Rooz

هزارو يک شب ♦ نگاه

محمد صفريان‏ m_sefriyan@yahoo.co.uk - پنجشنبه 4 بهمن 1386 [2008.01.24]

sefrian.jpg

‏"شالي به درازاي جاده ابريشم" بي شک مهم ترين اثر داستاني مهستي شاهرخي و قصه اي است نو و مدرن از ادبيات ‏در تبعيد ايران که سنگ بناي کارش "زمان و زبان" است. نگاهي انداخته ايم به اين کتاب که خواننده را از آغاز تا به ‏انجام در الاکلنگ رويا و واقعيت، معلق نگه مي دارد...‏

mahastishahrokhi1.jpg

‎الاکلنگ رويا و واقعيت‎

شالي به درازاي جاده ابريشم، بي شک مهم ترين اثر داستاني مهستي شاهرخي است. قصه اي نو و مدرن از ادبيات در ‏تبعيد ايران. که پس از چاپ در اروپا( انتشارات باران، سوئد) با سانسور و بدون اجازه نويسنده در ايران نيز به چاپ ‏رسيد.‏

نثر ساده و روان و خلق شخصيت هاي واقعي و ملموس، و انتخاب زبان مناسب براي هر شخصيت از جمله نقاط قوت ‏کتاب مهستي شاهرخي است. سنگ بناي کار اما، بحث پيرامون دو موضوع جالب و در خور توجه است. "زمان و ‏زبان".‏

موضوع نخست، زمان است و شکستن هر قراردادي که باعث مي شود ثانيه هاي پي در پي را از هم جدا بدانيم، و زمان ‏را با گذشت قراردادي اش، محاسبه کنيم و به خاطر بسپاريم. بحث پيرامون زمان و چگونگي اندازه گيري اش، از جمله ‏دغدغه هاي قديمي فکر است وآغاز آن به فيلسوفان قبل از سقراط و افلاطون بر مي گردد. ‏

هراکليطوس، شايد پيشگام تغيير باشد، وي عالم را به رودي تشبيه مي کرد که دائم در حال تغيير است. اين فيلسوف ‏افيسوسي، ثبات و بقا را منکر بود و امکان تجربه دوم را مهال ميدانست.‏

برمانيدس، ديگر حکيم يونان باستان، بر خلاف هراکليطوس، به سکون و وجود معتقد بود و تغيير و تبديل و حرکت را ‏به کل غير واقعي مي دانست. بنا به انديشه برمانيدس، وجود نه آغاز دارد و نه انجام. وي بر اين عقيده بود که هستي ‏براي آغاز بايد يا از وجود بر آمده باشد يا از عدم که اگر از وجود آمده باشد پس قبل از آن نيز بوده و حادث نشده است ‏و اگر قرار است از عدم آمده باشد، عقل از پذيرفتن ان امتناع مي کند. القصه، گفتني پيرامون زمان زياد است. اما ادامه ‏اين بحث نه در ارتباط با اين مقال است و نه در حوصله آن.‏

مي توان گفت، آنچه در اين دنياي سريع و اسير در بند زمان، به کمک انسان امروزي مي آيد تا او را از يوغ ديروزها، ‏امروزها و فرداها برهاند، رويا است و خيال. چه هويت خيال مستقل از زمان عمل مي کند. خيال، بر خلاف عقل، نه در ‏انتظار است و نه در شتاب. همين است که درکي از گذر زمان ندارد. همين خيال است که بدنه اصلي قصه را شکل مي ‏دهد. خيالي به درازاي جاده ابريشم.‏

قصه، حکايت دختري خيال باف است که خارج از وطن زندگي مي کند. دختري ايراني، اهل فکر، عاشق پيشه و همگام ‏با احساسات خاص شرقي. که زبان بيگانه را به خوبي نمي شناسد.‏

دختر از مردي خوش گذران و بي مسئوليت، آبستن است و بايد راهي پيدا کند تا جسم اش از حضور اين ميهمان ‏ناخوانده[يا خوانده] رهايي يابد.‏

قصه از همان اول با آميختگي دنياي خيال و واقعيت، آغاز مي شود و اين روند تا به آخر ماجرا، ادامه مي يابد. نشان ‏دادن مرزهايي که "زبان" خلق مي کند و سعي در عبور از اين مرزها، موضوع مهم دوم است. مرزهايي که قدمتي ‏دراز دارند دراز تر خيال آدمي، دراز تر از راه آدمي، دراز تر از درازاي جاده ابريشم.‏

