Rooz

فيلم روز♦ سينماي جهان

آرينا اميرسليماني - پنجشنبه 13 دی 1386 [2008.01.03]

‏آخرين هفته سال 2007 ميلادي با اکران فيلم هاي مهمي از کارگردان هاي شناخته شده جهان مصادف بود. فيلم هايي که ‏برخي از آنها از اميدهاي اصلي مراسم اسکار بعدي هستند. از طرف ديگر آغاز نمايش فيلم هاي خاص شب کريسمس و ‏سال نو مانند قطب نماي زرين، گنجينه ملي: کتاب اسرار، ‏Alvin and the Chipmunks، اسب آبي: حماسه اي از ‏اعماق و سحر شده نيز رونقي چشمگير به سالن هاي سينما در دو سوي اقيانوس داد. نگاهي انداخته ايم به فيلم هاي ‏مطرح اين هفته....‏

‎فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎

atonment.jpg

‏<‏strong‏>جبران/کفاره ‏Atonement‎

کارگردان: جو رايت. فيلمنامه: کريستوفر همپتون بر اساس رماني از ايان مک اوان. موسيقي: داريو مارينللي. مدير ‏فيلمبرداري: سيموس مک گريوي. تدوين: پل تاتيل. طراح صحنه: سارا گرينوود. بازيگران: جيمز مک اووي[رابي ‏ترنر]، کايرا نايتلي[سسيليا تاليس]، رومولا گارني[برايوني 18 ساله]، سائويريس رونان[برايوني 13 ساله]، ونيسا ‏ردگريو[برايوني کهن سال]، برندا بلتين[گريس ترنر]، جونو تمپل[لولا گوئينسي]، پاتريک کندي[لئون تاليس]، بنديکت ‏کامبربچ[پل مارشال]، ميشله دانکن[فيونا مک گواير]، جينا مک کي[خواهر دراموند]، دانيل ميز[تامي نتل]، الفي ‏آلن[دني هاردمن]. 130 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، فرانسه. نام ديگر: ‏Reviens-moi‏. نامزد جوايز بهترين ‏موسيقي، کارگرداني، بهتني بازيگر زن نقش مکمل/ونيسا ردگريو، بهترين بازيگر زن جوان/رونان و بهترين فيلم از ‏انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري، موسيقي و فيلمنامه اقتباسي از انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، ‏نامزد جوايز بهترين کارگرداني، بهترين فيلم-درام، موسيقي، بازيگر مرد، بازيگر زن، بازيگر زن نقش مکمل/نونان و ‏بهترين فيلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جوايز بهترين بازيگر مرد سال/مک اووي، بهترين بازيگر زن ‏سال/نايتلي، بهترين بازيگر تازه کار/نونان، بهترين کارگردان، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/ردگريو و نونان، بهترين ‏فيلمنامه و بهترين فيلم سال از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري، بهترين موسيقي و بهترين ‏بازيگر جوان/نونان از انجمن منتقدان فيلم فونيکس، برنده جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي و نامزد جوايز بهترين بازيگر ‏زن، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/نونان، بهترين طراحي لباس و موسيقي از مراسم ساتلايت، نامزد شير طلايي ‏جشنواره ونيز....‏

سال 1935. برايوني تاليس فرزند 13 ساله خانواده اي مرفه شاهد مغازله خواهر بزرگ ترش سسيليا با رابي ترنر، ‏فرزند تحصيل کرده يکي از خدمتکاران شان است. برداشت هاي غلط و کودکانه برايوني از اين رابطه عاشقانه پاک و ‏علاقه غير منطقي اش به رابي که از سوي وي رد مي شود، راه را براي سوء تفاهم و فاجعه اي بزرگ باز مي کند. ‏مدتي بعد، پس از آزار جنسي يکي از بستگان خانواده، برايوني نزد پليس شهادت مي دهد که رابي ترنر اين کار را کرده ‏و سبب دستگيري و زنداني شدن او مي شود. وقتي جنگ دوم جهاني آغاز مي شود، رابي براي جنگ عازم جبهه شده و ‏سسيليا نيز که همچنان عاشق اوست، خانه را ترک و در لندن ساکن مي شود. برايوني که خود مي داند با شهادت دروغ ‏زندگي رابي و خواهرش را نابود کرده، ابتدا براي کفاره پس دادن داوطلب شغل پرستاري مي شود. اما ديدن رنج ‏ديگران کافي نيست و تصميم مي گيرد تا به ديدار سسيليا رفته و از او پوزش بخواهد. اما ديگر دير شده است....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

همين دو سال قبل بود که جو رايت را با فيلم غرور و تعصب شناختيم. فيلمساز جوان لندني که در مدرسه هنري سنت ‏مارتين لندن و کمبرول کالج تحصيل کرده و کارش را با نمايش هاي عروسکي آغازيده است. جبران/کفاره دومين فيلم ‏بلند رايت است، کسي که قبل از ساختن غرور و تعصب چهار ميني سريال تلويزيوني و دو فيلم کوتاه در کارنامه اش ‏دارد و امسال با انتخاب دومين فيلمش براي نمايش افتتاحيه جشنواره ونيز لقب جوان ترين کارگردان تاريخ سينما[35 ‏ساله] که فيلمش در افتتاحيه اين جشنواره به نمايش در آمده، را دريافت کرد. ‏

غرور و تعصب نامزدي 4 اسکار، دريافت 10 جايزه معتبر بين المللي و نامزدي دريافت 35 جايزه ديگر را براي رايت ‏به ارمغان آورد، که براي اولين فيلم يک کارگردان جوان رکوردي بسيار قابل توجه محسوب مي شود. از طرف ديگر ‏سطح توقعات منتقدان و تماشاگران را براي ديدن فيلمي بهتر و قدرتمندتر از او در دومين قدمش، بسيار بالا برد. اما ‏اينک که جبران/کفاره به نمايش در آمده، مي بينيم که انتظارها بيهوده نبوده و فيلمساز جوان توانسته تا سبک سينمايي ‏خود را قوام دهد و به تمامي توقعات به وجود آمده پاسخي به سزا دهد.‏

