فيلم روز♦ سينماي جهان
آرينا اميرسليماني - پنجشنبه 13 دی 1386 [2008.01.03]
آخرين هفته سال 2007 ميلادي با اکران فيلم هاي مهمي از کارگردان هاي شناخته شده جهان مصادف بود. فيلم هايي که برخي از آنها از اميدهاي اصلي مراسم اسکار بعدي هستند. از طرف ديگر آغاز نمايش فيلم هاي خاص شب کريسمس و سال نو مانند قطب نماي زرين، گنجينه ملي: کتاب اسرار، Alvin and the Chipmunks، اسب آبي: حماسه اي از اعماق و سحر شده نيز رونقي چشمگير به سالن هاي سينما در دو سوي اقيانوس داد. نگاهي انداخته ايم به فيلم هاي مطرح اين هفته....
فيلم هاي روز سينماي جهان

<strong>جبران/کفاره Atonement
کارگردان: جو رايت. فيلمنامه: کريستوفر همپتون بر اساس رماني از ايان مک اوان. موسيقي: داريو مارينللي. مدير فيلمبرداري: سيموس مک گريوي. تدوين: پل تاتيل. طراح صحنه: سارا گرينوود. بازيگران: جيمز مک اووي[رابي ترنر]، کايرا نايتلي[سسيليا تاليس]، رومولا گارني[برايوني 18 ساله]، سائويريس رونان[برايوني 13 ساله]، ونيسا ردگريو[برايوني کهن سال]، برندا بلتين[گريس ترنر]، جونو تمپل[لولا گوئينسي]، پاتريک کندي[لئون تاليس]، بنديکت کامبربچ[پل مارشال]، ميشله دانکن[فيونا مک گواير]، جينا مک کي[خواهر دراموند]، دانيل ميز[تامي نتل]، الفي آلن[دني هاردمن]. 130 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، فرانسه. نام ديگر: Reviens-moi. نامزد جوايز بهترين موسيقي، کارگرداني، بهتني بازيگر زن نقش مکمل/ونيسا ردگريو، بهترين بازيگر زن جوان/رونان و بهترين فيلم از انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري، موسيقي و فيلمنامه اقتباسي از انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جوايز بهترين کارگرداني، بهترين فيلم-درام، موسيقي، بازيگر مرد، بازيگر زن، بازيگر زن نقش مکمل/نونان و بهترين فيلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جوايز بهترين بازيگر مرد سال/مک اووي، بهترين بازيگر زن سال/نايتلي، بهترين بازيگر تازه کار/نونان، بهترين کارگردان، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/ردگريو و نونان، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم سال از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري، بهترين موسيقي و بهترين بازيگر جوان/نونان از انجمن منتقدان فيلم فونيکس، برنده جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي و نامزد جوايز بهترين بازيگر زن، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/نونان، بهترين طراحي لباس و موسيقي از مراسم ساتلايت، نامزد شير طلايي جشنواره ونيز....
سال 1935. برايوني تاليس فرزند 13 ساله خانواده اي مرفه شاهد مغازله خواهر بزرگ ترش سسيليا با رابي ترنر، فرزند تحصيل کرده يکي از خدمتکاران شان است. برداشت هاي غلط و کودکانه برايوني از اين رابطه عاشقانه پاک و علاقه غير منطقي اش به رابي که از سوي وي رد مي شود، راه را براي سوء تفاهم و فاجعه اي بزرگ باز مي کند. مدتي بعد، پس از آزار جنسي يکي از بستگان خانواده، برايوني نزد پليس شهادت مي دهد که رابي ترنر اين کار را کرده و سبب دستگيري و زنداني شدن او مي شود. وقتي جنگ دوم جهاني آغاز مي شود، رابي براي جنگ عازم جبهه شده و سسيليا نيز که همچنان عاشق اوست، خانه را ترک و در لندن ساکن مي شود. برايوني که خود مي داند با شهادت دروغ زندگي رابي و خواهرش را نابود کرده، ابتدا براي کفاره پس دادن داوطلب شغل پرستاري مي شود. اما ديدن رنج ديگران کافي نيست و تصميم مي گيرد تا به ديدار سسيليا رفته و از او پوزش بخواهد. اما ديگر دير شده است....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
همين دو سال قبل بود که جو رايت را با فيلم غرور و تعصب شناختيم. فيلمساز جوان لندني که در مدرسه هنري سنت مارتين لندن و کمبرول کالج تحصيل کرده و کارش را با نمايش هاي عروسکي آغازيده است. جبران/کفاره دومين فيلم بلند رايت است، کسي که قبل از ساختن غرور و تعصب چهار ميني سريال تلويزيوني و دو فيلم کوتاه در کارنامه اش دارد و امسال با انتخاب دومين فيلمش براي نمايش افتتاحيه جشنواره ونيز لقب جوان ترين کارگردان تاريخ سينما[35 ساله] که فيلمش در افتتاحيه اين جشنواره به نمايش در آمده، را دريافت کرد.
غرور و تعصب نامزدي 4 اسکار، دريافت 10 جايزه معتبر بين المللي و نامزدي دريافت 35 جايزه ديگر را براي رايت به ارمغان آورد، که براي اولين فيلم يک کارگردان جوان رکوردي بسيار قابل توجه محسوب مي شود. از طرف ديگر سطح توقعات منتقدان و تماشاگران را براي ديدن فيلمي بهتر و قدرتمندتر از او در دومين قدمش، بسيار بالا برد. اما اينک که جبران/کفاره به نمايش در آمده، مي بينيم که انتظارها بيهوده نبوده و فيلمساز جوان توانسته تا سبک سينمايي خود را قوام دهد و به تمامي توقعات به وجود آمده پاسخي به سزا دهد.
