آموزه هاي راهبردي عاشورا
عليرضا علوي تبار* - یکشنبه 30 دی 1386 [2008.01.20]

محور بحث من تلاش براي طرح يك پرسش است. بيش از آن كه به دنبال پاسخ به اين پرسش باشم، به دنبال آن هستم كه صورت مسئله را بشكافم وراه هايي را طرح كنم كه مي شود از طريق آن ها به اين پرسش پاسخ داد.
پرسش من اين است كه قبل وبعد از زمانه امام حسين (ع) شاهد اعتراض ها وقيام هاي مختلفي بوديم. چه شد كه ازميان همه آن قيام ها، يك قيام تاثير گذار تر و پايدارتر از بقيه و قادر شده به ايجاد يك جريان تاريخي كمك بكند. واقعه اي كه براي يك دوره خاص نبوده، بلكه تداوم پيدا كرده و منجر به يك حركت تاريخي شده است. چه ويژگي در قيام امام حسين (ع) آن را از قيام هاي قبل وبعد خودش متمايز مي كند؟ از آن ويژگي ها چه درسي براي امروز و سامان دادن به زندگي مسلمانان در عصر حاضر مي توانيم بگيريم؟
ويژگي هاي عصر امام حسين (ع)
براي روشن شدن پرسش به فضاي آن زمان يعني دهه 50 هجري شمسي برمي گرديم. در آستانه قيام حسين (ع) سرنوشت حوزه اي كه به عنوان جهان اسلام مطرح بود، به طورعمده با سه ايالت بزرگ 1- ايالت شام، 2- ايالت حجاز و3- ايالت عراق پيوند داشت. در واقع درزمان امام علي (ع) ثقل سياست درجهان اسلام به ايالت عراق منتقل شده بود واساسا دريك دوره طولاني اين سه ايالت بزرگ هستند كه سرنوشت اسلام را كما بيش تعيين مي كردند. بعد از شهادت امام علي (ع) در ايالت عراق سه جريان سازمان ديني و سياسي منسجم شكل گرفته بود:1- جرياني كه مي توانيم از آن به عنوان عثمانيان ياد كنيم. كساني كه طرفداران بني اميه وشيوه او در اداره حكومت بودند، اما خودشان را تحت عنوان خونخواه و تلاش براي مقابله با ظلم كنندگان به عثمان معرفي مي كردند. 2- جريان دوم شيعيان بودند كه پس از امام علي (ع) با پذيرش امامت امام حسن (ع) به حركت منسجم خود ادامه داده بودند و برنامه شان براي اداره كلي جهان اسلام، همان برنامه اي بود كه امام علي (ع) سعي كرده بود در طول دوران حكومت خود تحقق ببخشد و اجرا كند 3- جريان سوم خوارج بودند. در اين ميان افرادي نيز درجهان اسلام حضور داشتند كه به طورفردي در جهان اسلام نقش ايفاء مي كردندو تاثيرگذار نيز بودند، اما اگربخواهيم جرياني به اوضاع عراق آن روز نگاه بكنيم، درخواهيم يافت كه اين سه جريان وجود داشت.
درايالت شام حاكميت يكدست ويكپارچه عثمانيان وجود داشت. شعار اين عده خون خواهي از عثمان بود، اما عملا به دنبال تحقق برنامه بني اميه در جهان اسلام بودند.
درايالت حجاز، هم تاثير سه جريان موجود درايالت عراق را مي بينيم و هم جريانات منفردي كه درواقع تاحدودي با سه جريان منسجم موجود در عراق مرزبندي وفاصله داشتند.
در اين جا مايلم به يك نكته اساسي اشاره كنم. زماني كه امام حسين (ع) اقدام به قيام عليه حكومت يزيد كرد، حكومت يزيد منتقدان ديگري درجهان اسلام داشت. اما تنها يك قيام ويك منتقد اساسي بود كه توانست يك جريان پايدارواثرگذار تاريخي پديد بياورد ومابقي تنها درمرحله اي ومقطعي درخشيدند و سپس به فراموشي سپرده شدند. به نظر مي رسد در جريان امام حسين (ع) ويژگي هايي وجود داشت كه هم اورا ازساير منتقدين و مخالفين متمايز مي كرد وهم حركت اورا اثرگذار مي كرد وتداوم مي بخشيد.