فيلم از زبان برايوني 13 و سپس 18 ساله روايت مي شود. با موسيقي[در ترکيبي بديع از صداي شاسي هاي ماشين ‏تحرير که گويي مي خواهد رمان بودن اين حوادث را تاکيد کند] و تدويني زيبا که اختلاف نقطه ديد او و واقعيت را نيز ‏به نمايش مي گذارد. به نظر مي رسد هيچ چيز فوق العاده اي غير از يک روايت شکيل از قصه عاشقانه اي کلاسيک و ‏انگليسي.ار همچون آثار جين آستين يا خواهران برونته در کار نيست. اما با نزديک شدن فيلم به ميانه خود و نمايش ‏دهشت هاي جنگ و ارجاع به حادثه اي مهم در تاريج جنگ جهاني دوم[تخليه دانکرک، که مهم ترين سکانس اگر نباشد، ‏لااقل باشکوه ترين و عظيم ترين آنهاست] کم کم فيلم جهت و چهره ديگري به خود مي گيرد. بعد از اين سکانس است که ‏به نظر مي آيد برايوني توانسته قدرت رويارويي و طلب بخشش از خواهرش و رابي را پيدا کند. اما با يک جامپ کات ‏به زمان حال و ملاقات با برايوني که اکنون رمان نويسي موفق و سالخورده است، حقيقت را کشف مي کنيم. تمامي ‏داستاني که تا اين لحظه شاهد آن بوديم، بيست و يکمين و آخرين رمان اوست. رماني که بر خلاف ديگر آثارش جنبه ‏اتوبيوگرافيک دارد و از اين رو بعد از بازنويسي هاي مکرر به چاپ رسيده، چون مولف خود را در آستانه مردن مي ‏داند. او بالاخره موفق شده تا اشتباه بزرگ خود را در قالب رماني که فيلم نام خود را از آن گرفته، جبران کند. چون ‏خواهرش سسيليا در واقعيت به هنگام جنگ در يک پناهگاه زير زميني به دام افتاده و غرق شده و رابي نيز در آخرين ‏روز تخليه دانکرک بر اثر زخمي که روي سينه اش داشته، کشته شده است... اما رمان برايوني تاليس دو عاشق را در ‏خانه اي ساحلي که روياي زندگي هر دو شان بود، به هم رسانده است. ‏

تماشاي چنين فيلمي کلاسيک نما و باشکوه چون فيلم هاي ديويد لين کبير تجربه بسيار خوشايندي است و سخت يادآور ‏فيلم هاي خوبي چون برخورد کوتاه و ربه کا که در انتقال فضاي دوران جنگ جهاني دوم بريتانيا بسيار موفق بودند. با ‏اين حال نبايد در اين ميان سهم فيلمنامه نويس و منبع اقتباس را در توفيق فيلم از ياد برد. ايان مک اوان از رمان ‏نويساني است که فيلمسازان بسياري به برگردان آثارش علاقه نشان داده اند و حاصل کار نيز اغلب به ياد ماندني بوده ‏است. آرامش غريبه ها[1990، پل شرايدر]، باغ سيماني[1993، اندرو بيرکين]، بيگناه[1993، جان شلزينگر] و از ‏همه مشهور تر عشق ماندگار[2004، راجر ميچل] که در دو سال قبل در همين صفحات معرفي شد. مک اوان خود ‏گفته است که مي نويسد تا به خوانندگانش شوک وارد کند، رايت نيز همين کار را با فيلمش انجام مي دهد. اين دو به ما ‏مي گويند که بايد مراقب رفتارهاي احساسي خود باشيم، چون مي تواند فجايع غير قابل جبران به بار بياورد! و گفتن ‏اينکه "بسيار بسيار متاسفم از..." دردي را دوا نمي کند.‏

دومين همکاري رايت با کايرا نايتلي جوان نيز بدون شک ديدني است، نايتلي بي تعارف هنرپيشه بي رقيب رومانس ‏هاي انگليسي زمانه ماست. جبران/کفاره يک فيلم 30 ميليوني است که وجهه اي خوب براي سازنده اش و سينماي ‏انگلستان به دنبال خواهد داشت. تماشاي آن حتي اگر براي ديدن برداشت بلند چهار و نيم دقيقه اي سکانس دانکرک[که 5 ‏بار فيلمبرداري شده] نيز باشد، واجب است. سکانسي که ساختنش هر کارگردان کهنه کاري را هم چالش مي طلبد!‏
ژانر: درام، عاشقانه، جنگي. ‏

legend.jpg

‏<‏strong‏>من حماسه هستم ‏I Am Legend‎

کارگردان: فرانسيس لارنس. فيلمنامه: مارک پروتوسويچ، آکيوا گولدزمان بر اساس داستان ريچارد ماتيسون و فيلمنامه ‏‏1971 جان ويليام و جويس هارپر کورينگتون. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد. مدير فيلمبرداري: اندرو لسني. تدوين: وين ‏وارمن. طراح صحنه: ديويد ليزن، نائومي شوهان. بازيگران: ويل اسميت[رابرت نويل]، آليس براگا[آنا]، چارلي ‏تاهن[ايتن]، سالي ريچاردسون[زوئي]، ويلو اسميت[مارلي]، اما تامسون[دکتر]. 101 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏نامزد جايزه بهترين صداگذاري از مراسم ساتلايت، نامزد بهترين بازيگري و بدل کاري از مراسم اتحاديه بازيگران. ‏

