ما اصلاح ناپذيريم!
وبگرد - سه شنبه 16 بهمن 1386 [2008.02.05]
سها سيفي
"جمهور" در حاشيه افزوده شدن بر تعداد رد صلاحيت ها توسط هيات هاي نظارت مي نويسد:
اين اتفاق که ابعاد آن تا چند روز آينده به شکل کامل و روشن مشخص خواهد شد، تنها يک پيام از سوي اقتدارگرايان براي کساني که به هر شکل براي آينده ايران نگران هستند، دارد: "ما اصلاح ناپذيريم".
ديگر سخن از حضور به هر شکل در انتخابات مضحک و غيرعقلايي خواهد بود. انتخاباتي که در بهترين شرايط و در صورت تشکيل مجلسي دموکراتيک نيز با وجود ساختار معيوب و تسلط کامل شوراي نگهبان بر قوه فانون گذاري، کم اثر و ناکارآمد است در شرايط فعلي حتي امکان تشکيل حداقلي همچون مجلس هفتم نيز وجود نخواهد داشت.
به خدا که راحت شد
روايت "اکبر منتجبي" از خبر مرگ بورقاني اين است که بخش هايي از آن را مي خوانيم:
ميان خواب و بيداري مي راندم. جرات نکردم به سهام زنگ بزنم که مبادا راست باشد. در بيمارستان نيما فاتح را ديدم. او هراسان تر از من. من از بدتر او. کشيک شب از ما پرسيد کي بوده؟ خبرنگاره؟ و ما بي اعتنا رفتيم سمت اورژانس. و بعد يک به يک چهره هاي ريز و درشت سياسي مي آمدند. که رسيدم به سهام و مادرش و حاج آقا معمار. بغض و گريه و تسليت.
ناله سهام در گوش مادر که: "به خدا راحت شد از اين زندگي. مي ماند که چي بشه." مادر سهام را دلداري داد. رضا خاتمي با پدر صحبت کرد. که "همه چيز و همه کارها انجام شده." سينه ديوار بچه هاي مشارکت ايستاده بودند. انگار جلسه شوراي مرکزي بود.
از وزيرش، جلوتر بود
"نيک آهنک کوثر" هم راوي خاطره اي از ملاقات با بورقاني است:
من و جواد کاظمي رفته بوديم دفتر بورقاني در ميدان تختي. شنيده بوديم که دارند برايش مساله ميسازند. گمانم جواد، بحث نشريات زرد را پيش کشيد، و بورقاني از وجود آنها هم حمايت کرد. اگر خطا نکرده باشم، گفت بخش عمده روزنامهخوان شدن خيليها به خاطر وجود همانهاست. برايم جالب بود. نگاه تبعيض آميزي به نشريات نداشت.
من زماني از مهاجراني خوشم ميآمد، و بعدها نگاه خوبي به او نداشتم. بخصوص بعد از رفتن بورقاني از وزارت ارشاد. ظريفي ميگفت که ناراحتي مهاجراني بابت اين است که معاونش از خودش جلوتر است و رسانهها به خاطر احمد بورقاني دارند پيشرفت ميکنند که با سياسيبازيهاي عطا نميخواند. مهاجراني حراف بود و زنبور بيعسل، و بورقاني اهل کار بود و مرد عمل.
بيچاره من، بيچاره ما
"هوشنگ دوداني" در حاشيه ي مرگ نامنتظره احمدبورقاني اين گونه مي نويسد:
مردم ايران اگر بدانند بر آنها چه ميرود؛ در يک چشم به هم زدني همه چيز را زير و زبر ميکنند. شک ندارم. و اگر چنان نميکنند، نميدانند بر آنها چه ميرود. من دريافته بودم احمد بورقاني ميدانست بر او و مردمان ايران چه ميرود. هولناک است. و من اين را چندي از دوم خرداد هفتاد و شش نگذشته دريافته بودم و نگرانش ميشدم. و کم نبودند کساني که ميدانستند او ميداند. براي همين بود که آخرين يادمان من پيش از صندوقچهنشيني او يک آي، آي، آي دوست داشتني است. بيچاره احمد بورقاني. بيچاره ما. بيچاره من.
سکوت کرد و از درون سوخت
واکنش جميله کديور در "مکتوب" به اين خبر اينگونه است:
بورقاتي از جمله انسان هاي استثنايي بود که مي خواست با حقيقت زندگي کند، براي مصلحت ارزشي قائل نبود و صداقت متاعش بود. افرادي چون بورقاني خود را در جامعه اي مي بينند که فضاي زندگي و تنفس براي آنان روز به روز و لحظه به لحظه تنگ تر و بسته تر مي شود؛ سکوت مي کنند و از درون مي سوزند؛ لبخند مي زنند و ميان خنده مي گريند...
