Rooz

دريغا من شدم دريغاگوي بورقاني

مسعود سفيري - سه شنبه 16 بهمن 1386 [2008.02.05]

safiri.jpg

روزي خسته کننده و پر از کسالت است. همه مي گويند سال اول غربت سخت مي گذرد ما هم فعلا مي خواهيم به اين عدد ‏دل بسته باشيم. ولي هر خبر بدي آن را به رخم مي کشد و اينکه نيستم و حوادثي در غياب من صورت بندي مي شوند. ‏برادرم سعيد زنگ زده حال و احوال که مي پرسم مي گويد: "امروز اخبار نخوانده اي ؟" مي فهمم که خبري هست ميگويم: ‏‏"نه خسته بودم چطور؟" مي گويد احمد بورقاني.... و ديگر نمي پرسم.‏

‏ خاطره مي آيد و من مي روم به سالهاي دور دهه تاريک 60 و سال 62 که در خبرگزاري جمهوري اسلامي استخدام ‏شدم. احمد بورقاني از کساني بود که خيلي در موردش خبر بود از شوخي تا نوشتن. بچه نظام آباد که با يک پيراهن ‏ورزشي آبي شماره 5 به خبرگزاري آمده بود و خوب درخشيده بود. تپل بود و شوخ. به بخش خبر که رفتم بورقاني و مهدي ‏هراتي و رضا شجاع نوري کمک کردند. من 6 ماه مي نوشتم احمد مي خواند ومچاله مي كرد و به سطل مي انداخت اگر ‏نمي افتاد مي گفت آقا مسعود زحمت بکش. من دلم مي رفت تو سطل همراه آن کاغذي که مچاله شده بود.‏

بورقاني از نسل پس از انقلابي بود که قديمي هاي به کنج خزيده هم برايش احترام قائل بودند هم اخلاق داشت وهم خوب ‏مي خواند. روزها مي گذشت و جنگ هم تمامي نداشت. بورقاني در قلب خبر بود از خبر تا بيانيه مي نوشت. تا رسيد به ‏بولتن جنجالي پشت پرده بنياد شهيد. بولتن خيلي سرو صدا کرد و جناب کروبي بر آشفت. چنان اوضاع به هم پيچيد که ‏دكتر خرازي ناگزير بورقاني و جمعي ديگر را به ستاد تبليغات جنگ منتقل کرد تا کروبي راضي شده‎ ‎باشد که مثلا آنها ‏پاکسازي شدند.پس از دكتر خرازي هم چهار سال در امريکا دفتر ايرنا را سرپرستي کرد وقتي برگشت در دفترش بود تا ‏دوم خرداد و معاونت مطبوعاتي ارشاد.رک مي گفت. فرياد مي كشيد. شايد اولين معاوني بود که به نشريات دگر انديش هم ‏فرصت داد که ارشاد را خانه خود بدانند ولي تحملش نکردند از ارشاد رفت. ‏

من سردبير روزنامه اخبار بودم؛ تيتر زدم: "بورقاني به هر قيمتي نماند". زنگ زد: "آقا مسعود بي خيال شو". تا رفت به ‏مجلس و قانون مطبوعات را تدوين کردو من سردبير روزنامه حيات نو بودم. فشار زياد بود. هفته اي که قرار بود مجلس ‏در مورد قانون مطبوعات تصميم گيري كند يک گزارش خبري گرفتيم.سيد هادي خامنه اي كه مدير مسول بود آن روزها ‏بيشتر به روزنامه سر ميزد. وقتي موضوع را شنيد، گفت: "صحبت هاي احمد بورقاني را هم اضافه کنيد. او همه کاره ‏است." گفتم: "سرش شلوغ بود پيدا يش نکرديم." گفت: "من امروز با او صحبت کردم الان مي نويسم". گفتم:" خلاف ‏اخلاق است" ولي او نپذيرفت در صفحه اول با يک عکس درشت تيتر زدم: "کسي امضا پس نگرفته". روز 5شنبه ‏روزنامه چاپ شد. براي خريد آخر هفته بيرون بودم وقتي به خانه رسيدم همسرم گفت آقاي بورقاني تماس گرفته بود منتظر ‏تماس توست.زنگ زدم طبق معمول گفت:" آقا مسعود اين چه کاري بود؟" گفتم: "سيد هادي نوشت نه من". گفت: "تو بايد ‏جلوگيري مي کردي، مي خواهند قانون جديد را هوا كنند". حرف احمد درست بود. رهبري نامه نوشت و آقاي کروبي اسم ‏آن را گذاشت حكم حکومتي و قانون مطبوعات بايگاني شد. ‏

بورقاني اما هنوز خبرساز بود. روزي رفتم به دفترش در کوچه بيمه.گفتم کتابي دارم در مورد جنبش دانشجويي. نامه ‏نوشت به جعفر همايي در نشر ني تا سرآغاز دوستي باشد با اهل قلم.‏

‏ در عصر يخبندان پس از اصلاحات از بورقاني کم خبر بودم تا روزي كه در بيمارستان قلب بستري شد. سرانجام سيگار و ‏وزن زياد کار خودش را کرد. كاش جدي مي گرفت. كاش حرص نمي خورد. کاش باور مي كرد کاري از کسي ساخته ‏نيست. زنگ زدم در دوران نقاهت بود با شوخي و خنده گفت: "نشد". گفتم: "شوخي خوبي نبود." گفت: "بايد بريم چاره ‏نيست" و امروز همه دوستان او را بدرقه مي کنند و من نيستم و به تنهايي در دلم مي گريم.‏

من با احمد يک شوخي رمزي داشتيم به نام عباس آقا.از او خبري ندارم.احمد هم كه رفت تا همه آن حرف ها کابوس من ‏باشد در تنهايي به اين اميد كه سالي بگذرد سالي كه سخت است.او امروز دومين ميهمان قطعه اهل قلم در بهشت زهرا ست ‏در كنار مهران قاسمي. براي مهران همسايه خوش صحبتي خواهد بود. چنان شوخي خواهد کرد كه مهران خجالتش بريزد. ‏كاش احمد شوخي کرده باشد و برخيزد. كاش براي من يک فاکس ارسال كند و در پايانش بنويسد عباس آقا هم سلام ‏ميرسانند. من هم بنويسم سلام احمد جان سفر بخير مي بوسمت بچه ها را هم ببوس قربانت مسعود سفيري. ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.