فيلم روز♦ سينماي جهان
آرينا امير سليماني arina_amirsoleimani@yahoo.com - پنجشنبه 4 بهمن 1386 [2008.01.24]
سال نوي ميلادي را در حالي آغاز مي کنيم که آخرين فيلم هاي مطرح کارگردان هاي نامي سراسر دنيا بر پرده سينماهاست. همه تلاش مي کنند تا پيش از اعلام اسامي نامزدهاي اسکار فيلم خود را به نمايش در آورند و مفري براي حضور در اين رقابت جذاب و مهم بيابند. اين بار از ميان اين گونه فيلم ها و آثار قابل اعتناي ديگري که در هفته گذشته به نمايش در آمدند، هفت فيلم را براي معرفي برگزيده ايم...
<strong>فيلم هاي روز سينماي جهان</strong>

<strong>ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد تر</strong>
<strong>The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford<strong>
کارگردان: اندرو دومينيک. فيلمنامه: اندرو دومينيک بر اساس داستاني از ران هنسن. موسيقي: نيک کيو، وارن اليس. مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: کرتيس کلايتون، ديلن تيچنور. طراح صحنه: پاتريشيا نوريس. بازيگران: براد پيت[جسي جيمز]، مري لوئيز پارکر[زي جيمز]، بروکلين پرولکس[مري جيمز]، داستين بالينجر[تيم جيمز]، کيسي افلک[رابرت فورد]، سام راکول[چارلي فورد]، سم شپرد[فرانک جيمز]، گرت ديلاهانت[اد ميلر]، پل اشنايدر[ديک ليديل]. 160 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: The Assassination of Jesse James. نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/افلک از انجمن منتقدان رسانه ها. برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و نامزد جايزه بهترين موسيقي و بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدين شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم انجمن منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد گولدن بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/افلک، نامزد جايزه بهترين بازيگر/افلک و بهترين فيلم سال از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن ملي منتقدان آمريکا، برنده جايزره بهترين فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و نامزد بهترين طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري و بهترين موسيقي از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز.
سال 1881. جسي جيمز 34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دليجان ها در حال کشيدن نقشه سرقتي تازه و همزمان دور ماندن از تير رس جايزه بگيراني است که در صدد شکار اويند. همکار ثابت اش-برادر بزرگترش فرانک او را ترک کرده تا زندگي آرامي براي خود دست و پا کند. جسي براي سرقت آخر نياز به افرادي تازه دارد، اما نمي داند به چه کسي مي تواند اطمينان کند. تنها افراد در دسترس خلاف کاراني خرده پا به نام برادران فورد هستند، اما اعتماد جيمز به رابرت فورد که خود را شيفته وي اعلام مي کند، به بهاي زندگي جسي جيمز تمام مي شود.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
يک وسترن زيبا، قوي، حماسي و شاعرانه درباره سرنوشت تراژيک مردي که هنوز بسياري بر سر ياغي يا قهرمان بودن وي اختلاف دارند. مردي که سرنوشتي همچون تراژدي هاي يوناني را زيست و از پشت توسط مردي که به او اطمينان کرده بود، تير خورد.
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يکي از بهترين نمونه ها براي بازيافت ژانري از دست رفته است، آن هم در زمانه اي که به نظر مي آيد همه قصه ها ديگر گفته شده است. پس بايد قصه هاي کهن را با توسل به ابزار روزآمد روايت کرد. اتفاقي که در دهه 1970 براي گونه وسترن افتاد و کساني چون رابرت آلتمن با مک کيب و خانم ميلر، ترنس ماليک با روزهاي بهشت و دروازه بهشت، سام پکين پا با پت گرت و بيل د کيد، کلينت ايستوود با جوزي ولز ياغي، جان ميليوس با جرميا جانسون و... کوشيدند تا خوني تازه در رگ هاي آن جاري کنند.
سينماي آمريکا که هميشه از فقدان پيشينه تاريخي رنج برده، دستمايه لازم براي ساخت فيلم هاي تاريخي و حماسي- و حتي در ابعاد بزرگ تر اسطوره سازي- را در ميان حوادث دويست سال پيش جست و جو کرده است. بديهي است در سينماي کشوري که ژانر وسترن بومي ترين گونه آن محسوب مي شود، قهرماناني غير از مردان قانون و ياغيان وجود ندارند. سينماي آمريکا اما به ياغيان هميشه بيشتر دلبستگي داشته و کوشيده تا چهره اي اسطوره اي از آنان ترسيم کند. افرادي همچون بيلي د کيد قانون شکني که اصولاً شکل گيري اسطوره اش را مديون سينماست، يا بوفالوبيل که شهرت سوئي در از ميان بردن سرخ پوست ها و بوفالوها دارد، بل استار تنها ياغي زن در جمع مردان و از همه مهم تر جسي جيمز که جوانمرگ شد[پديده محبوب اسطوره سازان آمريکايي] و هنوز نزاع بر سر راهزن يا قهرمان بودنش ادامه دارد. همه اين افراد و بسياري ديگر خيلي زود به سينما راه پيدا کردند. شايد بوفالو بيل و جسي جيمز خوش اقبال ترين شان بودند. ويليام فردريک کودي مشهور به بوفالوبيل که خود وارد حرفه سرگرمي سازي شده بود، بعدها نقش خود را در برابر دوربين بازي کرد. چند سال پس از او، تنها فرزند جسي جيمز نيز نقش پدر را در دو فيلم بازآفريني نمود و اينک تعداد فيلم هايي که شخصيت جسي جيمز در آن به نوعي حضور داشته به رقم 71 رسيده است.
