Rooz

ليبراليسم: فردگرايي يا ؟

آرش نراقي - یکشنبه 23 دی 1386 [2008.01.13]

arashnaraghi.jpg

بسياري از منتقدان ليبراليسم اين مکتب را از آن حيث که مبتني بر "فردگرايي"‏ ‏ است در خور نقد يافته اند. از ‏منظر اين منتقدان، "فردگرايي" از حيث اخلاقي دست کم دو اشکال مهم دارد: اوّل آنکه، فردگرايي با روحيه ‏دگردوستي ‏ و ايثار قابل جمع نيست، يعني فرد ليبرال، از آن حيث که فردگراست، "خويشتن مدار" و "خود-خواه" ‏است؛ و دوّم آنکه، فردگرايي نهايتاً به ناديده گرفتن "حقوق جمعي"‏ ‏ مي انجامد، يعني در چارچوب مفروضات ‏ديدگاه ليبرال، صرفاً "حقوق فردي" به رسميت شناخته مي شود، و مفهوم "حقوق جمعي" معناي روشن و قابل ‏دفاعي نمي يابد.‏

هدف من در اين نوشتار آن است که نشان دهم: اوّلاً- ليبراليسم لزوماً به "خويشتن مداري اخلاقي"‏ ‏ نمي انجامد، و ‏ثانياً- مي توان درکي از "حقوق جمعي" داشت که با مفروضات اساسي ليبراليسم سازگار باشد.‏

در اين نوشتار مقصود من از "ليبراليسم" بيش و پيش از هر چيز ديدگاهي است که مطابق آن نقش اصلي دولت ‏عبارتست از تأمين و تضمين حقوق اساسي سياسي و مدني آحاد جامعه. اين حقوق اساسي از مقوله حقوق فردي ‏تلقي مي شود، و پاره اي از مهمترين مصاديق آن عبارتست از حق آزادي بيان، حق آزادي عقيده و مذهب، حق ‏آزادي اجتماعات، حق مشارکت سياسي مؤثر، حق دادرسي عادلانه، و نيز حق برابري فرصتها.‏

ليبراليسم در اين معنا مبتني بر نوعي "فردگرايي اخلاقي" است، يعني فرد ليبرال در نهايت، از حيث اخلاقي، فرد ‏را مهّم و سنگ بناي جهان اخلاق مي شمارد. مطابق اين ديدگاه، از حيث اخلاقي مهمترين پرواي ما بايد حمايت و ‏حفاظت از فرد انسان و کرامت ذاتي او باشد. ليبراليسم لزوماً با "فردگرايي متافيزيکي يا وجودي"‏ ‏ نسبتي ندارد. ‏فردگرايي متافيزيکي يا وجودي ديدگاهي است که دست کم به يکي از دو آموزه زير قائل است: (الف) چيزي به ‏عنوان "گروه" يا "جمع" وجود خارجي ندارد، بلکه هرچه هست تک تک افرادي است که در کنار يکديگر ‏‏"گروه" يا "جمع" را پديد مي آورند؛ و (ب) تمام ويژگيها و اوصاف يک "گروه" يا "جمع" را مي توان به ويژگيها ‏و اوصاف افراد تشکيل دهنده آن گروه يا جمع فروکاست. فرد ليبرال از آن حيث که ليبرال است لزومي ندارد که ‏‏(الف) و (ب) را صادق فرض کند. لازمه ديدگاه او صرفاً اين است که "فرد" را از حيث اخلاقي کانون اصلي ‏توجه و حساسيت خود قرار دهد.‏

اما آيا "فردگرايي اخلاقي" ليبراليسم لزوماً به "خويشتن مداري اخلاقي" مي انجامد؟ ‏
در پاسخ به اين پرسش، نخست خوبست توجه داشته باشيم که "فردگرايي اخلاقي" و "خويشتن مداري اخلاقي" دو ‏مفهوم متمايز است. فردگرايي اخلاقي، آنچنانکه ديديم، ديدگاهي است که مطابق آن مهمترين کانون توجه و دغدغه ‏اخلاق فرد انسان است. اما خويشتن مداري اخلاقي ديدگاهي است که مطابق آن فرد انسان يک وظيفه اخلاقي بيش ‏ندارد، و آن اين است که همواره در پي تأمين منافع شخصي خود باشد، و بکوشد بيشترين منافع ممکن را نصيب ‏خويشتن کند. ‏

