Rooz

آموزه هاي راهبردي عاشورا

عليرضا علوي تبار* - یکشنبه 30 دی 1386 [2008.01.20]

alavitabara.jpg

محور بحث من تلاش براي طرح يك پرسش است. بيش از آن كه به دنبال پاسخ به اين پرسش باشم، به دنبال ‏آن هستم كه صورت مسئله را بشكافم وراه هايي را طرح كنم كه مي شود از طريق آن ها به اين پرسش پاسخ ‏داد. ‏

پرسش من اين است كه قبل وبعد از زمانه امام حسين (ع) شاهد اعتراض ها وقيام هاي مختلفي بوديم. چه شد ‏كه ازميان همه آن قيام ها، يك قيام تاثير گذار تر و پايدارتر از بقيه و قادر شده به ايجاد يك جريان تاريخي كمك ‏بكند. واقعه اي كه براي يك دوره خاص نبوده، بلكه تداوم پيدا كرده و منجر به يك حركت تاريخي شده است. ‏چه ويژگي در قيام امام حسين (ع) آن را از قيام هاي قبل وبعد خودش متمايز مي كند؟ از آن ويژگي ها چه ‏درسي براي امروز و سامان دادن به زندگي مسلمانان در عصر حاضر مي توانيم بگيريم؟ ‏

‎ويژگي هاي عصر امام حسين (ع)‏‎

براي روشن شدن پرسش به فضاي آن زمان يعني دهه 50 هجري شمسي برمي گرديم. در آستانه قيام حسين ‏‏(ع) سرنوشت حوزه اي كه به عنوان جهان اسلام مطرح بود، به طورعمده با سه ايالت بزرگ 1- ايالت شام، ‏‏2- ايالت حجاز و3- ايالت عراق پيوند داشت. در واقع درزمان امام علي (ع) ثقل سياست درجهان اسلام به ‏ايالت عراق منتقل شده بود واساسا دريك دوره طولاني اين سه ايالت بزرگ هستند كه سرنوشت اسلام را كما ‏بيش تعيين مي كردند. بعد از شهادت امام علي (ع) در ايالت عراق سه جريان سازمان ديني و سياسي منسجم ‏شكل گرفته بود:1- جرياني كه مي توانيم از آن به عنوان عثمانيان ياد كنيم. كساني كه طرفداران بني اميه ‏وشيوه او در اداره حكومت بودند، اما خودشان را تحت عنوان خونخواه و تلاش براي مقابله با ظلم كنندگان به ‏عثمان معرفي مي كردند. 2- جريان دوم شيعيان بودند كه پس از امام علي (ع) با پذيرش امامت امام حسن ‏‏(ع) به حركت منسجم خود ادامه داده بودند و برنامه شان براي اداره كلي جهان اسلام، همان برنامه اي بود كه ‏امام علي (ع) سعي كرده بود در طول دوران حكومت خود تحقق ببخشد و اجرا كند 3- جريان سوم خوارج ‏بودند. در اين ميان افرادي نيز درجهان اسلام حضور داشتند كه به طورفردي در جهان اسلام نقش ايفاء مي ‏كردندو تاثيرگذار نيز بودند، اما اگربخواهيم جرياني به اوضاع عراق آن روز نگاه بكنيم، درخواهيم يافت كه ‏اين سه جريان وجود داشت. ‏

درايالت شام حاكميت يكدست ويكپارچه عثمانيان وجود داشت. شعار اين عده خون خواهي از عثمان بود، اما ‏عملا به دنبال تحقق برنامه بني اميه در جهان اسلام بودند. ‏

درايالت حجاز، هم تاثير سه جريان موجود درايالت عراق را مي بينيم و هم جريانات منفردي كه درواقع ‏تاحدودي با سه جريان منسجم موجود در عراق مرزبندي وفاصله داشتند. ‏

در اين جا مايلم به يك نكته اساسي اشاره كنم. زماني كه امام حسين (ع) اقدام به قيام عليه حكومت يزيد كرد، ‏حكومت يزيد منتقدان ديگري درجهان اسلام داشت. اما تنها يك قيام ويك منتقد اساسي بود كه توانست يك ‏جريان پايدارواثرگذار تاريخي پديد بياورد ومابقي تنها درمرحله اي ومقطعي درخشيدند و سپس به فراموشي ‏سپرده شدند. به نظر مي رسد در جريان امام حسين (ع) ويژگي هايي وجود داشت كه هم اورا ازساير منتقدين ‏و مخالفين متمايز مي كرد وهم حركت اورا اثرگذار مي كرد وتداوم مي بخشيد. ‏