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو آخرين آنهاست که بر اساس رمان ران هنسن ساخته شده و قصد دارد تا زندگي خصوصي مشهورترين ياغي آمريکايي به تصوير بکشد. اما بيهوده است اگر بگويم که فيلم به همان اندازه که به جسي جيمز تعلق دارد، متعلق به رابرت فورد نيز هست. داستان دو مرد؛ يکي ترسو که در حسرت افسانه شدن مي سوزد و ديگري که افسانه است، اما مي داند اينها را به قيمت چهره خشونت بارش و خوني که دستانش را سرخ کرده، به دست آورده است. فيلم نمايشگر تلاقي راه اين دو مرد است. نمي خواهم بر قضاوت شما قبل از ديدن فيلم تاثير گذاشته باشم، اما راهي که رابرت فورد ترسو براي به دست آوردن شهرت انتخاب کرد چيز تازه اي نبود. اتفاقي که بعدها در حق خودش تکرار شد تا مردي ديگر لقب"قاتل مردي که جسي جيمز را کشت" به دست آورد!
اندرو دومينيک متولد 1967 ولينگتون، نيوزيلند است. اما از دو سالگي در استراليا زندگي کرده و در سال 1988 از مدرسه سينمايي سوينبورن شهر ملبورن فارغ التحصيل شده است. اولين فيلمش قصاب را در سال 2000 بر اساس زندگي مارک براندون تبهکار بدنام استراليايي ساخت که براي او بازيگر اول فيلمش-اريک بانا- شهرتي قابل توجه به ارمغان آورد. ترور جسي جيمز پس از 7 سال وقفه، دومين فيلم او محسوب مي شود. فيلمبرداري ترور جسي جيمز در سال 2005 تمام شد، اما تدوينش دو سال طول کشيد. و زماني به نمايش در آمد که دومينيک سرگرم کار روي سومين فيلمش است.
ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يک وسترن 30 ميليون دلاري است که سه نام بزرگ در تهيه آن سهم داشته اند[براد پيت، ريدلي اسکات و توني اسکات]. فيلمي که از نظر سبک تصويري بسيار شبيه به آثار ترنس ماليک از کار در آمده و مي تواند سرآغازي تازه براي ژانر وسترن باشد. پس غفلت از تماشاي آن امري نابخشودني است!
ژانر: زندگي نامه، جنايي، درام، وسترن.

<strong>شب متعلق به ماست We Own the Night</strong>
نويسنده و کارگردان: جيمز گري. موسيقي: وويچک کيلار. مدير فيلمبرداري: خواکين باکا-آساي. تدوين: جان اکسلراد. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[رابرت"بابي" گرين]، اوا مندز[آمادا خوارز]، مارک والبرگ[سروان جوزف"جو" گروسينسکي]، رابرت دووال[معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي]، الکس ويدوف[واديم نژينسکي]، دومينيک کولون[فردي]، دني هاچ[جامبو فالستي]، اولگ تاکتاروف[پاول لوبيارسکي]، موني موشونوف[مارات بوژايف]، توني موسانته[سروان جک شاپيرو]. 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
نيويورک، سال 1988. يک محموله بزرگ ماده مخدر در شهر پخش شده و با خود موجي از تبهکاري و خشونت بي سابقه به همراه اورده است. نيروي پليس که از فقدان مواد قانوني لازم و از همه مهم تر اسلحه و نفرات رنج مي برد، قادر به جلوگيري از قاچاق چيان مسلح نيست. کار به جايي رسيه که هر ماه حداقل دو پليس کشته مي شود. جنگي که آغاز شده به زودي دامن گنهکار و بيگناه را با هم مي گيرد. تبهکاران که کلوب شبانه اي در برايتون بيچ متلعق به مارات بوژايف را پاتوق خود کرده اند، سعي دارند مدير آنجا- رابرت "بابي" گرين- را به سوي خود جذب کنند. اما بابي با تمام قوا تلاش مي کند از دنياي تبهکاران فاصله گرفته و خود را درگير کارهاي کثيف نکند. بابي با وجود اين که طرز زندگي دور از عرفي دارد، اما سخت دل بسته دوست دخترش آماداست و تنها رويايش راه انداختن کلوب تازه اي در منهتن است. اما