براي کشته شدگان و زنده به گوران
رشيد اسماعيلي - یکشنبه 30 دی 1386 [2008.01.20]

اين بار ابراهيم لطف الهي. روند نقض حقوق بشر در ايران، به سريالي تکراري مانند است که گويا نه فقط کارگردانان و بازيگران را سوداي پايان دادنش نيست که تازه هر چه ماجرا جلوتر مي رود، داستان بيش از پيش از ژانر تراژيک به سوي آميخته اي از جنايت و وحشت ميل مي کند؛ تا نمايه اي باشد از ذوق باطني کارگردانانش.اينگونه است که امروز دعوا ديگر نه بر سر حق آزادي بيان و تعيين سرنوشت، که کار منازعه به "حق حيات" رسيده است.
باري؛ آزادي بيان و حق تحصيل و انتخابت آزاد و برابري حقوق زن و مرد، همه پيشکش، امروز کار به جايي رسيده است که بايد در دفاع از "حق حيات" داد سخن سر دهيم. در کنار اخبار هر روزه ي بازداشت فعالين مدني، برخوردهاي غير قانوني و خود سرانه با زنان و جوانان به بهانه ي حفظ امنيت اجتماعي، محروميت افراد از حق تحصيل، توقيف مطبوعات و تحميل سانسور به رسانه ها، اکنون "اعدام" و مرگ مشکوک افراد در زندان نيز، رفته رفته به بخشي از روند مستمر و هر روزه ي نقض حقوق بشر در ايران تبديل مي شود. روزي در ملا عام "دست و پا" بريده مي گردد و روزي ديگر متهمي که نه کيفيت محاکمه اش معلوم است و نه ماهيت اتهامش روشن، به چوبه ي دار سپرده مي شود، آن ديگري به پرتاب از بلندي محکوم مي شود و آن ديگر تر به سنگسار. فکرش را بکنيد: سنگسار! لحظه اي در اين واژه تامل کنيد: سنگسار، يعني انساني را در چاله کردن و سنگ بر سر و رويش زدن، تا لحظه اي که جان از بدنش به در شود. پرتاب دو انسان از بلندي نيز، اشتباه نکنيد! تصميم دسته ي تبهکاران براي گرفتن جان گروگانهايشان نيست، اين تصميم يک دادگاه رسمي در مورد شهروندان يک کشور 70 ميليوني در قرن بيست و يکم است. تصميمي که اتفاقا کاملا قانوني هم هست؛ هر چند مي گويند جلوي اجرايش گرفته شده.
و حالا خبر آورده اند يک مرگ مشکوک ديگر در زنداني ديگر. اول آن دو زهرا(کاظمي و بني يعقوب) و اکنون يک ابراهيم. خبر چند جمله بود: "يک دانشجوي سنندجي به نام ابراهيم لطف اللهي در بازداشتگاه اداره ي اطلاعات سنندج به طرز مشکوکي جان سپرد" مرگ مشکوک يا به قول زندانبانانش "خودکشي". مگر شما ظرف چند روز چه مي کنيد با اين جوانان در زندان که در برابر خويش راهي جز خودکشي، گشوده نمي يابند ؟ کمي رحم داشته باشيد، فکر کنيد اين جوانان زنداني فرزندان خودتان هستند، نمي خواهد حقوق بشر را رعايت کنيد، فقط کمي رحم داشته باشيد، به زهرا بني يعقوب فکر کنيد، دختري جوان، که پزشک شده بود، حالا در قبرستان است، و ابراهيم لطف اللهي که حقوق مي خواند تا شايد خود بر مسند قضا نشيند. چه تراژدي دردناکي که پزشک در بازداشتگاه صيد مرگ شود و حقوق خوانده، قرباني نقض حقوقش. اعتراف کنيد، خواهش مي کنم اعتراف کنيد که کمي، فقط کمي، وجدانتان از اين بابت معذب است.