در اين جا بازبراين پرسش تاكيد مي كنم كه چه چيزهايي امام حسين(ع) را ازبقيه حركت هاي عصر خويش ‏متمايز مي كرد؟ ‏

به نظر مي رسد به نخستين نكته اي كه بايد توجه كنيم تفاوت زاويه نقدي است كه از آن زاويه حاكمان ‏عصرمورد انتقاد قرار مي گرفتند. جرياني از منتقدين حكومت يزيد در جهان اسلام وجود داشت كه معتقد بود ‏اختلاف در دونوع اجتهاد است. به عبارت ديگر معتقد بود دو گروه كه هردوبه اسلام معتقدند درتفسير وفهم ‏اسلام به راه هاي مختلفي رفته اند و به همين دليل با يكديگر درگير شدند. درواقع اختلاف برسر اجتهاد ‏ودونوع استنباط اجتهادي از اسلام است. ‏

اما جريانات ديگري وجود داشتند كه نسبت به حكومت يزيديان انتقاداتشان بنيادي تر و اساسي تر بود. يك ‏جريان، جريان خوارج و جريان ديگر جريان امام حسين (ع) بود. از لحاظ راديكال بودن نوع انتقاد نسبت به ‏نظام حاكم، جريان امام حسين (ع) و جريان خوارج با يكديگر مشابهت داشتند. به عبارت ديگر هردوي آن ‏جريان ها اساس حكومت يزيد وشيوه بني اميه در حكومت داري را زير سوال مي بردند. اگر بخواهم به بيان ‏امروزي عرض بكنم بايد بگويم هنگامي كه كسي منتقد وضعيت سياسي است، اين انتقاد ممكن است دروجوه ‏مختلف باشد كه به اين ترتيب بايد بين موضوع انتقادها تمايز قايل شويم. گاهي انتقاد به كارگزاران و پرسنل ‏سياسي حكومت صورت مي پذيرد. گاهي انتقاد به خط مشي ها و راهبردها يي صورت مي گيرد كه توسط ‏حكومت به كارگرفته مي شود. گاهي نيز انتقاد به ساختار حكومت انجام مي شود. به عبارت ديگر در صورت ‏سوم انتقاد، معتقد م خطاهايي كه از حكومت سرمي زند، سيستماتيك ونظام يافته است. به اين معنا كه اگر شما ‏حاكمان و خط مشي ها را عوض كنيد، اما ساختارها همان ساختارهايي باشد كه بوده، دوباره روابط گذشته ‏بعني حاكمان وخط مشي ها را بازتوليد مي كند. كسي كه منتقد پرسنل و كارگزاران سياسي يا برخي ‏راهبردها وخط مشي ها است اما نسبت به ساختار سياسي انتقادي ندارد و خطاهاي سيستم را به دليل مشكل ‏اساسي كه درماهيت آن سيستم وجود دارد، سيستماتيك نمي داند، نمي تواند منتقد راديكال آن نظام باشد. منتقد ‏راديكال كسي است كه نسبت به ساختار يك سيستم انتقاد دارد. امام حسين (ع) جريان حاكم بني اميه را ازجنس ‏اسلام نمي دانست بلكه آن را از جنس جاهليت مي دانست. امام حسين (ع) تنها به يك فرماندار و يا يك شخص ‏ويا برخي خط مشي ها انتقاد نداشت. اساسا حاكميت يافتن بني اميه را به معناي تغيير ماهيت جامعه اي مي ‏دانست كه پيامبر معمار آن بود. و تنها راه بازگشت به جامعه پيامبر پسند را راهي مي دانست كه پدرش ‏درپيش گرفته بود؛ ديگرگون كردن بنيادين جامعه. درشرايط فعلي ما گاهي اوقات عنوان راديكال به عنوان ‏تحقير وتوهين به كار مي رود. در حالي كه اساسا اين گونه نيست. اگر سيستمي خطاهايش سيستماتيك باشد و ‏اشكالاتش به ساختارهايش برگردد، كسي كه راديكال نيست در حال خطا است. در شرايطي كه يك سيستم ‏ساختار حكومتي اش معيوب است، انتقاد به افراد و برخي خط مشي ها خطا است. آن چه كه درجامعه ما ‏گاهي به غلط يا درست گاه به اعتدال از آن ياد مي شود. اعتدال درجامعه اي كه خطاهاي سيستماتيك در آن ‏وجود دارد، انحراف است. راديكاليسم درجامعه اي كه اشكال ساختاري دارد ونيازمند تغيير بنيادي است، نه ‏تنها خطا نيست، بلكه كاملا قابل دفاع است. آن چه كه ممكن است امروز مذموم باشد راديكاليسم درروش است ‏كه اساسا نام آن راديكاليسم نيست. راديكال كسي است كه خواهان تغيير، بيشترين تغييرو بيشترين تغيير با ‏بيشترين سرعت است. ودرشرايطي كه يك ساختار معيوب است، راديكاليسم تنها هدف قابل دفاع دريك جامعه ‏است. ‏