پدر- معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي- و برادرش- سروان جوزف"جو" گروسينسکي- که در خدمت نيروي پليس هستند، از وي مي خواهند تا خود را از اين دنيا بيرون بکشد. بابي مخالفت مي کند و در حمله افراد برادرش به کلوب دستگير مي شود. جو خيلي زود بابي را آزاد مي کند، اما در بازگشت به خانه هدف گلوله تبهکاران قرار مي گيرد. همه چيز عليه بابي است، و همين امر باعث مي شود تا سرانجام بابي طرفي اختيار کند. جو در بيمارستان بستري است و بابي با کمک يکي از همکاران پدرش سعي مي کند تا ردي از پناهگاه قاچاقچيان مواد پيدا کند. محل بسته بندي و توزيع مواد کشف مي شود، اما پليس ناچار مي شود واديم نژينسکي- خواهر زاده بوژايف و يکي از خطرناک ترين تبهکاران روس- را پس از دستگيري رها کند. قاچاق چيان روس که خبرچين بودن بابي را دريافته اند، سعي کنند تا او را از ميان بردارند. بابي که به خدمت نيروي پليس در آمده، شاهد کشته شدن پدرش توسط آنها مي شود. اما وقايع هولناک بزرگ تري نيز در راه هستند....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
جيمز گري متولد 1969 را با اولين فيلمش اودساي کوچک شناختيم. فيلمي که در 24 سالگي آن را کارگرداني کرده بود، اما حاصل کارش فيلمي به غايت خوش ساخت و تيره درباره روابط ميان مافياي روس در آمريکا بود. اودساي کوچک از سوي منتقدان تحسين شد و جايزه شير نقره اي جشنواره ونيز را ربود. همه منتظر بودند تا گري بلافاصله و به پشتوانه اين توفيق دست به کار ساختن فيلم بعدي شود. اما زمان گذشت و درست زماني که همه جيمز گري را فراموش کرده بودند با فيلم محوطه/ياردز [2000] بازگشت.
گري در نيويورک[کوئينز] بزرگ شده و در مدرسه سينمايي دانشگاه جنوب کاليفرنيا درس خوانده است. تصميم داشت تا نقاش شود، ولي در نوجواني با فيلم کاپولا آشنا شد و راه خود را عوض کرد. پدر و مادرش از مهاجران روس هستند و هر سه فيلمي که ساخته در محيطي مي گدرند که او به خوبي مي شناسد. [ياردز را در محله اي ساخته که خود در آن بزرگ شده است]. گري تاکنون دو بار براي فيلم هاي ياردز و شب متعلق به ماست نامزد دريافت نخل طلاي جشنواره کن بوده است. او هم اکنون سرگرم کار روي فيلم بعدي خود به نام دو عاشق است که امسال به نمايش در خواهد آمد.
شب از آن ماست که نام خود را از شعار پليس نيويورک در دهه 1980 گرفته[به عنوان قولي به مردم براي کنترل کارهاي غير قانوني که در شب انجام مي گيرد، از جمله تجارت مواد مخدر]است، شايد در مقايسه با قول هاي شرقي ديويد کراننبرگ خشونت زيادي از مافياي روس را به نمايش نمي گذارد. البته هدف گري همچون دو فيلم پيشين خود نيز بيشتر نمايش تراژدي زندگي دو مرد در دو سوي قانون است که در اودساي کوچک از وراي رابطه دو برادر به بهترين وجه روايت کرده بود. محوطه/ياردز نيز آن در رابطه ميان دو دوست تصوير مي کرد و اينک بار ديگر دو برادر که ظاهراً در دو سوي قانون قرار دارند و يکي از آنها بايد وفاداري خود به خانواده اش و درستکاري اش را نيز اثبات کند. خط قصه بعد از تماشاي از دست رفتگان اسکورسيزي که قصه اي مشابه داشت، اندکي تکراري به نظر مي رسد.
اما شب متعلق به ماست يک فيلم 21 ميليون دلاري با بازي هاي خوب، فيلمبرداري درخشان و پيرنگ هاي فرعي جذاب-مانند رابطه واقعاً عاشقانه آمادا و بابي- و کار چيره دستانه گري با صدا و تصوير است که سبب مي شود تا فيلم را به عنوان يک کار جنايي بسيار خوش ساخت تا انتها دنبال کنيد. فقط تنها نتيجه اي که شايد بگيريد اين است: نبرد براي کنترل شب بيهوده است!
