داشتن اندکي از آن بهتر از نداشتن است!
روزبه ميرابراهيمي roozbeh_mirebrahimi@yahoo.com - دوشنبه 15 بهمن 1386 [2008.02.04]

در اينکه انتخابات در ايران مي تواند مهم باشد کسي ترديد ندارد و گرنه اين همه مباحث مخالف و موافق در موردش صورت نمي گرفت. انتخابات در ايران همواره جدا از اينکه کساني را راهي قدرت يا از قدرت حذف مي کند تاثيراتي را در آرايش نيروهاي فعال دارد. حتي اگر با بدبيني انتخابات را بازي اي در ميان "بازيگران خودي در سيستم" بدانيم.
اما معمولا وقتي محاسبات هزينه/منفعت شرکت در انتخابات را مطرح مي کنيم؛ مورد انتقاد وارد مي شويم که چرا از "تحريم" انتخابات طرفداري مي کنيم. منتقدان مي پرسند آيا در چند انتخابات گذشته حاصلي جز خالي کردن ميدان براي محافظه کاران افراطي و تندور و تقديم نهادهاي انتخابي داشت که اين بار نيز همين اقدام صورت گيرد؟ آنها دلايل منطقي خود را مستدل به حضور غيراصلاح طلبان در دولت و مجلس و شوراها و عملکردشان در جهت از بين بردن همه دستاوردهاي سطحي اصلاح طلبان مي کنند و نتيجه مي گيرند که داشتن اندکي از قدرت بهتر از نداشتنش است. آنها مي گفتند بودن اقليتي در قدرت در اين شرايط بهتر از نبودن آن است.
پيش از هر چيز اجازه دهيد نکته اي را مورد اشاره قرار دهم و آن اين که من شخصا هرگز نگفته ام که از "تحريم" طرفداري مي کنم و يا پيش از اين در انتخابات هاي گذشته تحريمي بوده ام. هر چند برگزيدن اين تاکتيک را نيز از سوي برگزينندگانش نفي نمي کنم که آنها نيز براي خود منطقي دارند قابل طرح. همواره نوشته ام که شخصا در انتخابات هاي گذشته "راي" نداده ام. مطمئنا بين "راي ندادن" که موضعي شخصي است با "تحريم کردن" که مي تواند موضعي جمعي باشد تفاوت وجود دارد که جايش در اين مقال نيست.
اصولا به عنوان يک روزنامه نگار براي خود چنين حقي قائل نيستم که سياست"تحريم" را تبليغ کنم و جاي سياسيون را تنگ نمايم. به عنوان يک شهروند همواره سعي کرده ام "راي" خود را آگاهانه اهداء کنم و اگر در اين سال ها منتقد اصلاح طلبان در شيوه هايشان بودم از موضع روشنگري و تبيين شرايط بوده و هست. همواره معتقد به "مشارکت آگاهانه" هستم. آگاهي از زميني که پاي مي نهيم، آگاهي از آنچه مي کنيم، آگاهي از آنچه تجربه نشانمان داده است و آگاه از هزينه اي که بايد براي تحقق اهداف پرداخت شود.
شايد لازم باشد در اينجا اندکي دايره مبحثي که بدان مي پردازم را بازتر کنم تا وقتي از برخي مفاهيم سخن مي گوييم خلط مبحثي صورت نگرفته باشد.
اصلاح طلبان در يک دهه پيشتر راه "اصلاح" را با دو پيش فرض آغاز کردند(منظورم اصلاح در سيستم جمهوري اسلامي است و نه زمينه تاريخي بيش از يکصد ساله ايرانيان). اولين پايه تحليل اصلاح طلبان اين بود که سيستم حقوقي و حقيقي جمهوري اسلامي "اصلاح پذير" است. دومين پايه براي تحقق اصلاحات اين بود که حالا که فرض بر اين است نظام اصلاح پذير است بايد تفسيري دموکراتيک از قانون اساسي به عنوان اولين قدم روند اصلاح صورت داد (شش سال پيش در مقاله اي مفصل مباحث تئوريک در اين زمينه را بررسي کرده بودم).
از نگاه نگارنده براي هر حرکت اصلاحي در سيستم جمهوري اسلامي، اصلاح طلبان بايد به اين دو پيش فرض مهم به دقت نظري بيافکنند و دوباره خواني اش نمايند. زماني که با اين دو فرض، اصلاح طلبان پا به قدرت نهادند شايد فکر مي کردند که شکل حقوقي جمهوري اسلامي اين ظرفيت را دارد که اين چارجوب "حياتي" را بپذيرد. يعني "براي ماندن تن به اصلاح دهد". در اينجا "ماندن" نظام نيز نه فقط به معناي "برقرار" بودنش که "کارآمد" بودنش در نظر گرفته شده است.
اما در هشت سال اصلاح طلبان، شکل حقيقي (قدرت) در کنار شکل حقوقي سيستم اين درمان تاريخي (اصلاح) را پس زد و عملا به لحاظ شکل حقوقي و حقيقي سيستم اصلاحات شکست خورد.
چندگانگي موجود در سيستم که مي توانست براي کليت نظام مفيد باشد "مضر" تشخيص داده شد و فرمان "يکدستي" صادر شد و از همين جا بود که نگاهي به کارنامه اين سال ها دو پيش فرض ابتدايي اصلاح طلبان را با ترديد جدي مواجه کرد.