فيلم از زبان برايوني 13 و سپس 18 ساله روايت مي شود. با موسيقي[در ترکيبي بديع از صداي شاسي هاي ماشين تحرير که گويي مي خواهد رمان بودن اين حوادث را تاکيد کند] و تدويني زيبا که اختلاف نقطه ديد او و واقعيت را نيز به نمايش مي گذارد. به نظر مي رسد هيچ چيز فوق العاده اي غير از يک روايت شکيل از قصه عاشقانه اي کلاسيک و انگليسي.ار همچون آثار جين آستين يا خواهران برونته در کار نيست. اما با نزديک شدن فيلم به ميانه خود و نمايش دهشت هاي جنگ و ارجاع به حادثه اي مهم در تاريج جنگ جهاني دوم[تخليه دانکرک، که مهم ترين سکانس اگر نباشد، لااقل باشکوه ترين و عظيم ترين آنهاست] کم کم فيلم جهت و چهره ديگري به خود مي گيرد. بعد از اين سکانس است که به نظر مي آيد برايوني توانسته قدرت رويارويي و طلب بخشش از خواهرش و رابي را پيدا کند. اما با يک جامپ کات به زمان حال و ملاقات با برايوني که اکنون رمان نويسي موفق و سالخورده است، حقيقت را کشف مي کنيم. تمامي داستاني که تا اين لحظه شاهد آن بوديم، بيست و يکمين و آخرين رمان اوست. رماني که بر خلاف ديگر آثارش جنبه اتوبيوگرافيک دارد و از اين رو بعد از بازنويسي هاي مکرر به چاپ رسيده، چون مولف خود را در آستانه مردن مي داند. او بالاخره موفق شده تا اشتباه بزرگ خود را در قالب رماني که فيلم نام خود را از آن گرفته، جبران کند. چون خواهرش سسيليا در واقعيت به هنگام جنگ در يک پناهگاه زير زميني به دام افتاده و غرق شده و رابي نيز در آخرين روز تخليه دانکرک بر اثر زخمي که روي سينه اش داشته، کشته شده است... اما رمان برايوني تاليس دو عاشق را در خانه اي ساحلي که روياي زندگي هر دو شان بود، به هم رسانده است.
تماشاي چنين فيلمي کلاسيک نما و باشکوه چون فيلم هاي ديويد لين کبير تجربه بسيار خوشايندي است و سخت يادآور فيلم هاي خوبي چون برخورد کوتاه و ربه کا که در انتقال فضاي دوران جنگ جهاني دوم بريتانيا بسيار موفق بودند. با اين حال نبايد در اين ميان سهم فيلمنامه نويس و منبع اقتباس را در توفيق فيلم از ياد برد. ايان مک اوان از رمان نويساني است که فيلمسازان بسياري به برگردان آثارش علاقه نشان داده اند و حاصل کار نيز اغلب به ياد ماندني بوده است. آرامش غريبه ها[1990، پل شرايدر]، باغ سيماني[1993، اندرو بيرکين]، بيگناه[1993، جان شلزينگر] و از همه مشهور تر عشق ماندگار[2004، راجر ميچل] که در دو سال قبل در همين صفحات معرفي شد. مک اوان خود گفته است که مي نويسد تا به خوانندگانش شوک وارد کند، رايت نيز همين کار را با فيلمش انجام مي دهد. اين دو به ما مي گويند که بايد مراقب رفتارهاي احساسي خود باشيم، چون مي تواند فجايع غير قابل جبران به بار بياورد! و گفتن اينکه "بسيار بسيار متاسفم از..." دردي را دوا نمي کند.
دومين همکاري رايت با کايرا نايتلي جوان نيز بدون شک ديدني است، نايتلي بي تعارف هنرپيشه بي رقيب رومانس هاي انگليسي زمانه ماست. جبران/کفاره يک فيلم 30 ميليوني است که وجهه اي خوب براي سازنده اش و سينماي انگلستان به دنبال خواهد داشت. تماشاي آن حتي اگر براي ديدن برداشت بلند چهار و نيم دقيقه اي سکانس دانکرک[که 5 بار فيلمبرداري شده] نيز باشد، واجب است. سکانسي که ساختنش هر کارگردان کهنه کاري را هم چالش مي طلبد!
ژانر: درام، عاشقانه، جنگي.

<strong>من حماسه هستم I Am Legend
کارگردان: فرانسيس لارنس. فيلمنامه: مارک پروتوسويچ، آکيوا گولدزمان بر اساس داستان ريچارد ماتيسون و فيلمنامه 1971 جان ويليام و جويس هارپر کورينگتون. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد. مدير فيلمبرداري: اندرو لسني. تدوين: وين وارمن. طراح صحنه: ديويد ليزن، نائومي شوهان. بازيگران: ويل اسميت[رابرت نويل]، آليس براگا[آنا]، چارلي تاهن[ايتن]، سالي ريچاردسون[زوئي]، ويلو اسميت[مارلي]، اما تامسون[دکتر]. 101 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه بهترين صداگذاري از مراسم ساتلايت، نامزد بهترين بازيگري و بدل کاري از مراسم اتحاديه بازيگران.