بنابراين، پرسش اصلي اين است که آيا تصديق "فردگرايي اخلاقي" مستلزم تصديق "خويشتن مداري اخلاقي" ‏است؟ در حدّي که من درمي يابم، مطلقاً چنان رابطه استلزامي ميان اين دو مفهوم وجود ندارد، و از قضا در ‏مهمترين روايتهاي ليبراليسم، فردگرايي اخلاقي مبنايي براي نفي خويشتن مداري اخلاقي تلقي شده است. بنابراين، ‏من مايلم در اينجا از دو ادعاي زير دفاع کنم: اوّلاً- خويشتن مداري اخلاقي ديدگاهي نادرست است؛ ثانياً- ‏فردگرايي اخلاقي مفروض در ليبراليسم مي تواند به نيکي با روحيه ديگردوستي سازگار باشد.‏

اما چرا "خويشتن مداري اخلاقي" ديدگاهي قابل دفاع نيست؟ ‏
نخست آنکه، "خويشتن مداري اخلاقي" نمي تواند مبناي خردپسندي براي حلّ تضاد و تعارض ميان منافع پيشنهاد ‏کند. براي مثال، فرض کنيد که آقاي الف و آقاي ب هر دو نامزد رياست جمهوري شده اند. و فرض کنيد که منفعت ‏هريک ايجاب مي کند که خود به رياست جمهوري برگزيده شود. اما البته فقط يکي از اين دو تن مي تواند در ‏انتخابات پيروز شود. بنابراين، پيروزي آقاي الف به نفع او و به زيان آقاي ب است، و پيروزي آقاي ب به نفع او و ‏به زيان آقاي الف. در اين شرايط، براي مثال، منفعت آقاي الف ايجاب مي کند که در صورت لزوم آقاي ب را ‏سربه نيست کند (خصوصاً اگر بداند که مي تواند از پيامدهاي سوء اقدام خود بگريزد). بنابراين، مطابق ديدگاه ‏‏"خويشتن مداري اخلاقي" وظيفه اخلاقي او اين است که در صورت لزوم اين کار را بکند، و اگر از انجام اين کار ‏سرباز زند، وظيفه اخلاقي خود را زير پا نهاده و مرتکب کاري ناپسند شده است. نظير همين استدلال را به سود ‏آقاي ب نيز مي توان مطرح کرد. اما اين نتيجه نادرست به نظر مي رسد: اخلاقي که در هنگام تعارض منافع، ‏طرفين را مجاز و بلکه مکلف مي دارد که در صورت لزوم رقيب را سربه نيست کنند، با بي اخلاقي فاصله اي ‏ندارد. ‏

دوّم آنکه، "خويشتن مداري اخلاقي"، همانطور که ديديم، ميان "خود" و "ديگران" تمايز مي نهد، و سپس منافع ‏خود را بر منافع ديگران رجحان مي بخشد. اما اين تمايزگذاري تا چه حدّ از منظر اخلاقي دفاع پذير است؟ ‏هرگونه تمايزگذاري ميان انسانها، و ترجيح منافع يک گروه بر گروه ديگر در صورتي اخلاقاً موجه است که به ‏نحو دلبخواهي و بدون مبناي عقلي موّجه صورت نگرفته باشد. براي مثال، نژادپرستي از آن رو اخلاقاً نارواست ‏که انسانها بر مبناي نژاد يا رنگ پوست شان از يکديگر متمايز شده اند، و بر آن مبنا منافع يک نژاد بر نژاد ديگر ‏رجحان داده شده است. اما تمايز اخلاقي نهادن ميان انسانها برمبناي نژاد يا رنگ پوست عقلاً دفاع پذير نيست. به ‏بيان ديگر، به نظر مي رسد که شهود اخلاقي ما اصل اخلاقي زير را پذيرفتني مي يابد (بگذاريد آن را "اصل ‏برابري اخلاقي انسانها" بناميم):‏

