Rooz

من شاهم

‏هوشنگ اسدي hooasadi@yahoo.fr - شنبه 29 دی 1386 [2008.01.19]

hoshangasadi.jpg

من شاهم، تبار تاريخي شما. در طلوع قرن با دستي فرمان آزادي را امضاء کردم و با اشاره دست ديگرم ‏دارها بر پا شد. فرزندم در "باغشاه " طناب به گلوي نخستين روزنامه نگار ايران انداخت و "مردان آزادي" ‏در ميدان "توپخانه" رهبر مخالفان - "شيخ" ضد آزادي - را بر دار کردند. بازمانده تبار قبيله اي من راه به ‏خيابان هاي اروپا کشيد و "ليبراليسم" را در دامن هاي عطرآگين زنان جست. در پاريس مرد و در کربلا ‏خفت.‏

اورنگ شاهي بر زمين افتاده را کسي پوشيد که از "اعماق" آمده بود. تبار شاهي نداشت، اما من در رگ ‏هايش جاري بودم. او نهادهاي آزادي دنياي مدرن را ساخت، معمار ايران نو شد، پدر ايران لقب گرفت و آنک ‏چون پدر قبيله هايي که از سراسر قاره به فلات بلند کوچ کرده بودند تا ايران را بنا کنند؛ تک تک ياران ‏انديشمند همراهش را به گور يا تبعيد فرستاد. اگر به کسي مي گفت: "برو بمير" هر که بود مي رفت و با ‏گلوله اي مغزش را پريشان مي کرد. ‏

او که مجبور شد برود تا در جزيره نامسکوني در اروپا بميرد و در "شاه عبدالعظيم" براي هميشه بخوابد، ‏شاهان کوچکي سر بر آوردند که نه از انديشه "انقلاب مشروطيت" سيراب بودند و نه تبار به روشنفکران ‏برآمده از انديشه روشنگري "انقلاب" فرانسه مي بردند که هر دو منادي "شهروند" و
‏"آزادي" بودند و فردا را در گريز از ميراث قبيله اي مي جستند. شاهان کوچک "تشکيلات" را مقدس شناختند ‏و آرمان هاي "انقلاب اکتبر" را در جامعه اي عقب افتاده به پرچم تحول اجتماعي تبديل کردند. پس به کشتن ‏هم برخاستند، هم به کلام، هم به زبان و "سلاح" جانشين "صلاح" شد. ريشه ها هر چه مي دويد به روشنگري ‏کمتر مي رسيد و راه به سوي انديشه اي مي برد که در اجتماع و مذهب با مسيحيت ارتدکس روسي نزديکي ‏بسيار فرهنگي داشت. اگر نفوذ اين انديشه چنان قوي بود که رهبر انقلاب اکتبر چهارچوب نظري مخالف ‏مذهب خود را در درون ساختار تاريخي کليساي ارتدکس ريخت، جانشينان من به نوبه خود ديدگاه هاي او را ‏نسخه برداري کردند و رنگ "ملي" زدند.‏

پس يکي بودم، بسيار شدم. همزادان من که تا ديروز در زندان هاي من بودند، چکمه هاي قزاقي مرا پوشيدند ‏و بر انديشه هاي روشنگري همراهانم از حلقه "برلني ها" – اولين روشنفکران مهاجر ايران در اروپا - چشم ‏پوشيدند. مرگ را فرياد زدند و همديگر را به خيانت و جنايت متهم کردند و مرگ آمد و "زمستان" را حاکم ‏کرد. چنان که شاعر بزرگ "شکست" گفت: کسي را جرئت نماند که سر از گريبان بر آورد و نفس ها يخ زد. ‏من ماندم و راهي دروازه "تمدن بزرگ" شدم. کوروش را به خواب آسوده فرياد کردم و در بيداري خود ‏فرمان آزادي ملل او را نديدم. هر کس را "نه" گفت به بند و سپيده دمان خونين ميهمان کردم. يادداشت هاي ‏روزانه نزديک ترين يارم را بخوانيد و ببينيد تا آب جز به فرمان من تکان نمي خورد و برگ بي موافقت من ‏از درخت نمي افتاد.‏