رابرت نويل تنها انسان بازمانده شيوع ويروسي مرگبار است. او در نيويورک به همراه سگش سامانتا زندگي تنها و يکنواختي را مي گذارند. نويل ايمان دارد که خودش تنها بازمانده اين واقعه وحشتناک نيست و هستند انسان هايي که شايد نجات يافته باشند. از اين رو هر روز پيامي ثابت مبني بر حضور خود و اينکه به دنبال مصاحبي از ميان بازماندگان است، مخابره مي کند. نويل که قبلاً دانشمند بوده، زير زمين خانه قلعه مانند خود را تبديل به آزمايشگاهي مجهز و زندگيش را در وقف يافتن واکسني براي مبارزه با اين ويروس مرگبار کرده است. يک روز پس از حادثه اي هنگام جست و جوي غذا انساني آلوده[جهش يافته] را به دام مي اندازد. نويل که پس از آمايش بر روي حيوانات آزمايشگاهي فرصت کار روي يک بدن انساني را يافته، اميدوار است تا بتواند از تحقيقات خود نتيجه مطلوب بگيرد. اين کار به معني مداواي ميليونها موجودي است که فقط شب ها از پناهگاه هاي خود بيرون مي آيند و سابقاً انسان بوده اند. اين موجودات که يکي از همنوعان خود را در دست نويل اسير مي بينند، براي وي دامي پهن مي کنند. اما در آخرين لحظه زني-آنا- به همراه پسرش از راه رسيده و او را نجات مي دهد. سپس معلوم مي شود که آنا پيام او را دريافت کرده و مي داند که يک کولوني کوچک از بازماندگان نيز در مکاني دور دست-ورمونت- وجود دارد. آنا از نويل مي خواهد تا همراه وي به آن کولوني برود. اما پيش از اين کار، موجودات جهش يافته به خانه نويل حمله مي کنند. نويل که سرانجام موفق شده واکسن مورد نظرش را تهيه کند، قبل از مرگ آن را به دست آنا مي سپارد...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
ريچارد ماتيسون متولد 1926 از نويسندگان مشهور داستان هاي فانتزي، ترسناک و علمي تخيلي آمريکاست که تا امروز بيش از 60 داستان او توسط ديگران يا خودش تبديل به فيلمنامه شده است. تم اصلي داستان هاي او فاجعه آفرين بودن علم آدمي و تلاش هاي انسان براي جلوگيري يا مهار اين فجايع است. داستان کوتاه من حماسه هستم 1954 يکي از نمونه اي ترين نوشته هاي ماتيسون است که اولين بار در سال 1964 به کارگرداني اوبالدو راگونا و سيدني سالکوف با شرکت وينسنت پرايس به فيلم برگردانده شد. استوديو همر فيلم نيز قصد داشت تا بر اساس فيلمنامه اي از خود ماتيسون آن را با نام موجودات شب به فيلم تبديل کند، اما خشونت موجود در آن از سوي اداره سانسور پذيرفته نشد و لاجرم پروژه مسکوت ماند. هفت سال بعد نسخه آمريکايي و هاليوودي آن به نام The Omega Man توسط بوريس سگال و بازي چارلتون هستون توليد شد، که نويل به عنوان آخرين بازمانده دانشمندان سابق و کساني که مسبب بروز اين فاجعه بودند، سعي داشت تا خود را از خطر موجودات خطرناک پيرامون حفظ کند.
من حماسه هستم سومين و تا اين لحظه آخرين برگردان سينمايي داستان کوتاه ماتيسون است که از نام اصلي قصه منبع اقتباس خود استفاده کرده، اما سازندگانش با استفاده از بودجه اي هنگفت و جلوه هاي ويژه کامپيوتري محصولي به روزتر آفريده اند. فيلمي که بيش از علمي تخيلي بودن، مبتي بر اکشن و وامدار ژانر فيلم هاي ترسناک است. داستان فيلم به آينده اي نزديک منتقل و بر بار عاطفي آن افزوده شده است. بديهي است در زمانه اي که چنگ ميکروبي و شيوع انواع ويروس هاي مرگبار[سارس، آنفلونزاي مرغي و...] را به تازگي تجربه کرده ايم، چنين فيلمي مي تواند هراس بسياري خلق کند.
امتياز قصه فيلم از دهه 1970در اختيار کمپاني وارنر بوده و تاامروز تلاش هايي نيز براي بازسازي آن به کارگرداني ريدلي اسکات و بازي ارنولد شوارتزنگر شده بود. اما سرانجام قرعه به نام لارنس و اسميت خورد. فرانسيس لارنس که پيشتر به عنوان سازنده کليپ هاي موسيقي خوانندگاني چون بريتني اسپيرز، ويل اسميت، يارا مک لاکلن، جنيفر اسميت و ارواسميت شهرت داشته، دو سال قبل با ساختن کنستانتين به کارگرداني فيلم هاي بلند وي آورد. من حماسه هستم دومين فيلم بلند اوست که در مقايسه با اثر پيشين به دليل تعلقش به گونه فيلم هاي پسا آخر زماني از اهميت بيشتري برخوردار است. البته اين به اين معني نيست که از گاف ها و سوراخ هاي فيلمنامه اي که دو حرفه اي نيز نام خود را در پاي آن گذاشته اند، خالي باشد. سرنوشت توليد اين فيلم نيز بي شباهت به برگردان قبلي نيست. اگر The Omega Man فيلم هستون بود، اين يکي نيز فيلم اسميت است. هر دو بازيگر در توليد فيلم ها نقش اساسي داشتند و انتخاب اول اسميت براي کارگرداني فيلم فعلي نيز گيلرمو دل تورو بود.