زهرا کاظمي، اکبر محمدي، فيض مهدوي، زهرا بني يعقوب، ابراهيم لطف اللهي، نفر بعدي چه کسي است؟ بي توجهي اگر ادامه يابد شک نکنيد که نام بعدي در راه است.
بايد گريست به حال سرزميني كه در آن سلب حق حيات و تعرض به تماميت جسماني افراد، نه فقط در زندان يا پاي چوبه ي دار، که در هر کوي و برزن، سكه ي رايج بازار است.همين الان كه من اين كلمات را مي نويسم و يا همين حالا كه شما اين كلمات را مي خوانيد، معلوم نيست كه چند نفر در زندانها ـ حالا به هر جرم و اتهامي كه آنجا هستند ـ دارند شكنجه مي شوند؛و يا در اثر آزار جسمي و نبود امكانات پزشكي جان مي دهند. فقط خدا مي داند در اين سرماي صعب چند نفر بر اثر قطع گاز جان داده اند، و يا چند نفر قرباني ناموس پرستي غيور مردان شده اند.
معلوم نيست چند نفر در جاده هاي خطر خيز كشور زير چرخهاي كاميون ها له مي شوند.شايد اصلا لحظاتي پس از خواندن اين يادداشت، يك هواپيماي مسافر بري روي خانه ي شما سقوط كند و بعد... اين همه انسان، حال يا در زندانها، يا در جاده ها و يا بر فراز آسمانها جان مي دهند، اما آيا تاکنون شنيده ايد حتي يک نفر از صاحب منصبان-هر چند خرده پا- به مکافات اين همه مرگ، مجازات يا لا اقل، محاکمه شده باشد؟
شايد كمتر كشوري را بتوان سراغ گرفت كه در آن، جان آدميان اين چنين بي قدر و ارزش باشد. درد آور اينكه "سلب حق حيات" حتي در قوانين حاكم بر اين كشور نهادينه شده است:
نويسندگان قانون مجازات اسلامي بي هيچ شرم و پرده پوشي از مهدور الدم و جواز قتل او سخن به ميان آورده اند [دوباره فکرش را بکنيد: مهدورالدم، يعني انساني که خونش هدر است، ارزشي ندارد، خون مهدور الدم فرقي با آب فاضلاب ندارد، به همان بي ارزشي است، و حالا ممکن است اين انسان تنها به جرم اعتقادش مهدورالدم شده باشد].
اينجا براي بسياري از جرايم كه برخي از آنها اساسا ً در يك نظام حقوقي انسان محور جرم نيستند در قانون مجازات اسلامي مجازات مرگ در نظر گرفته شده است، و اين همه وقتي تاسف آورتر مي شود که بدانيم امروزه لغو همه ي اشکال مختلف مجازات مرگ، يكي از شاخصهاي مهم رعايت حقوق بشر در نظامهاي حقوقي محسوب مي شود و اعمال مجازات مرگ و انواع كيفرهاي بدني براي هيچ جرمي جايز شمرده نمي شود.
وضعيت نقض حق حيات در ايران اکنون به مرحله اي رسيده است که به جرات مي توان از نقض گسترده، مستمر، نهادين و سازمان يافته ي اين بنيادي ترين حق بشر سخن گفت.
جمهوري اسلامي، غير از شعار آزادي با وعده خدمات رايگان و اجناس ارزان بر اين کشورحاكم شد، ولي ظاهرا طي 27 سال حاكميت اين نظام تنها چيزي كه ارزان شد و اكنون به مرور رايگان مي شود جان آدميان است و بس.
چه کاري ساخته است از ما جز مرثيه خواني بر اين مصيبت؟
آري بياييد تا بر اين مرثيه اشکي بيفشانيم، مرثيه اي نه براي آزادي و عدالت که سالهاست بر پيکر سلاخي شده شان ضجه مي زنيم، بل مرثيه اي براي "حق حيات"، مرثيه اي براي همه ي آنها که کشته شدند و براي خودمان که زنده به گوريم.