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

<strong>شب هاي بلوبري من My Blueberry Nights</strong>
کارگردان: وونگ کار واي. فيلمنامه: وونگ کار واي، لارنس بلاک بر اساس داستاني از کار واي. موسيقي: شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: داريوش خنجي. تدوين: ويليام چانگ. طراح صحنه: ويليام چانگ. بازيگران: نورا جونز[اليزابت]، جاد لا[جرمي]، ديويد استراتين[آرني]، ناتالي پورتمن[لسلي]، هکتور اي. لگوئيلوف[آشپز کافه]، ريچل وايس[سو لاين]، چان مارشال[کاتيا]. 111 دقيقه. محصول 2007 هنگ کنگ، چين، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
اليزابت پس از يک جدايي دردناک از محبوبش، تصميم گيرد تا براي پشت سر گذاشتن زندگي و خاطرات تلخ گذشته اش در داخل آمريکا سفر کند. وي همزمان با کافه دار جواني به نام جرمي آشنا مي شود و براي درآوردن خرج سفر شروع به پيشخدمتي مي کند. اليزابت در محل کار خود با مشتريان مختلفي- که آرزوهايشان بزرگ از خودشان است- آشنا مي شود، از جمله يک افسر پليس غمگين و همسرش که او را به خاطر مردي ديگر ترک کرده و هنرپيشه اي که مرتباً بدشانسي مي آورد و سعي دارد تا نظمي به کار خود بدهد. او پس از برخورد با اين افراد تنهايي عميق، خلاء و استرس را شناخته و درمي يابد که سفر را بايد از اعماق روح خود آغاز کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
شب هاي بلوبري من اولين فيلم انگليسي زبان وونگ کار واي است که با هزينه اي معادل 10 ميليون دلار توليد و اولين بار در جشنواره کن سال گذشته به نمايش در آمد.
وونگ کار واي متولد 1956 شانگهاي است. اما در 5 سالگي برادر و خواهرس را ترک و به هنگ کنگ مهاجرت کرده است. تا 13 سالگي قادر نبود به لهجه اهالي هنگ کنگ[کانتوني] سخن بگويد. هرگز به دانشکده سينمايي نرفته و فقط در يک دوره آموزش فيلمنامه نويسي شرکت کرده است. خودش مي گويد که شيوه روايت غير خطي اش را از نويسنده آرژانتيني مانوئل پوئيگ و داستان ماجراي بوئنوس آيرس وي گرفته است. وي اولين فيلمساز چيني است که چهار بار نامزد نخل طلا و برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشواره کن شده است. بديهي است با چنين پيشينه اي رفتن به سراغ آخرين کار توسط تماشاگري که تاکنون فيلمي از او نديده باشد، دشوار به نظر مي رسد.
اما بايد بگويم هراس به خود راه ندهيد، چون اين داگلاس سيرک هنگ کنگي در اولين فيلم بين المللي خود داستاني سر راست را براي روايت برگزيده است. فيلمي شرح يک سفر روحي و جسمي است. داستان زني که با خود و زندگيش مشکل دارد و براي رويارويي با آنها و يافتن پاسخ تصميم به سفر مي گيرد. او در طول سفر با افرادي مختلف برخورد و پاسخ هايي براي سوال هايش درباره عشق و زندگي مي يابد. يک فيلم ساده، صميمي و خوش ساخت که مي تواند در هر گوشه دنيا قابل درک و دريافت باشد.
شب هاي بلوبري من فيلمي است درباره قلبي زخمي و شروعي تازه، شرح يک سفري دراماتيک و اولين تجربه بازيگري نورا جونز آوازخوان که شايد به قدرت فيلم هاي پيشين کار واي نباشد، اما بدون شک شما هم بايد سهم خود را از کيک بلوبري او دريافت کنيد!
Berry در زبان انگليسي به ميوه هاي توت مانندي گفته مي شود که رنگ هاي مختلفي دارد و با آن مربا يا کيک مي پزند. اما فرهنگ هاي دم دست و موجود Blueberry را ميوه قره قاط نام داده اند که براي عنوان فيلم بسيار دور از ذهن است. بنابراين از ترجمه نام فيلم صرف نظر مي کنم و مي گويم که دليل نام گذاري فيلم کيک بلوبري است که در اولين سکانس فيلم جرمي به اليزابت تعارف مي کندو مي گويد که تقريباً کمتر کسي از مشتريان او کيک بلوبري سفارش مي دهند.
اليزابت: خوب مگه کيک بلوبري چشه؟
جرمي: کيک بلوبري مشکلي نداره، فقط مردم نوع ديگه اي را انتخاب مي کنند. اين را نمي شود گردن بلوبري انداخت... فقط هيچ کس اونو نمي خواد.
اليزابت: صبر کن! من يه تيکه مي خوام.
ژانر: درام، عاشقانه.

<strong>اليزابت: عصر طلايي Elizabeth: The Golden Age</strong>
کارگردان: شکار کاپور. فيلمنامه: ويليام نيکلسون، مايکل هيرست. موسيقي: کرگ آرمسترانگ، اي. آر. رحمان. مدير فيلمبرداري: رمي آده فاراسيان. تدوين: جيل بيلکوک. طراح صحنه: گاي دياس. بازيگران: کيت بلانشت[ملکه اليزابت اول]، جفري راش[سر فرانسيس والسينگهم]، کلايو اوئن[سر والتر رالي]، رايس ايفانس[رابرت رستون]، خوردي مولا[فيليپ دوم شاه اسپانيا]، ابي کورنيش[بس تراکمورتون]، تام هولاندر[سر امياس پوله]، سامانتا مورتون[مري استورات]، آنتوني کاريک[کاردينال اسپانيا]، ديويد ترلفال[دکتر جان دي]، ادي ردماين[تامس بابينگتون]. 114 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، فرانسه، آلمان. نام ديگر: The Golden Age، Elizabeth - L'âge d'or، Elizabeth - Das goldene Königreich. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد گولدن گلاب بهترين بازيگر زن، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مارسم اتحاديه بازيگران سينما.