اگر نياز به ديدن بازي ويل اسميت داريد و دل تان براي ديدن عظمت صحنه هاي پا آخرزماني نيويورک غنج مي زند، من حماسه هستم را ببينيد!
ژانر: اکشن، درام، فانتزي، ترسناک، مهيج، علمي تخيلي.
<strong>قطب نماي زرين The Golden Compass
نويسنده و کارگردان: کريس ويتز. موسيقي: الکساندر دسپليت.مدير فيلمبرداري: هنري براهام. تدوين: آن و. کوتيس، پيتر هونس، کوين تنت. طراح صحنه: دنيس گسنر. بازيگران: نيکول کيدمن[ماريزا کولتر]، دانيل کريگ[لرد عزرييل] داکوتا بلو ريچاردز[لايرا بلاکوآ]، بن واکر[راجر]، اوا گرين[سرافينا پکالا]، جيم کارتر[جان فا]، تام کورتني[فاردر کورام]، سام اليوت[لي اسکورسبي]، کريستوفر لي[نفر اول شوراي عالي]، ادوازد د سوزا[نفر دوم شوراي عالي]، سايمون مک برني[فرا پاول]، درک جيکابي[قاصد]، کلر هيگينز[ما کوستا]، جک شپرد[ارباب]، ماگدا زوبانسکي[خانم لانزديل] و صداي ايان مک کلن، فيليپ پولمن، ايان مک شين، فردي هايمور، کريستين اسکات تامس و کتي بتس. 113 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، انگلستان. نامزد جايزه بهترين فيلم خانوادگي، بهترين بازيگر جوان/داکوتا بلو ريچاردز از مراسم منتقدان رسانه ها، نامزد بهترين بازيگر تازه کار/داکوتا بلو ريچاردز از انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري، بهترين فيلم، آواز، صداگذاري و جلوه هاي ويژه از مراسم ساتلايت.
دختر يتيمي به نام لايرا که نزد عمويش لرد عزرييل در محيطي دانشگاهي زندگي مي کند، از مدير دانشکده قطب نمايي زرين هديه مي گيرد که حقيقت را به او نشان مي دهد. در ميهماني که به افتخار ورود ماريزا کولتر حامي دانشگاه برپا شده، کولتر از رئيس دانشکده درخواست مي کند تا لايرا را به عنوان دستيار در اختيار او بگذارد. همزمان يکي از دوستان لايرا به نام راجر ناپديد مي شود.لايرا شايعاتي مبني بر دست داشتن شوراي عالي[Magisterium] در اين کودک ربايي شنيده و زماني که با پيشنهاد مشکوک خانم کالتر مبني بر سفر به شمال با کشتي پرنده او دريافت مي کند، بلافاصله مي پذيرد. چون شنيده ها حاکي از آن است که بچه هاي دزديده شده در مکاني مخفي در قطب شمال نگهداري مي شوند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
قطبنماي زرين اقتباسي از کتاب نور قطبي شمالي نخستين جلد سهگانه تحسين شده "نيروهاي اهريمني اش" نوشته فيليپ پولمن است. در دنياي خلق شده پولمن، کليسا و سازمان پرقدرت و مخوف Magisterium[با کمي مسامحه آن را شوراي عالي ترجمه کرده ام. متاسفانه به ترجمه چاپ شده آقاي فرزاد فربد دسترسي نداشتم. برخي نيز نيروي مطلق را پيشنهاد کرده اند.] با آزمايشها و تحقيقاتي بيرحمانه در ارتباط هستند که با هدف کشف ماهيت گناه صورت ميگيرد و تلاش ميکنند بر واقعياتي که مشروعيت و قدرت کليسا را زير سوال ميبرد، سرپوش بگذارند.
هر چند در فيلم تمام ارجاعات به کليسا حذف شده و کريس وايتز کارگردان فيلم سعي کرده از هر چيز که ممکن است توهين به کليساروها تلقي شود، پرهيز کند. با اين حال بعضي از گروههاي کاتوليک در ايالات متحده از مدتها پيش از اکران فيلم آن را تحريم کردند. توجيه آنها اين بود که نمايش فيلم قطبنماي زرين ميتواند آدمهاي بيشتري را به خواندن کتابهاي پرفروش پولمن ترغيب کند.
روزنامه واتيکان ضمن ابراز خشنودي از فروش اندک فيلم هفته اول نمايش [۲۶ ميليون دلار]قطبنماي زرين را فيلمي ضد کريسمس لقب داده و نوشت فيلم و کتابهاي پولمن نشان داد "وقتي انسان بکوشد خدا را از خود حذف کند، همه چيز سرد و غيرانساني ميشود." در اوايل ماه اکتبر مجمع کاتوليک حقوق مذهبي و مدني در نيويورک با تحريم قطبنماي زرين آن را فيلمي خطاب کرد که به مسيحيت ضربه مي زند و الحاد را براي بچهها تبليغ ميکند.
رويترز نيز اعلام کرد در مقالهاي که چهارشنبه پيش در اوسرواتوره رومانو روزنامه رسمي واتيکان منتشر شده، فيليپ پولمن نويسنده بريتانيايي مورد انتقاد قرار گرفته است. اين بزرگترين انتقاد واتيکان از يک نويسنده و يک فيلم پس از محکوم کردن فيلم و کتاب رمز داوينچي در سالهاي ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ است. در بخشي از مقاله اين روزنامه آمده: در دنياي پولمن، اميد اصلا وجود ندارد، چرا که رستگاري نيست، و ظرفيت شخصي و فردگرايانه براي کنترل شرايط و احاطه بر حوادث است که حرف اصلي را مي زند.