اصل برابري اخلاقي انسانها : با انسانها بايد به نحو يکسان رفتار کرد مگر آنکه بتوان نشان داد ميان آنها تفاوتي ‏واقعي و اخلاقاً مربوط وجود دارد که به اعتبار آن مي توان تفاوت در رفتار را موّجه ساخت. ‏

قائلان به "خويشتن مداري اخلاقي" بايد توضيح دهند که بنا بر کدام مبناي عقلاً دفاع پذير "اصل برابري اخلاقي ‏انسانها" را نقض مي کنند، و منافع "من" را همواره و تحت هر شرايطي بر منافع "ديگران" رجحان مي بخشند. ‏در حدّي که من درمي يابم، هيچ مبناي عقلاً دفاع پذيري براي چنان رجحاني وجود ندارد. درهرحال مسؤوليت ‏اقامه برهان در اينجا بر دوش قائلان به ديدگاه "خويشتن مداري اخلاقي" است. ‏

اگر بپذيريم که ترجيح (مطلق و هميشگي) منافع "خود" بر "ديگران" مبناي عقلاً دفاع پذيري ندارد، آنگاه لاجرم ‏بايد تصديق کنيم که "خويشتن مداري اخلاقي" ناقض "اصل برابري اخلاقي انسانها" است، و با آن قابل جمع ‏نيست. اما از سوي ديگر، "فردگرايي اخلاقي" کاملاً با "اصل برابري اخلاقي انسانها" سازگار است. يعني فرد ‏ليبرال مي تواند در عين آنکه فرد انساني را کانون توجه و دغدغه اخلاق مي داند، براي فرد فرد انسانها ارزش ‏اخلاقي يکسان قائل باشد، و تفاوت در سلوک با انسانها را فقط در صورتي مجاز بداند که مبناي عقلي موّجهي ‏براي آن وجود داشته باشد. ‏

پيش از آنکه به ادعاي دوّم در خصوص رابطه "فردگرايي اخلاقي" و "دگردوستي" بپردازم، مايلم بر دو نکته ‏تأکيد ورزم:‏

اوّل آنکه، بايد ميان "رفتارهاي خودخواهانه" و "تلاش براي تأمين منافع شخصي" تمايز نهاد. هر نوع تلاش براي ‏تأمين منافع شخصي را نمي توان مصداق رفتار خودخواهانه دانست. براي مثال، وقتي که من براي درمان بيماري ‏خود به پزشک مراجعه مي کنم، در واقع براي تأمين منفعت شخصي خود مي کوشم، اما دشوار بتوان اين عمل را ‏اقدامي "خودخواهانه" تلقي کرد. رفتار من در صورتي "خودخواهانه" است که من در انجام آن منافع ديگران را ‏‏(در شرايطي که رعايت آن منافع بر من فرض است) ناديده بگيرم. ‏

دوّم آنکه، پرواي خود را داشتن لزوماً به اين معنا نيست که فرد نمي تواند پرواي ديگران را هم داشته باشد. فرد ‏مي تواند در عين آنکه در پي تأمين منافع خود است، منافع ديگران را نيز حرمت بنهد و بهروزي ديگران را نيز ‏در کنار بهروزي خود مهّم و محترم بشمارد. اين درست است که در پاره اي موارد ميان منافع ما و ديگران ‏تعارض رخ مي دهد، و فرد بايد در اين ميان يکي را برگزيند. اما اين طور نيست که ما هميشه ناگزير باشيم ميان ‏منافع خود و ديگران يکي را برگزينيم. گاهي ميان منافع ما و ديگران تزاحمي وجود ندارد، و فرد مي تواند علاوه ‏بر تأمين منافع شخصي خود، در تأمين منافع ديگران نيز بکوشد. گاهي هم ما مي توانيم منافع ديگران را تأمين ‏کنيم، بدون آنکه اين کار لزوماً بر منافع شخصي ما تأثير مثبت يا منفي داشته باشد. در بسياري موارد هم ما با ‏رضايت خاطر منافع ديگران را بر منافع خود ترجيح مي دهيم، خصوصاً وقتي که اين "ديگران" دوستان و ‏اعضاي خانواده ما باشند. ‏