داستان مقطعي طوفاني از زندگي اليزابت اول، يکي از بزرگ ترين ملکه هاي تاريخ که در فاصله سال هاي 1558-1603 قريب به 45 سال بر تخت سلطنت انگلستان تکيه زد. دوره اي که در آن مري، ملکه اسکاتلند و خويشاوند او با فيليپ پادشاه انگلستان همداستان شده و براي از ميان برداشتن او توطئه چيني کردند. اما حضور مشاوري قدرتمند چون والسينگهام در کنار اليزابت و اراده نيرومند ملکه سبب شد تا توطئه ها کشف و بي اثر شود. اما اليزابت مجبور بود همزمان با يکي از بزرگ ترين ماجراهاي شخصي زندگي خود نيز دست و پنجه نرم کند: دل بستن به دريانورد جسور و خوش قيافه اي به نام والتر رالي که به افتخار او بخشي از قاره تازه کشف شده آمريکا را به افتخار وي، ويرجينيا نامگذاري کرده بود. مردي که دل به گرو عشق نديمه ملکه داده و پنهاني با وي ازدواج کرده است....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
شکار کاپور متولد 1945 لاهور، پنجاب بازيگر، تهيه کننده و کارگرداني است که با اولين فيلمش معصوم در 1983 به موفقيت و شهرت عظيمي در سينماي هند دست يافت. فيلم هاي بعدي وي نيز در محدوده سينماي هند بسيار موفق بودند و چندين جايزه از مراسم Filmfare نصيبش کردند، اما پخش جهاني ملکه راهزن که بر اساس سرگذشت واقعي فولان ديوي ساخته بود او را به همه منتقدان و سينما دوستان جهان شناساند. ملکه راهزن از سينماي رايج هند فاصله بسيار داشت، فيلمي خشن، بدون رقص و آواز و بدون هنرپيشه هاي مشهور باليوود...
اما شهرت جهاني 4 سال بعد با اليزابت در انتظارش بود. فيلمي که هم او و هم بازيگر نخست فيلمش -کيت بلانشت- را شهره عالم کرد. با اليزابت بود که به جايزه بافتا و گولدن گلاب نزديک شد، اما فيلم بعديش-چهار پر- با وجود بهره مند بودن از بودجه اي 80 ميليون دلاري و ستارگاني شناخته شده، يک شکست کامل و همه جانبه به دنبال داشت. شايد از اين روست که بار ديگر به دنبال سکه شانس خود برگشته و بعد از وقفه اي 5 ساله بازگشته و ادامه اي بر فيلم موفق ده سال پيش خود ساخته است.
فيلم به رغم تکيه بر داستاين واقعي مانند اغلب دنباله بر خط موفقيت فيلم پيشين گام برمي دارد. اليزابت بار ديگر بايد آزموني سخت را همزمان در زندگي سياسي و شخصي خويش از سر بگذراند. البته اين بار سهمگين تر، چون پادشاه اسپانيا به تاج و تخت وي نظر دارد و با ناوگان مجهز خود به سوي انگلستان به راه افتاده است. اليزابت بر خلاف فيلم قبلي اين بار در سني است که بريدن از دل بستگي عاطفي اش به يک مرد کار چندان راحتي به نظر نمي آيد و همين امر بر مهابت واقعه مي افزايد. اليزابت هر چند بار ديگر موفق مي شود تا با چشم پوشي از عشق به يک مرد و وقف خود در راه خدمت به ميهن اش-که منجر به پيدايش دوران طلايي صلح و آرامش در انگلستان مي شود- تعادلي به زندگي خويش ببخشد، اما قلب مجروحش و لقب ملکه باکره او را آزار خواهد داد. او باقيمانده معصوميت خود را در اين آزمون با پذيرش اکراه آميز گردن زدن مري از کف مي دهد، عشق را به بوته فراموشي مي سپارد و تصميم مي گيرد همچون يک مرد در جمع مردان ظاهر شود.
فيلم با صحنه هايي همچون رقص والتر رالي با نديمه زينت يافته که تماشاگر را به ياد قسمت پيشين خواهد انداخت، اما از رئاليسم خشن فيلم پيشين دور است. بيشتر به فيلمي حماسي/تاريخي شباهت دارد که بايد به عنوان درسي از تاريخ-در زمانه اي که کمتر کسي حوصله کتب قطور تاريخ را دارد- آن را ديد و با ياد قسمت پيشين دل خوش کرد. هر چند تمامي عوامل موفقيت فيلم قبلي-مانند بازيگران اصلي اش، بلانشت و راش- را در خود داشته باشد!