با اين حال استقبال گسترده کودکان سراسر دنيا از قطبنماي زرين حاکي از موفقيت آن است و بايد صبر کرد و دو قسمت باقيمانده آن را در سال هاي بعد ديد. قطب نماي زرين فيلمي تاريک تر و عميق تر نسبت به سه گانه ارباب حلقه ها، نارنيا و سري فيلمهاي هري پاتر است. فيلمي سر چشمه گرفته از جادويي شبه فيلسوفانه بريتانيايي، ولي با طرح سوالاتي جالب و کمي پيچيده تر. فيلم به عنوان يک تجربه ديداري باشکوه است و تخيل آدم را به چالش مي کشاند. ميانسالان مجذوب و کوچک تر ها شيفته اش خواهند شد. هر چند که ممکن است کودکان مفاهيم اندکي تيره آن را به راحتي هضم نکنند. البته اين مفاهيم در سه گانه رمان فيليپ پولمن نامفهوم نيستند.در کتاب هاي او چيزي کمتر از مرگ خدا را بيان نمي شود، و از دين به عنوان نيرويي کهنه و شکست خورده و چيزي در حد يک ايدئولوژي تماميت خواه نام مي برد.
کريس وايز متولد 1969 نيويورک در ترينيتي هال کمبريج تحصيل کرده و قطب نماي زرين سومين فيلم او بعد از به زمين افتاده و درباره يک پسر است. و بدون شک تا اين لحظه جنجالي ترين فيلم سال 2007 و کارنامه اوست!
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، خانوادگي، فانتزي، مهيج.

<strong>مثلث آهنين Tie saam gok
کارگردان: رينگو لام، تسويي هارک، جاني تو. فيلمنامه: شارون چونگ، کني کن، ناي-هوي يائو، کين يه آئو، تين -شينگ ييپ. موسيقي: ديو کلوتز، گاي زرافا. مدير فيلمبرداري: سيو-کئونگ چنگ. تدوين: ديويد ام. ريچاردسون. طراح صحنه: ريموند چن، توني يو. بازيگران: لوئيس کوو[آه فاي]، کا تونگ لام[ون]، سيوت لام[فت بو]، کلي لين[لينگ]، هونگلي سون[موک چونگ يوان]، سايمون يام[بوو سام]، يونگ يو[پليس]. 93 و 101 دقيقه. محصول 2007 چين، هنگ کنگ. نام ديگر: Triangle.
فاي راننده تاکسي، بوسام شوهري بدهکار و ماک عتيقه فروش در يک ميخانه با هم آشنا مي شوند. هر سه بايد مبلغي گزاف را بازپرداخت کنند، اما راه به جايي ندارند. بنابر اين تحت تلقين يکي از دوستانشان تصميم به همکاري با تبهکاران براي سرقت از يک جواهر فروشي مي گيرند. اما همان شب پيرمردي مست به ميز آنها نزديک شده و قطعه اي طلا به آنها مي دهد. پيرمرد مست به آنها مي گويد که جايي را مي شناسد که مقدار زيادي از اين طلاها در آنجا مدفون است. سه مرد حرف هاي او را جدي نمي گيرند، اما فرداي آن روز زماني که يکي از آنان قصد فروش قطعه طلا مي کند، پي به ارزش تاريخي آن مي برد. هر سه نفر سعي مي کنند تا با پيرمرد تماس بگيرند، اما وي ناپديد شده است. دو روز بعد تصادفاً در اخبار تلويزيون تصوير او را مشاهده مي کنند و گوينده اعلام مي کند که اين مرد معروف چند روز پيش فوت کرده است. با کمي تحقيق معلوم مي شود که گنچ مورد نظر در زير ساختمان محل کار پيرمرد -ساختمان شوراي قانون گذاري هنگ کنگ- مخفي شده و مي توان با نقشه اي حساب شده آن را خارج کرد. از طرف ديگر خبر سرقت جواهرفروشي نيز به گوش مامورين پليس مي رسد و کارآگاهي فاسد به نام ون که با لينگ همسر بوسام نيز رابطه دارد، از آن با خبر مي شود. تبهکاران نيز که از خبردار شده اند، سرقت انجام نخواهد شد، دست به آزار دوست ماک مي زنند. همزمان سه مرد موفق مي شوند تا گنج را از مخفي گاه اش بيرون بياورند، اما کارآگاه به دنبال آنهاست و به زودي بازي موش و گربه پيچيده اي ميان آنها و تبهکاران آغاز مي شود.
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
يک محصول گران قيمت هنگ کنگي [5 ميليون دلار]که نام سه کارگردان مشهور سينماي سال هاي اخير اين کشور را بر خود دارد و دوستداران سينماي آسيا از ديدن آن دچار شعف خواهند شد. چون تمامي مولفه هاي هر سه کارگردان در قالب يک اثر واحد گنجانده و به يک اکشن/کمدي به تمام معني منتهي شده است. هر سه کارگردان مدت زماني در حدود 30 تا 35 دقيقه از فيلم را کارگرداني کرده اند. هر کدام از شخصيت ها انگار از داخل فيلمي متعلق به يکي از آنها عاريت گرفته شده- مانند فا که به قهرمانان فيلم هاي تسويي هارک مي ماند- اما ترکيب سبکي سه نفر باعث شده تا يک سوم نهايي فيلم[به کارگرداني جاني تو] با وجود تحرک فروان نسبت به دو پاره پيشين وجه کمدي و البته سياه تري پيدا کند. اين ايده که در پايان هيچ کدام از اين سه نفر و حتي ديگران چيزي از اين خوان نعمت به چنگ نمي آورند، شايد تکراري اما با اين حال هنوز جذاب است. سه مرد ترجيح مي دهند در دنيايي که پول به شدت بر آن حاکم است[در اپيزود اول به شدت بر اين امر تاکيد مي شود] و افراد فرو دست به راحتي زير چرخ هاي نظام سرمايه داري خرد مي شوند، از پولي کلان چشم بپوشند. چون هر چه باشد پول بعد از مرگ چه ارزشي دارد؟
رينگو لام متولد 1954 سازنده فيلم هاي شهري در آتش[1987]، Full Alert[1997] و قرباني[1999] است که شخص شان به تارنتينو ارادت دارند.