در اين جا بازبراين پرسش تاكيد مي كنم كه چه چيزهايي امام حسين(ع) را ازبقيه حركت هاي عصر خويش متمايز مي كرد؟
به نظر مي رسد به نخستين نكته اي كه بايد توجه كنيم تفاوت زاويه نقدي است كه از آن زاويه حاكمان عصرمورد انتقاد قرار مي گرفتند. جرياني از منتقدين حكومت يزيد در جهان اسلام وجود داشت كه معتقد بود اختلاف در دونوع اجتهاد است. به عبارت ديگر معتقد بود دو گروه كه هردوبه اسلام معتقدند درتفسير وفهم اسلام به راه هاي مختلفي رفته اند و به همين دليل با يكديگر درگير شدند. درواقع اختلاف برسر اجتهاد ودونوع استنباط اجتهادي از اسلام است.
اما جريانات ديگري وجود داشتند كه نسبت به حكومت يزيديان انتقاداتشان بنيادي تر و اساسي تر بود. يك جريان، جريان خوارج و جريان ديگر جريان امام حسين (ع) بود. از لحاظ راديكال بودن نوع انتقاد نسبت به نظام حاكم، جريان امام حسين (ع) و جريان خوارج با يكديگر مشابهت داشتند. به عبارت ديگر هردوي آن جريان ها اساس حكومت يزيد وشيوه بني اميه در حكومت داري را زير سوال مي بردند. اگر بخواهم به بيان امروزي عرض بكنم بايد بگويم هنگامي كه كسي منتقد وضعيت سياسي است، اين انتقاد ممكن است دروجوه مختلف باشد كه به اين ترتيب بايد بين موضوع انتقادها تمايز قايل شويم. گاهي انتقاد به كارگزاران و پرسنل سياسي حكومت صورت مي پذيرد. گاهي انتقاد به خط مشي ها و راهبردها يي صورت مي گيرد كه توسط حكومت به كارگرفته مي شود. گاهي نيز انتقاد به ساختار حكومت انجام مي شود. به عبارت ديگر در صورت سوم انتقاد، معتقد م خطاهايي كه از حكومت سرمي زند، سيستماتيك ونظام يافته است. به اين معنا كه اگر شما حاكمان و خط مشي ها را عوض كنيد، اما ساختارها همان ساختارهايي باشد كه بوده، دوباره روابط گذشته بعني حاكمان وخط مشي ها را بازتوليد مي كند. كسي كه منتقد پرسنل و كارگزاران سياسي يا برخي راهبردها وخط مشي ها است اما نسبت به ساختار سياسي انتقادي ندارد و خطاهاي سيستم را به دليل مشكل اساسي كه درماهيت آن سيستم وجود دارد، سيستماتيك نمي داند، نمي تواند منتقد راديكال آن نظام باشد. منتقد راديكال كسي است كه نسبت به ساختار يك سيستم انتقاد دارد. امام حسين (ع) جريان حاكم بني اميه را ازجنس اسلام نمي دانست بلكه آن را از جنس جاهليت مي دانست. امام حسين (ع) تنها به يك فرماندار و يا يك شخص ويا برخي خط مشي ها انتقاد نداشت. اساسا حاكميت يافتن بني اميه را به معناي تغيير ماهيت جامعه اي مي دانست كه پيامبر معمار آن بود. و تنها راه بازگشت به جامعه پيامبر پسند را راهي مي دانست كه پدرش درپيش گرفته بود؛ ديگرگون كردن بنيادين جامعه. درشرايط فعلي ما گاهي اوقات عنوان راديكال به عنوان تحقير وتوهين به كار مي رود. در حالي كه اساسا اين گونه نيست. اگر سيستمي خطاهايش سيستماتيك باشد و اشكالاتش به ساختارهايش برگردد، كسي كه راديكال نيست در حال خطا است. در شرايطي كه يك سيستم ساختار حكومتي اش معيوب است، انتقاد به افراد و برخي خط مشي ها خطا است. آن چه كه درجامعه ما گاهي به غلط يا درست گاه به اعتدال از آن ياد مي شود. اعتدال درجامعه اي كه خطاهاي سيستماتيك در آن وجود دارد، انحراف است. راديكاليسم درجامعه اي كه اشكال ساختاري دارد ونيازمند تغيير بنيادي است، نه تنها خطا نيست، بلكه كاملا قابل دفاع است. آن چه كه ممكن است امروز مذموم باشد راديكاليسم درروش است كه اساسا نام آن راديكاليسم نيست. راديكال كسي است كه خواهان تغيير، بيشترين تغييرو بيشترين تغيير با بيشترين سرعت است. ودرشرايطي كه يك ساختار معيوب است، راديكاليسم تنها هدف قابل دفاع دريك جامعه است.