رابرت نويل تنها انسان بازمانده شيوع ويروسي مرگبار است. او در نيويورک به همراه سگش سامانتا زندگي تنها و ‏يکنواختي را مي گذارند. نويل ايمان دارد که خودش تنها بازمانده اين واقعه وحشتناک نيست و هستند انسان هايي که ‏شايد نجات يافته باشند. از اين رو هر روز پيامي ثابت مبني بر حضور خود و اينکه به دنبال مصاحبي از ميان ‏بازماندگان است، مخابره مي کند. نويل که قبلاً دانشمند بوده، زير زمين خانه قلعه مانند خود را تبديل به آزمايشگاهي ‏مجهز و زندگيش را در وقف يافتن واکسني براي مبارزه با اين ويروس مرگبار کرده است. يک روز پس از حادثه اي ‏هنگام جست و جوي غذا انساني آلوده[جهش يافته] را به دام مي اندازد. نويل که پس از آمايش بر روي حيوانات ‏آزمايشگاهي فرصت کار روي يک بدن انساني را يافته، اميدوار است تا بتواند از تحقيقات خود نتيجه مطلوب بگيرد. اين ‏کار به معني مداواي ميليونها موجودي است که فقط شب ها از پناهگاه هاي خود بيرون مي آيند و سابقاً انسان بوده اند. ‏اين موجودات که يکي از همنوعان خود را در دست نويل اسير مي بينند، براي وي دامي پهن مي کنند. اما در آخرين ‏لحظه زني-آنا- به همراه پسرش از راه رسيده و او را نجات مي دهد. سپس معلوم مي شود که آنا پيام او را دريافت کرده ‏و مي داند که يک کولوني کوچک از بازماندگان نيز در مکاني دور دست-ورمونت- وجود دارد. آنا از نويل مي خواهد ‏تا همراه وي به آن کولوني برود. اما پيش از اين کار، موجودات جهش يافته به خانه نويل حمله مي کنند. نويل که ‏سرانجام موفق شده واکسن مورد نظرش را تهيه کند، قبل از مرگ آن را به دست آنا مي سپارد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

ريچارد ماتيسون متولد 1926 از نويسندگان مشهور داستان هاي فانتزي، ترسناک و علمي تخيلي آمريکاست که تا ‏امروز بيش از 60 داستان او توسط ديگران يا خودش تبديل به فيلمنامه شده است. تم اصلي داستان هاي او فاجعه آفرين ‏بودن علم آدمي و تلاش هاي انسان براي جلوگيري يا مهار اين فجايع است. داستان کوتاه من حماسه هستم 1954 يکي از ‏نمونه اي ترين نوشته هاي ماتيسون است که اولين بار در سال 1964 به کارگرداني اوبالدو راگونا و سيدني سالکوف با ‏شرکت وينسنت پرايس به فيلم برگردانده شد. استوديو همر فيلم نيز قصد داشت تا بر اساس فيلمنامه اي از خود ماتيسون ‏آن را با نام موجودات شب به فيلم تبديل کند، اما خشونت موجود در آن از سوي اداره سانسور پذيرفته نشد و لاجرم ‏پروژه مسکوت ماند. هفت سال بعد نسخه آمريکايي و هاليوودي آن به نام ‏The Omega Man‏ توسط بوريس سگال و ‏بازي چارلتون هستون توليد شد، که نويل به عنوان آخرين بازمانده دانشمندان سابق و کساني که مسبب بروز اين فاجعه ‏بودند، سعي داشت تا خود را از خطر موجودات خطرناک پيرامون حفظ کند. ‏

من حماسه هستم سومين و تا اين لحظه آخرين برگردان سينمايي داستان کوتاه ماتيسون است که از نام اصلي قصه منبع ‏اقتباس خود استفاده کرده، اما سازندگانش با استفاده از بودجه اي هنگفت و جلوه هاي ويژه کامپيوتري محصولي به ‏روزتر آفريده اند. فيلمي که بيش از علمي تخيلي بودن، مبتي بر اکشن و وامدار ژانر فيلم هاي ترسناک است. داستان فيلم ‏به آينده اي نزديک منتقل و بر بار عاطفي آن افزوده شده است. بديهي است در زمانه اي که چنگ ميکروبي و شيوع ‏انواع ويروس هاي مرگبار[سارس، آنفلونزاي مرغي و...] را به تازگي تجربه کرده ايم، چنين فيلمي مي تواند هراس ‏بسياري خلق کند. ‏

امتياز قصه فيلم از دهه 1970در اختيار کمپاني وارنر بوده و تاامروز تلاش هايي نيز براي بازسازي آن به کارگرداني ‏ريدلي اسکات و بازي ارنولد شوارتزنگر شده بود. اما سرانجام قرعه به نام لارنس و اسميت خورد. فرانسيس لارنس که ‏پيشتر به عنوان سازنده کليپ هاي موسيقي خوانندگاني چون بريتني اسپيرز، ويل اسميت، يارا مک لاکلن، جنيفر اسميت ‏و ارواسميت شهرت داشته، دو سال قبل با ساختن کنستانتين به کارگرداني فيلم هاي بلند وي آورد. من حماسه هستم ‏دومين فيلم بلند اوست که در مقايسه با اثر پيشين به دليل تعلقش به گونه فيلم هاي پسا آخر زماني از اهميت بيشتري ‏برخوردار است. البته اين به اين معني نيست که از گاف ها و سوراخ هاي فيلمنامه اي که دو حرفه اي نيز نام خود را در ‏پاي آن گذاشته اند، خالي باشد. سرنوشت توليد اين فيلم نيز بي شباهت به برگردان قبلي نيست. اگر ‏The Omega Man‏ ‏فيلم هستون بود، اين يکي نيز فيلم اسميت است. هر دو بازيگر در توليد فيلم ها نقش اساسي داشتند و انتخاب اول اسميت ‏براي کارگرداني فيلم فعلي نيز گيلرمو دل تورو بود. ‏