جاني تو متولد 1955 پر افتخارترين فرد گروه که براي فيلم انتخابات[2005]نامزد نخل طلاي کن هم بوده و 20 جايزه ديگر هم در کارنامه اش دارد.
و تسويي هارک متولد 1950 که تعدادي از فيلم هاي ژان کلود وندام را کارگرداني کرده و در سال 2000 براي فيلم Time and Tide جايزه جشنواره ونيز شده است.
ژانر: اکشن.

<strong>قطار سه و ده دقيقه يوما 3.10 to Yuma
کارگردان: جيمز منگولد. فيلمنامه: هلستد ولز، ماييکل برندت، درک هاس بر اساس داستاين از المور لئونارد. موسيقي: مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: فيدون پاپامايکل. تدوين: مايکل مک کاسکر. طراح صحنه: اندرو منزيس. بازيگران: راسل کرو[بن ويد]، گريستين بيل[دن اوانز]، پيتر فاندا[بايرون مک الروي]، گرچن مول[آليس اوانز]، بن فاستر[چارلي پرينس]، دالاس رابرتز[گريسون باترفيلد]، آلن تيودايک[داک پاتر]، ونيسا شاو[امي رابرتز]، لوگان لرمن[ويل اوانز]، کوين دوراند[تاکر]، لوک رينز[مارشال ويترز]، جاني وايتوورث[تامي دردن]، بنجامين پتري[مارک اوانز]. 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: Three Ten to Yuma. نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/کريستين بي از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/فاستر و بهترين فيلم درام از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از مراسم اتحاديه بازيگران.
دن اوانز مزرعه داري که انبارش به آتش کشيده شده، براي نجات فرزندانش از گرسنگي راهي شهر مي شود تا قطعه طلاي کوچک همسرش را بفروشد. اما در بار زمينه دستگيري ياغي مشهوري به نام بن ويد- که افرادش انبار اوانز را به آتش کشيده بودند- را فراهم مي کند. مردي که توسط کارآگاهان پينکرتون براي ده ها فقره سرقت بزرگ و کشتن آدم هاي بسيار تحت تعقيب است. پس از دستگيري بن ويد، نماينده آزانس پينکرتون از کلانتر مي خواهد تا چند نفر را در اختيار وي بگذارند تا ويد را به قطار يوما برسانند. چون يقين دارد که دستيار خونخوار ويد به نام چارلي پرينس سعي خواهد کرد تا رئيس اش را نجات دهد. اوانز که موقعيت را مناسب ديده، مي پذيرد تا در ازاي 200 دلار همراه معاونين کلانتر ويد را تا ايستگاه محافظت کند. مامورين براي منحرف کردن افراد ويد، کالسکه حامل زنداني را با يکي از معاونين کلانتر که لباس هاي ويد را پوشيده، از مسير هميشگي فرستاده و خود شب هنگام پس از اقامتي کوتاه در منزل اوانز با اسب راهي مي شوند. در طول راه ويد يکي از محافظين را به قتل مي رساند، اما مدتي بعد به آنها کمک مي کند تا از کمين چند سرخپوست جان به سلامت در ببرند. چارلي پرينس و ديگران نيز همزمان با کشف حقه کلانتر برگشته و به دنبال گروه همراهان ويد به راه مي افتند. پس از اتفاقات ديگري که منجربه کشته شدن بسياري از محافظان مي شود، به ايستگاه مي رسند. اما چند ساعت تا رسيدن قطار سه و ده دقيقه به يوما باقي است و چارلي پرينس و افراد ويد نيز از رده مي رسند. چارلي با تشويق اهالي در ازاي پول همکاري آنها را جلب کرده و مارشال و معاونين او را مي کشد. اما اوانز که تنها مانده، هنوز مصمم است تا ويد را سوار قطار کند....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
بازسازي 50 ميليون دلاري يکي از کارگردان هاي کارکشته هاليوود از وسترني کلاسيک به همراه ساخته شدن ترور جسي جيمز به دست رابرت فورد ترسو باعث شد تا سال 2007 به عنوان نقطه عطفي در ژانر وسترن و آغاز دوراني تازه براي اي گونه اصيل سينماي آمريکا را رقم بزند. جيمز منگولد متولد 1963 که تاکنون فيلم هاي معتبري چون دختر روان پريش، هويت، کاپ لند/شهرک پليس و عبور از خطر را کارگرداني کرده، اين بار به سراغ ژانري رفته که بسياري آن را مرده مي پنداشتند.