بورقاني در همه عمر کوتاهش نگذاشت حقيقت قرباني حفظ وضع موجود شود. وقتي ديد نمي گذارند و نمي تواند از حقيقت در عرصه حکومت دفاع کند، به عرصه عمومي بازگشت، مقاله نوشت و شاهد زمانه خويش شد.
بياييد جلو تا خدمت تان عرض کنم!
"بهزاد افشاري" به نقل از بولاگ "زير تيغ" راوي کتک زدن يک خبرنگار توسط محمدباقر قاليباف است:
محمد باقر قاليباف ديروز خبرنگار ايران را کتک زد. اين يعني رياست جمهوري پر! الان که خبر را خواندم خشکم زد! واقعا چطور او حاضر شده يک خبرنگار را جلوي چشمان همه حتي مهدي چمران کتک بزند؟ وبلاگ زير تيغ نوشته :
هنگامي که قاليباف به همراه مهدي چمران وارد موزه آزادي واقع در طبقه ي زيرين ميدان آزادي شدند از سقف موزه روي سرشان آب چکه مي کرد و خبرنگار روزنامه ايران با ديدن اين صحنه ضبط صوت ديجيتالي خود را روشن مي کند و از سردار قاليباف مي پرسد: "آقاي قاليباف چرا در عموم پروژه هاي شهري نوعي شتابزدگي ديده مي شود؟" سردار قاليباف در حالي که به شدت خشمگين بوده به ايشان مي گويد: "بياييد جلو تا خدمتتان عرض کنم."
اتمام حجت
روز اول گزارش هفتگي"آزادنويس" مطلبي ست در حاشيه بيانيه 350 فعال سياسي و اجتماعي که نسبت به سياست هاي خارجي نظام و تبعات آن براي منافع ملي کشور هشدار داده بودند:
مردمي که قرار است مخاطب چنين بيانيهاي باشند خودشان دارند از زور گراني ضعف را ميچشند، مذهبي هم که باشند يک بار که بروند سوريه متوجه آزادي لباس پوشيدن مردم و فروش بدون ممنوعيت سي ديهاي رقص و آواز عربي ميشوند و تفاوتها را ميبينند. يک کمي بهترشان هم که پايش برسد به دوبي؛ اصولأ از فرودگاه درنيامده فک و فاميل حکومت را به همديگر وصلت ميدهد. بنابراين براي اثبات خرابکاريهاي داخلي و خارجي حکومت به مردم عادي بيانيه دادن لازم نيست. ميماند خواص، که باز انتشار چنين بيانيهاي برايشان مثل کار آرايشگرهاييست که از بيکاري سر همديگر را ميتراشند.
پس اين بيانيه به چه کاري ميآيد؟ اگر خودسانسوري وجود نداشت؛ اين بيانيه ميتوانست اتمام حجت با حکومت باشد، يعني همان حرفي که مهندس بازرگان در دادگاه نظامي دورهي شاه گفته بود که ما آخرين نسلي هستيم كه با شما با چنين ادبياتي حرف ميزنيم.
چرا منابع مالي انتخاباتي مشخص نيست؟!
"اميدمعماريان" از عدم شفافيت مالي در ساختار سياسي و انتخاباتي ايران مي گويد:
يکي از مواردي که در خصوص انتخابات درايران وجود دارد وبه نظرم انعکاس دهنده وضعيت کلي کشور است، عدم شفافيت در اعلام منابع مالي کمپين هاي انتخاباتي کانديداهاي رياست جمهوري ومجلس و يا مجلس خبرگان و وشوراي شهر است. يعني ما نمي فهميم هيچ وقت که فلان شخص يا سازمان ويا نهاد چقدر به فلان کس پول داده است و يا چه امکاناتي دراختيار کانديداهاي خود قرار داده اند. همه هم ظاهرا پذيرفته اند که کسي دراين زمينه چيزي نگويد وکسي هم کاري نمي کند که زمينه هاي قانوني اجباري شدن چنين اعلامي فراهم آيد.
تشريف بياوريد براي سنگسار
"عبدالقادر بلوچ" در حاشيه اظهارنظري از يک مسئول ايراني در سيستان و بلوچستان که خواسته است کتابخواني تبديل به يک سنت رايج در ايران بشود، طنزنوشته اي دارد کوتاه و خواندني:
زندانيان محترم کتابي را که امروز برايتان ميخوانم آئين دوست يابي ديل کارنگي است.
- آقا! آقاي محترمي که فردا بناست اعدام بشي گوش بده...ديل کارنگي توي کتاب خودش ميگه...
- برادر اجازه؟
- بفرمائيد.