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ.

<strong>يتيم خانه El Orfanato</strong>
کارگردان: خوآن آنتونيو بايونا. فيلمنامه: سرگيو سانچز. موسيقي: فرناندو ولازکز. مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا. تدوين: النا روئيز. طراح صحنه: جوزف روزل. بازيگران: بلن روئه دا[لورا]، فرناندو کايو[کارلوس]، روگر پرنسيپ[سيمون]، ميبل ريورا[پيلار]، مونته سرا کارولا[بنينا]، آندرس گرتروديکس[انريکه]، ادگار ويوار[بالابان]، اسکار کاساس[توماس]، جورجينا آولاندا[ريتا]، کارلا گورديلو آليسيا[مارتين]، آلخاندرو کامپوس[ويکتور]، کارمن لوپز[آليسيا]، اسکار لارا[گيلرمو]، جرالدين چاپلين[آئورورا]. 110 و 100 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، اسپانيا. نام ديگر: The Orphanage. برنده جوايز بهترين بازيگر زن/بلن روئه دا، بهترني طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري، بهترين فيلم، بهترين تدوين، بهترين کارگردان تازه کار، بهترين صدا برداري و نامزد موسيقي و بهترين فيلمنامه از مراسم سينمايي بارسلونا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدين رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جوايز بهترين فيلم، بهترين بازيگر زن، بهترين بازيگر مرد/روگر پرنسيپ، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/جرالدين چاپلين از مراسم گويا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه هئت داوران از جشنواره سن پائولو.
لورا پس از خريد يتيم خانه اي که کودکي اش را انجا گذرانده بود، تصميم مي گيرد تا در آنجا ساکن شده و پس از بازسازي بار ديگر پناهگاه کودکان بي سرپرست بنمايد. در اولين روزهاي ورود به يتيم خانه و در گردشي ساحلي، لورا متوجه مي شود که پسرش سيمون دوستي خيالي براي خود يافته است. اين واقعه کم کم راه را براي نگراني لورا باز مي کند، چون وقايعي غير قابل توضيح در آنجا شروع به رخ دادن مي کند. تا اينکه در روز جشن پايان بازسازي، سيمون گم شده و در جستجو براي يافتن وي پاي لورا نيز مي شکند. پس از ناکامي پليس در يافتن ردي از پسر گمشده، لورا گروهي پير روانشناس متخصص تحقيق در امور فوق طبيعي را به يتيم خانه دعوت مي کند. هدف وي يافتن ردي از فرزند گمشده و علت بروز اين حوادث است. پيرروانشناس ها با کمک مديومي به نام آئورورا شروع به کار مي کنند، اما قدم اصلي را بايد خود لورا بردارد. کاري که چندان راحت نيست....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
خوآن آنتونيو بايونا متولد 1975 بارسلونا، کاتالونياي اسپانيا نام آشنايي نيست. او با ساختن فيلم کوتاه باعث افتخار من است و کسب دو جايزه از جشنواره هاي بارسلونا و تولوز آغاز کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه ديگر به کارگرداني فيلم هاي ويديويي، تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي روي آورد. اسپانيايي ها او را به خاطر کليپ هايي که براي گروه موسيقي OBK، Fangoria، Ella Baila Sola ساخته مي شناسند. يتيم خانه اولين فيلم بلند سينمايي اوست که با کمک و تهيه کنندگي گيلرمو دل تورو ساخته که در جشنواره فيلم هاي فانتزي استيگز 1993 با هم آشنا شدند. کسي که در طول دو دهه پيش ثابت کرده که يکي از بهترين روايان قصه هاي راز و خيال است. هزارتوي پان به عنوان کامل ترين اثر وي تا امروز مويد اين نظر است و اين که او مي کوشد تا کساني را که قدرت گذاشتن پا جاي پاي وي دارند را حمايت کنند. نوعي پدرخواندگي که نتيجه آن کسب نمايندگي رسمي اسپانيا توسط يتيم خانه براي حضور در ميان نامزدهاي اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است.
يتيم خانه بر خلاف هزارتوي پان که قصه اي پريوار داشت، يک داستان اشباح است. خانه اي نفرين شده و گذشته اي مرموز که منجر به نابودي پسر بچه مي شود. تا اينجا يتيم خانه مي تواند يک فيلم معمولي در اين ژانر به نظر برسد، اما تاثير دل تورو و سبک وي در اينجا رخ مي نماياند. بازيگران اين درام هراس انگيز راهي در سکانس پاياني فيلم همچون سکانس انتهايي هزارتوي پان راهي يکسان را انتخاب مي کنند: پناه بردن به سرزمين خيال/مرگ...
خوشبختانه کارگردان يتيم خانه به سبک و سياق فيلم هاي گونه ترسناک حمامي از خون براي تماشاگر تدارک نديده، اما در رازآميز بودن دست کمي از ديگران[آلخاندرو آمنبار] ندارد. هزارتوي پان يک آليس در سرزمين عجايب بالغ بود، اما نمي توانم بگويم که يتيم خانه يک پيتر پان بزرگسالان است. با اين وجود ديدني است!
