهن ما هي فتوا صادر كرده اند " چو بر گورم بخواهي بوسه دادن، رخم را بوسه ده كه اكنون همانيم".
ببند چشم هايت را و بگذار آناني كه از بوسيدن پيشاني احمد بورقاني زنده اباء داشتند، اينك در كنار جنازه بي جان او بوسه بر پيشاني فرزندش بزنند.
يادت هست آن شب چه اضطرابي آتش به جان تو و پدر زد و تا خود صبح، خانه من و فهيمه خضر حيدري و مريم شباني و احسان عابدي و به گمانم هادي حيدري، درست تا خود صبح پر بود از هراس و دلهره شد كه مبادا همين فردا بريزند و بگيرند و ببندند و....آن شب همه به حرف دلسوزانه احمد آقا بورقاني گوش دادند و همان خبر شوم را از صفحه هاي ديجيتالي خانه هاي مجازي حذف كردند و به جاي عصبانيت هاي مختص حال و هواي جواني، راه گفتگو در پيش گرفته شد و فردا صورت صبور تو در روزنامه نشاني از تعقل و صبوري به ارث رسيده از پدر بود كه همه را به خويشتنداري فرا خواندي و با احسان عابدي اميدوارانه راهي ميدان گفتگو شدي.
من هنوز نمي دانم نتيجه چه شد و اصلا كسي به آن گفتگويي كه پشت اش انديشه صبور مردي بي كينه خوابيده بود وقعي گذاشت يا نه اما خوب مي دانم كه اين روزها به صبوري تو و هيچ يك از ياران پدرت وقعي گذاشته نمي شود و همان ها كه به عزاي پدر آمده اند در صندلي قدرت لب از لب نگشوده اند تا به اعتراضي خرد بر نا مسلمان خواندن كساني كه هنوز روي ديوارهاي خانه شان عكس هايي از شلمچه و مريوان و فاو كمر مي شكند اداي دين كنند.
سهام الدين! بر صبوري ات غبطه مي خورم كه چنين بي آلايشي و چنين آرام پلك روي هم مي گذاري و مي پذيري بوسه مردي كه اين روزها در برابر موج حذف هم انديشان پدرت حتي كلمه اي بر زبان جاري نساخت تا حداقل پيش خدايش شرمنده سكوت در برابر دردي كه قلب پدر و امثال او را فشرده است نباشد.
اين صبوري ميراث همان پدر است كه به قول محمد قوچاني حتي از آن" قاضي مشهور" هم هيچ كينه اي به دل ندارد.
برادر صبورم! امروز كه از دور، جسم بيجان پدر را ميان آن همه ياران "بي صلاحيت" خوانده اش ديدم كه انگار ياس از صورت همه موج مي زد، يقين كردم كه از چشمهاي صبور پسر كوچك اين مرد بزرگ هم مي شود آموخت. من اگر از پدرت چيزي ياد نگرفته باشم از تو حتما ياد خواهم گرفت كه چشم هايم را آرام ببندم وقتي رقيب به جاي آنكه سور عزاي ما را به سفره نشيند، لباس عزا به تن مي كند و به ميدان غم ما مي آيد حرمت اش نگاه دارم.
اگر زناني كه به گاه درد مندي زنان سرزمين شان اين روزها بر كرسي هاي قانونگذاري ساكت و بي صدا نشسته اند و انگار نه انگار كه زهرا هايي به دار خودكشي آويخته مي شوند و ابراهيم هايي آتش مرگ شان در زندان هاي شهر هرگز گلستان نمي شود، به گاه اندوه مادران به ميدان غم مي آمدند، من آنقدر صبوري بلد نبوده ام كه تو يادم دادي. من بلد نبودم به صبوري و آرامي تو پيشاني برايشان جلو برم و نگذارم شرمنده از ميدان درد ما خارج شوند.
سهام الدين بورقاني! من به جواني ام پشت مي كنم آنگاه كه برادر جوانتر از خودم را مي بينم كه مومنانه چشم بر بي مهري رقيب مي بندد و قدر مي داند اين حضورش را به گاه اندوه. به خيالم بي كينه بودن و صبوري چنين پيشه كردن مختص سن و سال پدر بود، اما حمل درد بر شانه هايت را امروز از دور ديدم و بي هيچ شرمي قدردانت هستم كه يادم دادي تا خشم از همه آناني كه به پليد ترين صفات گاهي ميهمانمان مي كنند ببنديم و بگذاريم سربلند از ميهماني ما بيرون روند.
ميراث پدرت را من نيز عزيز مي دارم و سيزده بهمن هر سال را به ياد او، به پاس تو و در پاسخ به روزنامه نگار جوان ديگري كه همه را به اخلاق مداري دعوت كرده است سعي مي كنم كينه هاي ديرينه را دور بريزم.
بورقاني بيش و پيش از آنكه سياست مدار باشد روزنامه نگار بود و به گمانم اخلاق مدار بودن را ما بايد از خودمان شروع كنيم. كار ما از نصيحت ديگران گذشته و آنچه باقي مانده قلبي مالامال درد است كه بايد از خود آغاز كردن را تمرين كند حتي اگر ما را سزاور بوسه هاي مرگ هم ندانند باز هم بايد ياد بگيريم حريم و حرمت انسان نگاه داشتن را.
مي دانم سخت است بي كينه زيستن و چشم بر بي مهري ها بستن اما امروز از دور مي ديدم سيل خروشان و خشمناك ياران احمد بورقاني را كه صبورانه، اشك مي ريختند و مظلومانه چشم مي بستند...