اگر نياز به ديدن بازي ويل اسميت داريد و دل تان براي ديدن عظمت صحنه هاي پا آخرزماني نيويورک غنج مي زند، ‏من حماسه هستم را ببينيد!‏
ژانر: اکشن، درام، فانتزي، ترسناک، مهيج، علمي تخيلي. ‏
‏ ‏
goldencompass.jpg

‏<‏strong‏>قطب نماي زرين ‏The Golden Compass‎

نويسنده و کارگردان: کريس ويتز. موسيقي: الکساندر دسپليت.مدير فيلمبرداري: هنري براهام. تدوين: آن و. کوتيس، ‏پيتر هونس، کوين تنت. طراح صحنه: دنيس گسنر. بازيگران: نيکول کيدمن[ماريزا کولتر]، دانيل کريگ[لرد عزرييل] ‏داکوتا بلو ريچاردز[لايرا بلاکوآ]، بن واکر[راجر]، اوا گرين[سرافينا پکالا]، جيم کارتر[جان فا]، تام کورتني[فاردر ‏کورام]، سام اليوت[لي اسکورسبي]، کريستوفر لي[نفر اول شوراي عالي]، ادوازد د سوزا[نفر دوم شوراي عالي]، ‏سايمون مک برني[فرا پاول]، درک جيکابي[قاصد]، کلر هيگينز[ما کوستا]، جک شپرد[ارباب]، ماگدا زوبانسکي[خانم ‏لانزديل] و صداي ايان مک کلن، فيليپ پولمن، ايان مک شين، فردي هايمور، کريستين اسکات تامس و کتي بتس. 113 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا، انگلستان. نامزد جايزه بهترين فيلم خانوادگي، بهترين بازيگر جوان/داکوتا بلو ريچاردز ‏از مراسم منتقدان رسانه ها، نامزد بهترين بازيگر تازه کار/داکوتا بلو ريچاردز از انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جوايز ‏بهترين فيلمبرداري، بهترين فيلم، آواز، صداگذاري و جلوه هاي ويژه از مراسم ساتلايت. ‏

دختر يتيمي به نام لايرا که نزد عمويش لرد عزرييل در محيطي دانشگاهي زندگي مي کند، از مدير دانشکده قطب نمايي ‏زرين هديه مي گيرد که حقيقت را به او نشان مي دهد. در ميهماني که به افتخار ورود ماريزا کولتر حامي دانشگاه برپا ‏شده، کولتر از رئيس دانشکده درخواست مي کند تا لايرا را به عنوان دستيار در اختيار او بگذارد. همزمان يکي از ‏دوستان لايرا به نام راجر ناپديد مي شود.لايرا شايعاتي مبني بر دست داشتن شوراي عالي[‏Magisterium‏] در اين ‏کودک ربايي شنيده و زماني که با پيشنهاد مشکوک خانم کالتر مبني بر سفر به شمال با کشتي پرنده او دريافت مي کند، ‏بلافاصله مي پذيرد. چون شنيده ها حاکي از آن است که بچه هاي دزديده شده در مکاني مخفي در قطب شمال نگهداري ‏مي شوند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

قطب‌نماي زرين اقتباسي از کتاب نور قطبي شمالي نخستين جلد سه‌گانه تحسين شده "نيروهاي اهريمني اش" نوشته ‏فيليپ پولمن است. در دنياي خلق شده پولمن، کليسا و سازمان پرقدرت و مخوف ‏Magisterium‏[با کمي مسامحه آن را ‏شوراي عالي ترجمه کرده ام. متاسفانه به ترجمه چاپ شده آقاي فرزاد فربد دسترسي نداشتم. برخي نيز نيروي مطلق را ‏پيشنهاد کرده اند.] با آزمايش‌ها و تحقيقاتي بي‌رحمانه در ارتباط هستند که با هدف کشف ماهيت گناه صورت مي‌گيرد و ‏تلاش مي‌کنند بر واقعياتي که مشروعيت و قدرت کليسا را زير سوال مي‌برد، سرپوش بگذارند.‏

هر چند در فيلم تمام ارجاعات به کليسا حذف شده و کريس وايتز کارگردان فيلم سعي کرده از هر چيز که ممکن است ‏توهين به کليساروها تلقي شود، پرهيز کند. با اين حال بعضي از گروه‌هاي کاتوليک در ايالات متحده از مدت‌ها پيش از ‏اکران فيلم آن را تحريم کردند. توجيه آنها اين بود که نمايش فيلم قطب‌نماي زرين مي‌تواند آدم‌هاي بيشتري را به خواندن ‏کتاب‌هاي پرفروش پولمن ترغيب کند.‏

روزنامه واتيکان ضمن ابراز خشنودي از فروش اندک فيلم هفته اول نمايش [۲۶ ميليون دلار]قطب‌نماي زرين را فيلمي ‏ضد کريسمس لقب داده و نوشت فيلم و کتاب‌هاي پولمن نشان داد "وقتي انسان بکوشد خدا را از خود حذف کند، همه چيز ‏سرد و غيرانساني مي‌شود." در اوايل ماه اکتبر مجمع کاتوليک حقوق مذهبي و مدني در نيويورک با تحريم قطب‌نماي ‏زرين آن را فيلمي خطاب کرد که به مسيحيت ضربه مي زند و الحاد را براي بچه‌ها تبليغ مي‌کند.‏

رويترز نيز اعلام کرد در مقاله‌اي که چهارشنبه پيش در اوسرواتوره رومانو روزنامه رسمي واتيکان منتشر شده، فيليپ ‏پولمن نويسنده بريتانيايي مورد انتقاد قرار گرفته است. اين بزرگترين انتقاد واتيکان از يک نويسنده و يک فيلم پس از ‏محکوم کردن فيلم و کتاب رمز داوينچي در سال‌هاي ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ است. در بخشي از مقاله اين روزنامه آمده: در ‏دنياي پولمن، اميد اصلا وجود ندارد، چرا که رستگاري نيست، و ظرفيت شخصي و فردگرايانه براي کنترل شرايط و ‏احاطه بر حوادث است که حرف اصلي را مي زند.‏