- برادر غروب بناست دست راست و پاي چپ منو قطع کنن. من ميتونم برم بيرون؟
- نه جانم. تو اتفاقاً بيشتر احتياج داري. ديل کارنگي که براي دست و پا دارا کتاب ننوشته.
داشتم ميگفتم: ديل کارنگي که يکي از نويسندگان...
- تق...تق...تق
- بفرمائيد تو
- برادر، اون خواهري که تو کلاستون هست، بايد تشريف بياره ببريم سنگسارش کنيم.
کلاس شلوغ ميشود. برادران، خواهر را ميبرند. کتابخوان سرسام گرفته. يکي ميگويد دوست به چه درد ما ميخورد. يکي داد ميزند ما اگه دوست داشتيم وضعمون بهتر از اين بود.
برادر با کلتش چند تير به سقف کلاس ميزند. کلاس ساکت ميشود!
بي اخلاقي در ورزشگاه هاي ايران
"ايمان امروز" از وضع بد و منحط فضاي اخلاقي حاکم بر ورزشگاه هاي ايران نوشته است:
در ورزشگاههاي فوتبال ايران، پرتاب سنگ و اشياء آتشزا و گازهاي سمي به درون زمين و به سوي داور که بيطرفترين و دادگرترين افراد مسابقه است، به يک عادت و رسم تبديل شده. در ورزشگاههاي فوتبال ايران؛ اگر از واژگان رکيک و غيراخلاقي استفاده نکني، اگر به تيم مقابل، به بازيکن حريف، به سردستهي رقيب و به داور توهين نکني، با "چشم ديگر"ي تو را مينگرند. چون حالا ديگر ناسزا گفتن و بددهني کردن را به بخشي از فرهنگ ما تبديل کردهاند.
برائت از نومحافظه کاري
"کالاتاکسي" در معرفي کتاب تازه منتشر شده اي از فوکوياما يعني "امريکا بر سر تقاطع" مي نويسد:
خوبي فوکوياما براي سياستمداران ايراني اينست که مسايل را صرفا سياسي نمي بيند و ديد خوبي نسبت به اقتصاد دارد. همچنين او به آزادي هاي سياسي بصورت مطلق نمي نگرد و پيش شرط هاي لازمي همچون شرايط اقتصادي را براي آن در نظر مي گيرد.
او در اين کتاب به طور خلاصه، به جريان شناسي سياسي در آمريکا پرداخته و اصول و تاريخ تفکر نومحافظه کاري را مي شکافد و عملا نشان مي دهد که دولت بوش آن قدرها هم که گفته مي شود با نومحافظه کاري مرتبط نيست.
سکولار و مذهبي، همپاي هم
ناهيد کشاورز در "مدرسه فمينيستي" ياداشتي در باره ماهيت مذهبي يا سکولار فعالان کمپين يک ميليون امضا نوشته است:
ايده اصلي کمپين، توسط جمعي سکولار مطرح شده است. جمعي که داراي هويت سکولار است اما آميزه اي است متشکل از افراد دين باور و غير مذهبي. برخي از فعالان زنان به اين نتيجه رسيده اند که براي کار در ميان مردم و ايجاد حساسيت نسبت به حقوق برابر، مي بايست باورهاي مردسالارانه اي که با باورهاي ديني آنان گاه پيوند مي خورد را به چالش کشيد. چرا که اسلام نيز همچون بقيه اديان، نمي تواند از زمينه اجتماعي و فرهنگي خود جدا باشد.
زردنويسي سياسي
"ملکوت" زردنويسي سياسي را هم تقبيح مي کند:
در روزنامهنگاري ايران البته دو نوع روزنامهنگاري زرد داريم: زردنويسي سياسي و زردنويسي عوامانه. زردنويسي سياسي البته شاخهاي از همان زردنويسي عوامانه است. يعني اگر تا ديروز «عوام» ذوق ميکردند از با خبر شدن از اسرار زندگي خصوصي فلان هنرپيشه، الآن «رقباي سياسي» بر ملا شدن و بر ملا کردن اسرار زندگي خصوصي سياستمدار رقيب را فرض واجب ميشمارند و مهم نيست که آن بخش زندگي خصوصي رقيب واقعاً چه ربطي به اختلافنظرهاي سياسيشان دارد.
کاستي انديشه
و سرانجام محمد جواد کاشي نيز در روزهايي که به سالگرد انقلاب اسلامي نزديک مي شويم در "زاويه ديد" مي نويسد:
هيچگاه باور نکردهام که انقلاب يک رخداد تصادفي، سطحي، خطا و کنشي غير عقلاني بوده است.نه تنها بر اين باور نبودهام، بلکه بر اين نظرم که ناديده انگاشتن اهميت رخداد انقلاب، کاستي مهم انديشه و استراتژيهاي سياسي ما در ايران امروز است.