گوش کنيد! اين فرزند من است، آخرين بازمانده تبار شاهي که در سرنوشتي مشابه آخرين شاه سلسله پيش از ‏من، که در سراسر گيتي درها را به نام "آزادي" مي کوبد و مي گويد: "کسي جرئت نداشت به پدر بزرگم ‏دروغ و به پدرم راست بگويد." و در اين کلام موجز همه سرشت "شاه ايراني" را عريان مي کند که پدر ‏بزرگ بي سواد او بود، پدر تحصيل کرده سوئيسش بود، که منم، که توئي، که مائيم.‏

شگفتا که آخرين بازمانده تبار شاهي از گفتمان دودمان تاريخي خود مي گريزد، انگار شمشيرهاي خونين را ‏دور مي زند و در محاصره شاهان کوچک که اغلب چند روزي بيشتر ميهمان دنيا نيستند، مي کوشد تا تبار ‏‏"شاه" را که با "شيخ" يکي شد، جامه آزادي بپوشد. حتي اگر دروغ بگويد، مدام فرياد مي زند:
‏- من شاه نيستم.
و ما مي گوئيم:
‏- تو شاهي و اگر نيستي از ما نيستي.

و روزي را انتظار مي کشيم که او بر گردد و همه آن ها را که "من" دشمن مي دانم از تيرهاي برق خيابان ها ‏بياويزد. واي بر شاهي که منم، که توئي. واي بر ما که از امروز فهرست هاي اعدام فردا را رقم زده ايم. تو ‏در سياهه نام هاي مني و من نام تو را در ليست خود نوشته ام.‏

من شاهم. سه دهه پيش در چنين روزي با چشمان اشک بار رفتم و روحم را در سراسر فلات کهنه شناور ‏ديدم. هم آنان که ساعتي بعد مجسمه هاي مرا و پدرم را هلهله کنان پائين مي کشيدند، تکه هاي قباي پاره پاره ‏شاهي را وصله لباس هايشان کردند. وقتي از ميداني در هيئت مجسمه اي پائين کشيده مي شدم و خود بر فراز ‏ابرها مي رفتم؛ ديدم که فروکشندگان من يکايک به هيئت من در آمدند. ديدم جواني بر دخترکي که در شادي ‏رفتن من مي رقصيد کلام زشتي نثار و گفت:
‏- رقاصي تمام شد.‏

و دخترک گريست و اين نه آخرين که سر آغاز گريه ها بود. شاهان خرد به جان هم افتادند و به کشتن يکديگر ‏برخاستند.‏
‏۳۰ سال پيش در چنين روزي که من رفتم، روزنامه ها با حروف درشت نوشتند "شاه رفت" و کسي نديد که ‏‏"شاه آمد".‏

من شاهم. از در بقالي کوچک محله دور دستي در حاشيه شهر که وارد مي شوم، با صداي بلند اين را مي ‏گويم. پيرمرد ايراني صاحب بقالي بر مي خيزد، سلام نظامي مي دهد و مي ايستد. پشت سرش عکس هاي ‏آخرين شاه ايران و خانواده اش بر قاب ها به ديوار است. پيرمرد که به فرماندهي ستاد منصوبش کرده ام و بر ‏شانه هاي نحيفش چندين و چند ستاره نشانده ام، صبر مي کند تا فرمان "آزاد" بدهم. دست مي دهيم و مي ‏خنديم.‏

چند سالي از اين شوخي ما مي گذرد. روزي در جست وجوي نانوائي آن بقالي پناه پناه گرفته در کنج ديواري ‏سيماني را کشف کردم، پرسيد:
‏- راستي چرا انقلاب کرديد؟
و من به شوخي جواب دادم:
‏- من مي خواستم خودم شاه بشوم، ديگران را نمي دانم...