با اين حال استقبال گسترده کودکان سراسر دنيا از قطب‌نماي زرين حاکي از موفقيت آن است و بايد صبر کرد و دو ‏قسمت باقيمانده آن را در سال هاي بعد ديد. قطب نماي زرين فيلمي تاريک تر و عميق تر نسبت به سه گانه ارباب حلقه ‏ها، نارنيا و سري فيلمهاي هري پاتر است. فيلمي سر چشمه گرفته از جادويي شبه فيلسوفانه بريتانيايي، ولي با طرح ‏سوالاتي جالب و کمي پيچيده تر. فيلم به عنوان يک تجربه ديداري باشکوه است و تخيل آدم را به چالش مي کشاند. ‏ميانسالان مجذوب و کوچک تر ها شيفته اش خواهند شد. هر چند که ممکن است کودکان مفاهيم اندکي تيره آن را به ‏راحتي هضم نکنند. البته اين مفاهيم در سه گانه رمان فيليپ پولمن نامفهوم نيستند.در کتاب هاي او چيزي کمتر از مرگ ‏خدا را بيان نمي شود، و از دين به عنوان نيرويي کهنه و شکست خورده و چيزي در حد يک ايدئولوژي تماميت خواه نام ‏مي برد.‏

کريس وايز متولد 1969 نيويورک در ترينيتي هال کمبريج تحصيل کرده و قطب نماي زرين سومين فيلم او بعد از به ‏زمين افتاده و درباره يک پسر است. و بدون شک تا اين لحظه جنجالي ترين فيلم سال 2007 و کارنامه اوست!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، خانوادگي، فانتزي، مهيج. ‏

triangel.jpg

‏<‏strong‏>مثلث آهنين ‏Tie saam gok‎

کارگردان: رينگو لام، تسويي هارک، جاني تو. فيلمنامه: شارون چونگ، کني کن، ناي-هوي يائو، کين يه آئو، تين -‏شينگ ييپ. موسيقي: ديو کلوتز، گاي زرافا. مدير فيلمبرداري: سيو-کئونگ چنگ. تدوين: ديويد ام. ريچاردسون. طراح ‏صحنه: ريموند چن، توني يو. بازيگران: لوئيس کوو[آه فاي]، کا تونگ لام[ون]، سيوت لام[فت بو]، کلي لين[لينگ]، ‏هونگلي سون[موک چونگ يوان]، سايمون يام[بوو سام]، يونگ يو[پليس]. 93 و 101 دقيقه. محصول 2007 چين، ‏هنگ کنگ. نام ديگر: ‏Triangle‏. ‏

فاي راننده تاکسي، بوسام شوهري بدهکار و ماک عتيقه فروش در يک ميخانه با هم آشنا مي شوند. هر سه بايد مبلغي ‏گزاف را بازپرداخت کنند، اما راه به جايي ندارند. بنابر اين تحت تلقين يکي از دوستانشان تصميم به همکاري با ‏تبهکاران براي سرقت از يک جواهر فروشي مي گيرند. اما همان شب پيرمردي مست به ميز آنها نزديک شده و قطعه ‏اي طلا به آنها مي دهد. پيرمرد مست به آنها مي گويد که جايي را مي شناسد که مقدار زيادي از اين طلاها در آنجا ‏مدفون است. سه مرد حرف هاي او را جدي نمي گيرند، اما فرداي آن روز زماني که يکي از آنان قصد فروش قطعه ‏طلا مي کند، پي به ارزش تاريخي آن مي برد. هر سه نفر سعي مي کنند تا با پيرمرد تماس بگيرند، اما وي ناپديد شده ‏است. دو روز بعد تصادفاً در اخبار تلويزيون تصوير او را مشاهده مي کنند و گوينده اعلام مي کند که اين مرد معروف ‏چند روز پيش فوت کرده است. با کمي تحقيق معلوم مي شود که گنچ مورد نظر در زير ساختمان محل کار پيرمرد -‏ساختمان شوراي قانون گذاري هنگ کنگ- مخفي شده و مي توان با نقشه اي حساب شده آن را خارج کرد. از طرف ‏ديگر خبر سرقت جواهرفروشي نيز به گوش مامورين پليس مي رسد و کارآگاهي فاسد به نام ون که با لينگ همسر ‏بوسام نيز رابطه دارد، از آن با خبر مي شود. تبهکاران نيز که از خبردار شده اند، سرقت انجام نخواهد شد، دست به ‏آزار دوست ماک مي زنند. همزمان سه مرد موفق مي شوند تا گنج را از مخفي گاه اش بيرون بياورند، اما کارآگاه به ‏دنبال آنهاست و به زودي بازي موش و گربه پيچيده اي ميان آنها و تبهکاران آغاز مي شود.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يک محصول گران قيمت هنگ کنگي [5 ميليون دلار]که نام سه کارگردان مشهور سينماي سال هاي اخير اين کشور را ‏بر خود دارد و دوستداران سينماي آسيا از ديدن آن دچار شعف خواهند شد. چون تمامي مولفه هاي هر سه کارگردان در ‏قالب يک اثر واحد گنجانده و به يک اکشن/کمدي به تمام معني منتهي شده است. هر سه کارگردان مدت زماني در حدود ‏‏30 تا 35 دقيقه از فيلم را کارگرداني کرده اند. هر کدام از شخصيت ها انگار از داخل فيلمي متعلق به يکي از آنها ‏عاريت گرفته شده- مانند فا که به قهرمانان فيلم هاي تسويي هارک مي ماند- اما ترکيب سبکي سه نفر باعث شده تا يک ‏سوم نهايي فيلم[به کارگرداني جاني تو] با وجود تحرک فروان نسبت به دو پاره پيشين وجه کمدي و البته سياه تري پيدا ‏کند. اين ايده که در پايان هيچ کدام از اين سه نفر و حتي ديگران چيزي از اين خوان نعمت به چنگ نمي آورند، شايد ‏تکراري اما با اين حال هنوز جذاب است. سه مرد ترجيح مي دهند در دنيايي که پول به شدت بر آن حاکم است[در ‏اپيزود اول به شدت بر اين امر تاکيد مي شود] و افراد فرو دست به راحتي زير چرخ هاي نظام سرمايه داري خرد مي ‏شوند، از پولي کلان چشم بپوشند. چون هر چه باشد پول بعد از مرگ چه ارزشي دارد؟‏

