زرد، سرخ، ارغواني....
مليحه محمدي - یکشنبه 16 دی 1386 [2008.01.06]

اينهمه سال مقاومت کردم، اگر اسم کاري که کردم مقاومت نيست، بي اعتنايي عمدي که کرده ام، بيحوصله اين کار بودم؛ اينکه شنيده بودم نامش "چت" کردن است و آدمها همزمان پاي کامپيوتر مي نشينند و هي حرفهاشان را براي هم تايپ مي کنند.
نه! مارا بس. پاي کامپيوتر هستيم به اندازه کافي! که "کافي" عبارت از آن اندازه اي باشد که رابطه دست و ـ اي دريغ ـ دلت، با کاغذ قطع شود.
خلوص و رضايي را که از خواندن و نوشتن، اين عبادت جليلي که مادرم به آن آمخته ام کرده بود، مي يافتم، به وساطت اين دستگاه، گم کرده بودم. نمي دانم چرا، اما اينچنين خواندن و نوشتن، شائبه اي با خود حمل مي کرد ـ مي کند ـ که بين من و کتاب مي نشيند. شايد هم نيست مگر هول دل کندن از قديم و فنا شدن در نو! هر چه هست، خوش نيست. حالا مانده بود فقط که حرف زدنم را هم اين جعبه الکن کند.
اول بار کي بود که اين جادو، قلم و کاغذ از دستم گرفت و الفتم را با کتاب قطع کرد؟ دوازده سالي پيش از اين بود گمانم که شروع کردم اول، با اين دستگاه نوشتن، و با دست خط کج و معوجم وداع کردن که ميراث خانوادگي است و از ما ده تا خواهر و برادر، دوسه تايي بيشتر نتوانسته اند اين نشان را پس بزنند.
آن زمان گذشته از يک نشريه چپ شروع کرده بودم به نوشتن براي کيهان لندن که سايه هوشنگ وزيري بر سرش بود. پيرمردي آنچنان نزديک به دل و انساني، که محبتش هر کسي را از فرط همدلي به گمان همفکري مي انداخت. يا شايد براي من اينطور شد که آن روزها، نياز هميشگي ام به گريختن از منازعات بيرحمانه سياسي، به دشت امن درون، از سرم سرريز کرده بود و راه بر فکر و ذهنم بسته بود و من شرمگين و کمي ترسان مي گشتم پي يک نفس جاي آسودن.
گوشه اي که آنچه دلت مي خواهد بگويي، بنويسي و اگر در خيال هم شده، دلگرم باشي که در ميان مخاطباني که نمي شناسي بي شک کساني از جنس تو هستند. آن گوشه را بعد از حضوري که وزيري در شهر ما داشت، و پيغامي که براي من گذاشت، در کيهان لندن يافته بودم و بيشتر خيال کرده بودم که يافته ام.
مي توانستم فيلم "گبه" را بهانه کنم، تا از شهامت هولناک و بي سرانجام زن بنويسم. همدردي ام را با "سازگار شدن" اسماعيل خويي و قانع شدن غمگين اش به دوست لندني اش "شاه بلوط"، بنويسم! که معصومانه سروده بود:
ولي ـ بهانه نگيرم ـ
اينجا نيز
غريبه نيستم
ديگر؛
....
ببين:
در آنسوي پرچين ِ آن چمن،
مرا که مي بيند،
براي دوستش
از دور دست تکان مي دهد
رفيق ِ لندني ام،
شابلوط
ولي دوامي نداشت. وزيري هم ترجيح مي داد زني با گذشته چپ، اما برخي از باورهاش را ترک کرده، براي او هم از سياست بنويسد. سربلند کردن "اصلاحات" از درون طومار پيچيده به قهر و خون و شکست تاريخ ما، وظيفه مندت مي کرد که باز آن گوشه سبز را بگذاري و باري، باز هم از سياست بنويسي...
اينهم دوامي نکرد. بخت که شروع کرد از اصلاح طلبان بر گشتن، پسر شاه که اينجا بنا کرد از خلق دم زدن، نوشته هاي من که همچنان در غياب اصلاح طلبان هم دل از اصلاحات نمي کندم، جور در نمي آمد با آنچه که آن بهترين سلطنت طلب! وزيري ِ نجيب و خسته، تصور کرده بود جور است...
اين همه دم پريشان که زدم، همه اين يادهاي عزيز را رديف کردم، ، براي آن بود که سابقه آشنايي ام را با اين جعبه جادوي جديد بگويم، و تازه انهم به سودايي ديگر که هنوز باز آن را بگويم.