چرا انسان گاهي معناي کلام همسايه اش را در نمي يابد؟ چرا يک صورت واحد از کلمه، در زبان هاي متفاوت معاني ‏گوناگون را به ذهن شنونده انتقال مي دهد و ادامه اين چراهاي پير.‏

jaddeabrisham.jpg

‏ دختر، در همان صفحات ابتدايي، براي معرفي شوهرش، مي گويد: اسم شوهرم ‏john‏ است. در کتاب مقدس او را ‏‏"يوحنا" ناميده اند. در کارائيب و آرژانتين "خوان" صدايش مي کنند. در فرانسه، ژان و در اروپاي شمالي "يان" و... ‏اوقاتي که با هم باشيم و من خيلي مهربان بشوم، مي گويم: جانم يا جان من. جان انگليسي با جان فارسي، تجانس دارد و ‏اکنون در زندگي دختر، اين دو زبان به هم آميخته اند، و اين تفاوت در معناي کلام، خود مجالي تازه است براي ‏انديشيدن. و يا در جايي ديگر، چه ظريف، به دنياي کودکي اش مي رود و قصه هاي پدر. سپس از همان عبارت سنتي ‏براي تمام کردن قصه هاي عاميانه، "بالا رفتيم ماست بود، پايين اومديم دوغ بود، قصه ما دروغ بود" استفاده مي کند و ‏ماست فارسي را به ماست انگليسي(به معناي بايد) مي پيونداند. نمونه هاي اين چنيني در تمام طول رمان به کرات ديده ‏مي شوند. ‏

زبان نثر نيز گاه به شعر متمايل مي شود و گاه به زبان خيالات کنگ و مبهم. همين است که ساختار رمان، مدرن است و ‏خود را در هيچ چارچوبي اسير نمي کند. ‏

‏ بنابراين چنان دور از ذهن نيست که نويسنده، آراي فلسفي و جهان بيني شخصي اش را نيز در قصه بگنجاند، همين ‏جملات و گاه کلمات، خواننده را از دنياي ذهني نويسنده آگاه مي کند...‏

مثلاٌ، هنگامي که دختر ايراني و پسر اسپانيايي بر سر اثبات عشق شان مجادله مي کنند. پسر براي سهولت ارتباط با ‏معشوقه شرقي، کمي فارسي آموخته است و همين موضوع را دليلي بر عاشق بودن خود مي داند. پس در جواب دختر ‏که به دنبال رد پايي از عشق در رابطه شان مي گردد، مي گويد: احمق جان، من حتي سعي کردم، آن زبان باستاني ترا ‏ياد بگيرم، تا اوقاتي که با خود تنهايي فرياد مي کشي، بفهمم چه مي گويي! اما جواب دختر با مزه تر است:‏
‏... من هم سعي کردم آن زبان " استعمارگرت" را ياد بگيرم، تا...‏

گويا قرار نيست اين وهم طولاني پايان بگيرد. و بناست هويت غرب همچنان در ذهن ايراني استعمارگر باقي بماند. آيا ‏القاي اين تفکر در ذهن مردم ايران، خود نوعي دگر از استعمار نيست؟

البته، شايد منظور نويسنده، ورود زبان اسپانيولي به آمريکاي لاتين باشد که به انزوا رفتن و در نهايت مرگ زبان هاي ‏بومي آن منطقه را در پي داشت... اما به هر حال اين هم نمي تواند توجيه مناسبي براي به کارگرفتن صفت ‏‏"استعمارگر"، باشد براي يک زبان خاص.‏
يا در جايي ديگر، از قول استاد مي گويد:‏
‏"... همان طور که مي دانيد، هنر و تمدن يونان زاينده است ولي برعکس هنر شرقي، هنري بسته و سترون است..." و ‏پشت بندش مي گويد: اديپ يعني نسل نو، نسلي که پدرش را مي کشد تا به آگاهي دست يابد..." کند و کاو در اساطير ‏يونان، مشخص مي کند اسطوره اديپوس، بيش از اينکه از باروري و شکوفا شدن سخن گويد، از جبر مي گويد و اسير ‏بودن بشر در دست سرنوشت از پيش تعيين شده. لايوس، پدر اوديپ براي رهايي از پيشگويي هاتف معبد آپولو، ‏فرزندش را به دست چوپاني سپرد تا زندگي پسر را پايان بخشد، اما پسر زنده ماند و سال ها بعد، پدر را کشت و مادر ‏را به زني گرفت و از مادر صاحب فرزند شد. زماني که ژوکاستا(مادر و همسر اوديپ) از هويت واقعي اديپ آگاه شد، ‏تاب اين نفرين نياورد و زندگي خود را پايان داد. اديپ هم تاريکي گزيد و خود را از از ديدن جهان محروم ساخت. چه ‏تاريکي، بهتر از ديدن اين ننگ.‏

کجاي قصه اديپ به زايش و پويايي اشاره دارد؟ و تازه جالب است که همان استاد، هنر و اسطوره ايراني را سترون ‏مي داند... ايرانياني که چنان ارزشي براي زايش و نو شدن قائل بودند، که مبناي تاريخ شان را پيروزي جمشيد و آمدن ‏بهار گذاشتند. اين يعني اسطوره ايراني بسته و ساکن است؟‏
اما در کل، کتاب مهستي شاهرخي، کتابي است که در حوزه ادبيات مهاجر، بسيار جديد است و نوآوري هاي منحصر به ‏فرد دارد. کتابي که اين سفر و نامانوس بودن شرايط جديد را در فرم هم رعايت کرده است و خواننده را از آغاز تا به ‏انجام در اين الاکلنگ رويا و واقعيت، معلق نگه مي دارد.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.