هنوز "شاه رفت؟" را ننوشته بودم و ناخودآگاه از کشف حقيقتي مي گفتم که در ۲۶ دي ماه همان سال به نوشته ‏مبدل و بر صفحه اينترنتي پديدار شد.‏

استقبال از اين مطلب سبب شد "انديشه دروني" آن دنبال شود و ذهن مدام به دنبال ريشه ها و مصاديقي بگردد ‏که چنين با خون يکايک ما عجين شده است.‏

حاصل مقاله دومي بود که سال پيش در همين روز و در همين سايت انتشار يافت با عنوان "شاه آمد" که از ‏کليات مي گذشت و برخي از نمونه ها را – بدون نام بردن از کسي- مطرح مي ساخت.‏

هرگز در عمر ۳۵ ساله نويسندگي خود چنين بازتابي از يک نوشته ام [که مي توان در اين نشاني پيدايش کرد] ‏نديده بودم. انبوهي از اي ميل ها به من رسيد و از سراسر ايران که اکنون در جهان پراکنده است. انگار از اين ‏هشدار باش جان هائي به خود آمده بودند، از وزير دولت خاتمي گرفته تا صاحب منصبان رژيم گذشته در ‏لباس سفارت و رياست دانشگاه و...‏

و جوانان وطنم که "انديشه محوري" را مي ستودند، انتقاد هم مي کردند و از جمله به درستي نوشتند: "تمامي ‏بدبختي ها را متوجه شاهان کردن به همان وضعيت رواني بر مي گردد که استبداد بر ذهن ها حاکم مي کند... ‏شاهان هم در ايران کارهاي مثبت بسيار کرده اند..."‏
و يکي از قضا که دختر بسيار جواني هم بود، اين جمله آخر کتاب دکتر سيروس غني را برايم نقل به مضمون ‏بازنويسي کرده بود: " رضاشاه مستبد بود... اما معمار ايران نوين بود... او بود که قوانين عرفي را حاکم ‏ساخت... دانشگاه و دادگستري برپا ساخت..."‏

هنرمندي از ايران نوشت: "اين تئاتر شهر و تالار وحدت که هنوز بزرگ ترين سالن هاي هنري هستند را در ‏زمان شاه ساخته اند..."‏

تا بيماري غلبه نکرده بود، روزگارم به پاسخ مي گذشت و مدام تاکيد مي کردم: "فعاليت هاي عمراني شاهان و ‏جانشينان آن ها از روش استيدادي حکومت جداست. آن چه من "شاه" مي خوانم، نام تاريخي "استبداد" است ‏که خود شاهان هم از جامعه، از روح ايراني گرفته اند."‏

و همين "استبداد" که زير نام هاي "انقلاب" و " سرنگوني" و "حقوق بشر" و "آزادي" و... سنگر گرفته ‏است، سخت به خشم آمد و به سرکوب انديشه اي پرداخت که در "شاه رفت" و "شاه آمد" مطرح شده بود. ‏فرمانده و پيش قراول کيهان تهران بود. سپس نوبت به مقاله اي در هم نام لندني اش رسد و آن گاه "سازمان" ‏وارد ميدان شد. ديروز و امروز و فرداي استبداد دست در دست هم دادند و شگفت نبود که هر سه ضلع مثلث ‏استبداد – آنان که ديروز تاريخي ايران را قرباني استبداد کردند، کساني که امروز مدافعان استبدادند و زير نام ‏انقلاب سنگر گرفته اند، و آن بينش سازماني که مي خواهد آزادي براي ايران به ارمغان بياورد - باواژگاني ‏همانند، ديدگاهي يگانه سخن مي گفتند. دست استبداد از تهران مي آمد، دست همتايش را در پايتخت هاي اروپا ‏مي گرفت و در واشنگتن به ضلع سوم گره مي خورد. سه ضلع مخالف با هم در فرهنگي يگانه متحد مي شدند ‏و سرکوب انديشه را با پرونده هاي امنيتي و سياسي براي نويسنده دنبال مي کردند.‏