مي خواستم بگويم دستخط بدم پيرمرد را به زحمت مي انداخت. زنگ مي زد به خانه يا دکه اي که در آن کار مي کردم که اين لغت چيست ؟ آن عبارت قرار است چه معني بدهد تا بتوان خواند و به حروفچين سپردش؟ و تشويقم کرد که دستخطم را به مشاطه گر ماهر تکنيک و صنعت بسپارم. برنامه رويال! خيلي خاص بود. واژه نگار، عام تر بود. زرنگار بهتر درآمد. تا امروز که همه به زبان وورد با هم حرف مي زنيم.
آن بالا گفتم که، اما! تسليم نشدم به اين اداي تازه، چت! ولي نکته اي ديگر از اين مطلب را اگر چه به کار امروز من نمي آيد، اما بگويم؛ و آن اينکه، همين دو سه سالي پيش از اين، ناگهان جن ديگري هم از کامپيوتر بيرون پريده بود: "اورکات"!
اي ميل پشت اي ميل که هلا! ملت آزاده، همگي با هم در اورکات! پرس و جو کردم چيزي مثل يک قهوه خانه است که داشته باشي در يک پاساژ عمومي. کرکره ها همه، براي همه بالا؟ بله! همه ساکنين آن پاساژ.
جل الخالق! اينهمه حوصله از کجا مي آورد اين خلق شکست خورده! اين مردم ِ پريشان !؟ خوب اما! زندگي جريان دارد! اين است راز جان سختي ما..
از آن "اورکات" داستان هاي عجيب و غريب، زشت و زيبا درآمد. عشقهاي بي سرانجام! بي سرانجام که خوبست، بي صاحب! باور مي کنيد؟ عشقهاي بي صاحب؟! در آن واحد چند تن عاشق کسي بودند که هرگز وجود نداشت!
داستانهايش بي شک روزگاري گره ها از سرگذشت ها خواهد گشود. پس بماند...
اما اين يکي، " چت"! اين را حضور ِ ساده لوحانه ام در گوگل ميل وارد افعال معدود و محدود روزانه ام کرد. اي ميلي آنجا باز کردم و بعد اينطور شدم که با هر کسي که اي ميلي رد و بدل کرده بودم، در هر ساعت روز و شب به حضورم در مقابل کامپيوتر پي مي برد و شروع مي کرد در يک مستطيل پنج در سه در گوشه راست صفحه مانيتورم، به چاق سلامتي با من! خيلي گذشت تا فهميدم مي توانم جلوي اسم خودم علامتي بگذارم که معني و مفهوم آن اين باشد که من مشغولم لطفاً با من سر صحبت را باز نکنيد. اما زمان به مراتب کمتري لازم بود تا بفهمم که کسي از دوستان و ياران همدل، براي اين تابلويي که تو آويزان کرده اي تره هم خورد نمي کند. کدام دوست بود که مي گفت علم کم خطرناک است؟ آذر بود که بيست و دوسال است نديده امش. دکتراي ادبيات انگليسي گرفته ولي همچنان از ورود به اينترنت خوف دارد.
بالاخره بايد از ماجراي امروز بگويم که در ميان اين همه موضوع، چت و کامپيوتر و اورکات..فقط با چت امروز من ارتباط مستقيم دارد. در اين چت امروز گفتگويي پيش آمد که بردم، يعني برد مرا به عالمي که اين نوشته ناگزير شد. اما باز قبل از آن لازم مي آيد تا بگويم که چند روزي پيش از اين دوستي زنگ زد که اين دعواي دهه پنجاه و دهه شصتي ها را در روز آنلاين دنبال مي کني؟ گفتم نه! جالب است بخوان. نگفتم که حالي ست مرا که به هيچيک از دهه هاي گذشته خوش ندارم که فکر نکنم. بخصوص که اطلاعات اندکي که از موضوع دعوا داد، با وجود اينکه متولد دهه چهل هستم، ديدم يکجوري پاي من وسط کشيده مي شود و احياناً اين محکمه ناعادلانه، که کي انقلاب کرد، و کي کارهاي بهتري قرار بوده بکند و معلوم نيست چرا نکرد! کدام نسل به کدام تاريخ ظلم کرد و از اين قبيل ترانه سرودهاي غمگين...
همين ديروز پريروز هم دوستي از ايران که مسئوليت غير مستقيمي دارد در کشاندن من به زير آوار چت، همين پرسش را از من کرد که اين دعواي دهه شصت و پنجاهي ها... خودش دهه اش مثل من است و نمي دانم چطور خبر نداشت که بخشي از دعواعليرغم عنوانش، به نسل ما برمي گردد و دارند دنبال کي مي گردند؛ و دل خوش نوشته بود:
"... اين ها كه تاب يكديگر را ندارند، نسل پيشين را كه انقلاب كرد، اگر دستشان برسد دراز مي كنند و اگر خشونت ورز باشند، لابد اعدام."