ژانر: درام، ترسناک، راز آميز، مهيج.
عکس ٦
<strong>خيزش اوباش/خيزش پياده نظام Rise of the Footsoldier</strong>
کارگردان: جولين گيلبي. فيلمنامه: جولين گيلبي، ويل گيلبي. موسيقي: سندي مک للاند، راس کولوم. مدير فيلمبرداري: علي اسد. تدوين: جولين گيلبي، ويل گيلبي. طراح صحنه: ماتيو باتن. بازيگران: ريکي هارنت[کارلتون ليچ]، تري استون[توني تاکر]، کريگ فيربراس[پت تيت]، رولند مانوکيان[کريگ رولف]، فرانک هارپر[جکوومز]، بيلي موري\ميکي استيل]، نيل مسکل[دارن نيکولز]، ايان ويرگو[جيمي گرنوک]، کارولاين رز[دني]، ديو لجنو[بيگ جان]، اميل بيچام[کلي]، لارا بلمونت[کارن]. 113 دقيقه. محصول 2007 انگلستان.
داستان زندگي جواني جشن به نام کارلتون ليچ در اواخر دهه 1980 که از دعواهاي خياباني و اوباشيگري در مسابقات فوتبال آغاز کرده و به عضو يکي از بدنام ترين گروه هاي تبهکاري منطقه لندن و اسکس تبديل مي شود.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
اوباشي گري در حاشيه مسابقات فوتبال پديده اي انگليسي است. زمينه اي مساعد براي بروز رفتارهاي خشونت آميز و ناهنجار از سوي طبقات فرو دست اجتماع که هرج و مرج را بهترين راه يافتن تعادل روحي و پول يا موقعيت مي دانند. پديده اي که در تاريخ معاصر انگلستان-مخصوصاً دوران تاچر- وجوهي سياسي هم پيدا مي کند. اما کارلتون ليچ جزو کساني نيست که سياست هاي تاچر او را آزرده باشد، او يک تبهکار بالفطره است که اوباشي گري مقدمه شکل گيري سيماي او به مثابه يک دشمن جامعه مي تواند باشد. او تشنه قدرت و قدرت نمايي است و فيلم داستان سه دهه نبرد بي رحمانه وي براي رسيدن به قدرت و حفظ آن است. داستاني واقعي، هراس آور و براي کساني که از خشونت مي گريزند، در يک کلام تهوع آور....
خيزش اوباش/خيزش پياده نظام يک فيلم مستقل 4 ميليون دلاري و سومين کار [دو فيلم قبلي او روز بازخواست 2002 و Rollin' with the Nines2006 نام داشت] جولين گيلبي است. هر سه فيلم گيلبي درباره تبهکاران انگليسي و در ژانر اکشن است که با الهام از فيلم هاي سام رايمي، پيتر جکسون، رابرت رودريگر و هموطنش گاي ريچي ساخته شده اند. گيلبي متولد 1989 است و از 14 سالگي با ساختن فيلم هاي خانگي شروع به فيلمسازي کرده و در 1994 برنده يک بورس تحصيلي در رشته سينما-دانشگاه ادينبرو، جايي که لين رمزي کارگردان شکارچي موش درس خوانده- شده است. اولين فيلمش که ساختن آن 3 سال به طول انجاميد، فروشي جهاني موفقي داشت. دومين فيلمش نامزدي جايزه بافتا را برايش به ارمغان آورد. خيزش اوباش اگر کامل ترين فيلم وي تا امروز نباشد، لااقل براي ترغيب مخالفان خشونت به ستايش از فيلم وي بهترين است. سکانس آغازين فيلم که اوباش با يکديگر و پليس درگير مي شوند، به دليل حذف موسيقي و استفاده از افکت هاي صوتي خرد شدن استخوان ها و دريده شده گوشت و پوست طرفين تکان دهنده است. يقين دارم هر کس با ديدن اين صحنه به خيل مخالفان خشونت خواهد پيوست، چون از طنز خاص گاي ريچي در اين فيلم خبري نيست. و همين دستاورد کمي براي يک فيلمساز محسوب نمي شود، دستاوردي که نمايش جذابيت هاي زندگي دشمنان جامعه-سکس، پول و قدرت- در سکانس هاي بعدي مي تواند از تاثير آن بکاهد!
ژانر: اکشن.