اما آيا "فردگرايي اخلاقي" مي تواند با روحيه "دگردوستي" سازگار باشد؟
به گمان من، در چارچوب مفروضات ليبراليسم، "فردگرايي اخلاقي" به علاوه "اصل برابري اخلاقي انسانها" مي ‏تواند مبناي خردپسندي براي "دگردوستي" فراهم آورد. به بيان دقيقتر، در چارچوب مفروضات ليبراليسم مي توان ‏براي "دگردوستي" به قرار زير استدلال کرد:‏

‏(1) از منظر "فردگرايي اخلاقي"، نيازها، منافع، و مصالح فرد انساني از اهميت اصلي برخوردار است. ‏بنابراين، "من" به عنوان يک فرد انساني حق دارم که براي تأمين نيازها، منافع، و مصالح خود بکوشم (مادام که ‏اقداماتم زيان ناموجهي را بر ديگري تحميل نکند).‏

‏(2) مطابق "اصل برابري اخلاقي انسانها"، بايد با تمام انسانها (از جمله "من" و "ديگران") به يکسان رفتار شود ‏مگر آنکه دليل موجهي خلاف آن وجود داشته باشد. به بيان ديگر، مطابق آن اصل، علي الاصول ميان "من" و ‏‏"ديگران" تفاوت واقعي و اخلاقاً مربوطي وجود ندارد (مگر آنکه خلاف آن ثابت شود). ‏

‏(3) بنابراين، به همان اندازه که نيازها، منافع، و مصالح فردي "من" مهم است، نيازها، منافع، و مصالح ‏‏"ديگران" نيز بايد مهّم تلقي شود (به شرط آنکه دليل موجهي خلاف آن وجود نداشته باشد). به بيان ديگر، بنا بر ‏همان مبنا که "من" براي نيازها، منافع، و مصالح خود اهميت قائلم، بايد نيازها، منافع، و مصالح "ديگران" را نيز ‏مهّم بشمارم (مگر آنکه دليلي خلاف آن وجود داشته باشد).‏

براي مثال، ممکن است بپرسيم که در چارچوب مفروضات ليبراليسم، چرا من بايد پرواي گرسنگان را داشته باشم، ‏و خود را موظف بدانم که در حدّ توان به ياري آنها بشتابم؟ به گمان من، در چارچوب مفروضات ليبراليسم، فرد ‏مي تواند پاسخ دهد که اگر من خود گرسنه بودم، تقريباً به هر دري مي کوفتم تا غذايي بيابم. يعني در آن شرايط ‏معتقد بودم که نياز من به غذا بايد برآورده شود. اما مگر ميان گرسنگي من و ديگران تفاوتي وجود دارد؟ آيا ‏گرسنگي براي ديگران رنج کمتري به بار مي آورد؟ آيا ديگران کمتر از من سزاوار آن هستند که از رنج گرسنگي ‏برهند؟ اگر ميان "من" و "آنها" هيچ تفاوت اخلاقاً مربوطي وجود نداشته باشد، در آن صورت بنا بر همان مبنا که ‏نياز من به غذا بايد برآورده شود، نياز آنها به غذا نيز بايد برآورده گردد. به بيان ديگر، به همان اندازه که من ‏سزاوار بهره مندي از حق معيشت هستم، ديگران هم سزاوار بهره مندي از اين حق هستند، و به همان اندازه که در ‏هنگام گرسنگي من ديگران در قبال من وظيفه ياري رساندن دارند، در هنگام گرسنگي ديگران نيز من وظيفه ‏کمک کردن دارم. بنابراين، در چارچوب ليبراليسم، "فردگرايي اخلاقي" به همراه "اصل برابري اخلاقي انسانها" ‏مي تواند مرا اخلاقاً ملزم کند که درد و رنج انسانهاي ديگر را مهّم بشمارم، و خود را اخلاقاً مکلف بدانم که براي ‏التيام آلام ديگران بکوشم. ‏