رينگو لام متولد 1954 سازنده فيلم هاي شهري در آتش[1987]، ‏Full Alert‏[1997] و قرباني[1999] است که ‏شخص شان به تارنتينو ارادت دارند. ‏

جاني تو متولد 1955 پر افتخارترين فرد گروه که براي فيلم انتخابات[2005]نامزد نخل طلاي کن هم بوده و 20 جايزه ‏ديگر هم در کارنامه اش دارد. ‏

و تسويي هارک متولد 1950 که تعدادي از فيلم هاي ژان کلود وندام را کارگرداني کرده و در سال 2000 براي فيلم ‏Time and Tide‏ جايزه جشنواره ونيز شده است. ‏
ژانر: اکشن. ‏
‏ ‏
yuma.jpg

‏<‏strong‏>قطار سه و ده دقيقه يوما ‏‎3.10 to Yuma‎

کارگردان: جيمز منگولد. فيلمنامه: هلستد ولز، ماييکل برندت، درک هاس بر اساس داستاين از المور لئونارد. موسيقي: ‏مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: فيدون پاپامايکل. تدوين: مايکل مک کاسکر. طراح صحنه: اندرو منزيس. بازيگران: ‏راسل کرو[بن ويد]، گريستين بيل[دن اوانز]، پيتر فاندا[بايرون مک الروي]، گرچن مول[آليس اوانز]، بن فاستر[چارلي ‏پرينس]، دالاس رابرتز[گريسون باترفيلد]، آلن تيودايک[داک پاتر]، ونيسا شاو[امي رابرتز]، لوگان لرمن[ويل اوانز]، ‏کوين دوراند[تاکر]، لوک رينز[مارشال ويترز]، جاني وايتوورث[تامي دردن]، بنجامين پتري[مارک اوانز]. 117 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Three Ten to Yuma‏. نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم انجمن ‏منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/کريستين بي از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/فاستر و بهترين فيلم درام از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از ‏مراسم اتحاديه بازيگران. ‏

دن اوانز مزرعه داري که انبارش به آتش کشيده شده، براي نجات فرزندانش از گرسنگي راهي شهر مي شود تا قطعه ‏طلاي کوچک همسرش را بفروشد. اما در بار زمينه دستگيري ياغي مشهوري به نام بن ويد- که افرادش انبار اوانز را ‏به آتش کشيده بودند- را فراهم مي کند. مردي که توسط کارآگاهان پينکرتون براي ده ها فقره سرقت بزرگ و کشتن آدم ‏هاي بسيار تحت تعقيب است. پس از دستگيري بن ويد، نماينده آزانس پينکرتون از کلانتر مي خواهد تا چند نفر را در ‏اختيار وي بگذارند تا ويد را به قطار يوما برسانند. چون يقين دارد که دستيار خونخوار ويد به نام چارلي پرينس سعي ‏خواهد کرد تا رئيس اش را نجات دهد. اوانز که موقعيت را مناسب ديده، مي پذيرد تا در ازاي 200 دلار همراه معاونين ‏کلانتر ويد را تا ايستگاه محافظت کند. مامورين براي منحرف کردن افراد ويد، کالسکه حامل زنداني را با يکي از ‏معاونين کلانتر که لباس هاي ويد را پوشيده، از مسير هميشگي فرستاده و خود شب هنگام پس از اقامتي کوتاه در منزل ‏اوانز با اسب راهي مي شوند. در طول راه ويد يکي از محافظين را به قتل مي رساند، اما مدتي بعد به آنها کمک مي کند ‏تا از کمين چند سرخپوست جان به سلامت در ببرند. چارلي پرينس و ديگران نيز همزمان با کشف حقه کلانتر برگشته و ‏به دنبال گروه همراهان ويد به راه مي افتند. پس از اتفاقات ديگري که منجربه کشته شدن بسياري از محافظان مي شود، ‏به ايستگاه مي رسند. اما چند ساعت تا رسيدن قطار سه و ده دقيقه به يوما باقي است و چارلي پرينس و افراد ويد نيز از ‏رده مي رسند. چارلي با تشويق اهالي در ازاي پول همکاري آنها را جلب کرده و مارشال و معاونين او را مي کشد. اما ‏اوانز که تنها مانده، هنوز مصمم است تا ويد را سوار قطار کند....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

بازسازي 50 ميليون دلاري يکي از کارگردان هاي کارکشته هاليوود از وسترني کلاسيک به همراه ساخته شدن ترور ‏جسي جيمز به دست رابرت فورد ترسو باعث شد تا سال 2007 به عنوان نقطه عطفي در ژانر وسترن و آغاز دوراني ‏تازه براي اي گونه اصيل سينماي آمريکا را رقم بزند. جيمز منگولد متولد 1963 که تاکنون فيلم هاي معتبري چون ‏دختر روان پريش، هويت، کاپ لند/شهرک پليس و عبور از خطر را کارگرداني کرده، اين بار به سراغ ژانري رفته که ‏بسياري آن را مرده مي پنداشتند. ‏

