نفس سپيده داند که چه راست ايستادي...
عطالله مهاجراني - دوشنبه 15 بهمن 1386 [2008.02.04]

براي سهام بورقاني
در عرصه سياست؛ تک ستاره هايي هستند که مصلحت انديش نيستند. مثل شعله مي تابند و مي سوزند.
چون مصلحت انديشي دور است ز درويشي
هم سينه پر از آتش هم ديده پر آب اولي
ممکن است، آرام و خاموش جلوه کنند، اما سينه هاشان پر از غوغاست. وقتي هم زبان مي گشايند؟ به تعبير اقبال لاهوري:
در گره هنگامه داري چون سپند
محمل خود بر سر آتش ببند
چون جرس آخر زهر جزو بدن
ناله خاموش را بيرون فکن
حضور آنان تابلو غريبي ست.ژرفاي درد و نيز جلوه شادماني و شوخي و شنگي.
احمد بورقاني از تبار حقيقت بود که در برهه اي از عمر دچار چنبره سياست شد و شديم.
بي پرده بايد گفت، سياست نسبتي با حقيقت ندارد. اگر مقام و موقعيتي پايين دست داشتي، در معرض انواع و اقسام تعريض ها و تعرض ها قرار مي گيري تا دريابي که:
اگر هم روز را گويد شب است اين
ببايد گفت اينک ماه و پروين!
احمد در دوراني که معاون مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد بود، و نيز دوره اي که نماينده مجلس ششم بود، بر سر پيمان خود پايدار ماند.
گفتم احمد، استعفا نده، تا ببينيم اين کاروان به جايي مي رسد. داستان لاک پشت هندي را که همان روز ها شنيده بودم، برايش گفتم. در مصاحبه اي گفته بودم، مطبوعات پايگاه دشمن نيستند. البته دشمن مي تواند در هر جايي، از جمله دستگاه هاي امنيتي و مطبوعات نفوذ کند. اما اين نفوذ به مفهوم پايگاه بودن نيست. عزيزي نصيحتم مي کرد، که وقتي موج سنگيني از راه مي رسد، بايد مثل لاکپشت هندي باشيم. که موج هاي سنگين از سرش مي گذرد، و او باز هم به راه خود ادامه مي دهد...
احمد گفت: اما اين بار لاکپشت را مي خواهند زير پا له کنند. و طنزي و نکته اي گفت که بماند. گفت: چرا من وسيله قرار بگيرم؟ گفت استعفا مي دهم، زودتر هم قبول کن و به فکر جايگزين باش! ممکن است ديگر سر کار نروم. در ذهنم بيتي درخشيد که در نوجواني در صرف مير مي خوانديم که:
من همان احمد لا ينصرفم
که علي بر سر من جرّ ندهد!
عرصه سياست عرصه "علا" است که مدام مي خواهد تورا جرّ بدهد. تا بداني تو مهره اي بيش نيستي. تو هم مهره اي از دستگاه و جزو سيستم هستي. در اين ميان گاه گاه ستاره اي مي درخشد که نگاهش به سياست از لون ديگري است. به مفهوم رايج، آنان سياستمدار نيستند، زيرا کاري با مصلحت ندارند. احمد در جلسه توديعش گفت: عمر مديريت من مثل عمر چريک بود، متوسط عمر چريک سه تا شش ماه است!
من هم در پاسخش گفتم که: الان بيست سال از پيروزي انقلاب گذشته و عرصه فرهنگ عرصه چريک بازي نيست. او با زبان حقيقت سخني را گفته بود. اصلا از عمر مديريت او کمتر از دوماه گذشته بود، که علاي استعلا فرمان داد تا بورقاني دچار جرّ شود و کنار رود. در آن مقطع توانستم بورقاني را نگهدارم تا...
گفتم احمد، جاده آزادي، مثل جاده چالوس است. هزار پيچ دارد، ما هم بلور آزادي را بر سر گرفته ايم تا به مقصد برسانيم. احمد! با شتاب نه تنها به مقصد نمي رسيم بلکه اين جام بلور مي شکند. نامه حيدري روزنامه نگار با سابقه را نشانش دادم؛ نوشته بود من نگران اين آزادي و شکفتگي با اين شتاب هستم. اين بهار سرماي سختي را در پي خواهد داشت...
در جلسه توديع مثل تنگ بلور شکست و اشکش روان شد. اين اصطلاح تنگ بلور را محمد بهشتي براي احمد به کار برد، بهشتي گفت احمد گفته نمي بايست عبارت مديريت چريکي را به کار ببرد. گفتم من هم بهتر بود چريک بازي نمي گفتم. گاهي بايد براي بستن در دهان کدخدا نکته اي گفت...
انسان هايي هستند که خودشانند، بي ذره اي آلايش و پيچيدگي. روان مثل آب، شکفته مثل گل. در برابر تند باد ها؛ توفان هاي درد از پاي مي افتند. مگر دل آن ها چقدر تاب تحمل کاروان کاروان درد را دارد؟
اي فسانه خسانند آنان
که فرو بسته ره را به گلزار
خس به صد سال توفان ننالد
گل به يک تند باد ست بيمار
تو مپوشان سخن ها که داري
هيچ کس گوي نپسندد آن را...
احمد از رهروان همين راه بود. راهي که تا پايان بر سر پيمان خويش با حقيقت، وفادار ماند. انسان هاي از جنس آرمان و حقيقت وقتي به عرصه سياست وارد مي شوند. غريب مي مانند. سياست عرصه مصلحت و کابوس است. عرصه زيرکي است، و نه آن خرد روشن دردمند...
چشماني که به سرعت برق اشک مي گرفت، و شيشه عينکي که بخار آلود مي شد. صداي خنده اي که دلها را سرشار از طرواوت مي کرد...همه خاموش شدند. تا به ياد ما بياورند او کسي بود که تا پايان بر سر پيمان خويش استوار باقي ماند...
به سر بلندت اي سرو که در اين شب زمين کن
نفس سپيده داند که چه راست ايستادي
منبع:اعتماد ملی،پانزده بهمن