تمايزراديكاليسم امام حسين (ع) با راديكاليسم خوارج
ميان راديكاليسم امام حسين (ع) با راديكاليسم خوارج، درزمينه هاي تفاوت اساسي وجود داشت. خوارج نيز به يك معنا نقادان راديكال نظام وقت خود بودند. اما تفاوت شان با امام حسين (ع) اين بود كه اولا امام حسين (ع) در نقد راديكال خود از نظام حاكم و حكومت وقت، مقتضيات زندگي جمعي را انكار نمي كرد. زندگي جمعي بدون حكومت، امكان ناپذير است. هرحكومتي هم لاجرم وجه اجبار را براي زندگي جمعي به ارمغان مي آورد. پذيرش ضروري بودن حكومت، پذيرش ضروريات ذاتي حكومت نيز هست. به دقت روشن نيست كه خوارج تا چه اندازه نسبت به پي آمدهاي انديشه هايشان مطلع بوده اند. اما شعارهايي كه خوارج مي دادند به نفي هرنوع حكومت مي انجاميد. به بيان ديگر در بطن شعارخوارج، نوعي اقتدار ستيزي كه ترجمه دقيق تر آنارشي است، وجود داشت. آنارشيسم را در بهترين تعريف مي توان اقتدارستيز تعريف كرد. به هرحال از نوع شعارها ومواضع خوارج، نوعي ناديده انگاشتن مقتضيات زندگي جمعي از جمله حكومت وامنيت براي جمع نتيجه مي شد.
تفاوت ديگري نيز ميان راديكاليسم امام حسين (ع) با راديكاليسم خوارج وجود داشت. راديكاليسم امام حسين(ع) اولويت بندي مشخصي داشت به طوري كه امام حسين (ع) برسردوراهي ها به خوبي مي دانست كه هرگاه درموضع انتخاب قرار بگيرد، چه چيز را برچه چه چيز بايد ترجيح بدهد. به طور مثال شما مي دانيد كه درفقه سياسي به لحاظ تاريخي پرسشي مطرح بوده است به اين مضمون كه اگر ما برسردوراهي انتخاب سلطان جائر و انتخاب فتنه مداوم قراربگيريم كدام را بايد انتخاب كنيم؟ تقريبا همه فقهاء ما و همه فقهاي سياسي، سلطان جائر را انتخاب مي كردند. به عبارت ديگر حكومت ظالمانه برناامني فراگير وگسترده ترجيح دارد. كسي كه وارد عرصه مبارزه سياسي مي شود، دقيقا بايد اولويت بندي تصريح شد ه مشخصي داشته باشد به خصوص اگر شعار راديكالي را دنبال مي كند تا برسر دوراهي ها بداند چه چيزي را بايد قرباني چه چيزهاي ديگري بكند. انتخاب ميان خوب و بد هنر نيست. كسي داراي بينش سياسي است كه بتواند درمقاطع ضروري بين بد وبدتريا خوب وخوب تر انتخاب كند. درشرايط مثلا شبيه جامعه ايران، كسي كه وارد عرصه فعاليت سياسي مي شود وبه فعاليت سياسي مي پردازد، بايد به روشني بداند كه انتقاد و نقداز حكومت ومقابله با آن تا كجا مجاز است. اگر خطر تجزيه، كشور را تهديد كند، آيا بازهم بدون توجه به خطر تجزيه، بر نقد حكومتي كه عملكرد اش خلاف است تاكيد خواهيم كرد؟ اگر خطر حمله خارجي مطرح است، آيا ما بايد همواره برطبل نقد حكومت بكوبيم بدون آن كه به خطر مذكور توجه مبذول كنيم؟ كسي كه اولويت بندي مشخصي نداشته باشد و نتواند به انتخاب هاي خطيري دست بزند، نبايد وارد بازي سياست دردنياي كنوني ما بشود. خوارج از چنين اولويت بندي برخوردار نبودند. خوارج يك شعار را مي گرفتند وبدون توجه به بسترها و زمينه هاي جامعه، برآن شعار پا فشاري مي كردند، چه اين پافشاري به سقوط حكومت علي (ع) منجر مي شد، وچه درتقابل با حكومت معاويه قرار مي گرفت. اين نحوه سياست ورزي به معناي پايان دادن به سياست ورزي است. پس مي شود راديكال بود و آرمان راديكال داشت، همچنين مي شود از اصلاحات بنيادي به جاي اصلاحات محافظه كارانه دفاع كرد اما كما بيش اولويت هاي سياسي، يعني اولويت هايي كه موجوديت يك كشور ممكن است به آن ها وابسته باشد را درنظر گرفت و دراين چارچوب به بازي سياست پرداخت. بنا براين يكي ازوجوه نمايز امام حسين (ع) ازديگرمنتقدان حكومت يزيد اين بود كه از برخي منتقدين راديكال ترانتقاد مي كرد اما با برخي منتقدين ديگر مرزبندي خاص خود را داشت. توجه بفرماييد كه من در اين تحليل وارد محتواي ارزشي جهت گيري هاي امام حسين (ع) نمي شوم، بلكه صرفا به لحاظ راهبردي عرض مي كنم كه ممكن است ميان استراتژي امام حسين (ع) ومنتقدين ديگر آن دوره شباهت هايي ديده شود.
تفاوت دومي كه به نظر من نهضت امام حسين (ع) را پايدار وتاثيرگذار كرد تفاوت درروش بود. روش درمعناي دقيق كلمه، صورت تنزل يافته هدف است. اين هدف است كه تنزل پيدا كرده وبه صورت روش درآمده است. به همين دليل است كه نمي شود براي رسيدن به هدف خوب ازروش بد استفاده كرد. از اين رو ارزش هاي هركسي، تعيين كننده روش هايي است كه درعرصه هاي مختلف در پيش مي گيرد. براي روشن شدن بحث بهتر است ميان روش امام حسين (ع) با روش سايرين مقايسه اي انجام بدهيم.
داستان مسلم را دركوفه همه شنيده ايد. مسلم درحالي كه مي توانست از پشت پرده خارج شود واقدام به ترور بكند، چون روش ترور را از نظر اسلام و با تاكيد برفرمايش پيامبرمردود مي دانست، دست به اين اقدام نزد. ازنظر پيامبر اكرم (ص)، اسلام ترور را محكوم كرده است. درجاي جاي واقعه كربلا مي شود مشاهده كرد كه روش هاي غير اخلاقي را براي رسيدن به هدف مي توان به كار گرفت. اما امام حسين (ع) در همه مراحل از اين نوع روش هاي غيراخلاقي پرهيز مي كند درحالي كه منتقدين ومخالفين ديگر به هيچ وجه از توسل به امور غيراخلاقي پرهيز نمي كردند. خوارج گروهي به شدت خشن و بنيانگذار خشن ترين شيوه هاي قتل و كشتار به نام اسلام بودند. درشيوه همه نيروهايي كه قبل وبعد از امام حسين (ع) دست به حركت هاي اعتراضي زدند، نقض موازين اخلاقي ويا نقض حقوق ديگران قابل مشاهده است. اين موضوعات درحركت امام حسين (ع) اساسا وجود ندارد زيرا حركت امام حسين (ع) هم با رعايت حقوق ديگران است وهم با رعايت موازين اخلاقي عام توافق داشت.