قطار سه و ده دقيقه به يوما فقط يک بازسازي فوق العاده خوش ساخت[داراي يکي از بهترين دکوپاژهاو قاب بندي ها] ‏نيست. بلکه دميدن روح زمانه در قالب ژانري کهن است. چيزي که مي تواند يکي از پايه هاي سينماي دوره پست مدرن ‏قلمداد شود. يعني گرفتن يک انگاره يا يک عرف اخلاقي و نوسازي آن و يا به کار گرفتن رسانه بياني براي پاشيدن ‏نوري تازه، بر موضعي که زماني به گونه اي شايسته تقليد پوشش داده شده است. ‏

منگولد با انتخاب درست بازيگران، چيدن درست ميزانسن ها و استفاده از موسيقي شگفت انگيز مارکو بلترامي تماشاگر ‏را وادار مي کند که نسخه اصلي را در مقايسه با بزسازي او کم جان و بي رمق بدانيم. تااين لحظه منتقدان نقدهاي ‏ستايش آميزي بر فيلم نوشته اند، اما مطلبي جدي وعميق درباره نوزايي ژانر وسترن پس از تماشاي ترور جسي جيمز ‏خواهيم نوشت. قطار سه و ده دقيقه به يوما داراي بهترين تيم هاي بازيگري در فيلم هاي سال هاي اخير است. کساني ‏مثل من که از راسل کرو و بازي اش در نقش هاي مثبت خوششان نمي آيد، با اين فيلم و بازي اش در نقش يک بدمن ‏مادرزاد به قدرت بازيگري او ايمان خواهند آورد. اما بن فاستر در نقش شر آفريني چون چارلي پرينس نيز فراموش ‏نشدني است. اگر شما هم جزو کساني هستيد که فکر مي کنيد وسترن مرده است، کافي است تنها سکانس پاياني اين ‏فيلم[نبرد در محوطه ايستگاه] را ببينيد!‏
ژانر: اکشن، درام، وسترن. ‏
‏ .‏
hadersfield.jpg

‏<‏strong‏>هدرزفيلد ‏Hadersfild‎

کارگردان: ايوان زيوکوويچ. فيلمنامه: اوگليسا سايتيانيچ، دژان کرالياچيچ بر اساس نمايشنامه اي از اوگليسا سايتيانيچ. ‏موسيقي: ايرينا دچرميچ. مدير فيلمبرداري: ولادان پاويچ. تدوين: مارکو گلوساچ. طراح صحنه: نناند پارانوسيچ. ‏بازيگران: گوران شوشلييک[راشا]، نبوويسا گلوگوواک[ايوان]، ووين چتکوويچ[دوله]، يوسيف تاتيچ[اوتاک]، دمايان ‏کچوييويچ[ايگور]، سوزانا لوکيچ[ميليسا]، يليساووتا سابليچ[مايکا]، ميکي مانويلوويچ[پسنيک]. 95 دقيقه. محصول ‏‏2007 صربستان. نام ديگر: ‏Huddersfield‏. ‏

راشا مردي جوان که با پدر الکلي اش زندگي مي کند، چند سال قبل دچار شکست روحي شده و اينک روزگار را با ‏اجراي برنامه اي ادبي در راديو و تدريس خصوصي مي گذراند. تنها شاگرد او دختري نوجوان است که رابطه جنسي ‏نيز با وي برقرار کرده است. ايوان همسايه او که در جواني کاباليست بوده، پس از بيماري روحي شديدي که منجر به ‏بستري شدن در تيمارستان شده، حال در خانه به همراه مادرش زندگي مي کند. او به تازگي در کليساي ارتدکس تعميد ‏شده و اوقاتش را با نوشتن مي گذراند. ميلا جواني دختري بسيار فعال و جذاب که تبديل به معشوقه راشا شده است. دوله ‏يک تازه به دوران رسيده که نماينده يک شرکت توليد شيريني است. و دوست مشترک شان ايگور که يازده سال قبل ‏براي کار به انگلستان رفته و اکنون ساکن شهر هودرزفيلد در نزديکي ليدز است و بازگشت وي پس از مدتي چنين ‏طولاني براي ديدن شهر و کشورش باعث مي شود تا يک شب همگي در آپارتمان راشا دور هم جمع شوند. شبي که در ‏پايان آن همگي واقعيت هاي زندگي خود و ديگران را کشف مي کنند.... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

اولين فيلم بلند ايوان زيووکوويچ، تحصيل کرده دانشگاه بلگراد و دستيار کارگردان سابق صرب که دوره اي نيز در ‏انستيتوي فيلم آمريکا در لس آنجلس گذرانده است، نمونه خوبي براي آشنايي با دغدغه هاي ذهني امروز مردم صربستان ‏است. آينه تمام نماي جامعه اي کم و بيش در حال اضمحلال و زوال تدريجي که تمامي باورهاي نيک در آنجا رنگ ‏باخته اند. جامعه اي که عاقلانش همچون ديوانگان رفتار مي کنند، و ديوانگان سابقش شعرايي ساده دل و دل رحم ‏هستند. ‏

زيوکوويچ که 6 سال قبل با ساختن فيلم کوتاه نامزد اسکار کنترل از راه دور [درباره سه سرباز جوان که ناگهان خود را ‏از طريق تلويزيون درگير جنگي تازه مي يابند] شناخته شد، اين بار به سراغ نمايشي مشهور رفته و ان را به فيلم ‏برگردانده است. هدرزفيلد به دليل استفاده از يک منبع اقتباس تئاتري، نتوانسته خود را از نفوذ ديالوگ ها و شخصيت ‏پردازي تئاتري برهاند. حتي محدويت مکان ها نيز در ميانه فيلم به آن آسيب هايي وارد کرده است، اما خوشبختانه بازي ‏هاي گوران شوشلييک[راشا] و نبوويسا گلوگوواک[ايوان، که همين چند ماه قبل او را با فيلم دام/تله شناختيم] توانسته ‏فيلم را به شدت سرپا نگاه دارد. کارگردان که مسحور طرز نگاه شخصيت هاي بازنده اش به دنيا بوده، گاه نتوانسته ‏جانب اعتدال را نگاه داشته و شخصيت هاي ديگر چون پسنيک نويسنده رابراي تعادل بخشيدن به قصه اش پر رنگ تر ‏نشان بدهد. راشا اعتقاد دارد شعر مرده، رومانس معني ندارد و بايد با اتوريته و نژادپرستي به زندگي ادامه داد. اما در ‏پايان شب در مي يابد که همه چيز و همه کس، حتي دخترک، را نيز از دست داده است. و اين که حتي وجود و حضور ‏همين پدر الکلي نيز مي تواند مايه تسلي خاطري باشد. کسي که در ابزگشت به منزل از ديدن لکه هاي سس روي پيراهن ‏راشا دچار اين توهم مي کشد، که پسرش به قتل رسيده است!‏