قطار سه و ده دقيقه به يوما فقط يک بازسازي فوق العاده خوش ساخت[داراي يکي از بهترين دکوپاژهاو قاب بندي ها] نيست. بلکه دميدن روح زمانه در قالب ژانري کهن است. چيزي که مي تواند يکي از پايه هاي سينماي دوره پست مدرن قلمداد شود. يعني گرفتن يک انگاره يا يک عرف اخلاقي و نوسازي آن و يا به کار گرفتن رسانه بياني براي پاشيدن نوري تازه، بر موضعي که زماني به گونه اي شايسته تقليد پوشش داده شده است.
منگولد با انتخاب درست بازيگران، چيدن درست ميزانسن ها و استفاده از موسيقي شگفت انگيز مارکو بلترامي تماشاگر را وادار مي کند که نسخه اصلي را در مقايسه با بزسازي او کم جان و بي رمق بدانيم. تااين لحظه منتقدان نقدهاي ستايش آميزي بر فيلم نوشته اند، اما مطلبي جدي وعميق درباره نوزايي ژانر وسترن پس از تماشاي ترور جسي جيمز خواهيم نوشت. قطار سه و ده دقيقه به يوما داراي بهترين تيم هاي بازيگري در فيلم هاي سال هاي اخير است. کساني مثل من که از راسل کرو و بازي اش در نقش هاي مثبت خوششان نمي آيد، با اين فيلم و بازي اش در نقش يک بدمن مادرزاد به قدرت بازيگري او ايمان خواهند آورد. اما بن فاستر در نقش شر آفريني چون چارلي پرينس نيز فراموش نشدني است. اگر شما هم جزو کساني هستيد که فکر مي کنيد وسترن مرده است، کافي است تنها سکانس پاياني اين فيلم[نبرد در محوطه ايستگاه] را ببينيد!
ژانر: اکشن، درام، وسترن.
.

<strong>هدرزفيلد Hadersfild
کارگردان: ايوان زيوکوويچ. فيلمنامه: اوگليسا سايتيانيچ، دژان کرالياچيچ بر اساس نمايشنامه اي از اوگليسا سايتيانيچ. موسيقي: ايرينا دچرميچ. مدير فيلمبرداري: ولادان پاويچ. تدوين: مارکو گلوساچ. طراح صحنه: نناند پارانوسيچ. بازيگران: گوران شوشلييک[راشا]، نبوويسا گلوگوواک[ايوان]، ووين چتکوويچ[دوله]، يوسيف تاتيچ[اوتاک]، دمايان کچوييويچ[ايگور]، سوزانا لوکيچ[ميليسا]، يليساووتا سابليچ[مايکا]، ميکي مانويلوويچ[پسنيک]. 95 دقيقه. محصول 2007 صربستان. نام ديگر: Huddersfield.
راشا مردي جوان که با پدر الکلي اش زندگي مي کند، چند سال قبل دچار شکست روحي شده و اينک روزگار را با اجراي برنامه اي ادبي در راديو و تدريس خصوصي مي گذراند. تنها شاگرد او دختري نوجوان است که رابطه جنسي نيز با وي برقرار کرده است. ايوان همسايه او که در جواني کاباليست بوده، پس از بيماري روحي شديدي که منجر به بستري شدن در تيمارستان شده، حال در خانه به همراه مادرش زندگي مي کند. او به تازگي در کليساي ارتدکس تعميد شده و اوقاتش را با نوشتن مي گذراند. ميلا جواني دختري بسيار فعال و جذاب که تبديل به معشوقه راشا شده است. دوله يک تازه به دوران رسيده که نماينده يک شرکت توليد شيريني است. و دوست مشترک شان ايگور که يازده سال قبل براي کار به انگلستان رفته و اکنون ساکن شهر هودرزفيلد در نزديکي ليدز است و بازگشت وي پس از مدتي چنين طولاني براي ديدن شهر و کشورش باعث مي شود تا يک شب همگي در آپارتمان راشا دور هم جمع شوند. شبي که در پايان آن همگي واقعيت هاي زندگي خود و ديگران را کشف مي کنند....
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
اولين فيلم بلند ايوان زيووکوويچ، تحصيل کرده دانشگاه بلگراد و دستيار کارگردان سابق صرب که دوره اي نيز در انستيتوي فيلم آمريکا در لس آنجلس گذرانده است، نمونه خوبي براي آشنايي با دغدغه هاي ذهني امروز مردم صربستان است. آينه تمام نماي جامعه اي کم و بيش در حال اضمحلال و زوال تدريجي که تمامي باورهاي نيک در آنجا رنگ باخته اند. جامعه اي که عاقلانش همچون ديوانگان رفتار مي کنند، و ديوانگان سابقش شعرايي ساده دل و دل رحم هستند.
زيوکوويچ که 6 سال قبل با ساختن فيلم کوتاه نامزد اسکار کنترل از راه دور [درباره سه سرباز جوان که ناگهان خود را از طريق تلويزيون درگير جنگي تازه مي يابند] شناخته شد، اين بار به سراغ نمايشي مشهور رفته و ان را به فيلم برگردانده است. هدرزفيلد به دليل استفاده از يک منبع اقتباس تئاتري، نتوانسته خود را از نفوذ ديالوگ ها و شخصيت پردازي تئاتري برهاند. حتي محدويت مکان ها نيز در ميانه فيلم به آن آسيب هايي وارد کرده است، اما خوشبختانه بازي هاي گوران شوشلييک[راشا] و نبوويسا گلوگوواک[ايوان، که همين چند ماه قبل او را با فيلم دام/تله شناختيم] توانسته فيلم را به شدت سرپا نگاه دارد. کارگردان که مسحور طرز نگاه شخصيت هاي بازنده اش به دنيا بوده، گاه نتوانسته جانب اعتدال را نگاه داشته و شخصيت هاي ديگر چون پسنيک نويسنده رابراي تعادل بخشيدن به قصه اش پر رنگ تر نشان بدهد. راشا اعتقاد دارد شعر مرده، رومانس معني ندارد و بايد با اتوريته و نژادپرستي به زندگي ادامه داد. اما در پايان شب در مي يابد که همه چيز و همه کس، حتي دخترک، را نيز از دست داده است. و اين که حتي وجود و حضور همين پدر الکلي نيز مي تواند مايه تسلي خاطري باشد. کسي که در ابزگشت به منزل از ديدن لکه هاي سس روي پيراهن راشا دچار اين توهم مي کشد، که پسرش به قتل رسيده است!