آيا مي توان در چارچوب مفروضات اساسي ليبراليسم، مفهوم "حقوق جمعي" را به رسميت شناخت؟ ‏
خوبست نخست درک خود را از مفهوم "حقوق جمعي" روشن کنم. مهمترين وجه تمايز "حقوق فردي" و "حقوق ‏جمعي" اين است که حقوق فردي به فرد نسبت داده مي شود، و فرد علي الاصول مي تواند مستقلاً از آن حق بهره ‏مند شود، اما حقوق جمعي نه به فرد خاص که به مجموعه اي از افراد نسبت داده مي شود، و فقط به نحو جمعي، يا ‏دست کم به نمايندگي از جمع قابل احراز و اعمال است. از سوي ديگر، حق جمعي بناست منفعت يا مصلحتي ‏جمعي را تأمين و تضمين کند، يعني منفعت يا مصلحتي که اگر تأمين و تضمين شود، خير آن به تمام يا اکثريت ‏اعضاي جمع مي رسد. براي مثال، حقّ مالکيت مردم ايران نسبت به ذخاير نفتي از جمله "حقوق جمعي" ايشان ‏است. يعني هيچ فردي به تنهايي نمي تواند از اين حق بهره مند شود، و هيچ فرد يا گروهي نمي تواند در اين ‏سرمايه ملّي تصرّف کند، مگر آنکه نمايندگي واقعي مردم را در اين خصوص احراز کرده باشد. البته وقتي که حقّ ‏مردم نسبت به اين سرمايه ملّي احقاق شود فرض بر اين است که همه يا اکثريت مردم از آن بهره مند مي گردند.‏

آيا لازمه "فردگرايي اخلاقي" مفروض در ليبراليسم انکار وجود "حقوق جمعي" است؟ منتقدان ليبراليسم مدعي اند ‏که اگر آموزه "فردگرايي" را بپذيريم، لاجرم بايد تصديق کنيم که اصالت با فرد است، و موجودي تحت عنوان ‏‏"جمع"، مستقل و وراي افراد، وجود ندارد. بنابراين، در چارچوب ليبراليسم، "حقوق جمعي" را نمي توان به ‏چيزي جز افراد منتسب کرد. بنابراين، در اينجا سه راه بيشتر در پيش روي يک فرد ليبرال گشوده نيست: يا (الف) ‏بايد نهايتاً حقوق جمعي را به مجموعه اي از حقوق فردي فروبکاهد، يا (ب) بايد وجود "حقوق جمعي" را انکار ‏کند، يا (ج) بايد ليبراليسم را فرو بنهد. از منظر اين منتقدان، انکار وجود "حقوق جمعي" و نيز فروکاستن آنها به ‏مجموعه اي از حقوق فردي ممکن نيست، و بنابراين، لاجرم بايد وجود "حقوق جمعي" را ناقض اعتبار ليبراليسم ‏تلقي کرد. ‏

بگذاريد فرض کنيم که حق با اين منتقدان است که وجود حقوق جمعي انکارناپذير است، و نيز اين حقوق را نمي ‏توان به مجموعه اي از حقوق فردي فروکاست (يعني فرض کنيم که استدلال ايشان در اين دو مورد، هرچه هست، ‏معتبر است). اما آيا تصديق اين دو مدعا لزوماً به نفي ليبراليسم مي انجامد؟ به گمان من پاسخ منفي است. ‏

دليل نخست آن است که اين استدلال فقط در صورتي به نتيجه مورد نظر مي انجامد که "فردگرايي" مفروض در ‏ليبراليسم را از نوع "فردگرايي متافيزيکي يا وجودي" بدانيم، نه "فردگرايي اخلاقي". همانطور که پيشتر اشاره ‏کردم، "فردگرايي متافيزيکي يا وجودي" با فرض موجودي به نام "جمع"، مستقل و وراي افراد، ناسازگار است، ‏اما "فردگرايي اخلاقي" لزوماً به چنان پيش فرض متافيزيکي اي ملتزم نيست. و لازمه ليبراليسم صرفاً تصديق ‏‏"فردگرايي اخلاقي" است، نه "فردگرايي متافيزيکي يا وجودي". ‏