از مجموعه اي ميل ها، نظرات گوناگون، انتقادات و دشنام ها مجموعه اي فراهم آمد که مي تواند انديشه ‏محوري را بسط دهد و با ذکر مصاديق باز کند که چرا ديروز و امروز و فردا، در تهران و پاريس و ‏واشنگتن "استبداد ايراني" حضوري چنين دارد. قرار هم با ناشر گذاشته شد، اما بيماري و سپس نوشتن ‏‏"خاطرات زندان"، تکميل و انتشار کتاب را به روزگاري ديگر واگذاشت.‏

و روز "شاه رفت"، ديگر مي تواند نه تنها روزي در تاريخ، مبنايي براي يافتن ريشه هاي استبداد باشد.
اگر شاهي مي رود و هزاران شاه مي آيند. اگر دو انقلاب و دو جنبش اجتماعي در حدانقلاب – ملي شدن نفت ‏و دوم خرداد- به ضد خود بدل مي شوند، اگر از مشروطيت استبداد بر مي خيزد، اگر انقلابي با شعار ‏‏"آزادي" منجر به استبدادي هولناک تر مي شود، اگر از دل جنبش ملي شدن نفت کودتا مي زايد و از بطن ‏جنبش اصلاحات، ديدگاه طالباني سر بر مي آورد، سرچشمه جاي ديگر است. آن "قزاق" نه از آسمان آمد. او ‏از کوه هاي بلند شمال برخاست و سمبل استبداد شد. و آن "آهنگرزاده" نه از خارج صادره شده است. او از ‏دشت هاي سوزان نزديک پايتخت آمد، در دانشگاه درس مهندسي خواند و در فاصله چند ماه چنان کرد که ‏‏"کوچک بدل" همه تبار تاريخي ما را به ياد آورد.‏

و شگفتا که اولين کس هم که پرچم آزادي در ميهن من بر دوش کشيد آهنگرزاده بود. نامي ايراني که از ‏حماسه مي آيد و نماد آزادي است. و چند قرن بعد در واقعيت روز آهنگر زاده ديگري که نام ايراني ندارد و ‏چفيه عربي بر گردن مي بندد، سمبل استبداد روز مي شود.‏

من شاهم، شوخي تلخي است که در پشت آن روحيه اي ملي خفته است و فرهنگي باستاني فرياد مي کشد. از ‏اين روحيه و فرهنگ است که ۲۵۰۰ سال شاهنشاهي سر بر مي کشد و جانشينان آن فقط در سي سال همه آن ‏تاريخ را پشت سر مي گذرانند ورفتگان را رو سفيد مي کنند.‏

من شاهم که مي کشم. سخن اول و آخر را من مي گويم. و فقط مي گويم. گوش هايم بسته است. هر که با من، ‏با سازمان "من"، با حزب "من" نيست، خائن است. خونش را بايد ريخت. ترور شخصيت در اروپا همان ‏ادامه سوزندان مخالفان در بيابانهاي اطراف تهران است. ‏

من شاهم که مي کشم. دشنام مي دهم. متهم مي کنم. خود قاضي و دادستان و اعدامم. و با چه لذتي دست هاي ‏خونينم را مي ليسم. در من تبار غارنشينم فرياد مي کشد. در من طبل هاي قبيله ام دام دام مي کوبد.‏
من شاهم که هزاران پيکر خونين روي دست هايم مانده است. همان دست هائي که مدام روي کاغذ "آزادي" را ‏رج مي زند.‏

من شاهم. تبار تاريخي ام در دستانم خنجر و در دهانم زهر نهاده است. چشمانم از نفرت مي سوزد و قلبم از ‏خشم شعله ور است. من کشتن را مهارتي عجيب دارم. حتي با زخم زيان خون مي ريزم. با پنبه سر مي برم.‏
من شاهم. من ايراني ام.‏

و تا اين روح هست هر که از آن سر برآورد، مستبدي ديگر خواهد شد.‏

منبع: سايت گويا

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.