اگر سينماي در حال شکوفايي صربستان را مي شناسيد و نمونه هاي خوبي از آن ديده ايد، شايد ديدار از هدرزفيلد نتواند شما را کاملاً خشنود کند. اما بدون شک خالي از لحظات تفکر بر انگيز نخواهد بود!
ژانر: درام.

<strong>تبعيد Izgnanie
کارگردان: اندري زوياگينتسف. فيلمنامه: آرتيوم ملکوميان، اولگ نگين و اندري زوياگينتسف بر اساس کتاب موضوع خنده دار نوشته ويليام سارويان. موسيقي: آندري درگاچيف، آروو پرات. مدير فيلمبرداري: ميخاييل کريچمان. تدوين: آنا ماس. طراح صحنه: آندري پونکراتوف. بازيگران: کنستانتين لاوروننکو[الکس]، ماريا بونه ويه[ورا]، الکساندر باليوف[مارک]، ماکسيم شيبائف[کير]، کاتيا کولکينا[اوا]. 150 و 157 دقيقه. محصول 2007 روسيه. نام ديگر: The Banishment. برنده جايزه بهترين بازيگر/لاوروننکو و نامزد نخل طلا از جشنواره کن، نامزد جايزه بزرگ جشنواره سينماي جوان اروپاي شرقي و Cottbus، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم فيلم اروپايي، برنده جايزه فدراسيون باشگاه هاي فيلم از جشنواره مسکو.
الکس با همسرش ورا و فرزندانش اوا و کير به خانه پدري اش در روستا مي رود. يک شب اوا به الکس مي گويد که حامله است و بچه به وي تعلق ندارد. الکس ابتدا با برادرش مارک که خلافکار است، تماس مي گيرد. مارک به او مي گويد که يا اوا را از ميان بردارد و يا او را ببخشد. الکس راه سومي را انتخاب مي کند. او از مارک مي خواهد تا کساني را براي انجام عمل سقط جنين به او معرفي کنند. کاري که پيامدي بسيار شوم براي همه آنها به دنبال خواهد داشت...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
آندري زوياگينتسف 43 ساله تاکنون فقط دو فيلم ساخته، اما همان فيلم اولش به نام بازگشت کافي بود تا نام او را در جهان بلند آوازه کند. بازگشت برنده شير طلاي جشنواره ونيز و 27 جايزه بين المللي شد. نامزدي گولدن گلاب و سزار را براي وي به ارمغان آورد و مژده ظهور تارکوفسکي ديگري در سينماي روسيه را داد. تبعيد دومين فيلم چنين فيلمسازي است که بعد از نامزدي نخل طلاي کن، به تازگي اقبال پخش جهاني را يافته است. فيلمي در همان سبک و سياق و مدت نمايشي 50 دقيقه طولاني تر از بازگشت که مي تواند بسياري از بينندگانش را فراري دهد.
مخصوصاً کساني که با ديدن سکانس اول آن انتظار ديدن فيلمي رازآميز و بيشتر جنايي را فکر خود مي پرورانند. انتظاري که هرگز به ان پاسخ شايسته اي داده نمي شود. با اين حال اگر اندکي حوصله به خرج دهيد، شاهد درام تکان دهنده اي خواهيد بود که مي تواند سوال هاي فلسفي-هر چند نه خيلي تازه- برايتان مطرح کند. منتقدان اروپايي ترجيح مي دهند او را تارکوفسکي روستايي بنامند که دغدغه هايش به اندازه ايثار جهاني نيست. اما در مقياسي کوچک تر به حيات، مذهب و انسان مي انديشد.
زوياگينتسف اين بار داستاني از ويليام سارويان نويسنده ارمني را براي کار برگزيده و محل وقوع حوادث را از کاليفرنيا به روستا و شهري نامعلوم در روسيه منتقل کرده است. او براي روايت داستان و ايده فلسفي نهفته در آن روشي را انتخاب کرده که گاه کمي کشدار و حتي نا لازم مي نمايد. اين که وراي درگير با مسئله حيات نمي خواهد کودک ديگري را به دنيا آورد، پوشش غلط خيانت در زناشويي را بر تن مي کند و تماشاگر را به همراه الکس سر در گم مي نمايد. گاه به نظر مي رسد اگر شخصيت هاي فيلم به جاي سکوت سعي در سخن گفتن در زمان و مکان درست کنند، درام به شکلي منطقي تر و کمتر فاجعه بار به آخر مي رسد.
بعيد نيست که تبعيد به عنوان اثري که جانمايه اي به شدت ديني دارد در جشنواره فجر امسال يا تلويزيون به نمايش در آيد، با اين حال اگر بازگشت را ديده ايد، حتماً براي ديدار تبعيد نيز مشتاق خواهيد بود!
ژانر: درام.