‎تمايزراديكاليسم امام حسين (ع) با راديكاليسم خوارج‎

ميان راديكاليسم امام حسين (ع) با راديكاليسم خوارج، درزمينه هاي تفاوت اساسي وجود داشت. خوارج نيز به ‏يك معنا نقادان راديكال نظام وقت خود بودند. اما تفاوت شان با امام حسين (ع) اين بود كه اولا امام حسين (ع) ‏در نقد راديكال خود از نظام حاكم و حكومت وقت، ‌مقتضيات زندگي جمعي را انكار نمي كرد. زندگي جمعي ‏بدون حكومت، ‌امكان ناپذير است. هرحكومتي هم لاجرم وجه اجبار را براي زندگي جمعي به ارمغان مي ‏آورد. پذيرش ضروري بودن حكومت، پذيرش ضروريات ذاتي حكومت نيز هست. به دقت روشن نيست كه ‏خوارج تا چه اندازه نسبت به پي آمدهاي انديشه هايشان مطلع بوده اند. اما شعارهايي كه خوارج مي دادند به ‏نفي هرنوع حكومت مي انجاميد. به بيان ديگر در بطن شعارخوارج، نوعي اقتدار ستيزي كه ترجمه دقيق تر ‏آنارشي است، وجود داشت. آنارشيسم را در بهترين تعريف مي توان اقتدارستيز تعريف كرد. به هرحال از ‏نوع شعارها ومواضع خوارج، نوعي ناديده انگاشتن مقتضيات زندگي جمعي از جمله حكومت وامنيت براي ‏جمع نتيجه مي شد. ‏