در دموکراسي ها، اصلي پايه اي وجود دارد به نام "سازش" که بسياري دموکراسي را بدون آن غيرقابل تصور مي دانند. دموکراسي ها محتاج دموکرات هايي وفادار است تا بتوانند پيشبرنده اهداف دموکراسي باشند. "دموکراسي" از جمله اهداف اصلاح طلبان ايراني نيز بود. "سازش" در دموکراسي ها معمولا منتهي به توافق و تفاهم بر سر حداقل ها مي شود. يعني تصور گرفتن حداکثرها معمولا بسيار "ايده آلستيک" است که با واقعيت ها متفاوتند.
در يک پروسه اصلاح، اصلاح طلبان در مواقع مختلفي مجبور به "سازش" هستند. يعني بايد براي رسيدن به حداقل، کمي از حداکثرهاي خود پا عقب بنهند. اما در اين بازي تعريف درست حداکثرها مي تواند حداقل هاي قابل لمس تري را نمايان کند.
نگاهي به کارنامه اصلاح طلبان نشان مي دهد که آنان اصل "سازش" را يکسويه عمل کردند و همواره در تقابل هاي بين "حقوق ملت" و "حقوق حکومت" که در مسير اصلاح در سيستم هايي مانند جمهوري اسلامي چنين تقابل هايي محتمل است به نفع حقوق حکومت "سازش" را عملي کردند.
به هر حال با هر تحليلي چه خوش بينانه و چه بدبينانه نبايد فراموش کنيم که در کارنامه اصلاح طلبان، تن دادن به انتخابات مجلس هفتم، برگزاري پر شبهه انتخابات دور اول رياست جمهوري نهم، تن دادن به حذف يک منتخب مردم در مجلس ششم(عليرضا رجايي)، گذشتن از کنار صدها لايحه و طرح اصلاح طلبانه در مقابل شوراي نگهبان، آغاز اعمال سانسور از سوي شوراي عالي امنيت ملي با رياست رئيس جمهور اصلاح طلب، و ده ها فرصت از دست رفته ديگر نيز وجود دارد که هرگز چيزي از اصلاح يا اعتراف به اين اشتباهات از سوي آنان ديده نشده است.( بلکه اندک دستاوردهاي مانده از آن دوران نيز افراط گرايي و تندروي خوانده مي شود!)
انتخابات اخير انتخابات "مجلس قانونگذاري" در جمهوري اسلامي است اما در عمل و در صورت رفتن اصلاح طلبان به درونش نيز (با توجه به اينکه هيچ تغييري مبني بر تفاوت اين دوران با آن دوران که نشاندهنده پذيرش اصلاح باشد ديده نمي شود چه بدتر نيز شده است) تنها شايد بتواند "تريبوني" باشد براي صدايي متفاوت از درون قدرت. تريبوني که پيش از اين نيز سنجيده شده است. به گونه اي که از چهار سال مجلس ششم اکنون تنها مي توان به برخي نطق ها يا انتشار برخي گزارش هاي تحقيق و تفحص با مباهات ياد کرد.
اما نکته جالب در اين دوره اين است که اصلاح طلبان از فضاي حاصل از عملکرد محمود احمدي نژاد باز هم به انتخابات فقط به عنوان مسيري براي ورود به قدرت مي نگرند و اصلاح طلباني نيز که در جلوي صف قرار گرفته اند مديران دوران اصلاح طلب هستند که حتي نمي توانند از همان تربيون احتمالي نيز بهره ببرند.
همانگونه که انتخابات مي تواند مسيري براي ورود به قدرت باشد، مي تواند و بايد مسيري براي "اعمال قدرت" باشد. اصلاح در هيچ سيستمي بدون اعمال قدرت براي تحميل اصلاح به سيستم امکان پذير نيست. آيا اصلاح طلبان به اين فکر کرده اند که چگونه مي خواهند قدرت را اعمال کنند قدرتي که بايد ناشي از مردم باشد.
متاسفانه اصلاح طلبان بيش از آنکه بازيگران واقعي اصلاحات در معناي واقعي اش باشند بازيگران عرصه انتخابات براي قدرت هستند. آنهم نه حتي انتخاباتي که بتواند بازيگران متفاوتي را به بازي بگيرد. بازيگر بازي هستند که ديگران به راحتي بازي گردانش هستند و اصلاح طلبان را نيز مشغول ترفندهاي خود کرده اند. بايد گفت اين چرخ معيوب با اين چنين پيشروهايي (اصلاح طلبان کنوني) هيچ اصلاحي را حادث نخواهد شد.
با اين تفاصيل معتقدم روش هاي کنوني اصلاح طلبان در خوش بينانه ترين حالت گرفتن چند کرسي بي تاثير توسط کانديداهايي خواهد بود که حتي شايد توان استيفاي حق خود را نداشته باشند چه رسد حقوق ملت. تصور کنيد در همين مجلس هفتم اقليت اصلاح طلب شامل نيروهاي قدرتمندتري بود، چه مي شد؟ ايا مثلا قادر بودند بدون اذن رهبري نظام محموداحمدي نژاد که دوست و غير دوست منتقد روش هايش هستند را به پاي ميز محاکمه در مجلس بکشند؟ آنها که مي گويند آري بايد به قدرت تحليل و تدبيرشان شک کرد.
مثلا آيا اگر صداي اصلاح طلبان در مجلس قوي تر از الان بود مي توانستند جلوي آسيب هاي که تصميمات برخي بر زندگي و آينده ملت وارد کرده بگيرند؟ خيالاتي نباشيم. ظاهرا حافظه کوتاه مدت مان نيز با مشکل مواجه شده است. دايره خودي ها خيلي تنگ تر از اين حرف هاست. بازي با وجود چنين اصلاح طلباني که حاضرند تن به هر خفتي بدهند براي مدتي ماندن در قدرت همين خواهد بود که تا به حال بوده است.
باز هم در اين زمينه حرف ها هست...