دليل دوّم اما مهمتر است. به نظر مي رسد که پيش فرض آن منتقدان اين بوده است که: (اوّلا) حقوق فردي را تنها ‏به نحو "فردگرايانه" مي توان موّجه ساخت، يعني اين حقوق فقط در صورتي موّجه است که منفعت يا مصلحتي ‏فردي را تأمين و تضمين کند؛ و (ثانياً) "فردگرايي" نمي تواند وجود حقوق جمعي را به نحو سازگاري به رسميت ‏بشناسد، به بيان ديگر، حقوق جمعي را نمي توان به نحو فردگرايانه موّجه ساخت. اين دو پيش فرض، هر دو، ‏کاذب به نظر مي رسد، زيرا: ‏

نخست آنکه، بسياري از حقوق فردي مهّم را مي توان به نحو "غيرفردگرايانه" هم موّجه ساخت. براي مثال، حقّ ‏آزادي بيان را در نظر بگيريد. درست است که احقاق اين حق مي تواند منافع و مصالح فردي اعضاي جامعه را ‏تأمين و تضمين نمايد، اما علاوه بر آن رعايت آن حق مي تواند منافع و مصالح گروههايي را هم که حول ‏ارزشهايي مشترک گرد آمده اند، حفاظت نمايد. از منظر تاريخي، تأمين و تضمين حقوق اساسي سياسي و مدني به ‏بقا و تداوم گروهها و جماعاتي انجاميده است که در اقليت بوده اند، يا در قاعده هرم قدرت جامعه سياسي قرار ‏داشته اند. بنابراين، کاملاً مي توان حقّ آزادي بيان را بر مبناي خدمتي که به تأمين و تضمين منافع آن گروهها (از ‏آن حيث که گروه هستند) مي کند، توجيه کرد. بنابراين، ليبراليسم حتّي در مورد حقوق فردي نيز لازم نيست به ‏توجيه "فردگرايانه" ملتزم باشد، چه رسد در مورد حقوق جمعي. ‏

دوّم آنکه، حقوق جمعي را مي توان به نحو "فردگرايانه" هم موّجه ساخت. براي مثال، اقوام مختلف حقّ دارند که ‏فرهنگ ويژه خود را حفظ کنند. حقّ يک قوم نسبت به حفظ فرهنگ خاصش از جمله حقوق جمعي است. اما حفظ ‏يک فرهنگ خصوصاً به دليل اهميت و ارزشي که آن فرهنگ براي فرد فرد اعضايش دارد مهّم و ارزشمند است. ‏بنابراين، حقّ يک قوم نسبت به حفظ فرهنگ خود را مي توان بر مبناي نقش مهّمي که آن فرهنگ در زندگي فردي ‏اعضاي آن قوم ايفا مي کند، موجّه ساخت. به بيان ديگر، هيچ يک از ارکان اساسي ليبراليسم امکان توجيه ‏فردگرايانه حقوق جمعي را ناممکن نمي سازد.‏

بنابراين، فرد ليبرال، از آن حيث که ليبرال است، علي الاصول مي تواند در عين آنکه به "فردگرايي اخلاقي" قائل ‏است، "حقوق فردي" را بر مبناي ملاحظات جمعي، يا"حقوق جمعي" را بر مبناي ملاحظات فردي موّجه سازد. ‏بنابراين، فرد ليبرال علي الاصول مي تواند بدون آنکه وجود حقوق جمعي را انکار کند، يا آنها را نهايتاً به ‏مجموعه اي از حقوق فردي فروبکاهد، آن حقوق را بر مبناي ملاحظات فردي موّجه سازد. "فردگرايي اخلاقي" ‏مفروض در ليبراليسم کاملاً نسبت به اين امکان گشوده است. ‏

حاصل آنکه، اگر استدلالهاي اين نوشتار معتبر باشد، لاجرم بايد بپذيريم که فردگرايي اخلاقي مفروض در ‏ليبراليسم هم با روحيه "دگردوستي" سازگار است، و هم علي الاصول مي تواند "حقوق جمعي" را به رسميت ‏بشناسد.‏

‎پانوشت:‏‎


‎1- Individualism
‎2- Altruism
‎3- Group rights‎
‎4- Moral egoism‎
‎5-Ontological egoism
‏ ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.