<strong>ازدواج سنتي/تدارک ديده شده Arranged</strong>
کارگردان: دايان کرسپو، استفان سي. شيفر. فيلمنامه: استفان سي. شيفر بر اساس داستاني از خودش و يوتا سيلورمن. موسيقي: سهراب حبيبيون، مايکل همپتون. مدير فيلمبرداري: دن هرشي. تدوين: ارين گرينول. طراح صحنه: کرن کوهن. بازيگران: زويي ليستر جونز[راخل]، فرانسيس بن حمو[نصيرا]، جان روثمن[ماتان]، ميمي ليبر[شلي]، نيث نقلي[عبدالحليم]، دوريس بليک[الونا]، آليسا رينر[لي]، مرسيا جين کورتز[جيکابي، مدير مدرسه]، نره ور براون[آوي]، دانيل لاندون[اليوت]، آريان مؤيد[احمد]، پگي گورکلي[ميريام]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده 3 جايزه از جشنواره بروکلين.
راخل و نصيرا و چند نفر ديگر به تازگي در يک مدرسه به عنوان کمک معلم استخدام شده اند. راخل يهودي و نصيرا مسلمان است، اما اين امر با وجود سنتي بودن خانواده هايشان مانع از شکل گرفتن دوستي ميان اين دو دختر نمي شود. راخل و نصيرا هر دو در سني هستند که از سوي خانواده براي ازدواج تحت فشار قرار دارند و به نظر مي رسد که آموزه هاي مذهبي هر دو طرف فقط ازدواجي مطابق سنت و رسوم را تاييد مي کند. در حالي دو دختر جوان با معيارهاي زندگي امروز آشنا شده اند و مي خواهند خود براي يافتن زوج زندگي شان تصميم بگيرند. ولي والدين راخل دست به کار شده و از طريق دلال ازدواج مردهايي را براي وصلت با وي نامزد کرده اند. اما هيچ کدام از اين مردها مطابق ذوق و سليقه راخل نيست. همين اتفاق براي نصيرا نيز رخ مي دهد. مردي از اقوام پدري که از سوريه آمده، علاقه خود به ازدواج با نصيرا را اعلام مي کند. اما نصيرا حاضر به ازدواج با مردي بسيار مسن تر از خود و سنتي نيست. پدرش که حافظ قرآن است، بر خلاف انتظار وي و با هدف سعادتمند شدن دخترش خواستگار را رد مي کند. اما مادر راخل سرپيچي هاي دخترش را به راحتي نمي پذيرد. اتفاقي کوچک باعث آشنايي راخل با جواني يهودي و خوش سيما در کتابخانه مي شود. اما مشکل وارد کردن اطلاعات وي به سيستم دلالي ازدواج است، يعني تنها راهي که مادر راخل در زمينه يافتن شوهر يا همسر به آن ايمان دارد....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
حجاب يا شيتل؟
پاسخ سازندگان ناشناس ازدواج سنتي/تدارک ديده شده با کمي تسامح اين است: نه اين، نه آن و هم اين و هم آن!
پاسخي دو پهلو و حتي مي توان گفت با ريشه مذهبي که فقط تسامح را در برخورد آموزه هاي ديني کهن و سنت هاي قومي و قبيله اي با مظاهر زندگي مدرن مانند آزادي هاي فردي تجويز مي کند. فيلمي به غايت کوچک[باور مي کنيد که با 120 هزار دلار و در طول 17 روز ساخته شده باشد!] اما شخصي و صميمي که بر اساس تجربيات يوتا سيلورمن دستيار توليد فيلم و دوستي اش با زني پاکستاني و مسلمان در بروکلين شکل گرفته است.
داستان فيلم درباره دو دختر و جدال آنها براي گريز از سنت است. آنها دوست دارند زندگي شغلي شان را حفظ کنند و مهم ترين تصميم زندگي شان-ازدواج- را خود بگيرند. اتفاقي که در زمانه ما امري پيش پا افتاده به نظر مي رسد، اما چنين نيست. رشد بنيادگرايي مذهبي- تفاوت نمي کند يهودي يا مسيحي و مسلمان- در دهه هاي اخير راه را براي گسترش رفتارهاي سنتي بيشتر باز کرده است. متاسفم که از قول دوستي بگويم: "در نگاهي به يک قرن گذشته، با تاسف درمي يابيم که مادربزرگ ها و پدربزرگ هاي ما از ما مترقي تر فکر مي کرده اند." به همين خاطر است که سازندگان ازدواج سنتي با نشان دادن رضايت هر دو زن در سکانس پاياني که به همراه فرزندان تازه به دنيا آمده خود روي نيکمت پارکي در بروکلين نشسته اند، مي خواهند به ما بقبولانند که مي شود با اندکي دستکاري در آموزه هاي ديني/سنتي آنها را دلپذيرتر و پذيرفتني تر کرد. چيزي که اصلاً نمي خواهم با توصيه به تماشاي اين فيلم شما را به پذيرش آن محکوم کنم. چون يقين دارم بدون برچيدن اين آموزه هاي غلط نمي توان به آزادي و حقوق انساني مطلق دست يافت. اما اگر در خود توان مقابل با پيشنهادهاي سازندگان فيلم را مي بينيد، مي توانيد به عنوان يک فيلم فرامستقل آن را-فقط براي يک بار- تماشا کنيد!
Sheitel نام سربندي که زنان يهودي پس از ازدواج بر سر خود مي بندند.
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه.