تفاوت ديگري نيز ميان راديكاليسم امام حسين (ع) با راديكاليسم خوارج وجود داشت. راديكاليسم امام ‏حسين(ع) اولويت بندي مشخصي داشت به طوري كه امام حسين (ع) برسردوراهي ها به خوبي مي دانست كه ‏هرگاه درموضع انتخاب قرار بگيرد، چه چيز را برچه چه چيز بايد ترجيح بدهد. به طور مثال شما مي دانيد ‏كه درفقه سياسي به لحاظ تاريخي پرسشي مطرح بوده است به اين مضمون كه اگر ما برسردوراهي انتخاب ‏سلطان جائر و انتخاب فتنه مداوم قراربگيريم كدام را بايد انتخاب كنيم؟ تقريبا همه فقهاء ما و همه فقهاي ‏سياسي، سلطان جائر را انتخاب مي كردند. به عبارت ديگر حكومت ظالمانه برناامني فراگير وگسترده ترجيح ‏دارد. كسي كه وارد عرصه مبارزه سياسي مي شود، دقيقا بايد اولويت بندي تصريح شد ه مشخصي داشته باشد ‏به خصوص اگر شعار راديكالي را دنبال مي كند تا برسر دوراهي ها بداند چه چيزي را بايد قرباني چه ‏چيزهاي ديگري بكند. انتخاب ميان خوب و بد هنر نيست. كسي داراي بينش سياسي است كه بتواند درمقاطع ‏ضروري بين بد وبدتريا خوب وخوب تر انتخاب كند. درشرايط مثلا شبيه جامعه ايران، كسي كه وارد عرصه ‏فعاليت سياسي مي شود وبه فعاليت سياسي مي پردازد، بايد به روشني بداند كه انتقاد و نقداز حكومت ومقابله ‏با آن تا كجا مجاز است. اگر خطر تجزيه، ‌كشور را تهديد كند، آيا بازهم بدون توجه به خطر تجزيه، بر نقد ‏حكومتي كه عملكرد اش خلاف است تاكيد خواهيم كرد؟ اگر خطر حمله خارجي مطرح است، آيا ما بايد ‏همواره برطبل نقد حكومت بكوبيم بدون آن كه به خطر مذكور توجه مبذول كنيم؟ كسي كه اولويت بندي ‏مشخصي نداشته باشد و نتواند به انتخاب هاي خطيري دست بزند، نبايد وارد بازي سياست دردنياي كنوني ما ‏بشود. خوارج از چنين اولويت بندي برخوردار نبودند. خوارج يك شعار را مي گرفتند وبدون توجه به بسترها ‏و زمينه هاي جامعه، برآن شعار پا فشاري مي كردند، چه اين پافشاري به سقوط حكومت علي (ع) منجر مي ‏شد، وچه درتقابل با حكومت معاويه قرار مي گرفت. اين نحوه سياست ورزي به معناي پايان دادن به سياست ‏ورزي است. پس مي شود راديكال بود و آرمان راديكال داشت، همچنين مي شود از اصلاحات بنيادي به جاي ‏اصلاحات محافظه كارانه دفاع كرد اما كما بيش اولويت هاي سياسي، يعني اولويت هايي كه موجوديت يك ‏كشور ممكن است به آن ها وابسته باشد را درنظر گرفت و دراين چارچوب به بازي سياست پرداخت. بنا ‏براين يكي ازوجوه نمايز امام حسين (ع) ازديگرمنتقدان حكومت يزيد اين بود كه از برخي منتقدين راديكال ‏ترانتقاد مي كرد اما با برخي منتقدين ديگر مرزبندي خاص خود را داشت. توجه بفرماييد كه من در اين تحليل ‏وارد محتواي ارزشي جهت گيري هاي امام حسين (ع) نمي شوم، بلكه صرفا به لحاظ راهبردي عرض مي ‏كنم كه ممكن است ميان استراتژي امام حسين (ع) ومنتقدين ديگر آن دوره شباهت هايي ديده شود. ‏

تفاوت دومي كه به نظر من نهضت امام حسين (ع) را پايدار وتاثيرگذار كرد تفاوت درروش بود. روش ‏درمعناي دقيق كلمه، صورت تنزل يافته هدف است. اين هدف است كه تنزل پيدا كرده وبه صورت روش ‏درآمده است. به همين دليل است كه نمي شود براي رسيدن به هدف خوب ازروش بد استفاده كرد. از اين رو ‏ارزش هاي هركسي، تعيين كننده روش هايي است كه درعرصه هاي مختلف در پيش مي گيرد. براي ‏روشن شدن بحث بهتر است ميان روش امام حسين (ع) با روش سايرين مقايسه اي انجام بدهيم.‏

داستان مسلم را دركوفه همه شنيده ايد. مسلم درحالي كه مي توانست از پشت پرده خارج شود واقدام به ترور ‏بكند، چون روش ترور را از نظر اسلام و با تاكيد برفرمايش پيامبرمردود مي دانست، دست به اين اقدام نزد. ‏ازنظر پيامبر اكرم (ص)، اسلام ترور را محكوم كرده است. درجاي جاي واقعه كربلا مي شود مشاهده كرد ‏كه روش هاي غير اخلاقي را براي رسيدن به هدف مي توان به كار گرفت. اما امام حسين (ع) در همه مراحل ‏از اين نوع روش هاي غيراخلاقي پرهيز مي كند درحالي كه منتقدين ومخالفين ديگر به هيچ وجه از توسل به ‏امور غيراخلاقي پرهيز نمي كردند. خوارج گروهي به شدت خشن و بنيانگذار خشن ترين شيوه هاي قتل و ‏كشتار به نام اسلام بودند. درشيوه همه نيروهايي كه قبل وبعد از امام حسين (ع) دست به حركت هاي ‏اعتراضي زدند، نقض موازين اخلاقي ويا نقض حقوق ديگران قابل مشاهده است. اين موضوعات درحركت ‏امام حسين (ع) اساسا وجود ندارد زيرا حركت امام حسين (ع) هم با رعايت حقوق ديگران است وهم با ‏رعايت موازين اخلاقي عام توافق داشت. ‏