ويژگي ديگر امام حسين (ع) اصولگرايي به معناي دقيق كلمه است. امام حسين (ع) بلد بود نه بگويد. سياستمداري كه بلد نيست نه بگويد، سياستمدار ماندگاري نيست. مي شود انعطاف پذير بود و به مقتضيات عملي نيز فكر كرد، اما بي اصولي وبي پرنسيبي در سياست، فقط سياست موقت ايجاد مي كند. تجربه تاريخي ايران نشان مي دهد كه كداميك ازسياستمداران ماندگار شدند. آن هايي كه درمقطعي نه گفتند. سياستمداري كه در همه وضعيت ها آري مي گويد، در واقع برتابوت خويش ميخ مي كوبد. هرسياستمداري بايد داراي خط قرمزي باشد كه از آن كوتاه نيايد و بداند چه زماني بايد نه بگويد. منافع شخصي سياستمدار تعيين نمي كند كه دركجا نه بگويد. موازين انديشگي اش است كه تعيين مي كند كجا بايستد وازآن كوتاه نيايد. سياستمداراني كه در مقابل زور كاملا از خود انعطاف نشان مي دهند تا درصحنه سياست بمانند، ديريا زود اعتماد همه سياستمداران را نسبت به خود ازدست مي دهند. سياست ورزي ماندگار است كه ديگران بتوانند رفتارش را پيش بيني كنند و درباره الگوهاي او، ديگران بتوانند از قبل سخن بگويند. سياستمداري كه چون موم در دست قدرت تغيير شكل مي دهد، سياستمدار از پيش مرده است. ممكن است كه انسان به دليل "نه گفتن" دركوتاه مدت قدرت را از دست بدهد واز صحنه سياست حذف شود، اما خيلي زود سربلند وموفق به صحنه سياست بازخواهد گشت. امام حسين (ع) سياستمدار وسيات ورزي نبودكه تسليم همه شرايطي شود كه به او تحميل مي شود. درعين حال كه انعطاف داشت اما جايي كه مرزهاي انديشه اش به خطر مي افتاد، عقب نشيني نمي كرد. بزرگترين موفقيت براي اصلاح طلبان اين است كه اصلاح طلبان شكست بخورند اما اصلاحات شكست نخورد. همچنين بزرگترين فاجعه براي اصلاح طلبان زماني پيش مي آيد كه مردم در باره اصلاح طلبان بگويند كه نخواستند تحولي ايجاد كنند، آن زمان مرگ اصلاحات فرا رسيده است. چگونه مي توانيم به مردم اطمينان بدهيم كه نگذاشتند يا نتوانستيم، اما مي خواستيم. اين امر با نه گفتن و ايستادن درنقطه اي ميسر است. اصولگرايي به اين معني است. شخصيت سياسي اي ماندگار است كه بشود روي اوقسم خورد و بشود به او تكيه كرد. به تاريخ خودمان نگاه كنيد، چرا نام وروش مصدق يا امام خميني ماند؟ چرا مرحوم بازرگان امروزاز احترام درميان همه سياستمدارها و حتي مخالفانش برخوردار است؟ چون همگي مي دانستند كه دريك نقطه حتي به بهاء خارج شدن از قدرت بايد نه بگويند. اين درس بزرگي است كه ما از عاشورا مي گيريم. امام حسين نه گفت. اما مصلحت انديشي امروزي ما اين گونه مطرح مي كند كه چه اشكالي داشت كه امام حسين (ع) آري مي گفت، باقي مي ماند، برمي گشت ودوباره سازماندهي مي كرد تا به اهداف اش بهتر مي رسيد؟ من به اين امر آگاهم كه شيعيان درسياست ورزي ديني، تقيه دارند، و آن نيز به جاي خود درست است. اما تقيه مرزي دارد و مرز آن نيز اين است كه دين و اركان ارزشي ما به خطر نيفتد. تقيه هنگامي مجاز است كه اركان و اساس در خطر نباشد. نقيه هاي سياسي ما گاهي اركان واساس انديشه مارا زير سوال مي برد. اين نوع از تقيه مجازنيست.