اگر سينماي در حال شکوفايي صربستان را مي شناسيد و نمونه هاي خوبي از آن ديده ايد، شايد ديدار از هدرزفيلد نتواند ‏شما را کاملاً خشنود کند. اما بدون شک خالي از لحظات تفکر بر انگيز نخواهد بود!‏
ژانر: درام. ‏

nerhand.jpg

‏<‏strong‏>تبعيد ‏Izgnanie‎

کارگردان: اندري زوياگينتسف. فيلمنامه: آرتيوم ملکوميان، اولگ نگين و اندري زوياگينتسف بر اساس کتاب موضوع ‏خنده دار نوشته ويليام سارويان. موسيقي: آندري درگاچيف، آروو پرات. مدير فيلمبرداري: ميخاييل کريچمان. تدوين: آنا ‏ماس. طراح صحنه: آندري پونکراتوف. بازيگران: کنستانتين لاوروننکو[الکس]، ماريا بونه ويه[ورا]، الکساندر ‏باليوف[مارک]، ماکسيم شيبائف[کير]، کاتيا کولکينا[اوا]. 150 و 157 دقيقه. محصول 2007 روسيه. نام ديگر: ‏The ‎Banishment‏. برنده جايزه بهترين بازيگر/لاوروننکو و نامزد نخل طلا از جشنواره کن، نامزد جايزه بزرگ جشنواره ‏سينماي جوان اروپاي شرقي و ‏Cottbus، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم فيلم اروپايي، برنده جايزه ‏فدراسيون باشگاه هاي فيلم از جشنواره مسکو. ‏

الکس با همسرش ورا و فرزندانش اوا و کير به خانه پدري اش در روستا مي رود. يک شب اوا به الکس مي گويد که ‏حامله است و بچه به وي تعلق ندارد. الکس ابتدا با برادرش مارک که خلافکار است، تماس مي گيرد. مارک به او مي ‏گويد که يا اوا را از ميان بردارد و يا او را ببخشد. الکس راه سومي را انتخاب مي کند. او از مارک مي خواهد تا کساني ‏را براي انجام عمل سقط جنين به او معرفي کنند. کاري که پيامدي بسيار شوم براي همه آنها به دنبال خواهد داشت...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

آندري زوياگينتسف‎ ‎‏43 ساله تاکنون فقط دو فيلم ساخته، اما همان فيلم اولش به نام بازگشت کافي بود تا نام او را در ‏جهان بلند آوازه کند. بازگشت برنده شير طلاي جشنواره ونيز و 27 جايزه بين المللي شد. نامزدي گولدن گلاب و سزار ‏را براي وي به ارمغان آورد و مژده ظهور تارکوفسکي ديگري در سينماي روسيه را داد. تبعيد دومين فيلم چنين ‏فيلمسازي است که بعد از نامزدي نخل طلاي کن، به تازگي اقبال پخش جهاني را يافته است. فيلمي در همان سبک و ‏سياق و مدت نمايشي 50 دقيقه طولاني تر از بازگشت که مي تواند بسياري از بينندگانش را فراري دهد.‏

مخصوصاً کساني که با ديدن سکانس اول آن انتظار ديدن فيلمي رازآميز و بيشتر جنايي را فکر خود مي پرورانند. ‏انتظاري که هرگز به ان پاسخ شايسته اي داده نمي شود. با اين حال اگر اندکي حوصله به خرج دهيد، شاهد درام تکان ‏دهنده اي خواهيد بود که مي تواند سوال هاي فلسفي-هر چند نه خيلي تازه- برايتان مطرح کند. منتقدان اروپايي ترجيح ‏مي دهند او را تارکوفسکي روستايي بنامند که دغدغه هايش به اندازه ايثار جهاني نيست. اما در مقياسي کوچک تر به ‏حيات، مذهب و انسان مي انديشد. ‏

زوياگينتسف اين بار داستاني از ويليام سارويان نويسنده ارمني را براي کار برگزيده و محل وقوع حوادث را از کاليفرنيا ‏به روستا و شهري نامعلوم در روسيه منتقل کرده است. او براي روايت داستان و ايده فلسفي نهفته در آن روشي را ‏انتخاب کرده که گاه کمي کشدار و حتي نا لازم مي نمايد. اين که وراي درگير با مسئله حيات نمي خواهد کودک ديگري ‏را به دنيا آورد، پوشش غلط خيانت در زناشويي را بر تن مي کند و تماشاگر را به همراه الکس سر در گم مي نمايد. گاه ‏به نظر مي رسد اگر شخصيت هاي فيلم به جاي سکوت سعي در سخن گفتن در زمان و مکان درست کنند، درام به ‏شکلي منطقي تر و کمتر فاجعه بار به آخر مي رسد. ‏

بعيد نيست که تبعيد به عنوان اثري که جانمايه اي به شدت ديني دارد در جشنواره فجر امسال يا تلويزيون به نمايش در ‏آيد، با اين حال اگر بازگشت را ديده ايد، حتماً براي ديدار تبعيد نيز مشتاق خواهيد بود!‏
ژانر: درام. ‏
‏ ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.