ويژگي ديگر امام حسين (ع) اصولگرايي به معناي دقيق كلمه است. امام حسين (ع) بلد بود نه بگويد. ‏سياستمداري كه بلد نيست نه بگويد، سياستمدار ماندگاري نيست. مي شود انعطاف پذير بود و به مقتضيات ‏عملي نيز فكر كرد، اما بي اصولي وبي پرنسيبي در سياست، فقط سياست موقت ايجاد مي كند. تجربه تاريخي ‏ايران نشان مي دهد كه كداميك ازسياستمداران ماندگار شدند. آن هايي كه درمقطعي نه گفتند. سياستمداري كه ‏در همه وضعيت ها آري مي گويد، در واقع برتابوت خويش ميخ مي كوبد. هرسياستمداري بايد داراي خط ‏قرمزي باشد كه از آن كوتاه نيايد و بداند چه زماني بايد نه بگويد. منافع شخصي سياستمدار تعيين نمي كند كه ‏دركجا نه بگويد. موازين انديشگي اش است كه تعيين مي كند كجا بايستد وازآن كوتاه نيايد. سياستمداراني كه ‏در مقابل زور كاملا از خود انعطاف نشان مي دهند تا درصحنه سياست بمانند، ديريا زود اعتماد همه ‏سياستمداران را نسبت به خود ازدست مي دهند. سياست ورزي ماندگار است كه ديگران بتوانند رفتارش را ‏پيش بيني كنند و درباره الگوهاي او، ديگران بتوانند از قبل سخن بگويند. سياستمداري كه چون موم در دست ‏قدرت تغيير شكل مي دهد، سياستمدار از پيش مرده است. ممكن است كه انسان به دليل "نه گفتن" دركوتاه ‏مدت قدرت را از دست بدهد واز صحنه سياست حذف شود، اما خيلي زود سربلند وموفق به صحنه سياست ‏بازخواهد گشت. امام حسين (ع) سياستمدار وسيات ورزي نبودكه تسليم همه شرايطي شود كه به او تحميل مي ‏شود. درعين حال كه انعطاف داشت اما جايي كه مرزهاي انديشه اش به خطر مي افتاد، عقب نشيني نمي ‏كرد. بزرگترين موفقيت براي اصلاح طلبان اين است كه اصلاح طلبان شكست بخورند اما اصلاحات شكست ‏نخورد. همچنين بزرگترين فاجعه براي اصلاح طلبان زماني پيش مي آيد كه مردم در باره اصلاح طلبان ‏بگويند كه نخواستند تحولي ايجاد كنند، آن زمان مرگ اصلاحات فرا رسيده است. چگونه مي توانيم به مردم ‏اطمينان بدهيم كه نگذاشتند يا نتوانستيم، اما مي خواستيم. اين امر با نه گفتن و ايستادن درنقطه اي ميسر است. ‏اصولگرايي به اين معني است. شخصيت سياسي اي ماندگار است كه بشود روي اوقسم خورد و بشود به او ‏تكيه كرد. به تاريخ خودمان نگاه كنيد، چرا نام وروش مصدق يا امام خميني ماند؟ چرا مرحوم بازرگان ‏امروزاز احترام درميان همه سياستمدارها و حتي مخالفانش برخوردار است؟‌ چون همگي مي دانستند كه ‏دريك نقطه حتي به بهاء خارج شدن از قدرت بايد نه بگويند. اين درس بزرگي است كه ما از عاشورا مي ‏گيريم. امام حسين نه گفت. اما مصلحت انديشي امروزي ما اين گونه مطرح مي كند كه چه اشكالي داشت كه ‏امام حسين (ع) آري مي گفت، باقي مي ماند، ‌برمي گشت ودوباره سازماندهي مي كرد تا به اهداف اش بهتر ‏مي رسيد؟ من به اين امر آگاهم كه شيعيان درسياست ورزي ديني، تقيه دارند، و آن نيز به جاي خود درست ‏است. اما تقيه مرزي دارد و مرز آن نيز اين است كه دين و اركان ارزشي ما به خطر نيفتد. تقيه هنگامي ‏مجاز است كه اركان و اساس در خطر نباشد. نقيه هاي سياسي ما گاهي اركان واساس انديشه مارا زير سوال ‏مي برد. اين نوع از تقيه مجازنيست. ‏