من رسيدم سرانجام به اين چتي که امروز کردم. حالا اينطور شده است که وقتي وارد صحن گوگل ميل مي شوم و به علت کارم بايد در معرض ديد باشم و تابلوي ورود ممنوع را هم زده ام، اگر آشنايي را ببينم که چراغش سبز است، بي ادبي مي فهمم که سلام نکنم!
به همين خاطر، امروز وقتي چراغ آرش روشن بود، به او سلام کردم و سال نو مبارک گفتم. آرش يک دهه شصتي است که با همه ايراداتي که به دهه انقلاب کننده دارد، همچنان وجدان جهان است و همچنان داور بي آرام خير و شر، يک دهه شصتي است که بخاطر آنچه نمي پسندد، شغل و کار خود در اين زمانه غنيمت خود را وانهاده و خيره سرانه مستعفي شده است. و مرا ياد پسرم مي اندازد که همين تازگي به من گفت من دهه شصتي هستم. من که دوست ندارم او سن خودش را بالا ببرد سعي کردم به او بقبولانم که آنطوري که او دهه شصتي است، يعني روزهاي آخر سال پنجاه ونه، مي تواند در امار دهه هفتاد هم باشد که اصلاً گردن نگرفت. اما آرش اواسط پنجاه و پنج و واقعاً دهه شصتي است. باري! در جواب من نوشت:
سال تو هم مبارک بانو! اگر راست مي گويي! و در کنايه از "مبارک" نوشت: ما که برکت از نان و ماست سفره مان رفته است. نوشتم، برکت نمي رود، جايي قايم مي شود...و گفت و گويي در گرفت از جنس آنها که دهه بيستي ها با ما داشتند....
برايم آدرسي نوشت که اين را گوش کن. يعني آدرسي را بايد باز مي کردم و مي شنيدم.گوشي را وصل کردم؛ تمام وجود در اختيار جعبه جادو.
رگبار تار و سنتور و تنبک و ني و کمانچه ريخت بر سرم. همان فضايي که از آن مي گريزم که از غوطه خوردن، تا حد غرق شدن در دلتنگي ها، گريخته باشم. اما غافلگير شده بودم و ماندم. و صدايي جوان از گلوي غمي انگار هزار ساله خواندن آغاز کرد...
زرد و سرخ و ارغواني/ برگ درختان پاييز / مي ريزند بر زمين / آرزوهاي ما نيز!
تجربه نکرده بودم؛ تارو تنبک و سنتور اين زبان ساده امروزي!
نخواستم به او بگويم که تکان دهنده است اين آواز؛ برايش نوشتم چه زيباست و تشکر کردم. و او گويا نوشت: گوربان سنه!
سرود و صدايي که تکان دهنده بود همچنان مي خواند:
درختان پاييز درخون غنودند / سرودي بياد بهاران سرودند؛
قلبم را مي لرزاند؛ رفتم... با آن سرعت بيرحمانه اي که يادهاي تلخ آدمها را مي برند. رفتم بر سر گورهايي، زيرش همه آرزوهاي جوان مدفون، رفتم به تماشاي چشماني تا ابد به درگاه مانده؛ پرهيب ِ رهروان جواني با کوله بارهاي سنگين و هرگز ناگشوده، کوله بار تجربه هاي در خون نشسته. و رفتم به تماشاي دلگزاي زخم هايي که روح پدران ما را چون خوره خورده بود، و دردهاي شان که به کسي اظهار نکرده بودند، چون گمان مي کردند که عموماً...
تلخ و شيرين هاي رفته بر باد را، صداي جوان هزارساله، از هر غار و مغاکي بيرون مي کشيد و به سرم آوار کرده بود. کتابي را که روي ميزم بود، که با درد دارم مي خوانمش، پشت و رو کردم. همينطور که مي خوانم از آن هول برم مي دارد، غمگين مي شوم، بيخوابم مي کند تا کابوس نبينم. کتاب بسته در ذهنم ورق مي خورد و خواننده هنوز مي خواند :
آه بهار آرزو بر سر ما گذر نکرد
توشه اي از بهاران ندارم / يادگاري ز ياران ندارم / گرد خاموشي و خستگي / روي قلبم نشسته
نگاه مي کنم به گوشه مانيتورم براي آرش نوشته بودم: آرش! اين وصف حال نسل ماست نه تو!
آرش نوشته ست:
نسل شما غم را هم مصادره مي کند!