به لحاظ روشي، يكي ديگر از ويژگي هاي امام حسين (ع) اين است كه به گفت وگو اهميت مي دهد. اصولگرايي امام حسين (ع) به معناي قطع گفت وگو نيست. همانطور كه مي دانيد گفت و گو با گپ تفاوت دارد. گفت وگو تلاش مشتركي است براي رسيدن به فهم، ايجاد رابطه و توافق. گفت وگو يك تلاش مشترك است كه هردوطرف وارد مي شوند. از اين رو امام حسين تا آخر گفت و گو را قطع نمي كند. اين كه ما به گفت وگو اهميت بدهيم يا اهميت ندهيم به اين برمي گردد كه ببينيم ديدگاه ما در باره روابط اجتماعي چيست؟ اگر ديدگاه شما نسبت به روابط اجتماعي ، ماترياليستي باشد، گفت وگو درآن چندان جايي ندارد. همچنين اگر ديدگاه ما درمورد روابط اجتماعي مبتني برفرض سلطه وغلبه خشونت بر همه روابط باشد، باز هم درآن گفت وگو چندان جايي ندارد. كسي كه روابط اجتماعي را صرفا درسلطه يك طرف بر طرف ديگر خلاصه مي كند، تنها به كمك سلاح است كه مي تواند به اين هدف دست بيابد. چنين نگرشي اساسا درماهيت روابط، جايي باقي نگذاشته است. اما اگر شما درماهيت روابط انسان ها عنصري از انديشه و وفاق درعين وجود سلطه ببينيد، گفت وگو در اين مرحله جايگاه مي يابد. تاكيد بر گفت وگو به يك معنا نشان دهنده تصور ما از ماهيت روابط اجتماعي است. كسي كه درماهيت اين روابط انديشه را مورد ملاحظه قرار مي دهد، فقط به نقد سلاح متمسك نمي شود، به سلاح نقد نيزتمسك پيدا مي كند. درروش امام حسين (ع) تا آخرين مرحله گفت وگو از جايگاه خود برخوردار است و اين خود نشان دهنده نوع بينش امام حسين (ع) است نسبت به جامعه اي كه درآن زندگي مي كند. امام حسين (ع) با بدترين آدم ها و شقي ترين آن ها وارد گفت وگو مي شود. ولي اين گفت وگو را براي فروش اصول خود يا تسليم شدن انجام نمي دهد. اين گفت وگو روشي است براي دستيابي مشترك به درك شرايط، حقيقت و فهم. همچنين گفت وگو روشي است براي برقراري ارتباط و ازميان برداشتن موانع فهم متقابل. به گمان من اين درس ها كفايت مي كند كه امروز نيز ما نهضت امام حسين (ع) را تازه تلقي كنيم. از اين رو ما امروز قيام امام حسين را بازخواني مي كنيم و پرسش هاي خودمان را با اين واقعه تاريخي درميان مي گذاريم. هرنسلي اين حق را دارد كه پرسش هاي خود را با متن وحياني و وقايع وحياني درميان بگذارد. فعل معصومين براي ما به نوعي واقعيت وحياني است. به همين دليل ما پرسش هاي عصر خود را با آنان درميان مي گذاريم. البته پس از طرح پرسش ها، اين احساس را نيز داريم كه به سوال هايمان پاسخ هاي زماني داده مي شود البته اگر بتوانيم اين پديده را ازآن چه كه زمان ومكان خاص به آن تحميل كرده بپيراييم. اين اساسا روش ما دردين شناسي است. پيام خداوند به انسان پيامي فرازمان وفرامكان است كه درقالب فرهنگ يك عصر ويك زمان عرضه مي شود. هردينداري درهرزماني بايد تلاش كند هسته فرازماني وفرامكاني پيام خداوند را از آن چه زمان ومكان به او تحميل كرده جدا سازد و خودش را مخاطب آن پيام فرامكان و فرازمان قرار بدهد. اين همان كاري است كه ما با طرح پرسش هاي زمانه خودمان درمقابل وقايع تاريخي اسلام انجام مي دهيم.
*متن سخنراني در جبهه مشاركت به مناسبت شب هاي محرم.