به لحاظ روشي، يكي ديگر از ويژگي هاي امام حسين (ع) اين است كه به گفت وگو اهميت مي دهد. ‏اصولگرايي امام حسين (ع) به معناي قطع گفت وگو نيست. همانطور كه مي دانيد گفت و گو با گپ تفاوت ‏دارد. گفت وگو تلاش مشتركي است براي رسيدن به فهم، ايجاد رابطه و توافق. گفت وگو يك تلاش مشترك ‏است كه هردوطرف وارد مي شوند. از اين رو امام حسين تا آخر گفت و گو را قطع نمي كند. اين كه ما به ‏گفت وگو اهميت بدهيم يا اهميت ندهيم به اين برمي گردد كه ببينيم ديدگاه ما در باره روابط اجتماعي چيست؟ ‏اگر ديدگاه شما نسبت به روابط اجتماعي ، ماترياليستي باشد، گفت وگو درآن چندان جايي ندارد. همچنين اگر ‏ديدگاه ما درمورد روابط اجتماعي مبتني برفرض سلطه وغلبه خشونت بر همه روابط باشد، باز هم درآن گفت ‏وگو چندان جايي ندارد. كسي كه روابط اجتماعي را صرفا درسلطه يك طرف بر طرف ديگر خلاصه مي ‏كند، تنها به كمك سلاح است كه مي تواند به اين هدف دست بيابد. چنين نگرشي اساسا درماهيت روابط، جايي ‏باقي نگذاشته است. اما اگر شما درماهيت روابط انسان ها عنصري از انديشه و وفاق درعين وجود سلطه ‏ببينيد، گفت وگو در اين مرحله جايگاه مي يابد. تاكيد بر گفت وگو به يك معنا نشان دهنده تصور ما از ماهيت ‏روابط اجتماعي است. كسي كه درماهيت اين روابط انديشه را مورد ملاحظه قرار مي دهد، فقط به نقد سلاح ‏متمسك نمي شود، به سلاح نقد نيزتمسك پيدا مي كند. درروش امام حسين (ع) تا آخرين مرحله گفت وگو از ‏جايگاه خود برخوردار است و اين خود نشان دهنده نوع بينش امام حسين (ع) است نسبت به جامعه اي كه ‏درآن زندگي مي كند. امام حسين (ع) با بدترين آدم ها و شقي ترين آن ها وارد گفت وگو مي شود. ولي اين ‏گفت وگو را براي فروش اصول خود يا تسليم شدن انجام نمي دهد. اين گفت وگو روشي است براي دستيابي ‏مشترك به درك شرايط، حقيقت و فهم. همچنين گفت وگو روشي است براي برقراري ارتباط و ازميان ‏برداشتن موانع فهم متقابل. به گمان من اين درس ها كفايت مي كند كه امروز نيز ما نهضت امام حسين (ع) را ‏تازه تلقي كنيم. از اين رو ما امروز قيام امام حسين را بازخواني مي كنيم و پرسش هاي خودمان را با اين ‏واقعه تاريخي درميان مي گذاريم. هرنسلي اين حق را دارد كه پرسش هاي خود را با متن وحياني و وقايع ‏وحياني درميان بگذارد. فعل معصومين براي ما به نوعي واقعيت وحياني است. به همين دليل ما پرسش هاي ‏عصر خود را با آنان درميان مي گذاريم. البته پس از طرح پرسش ها، اين احساس را نيز داريم كه به سوال ‏هايمان پاسخ هاي زماني داده مي شود البته اگر بتوانيم اين پديده را ازآن چه كه زمان ومكان خاص به آن ‏تحميل كرده بپيراييم. اين اساسا روش ما دردين شناسي است. پيام خداوند به انسان پيامي فرازمان وفرامكان ‏است كه درقالب فرهنگ يك عصر ويك زمان عرضه مي شود. هردينداري درهرزماني بايد تلاش كند هسته ‏فرازماني وفرامكاني پيام خداوند را از آن چه زمان ومكان به او تحميل كرده جدا سازد و خودش را مخاطب ‏آن پيام فرامكان و فرازمان قرار بدهد. اين همان كاري است كه ما با طرح پرسش هاي زمانه خودمان درمقابل ‏وقايع تاريخي اسلام انجام مي دهيم. ‏

‎*‎متن سخنراني در جبهه مشاركت به مناسبت شب هاي محرم.‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.