مافياي تلويزيوني، مافياي حکومتي
نوشابه اميري nooshabehamiri@yahoo. com - پنجشنبه 4 بهمن 1386 [2008.01.24]

در دوران نو جواني، تلويزيون که آن موقع هنوز سيمايي اسلامي نداشت، مجموعه اي پخش مي کرد درروايت جنايات گروه هاي مافيايي. داستان ظالميني که هيچ تنابنده اي را تاب مقاومت در برابرشان نبود. مي کشتند، مي سوزاندند و با لبخندهايي يخ زده، بر کشتگاني مي نگريستند که نه راهي به عدالت داشتند، نه عدالت خانه. فيلم که تمام مي شد، گريه هاي آرامم تبديل مي شد به هق هق. مادر، با تعجب مي گفت: بچه! مگه مريضي که اينا رو مي بيني؟
اين سئوال مکرر، هر بار بغضم را مي ترکاند. و اين آغوش مهربان مادر بود که آرام جايم مي شد و سپس کلام مهربانش که: دخترم؛ فيلم است اينها.
سپس احساس امنيت بود که مي آمد؛ و هراس و بغض که مي رفت. فردا، هميشه روز ديگري بود.
از آن روزها که مافيا را در تلويزيون مي ديديم، سال ها گذشته است. فيلم بود آنها. فيلمي که از جعبه جادويي بيرون نمي آمد. فيلمي که بغضي و گريه اي و مهرباني مادري، از يادش مي برد. فيلمي که دست بالا، چاره اش فشردن يک دکمه و کشتن تصوير بود.
آن روزها نمي دانستم خود ـ خودمان ـ تماشاگر و قرباني فيلم هايي مي شوم ـ مي شويم ـ که با فشردن يک دکمه، خاموشي نمي گيرند. نمي دانستم شاهدان تصاويري خواهيم بود که آغوش مادران هم آن را تسلي نيست؛مادراني که خود، کشتگانش هستند و فرزنداني، همه، سوختگانش.
آن روزها نمي دانستم "زهرا"ها در همدان به زير پاي کساني له خواهندشد که فرياد "يا زهرايشان" تنها گاه زدن شلاق ها بالا مي گيرد. و نمي دانستم قاتلان زهراها، به پشتوانه قدرتي مافيايي، پاک خون دخترکان را، پاسخگو نخواهند بود چرا که بر در هر عدالت خانه، عسسي گماشته اند به پاسداري فرشته اي که چشمانش باز، نبايد.
آن روزها نمي دانستم "ابراهيم" ها به جرم دوست داشتن "اسماعيل" ها به خون کشيده خواهند شد ـ دور از لطف الهي ـ و به دست کساني که همه، نام شان شده است علي و مصطفي ومحمود؛ همان ها که "الله اکبر"شان بالا نمي گيرد جز گاه سيمان اندودي قبرها.
گاه شکستن قلب از ديدن خانه اي که آوار مي شد، با ترکمن جواناني آشنا نبوديم که گلوله اي، شکم خاليشان، پر خواهد کرد. پيرترکمني را نمي شناختيم که چون اشگ را فرصت ريزش داد، به سيل خشم رفت.
نمي دانستيم "روناک" از سرزمين ما رخت برخواهد بست. ترد دخترکي کرد، در سياه بيشه آدميت، بسته دست و پا در زنجير، در تنگ سلولي يخ زده، که از خدا هيچ نمي خواهد جز مرگ؛ که همانا رهائيست ازآوار نفرت.
نمي دانستيم حرمت "خديجه"خواهد شکست. نمي دانستيم گريه در عزاي مردگان مان هم، بي"مجوز" مجاز نخواهد بود. نمي دانستيم.
بر ما هويدا نبود که روزگاري پايتخت شاه شاهان، قتلگاه پاکاني مي شود تا ناپاکاني، عقده هاي تاريخي خود با دخترکان ما بگشايند.
نمي دانستيم روزگاري 5 مرد، مرداني، در سرزمين ما، درست آنگه که دزدي حرمت است، بي دست و بي پا، بر زمين هاي خشک، خود بر زمين خواهند کشيد در طلب ناني.
نمي دانستيم سنگ ها، ريزه هايي خواهند شد براي بارش بر سر عشق. نمي دانستيم طناب ها، پاره خواهند شد به نشانه قطع حيات. نمي دانستيم اشگ مادران، سيل هايي خواهد شد براي فرونشاندن عطش شيفتگان قدرت و تشنگان جاه و جلال. غافل بوديم.
آگه نبوديم که "احسان" ها بندي "سعيد" ها خواهند شد. "اکبر"ها، تشنه لب، به آواز مرگ خواهند رقصيد و.... و واي مان که نمي دانستيم "رحمان"ها، پاره پاره "حسين" هايي خواهند شد که لاجورد آسمان، تنها برايشان يک معنا دارد: لاشخور
نمي دانستيم اينها "فيلم" نيستند؛ نمي شود آنها را نديد. خاموشي، چاره شان نيست.
اما حال که مي دانيم، اين را نيز آگاهيم که پند زندگي نيز واقعيت است. خوشا بر آنان که پند آموزند و بدا برآنان که شترها را تنها بر درگه خانه همسايه مي بينند.
