گفت وگو♦ سينماي جهان
بهرام نوتاش - پنجشنبه 13 دی 1386 [2008.01.03]
پاتريس لوکنت از آن دسته فيلمسازان فرانسوي است که در طول سه دهه گذشته تقريباً هيچ فيلمي از او رسماً در ايران به نمايش در نيامده، اما به برکت حضور ويديو و حالا دي وي دي دوستداران بسيار دارد. کارگرداني که کارنامه اش ميان دو گونه کمدي و درام تقسيم مي شود، ولي بر خلاف آمريکا و برخي کشورهاي اروپايي، تماشاگر ايراني فقط با فيلم هاي درام او آشناست. فيلم هايي که اغلب به روابط پيچيده ميان زنان و مرداني غريب مي پردازد. چندي پيش آخرين ساخته اين فيلمساز پاريسي به نام "بهترين دوست من" اکران شد، به همين مناسبت گفت و گويي صميمانه با او درباره همين فيلم و زندگي اش که وقف سينما کرده را انتخاب و برايتان ترجمه کره ايم....

گفتگو با پاتريس لوکنت
احساسي به قدرت عشق
پاتريس لوکنت متولد 1947 پاريس است. دوران کودکي اش در شهر تور گذشت و در هيمن ايام مسحور سينما شد. از 15 سالگي شروع به ساختن فيلم هاي کوتاه غير حرفه اي کرد. در 1967 به پاريس رفت و وارد ايدک شد. مطالبي در کايه دو سينما نوشت و همزمان به عنوان کارتونيست در مجله Pilot شروع به کار کرد. فيلم هاي کوتاهش با استقبال منتقدان فرانسوي روبرو شد. در 1973 نقشي بسيار کوتاه در فيلم سال 01 ساخته آلن رنه و ژاک دوئيون بازي کرد و در 1976 اولين فيلم بلندش را به نام Les Vécés étaient fermés de l'interieur را با شرکت ژان روشفور و کلوش ساخت که موفقيتي نسبي به دنبال داشت. در 1977 دومين فيلمش برنزه را بر اساس نمايشنامه اي مشهور ساخت که تبديل به يکي از پر فروش ترين فيلم هاي تاريخ سينماي فرانسه شد. يک سال بعد قسمت دوم برنزه ها را نيز کارگرداني کرد و شروع به همکاري مستمر با کمدين هاي مشهور فرانسوي چون کلوش، برنار ژيرودو، ژارر لنوين و ديگران کرد. سومين فيلمش با من بيا، من با دوست دخترم زندگي مي کنم نيز با موفقيت مالي روبرو شد. اما دو فيلم بعدي وي زنم داره برمي گرده و پخش يا چيزي براي نمايش نيست بازخورد خوبي نداشت، ولي زمينه ساز همکاري مداوم وي با ميشل بلان شد.

متخصص در 1985 بار ديگر توجه تماشاگران را به خود جلب کرد و فيلم با هم در 1987 لوکنت را به اولين نامزدي سزار کارنامه اش رساند. با هم نامزد سه جايزه اصلي سزار شد و نام لوکنت را به عنوان کمدي سازي برجسته در تاريخ سينماي فرانسه تثبيت کرد. اما دو سال بعد شهرت و موفقيت بين المللي با مسيو هير در انتظارش بود. يک درام روانشناسانه جنايي و مهيج که از روي داستان ژرژ سيمنون اقتباس شده بود. فيلم ابتدا در جشنواره کن به نمايش در آمد و نامزد نخل طلا شد و نامزدي اش در 8 رشته از جوايز سزار با دريافت جايزه سنديکاي منتقدان فيلم فرانسه دنبال شد. نقش اصلي فيلم را ميشل بلان ايفا مي کرد که او نيز با اين فيلم مسير تازه اي در کارنامه اش گشوده شد. با اين فيلم توجه منتقدان خارجي به او جلب شد، اما لوکنت قبل از آن فيلم يک دوجين کار ديگر نيز داشت که در خارج از فرانسه شناخته نشده بود.
لوکنت اين مسير تازه را با فيلم بعدي اش شوهر زن آرايشگر دنبال کرد. ماجراي عشق يک کودک به زن آرايشگر محله که بعدها در بزرگسالي زمينه ساز ازدواجش با زن آرايشگر ديگري مي شود. بعد از بازگشت به حيطه کمدي در فيلم هاي تانگو، عطر ايوون و دوک هاي بزرگ به سراغ داستاني تاريخي رفت. کمدي/درام عاشقانه تمسخر در 1996 نه فقط 15 جايزه بين المللي براي وي به ارمغان آورد، بلکه خود فيلم نيز به شکلي گسترده در امريکا پخش شد و فرجام اين کار نامزدي جايزه بهترين فيلم خارجي سال در مراسم اسکار و سرانجام دريافت جايزه سزار بهترين فيلم و بهترين کارگرداني بود.

موفقيت تمسخر راه لوکنت را براي همکاري با آلن دلون و ژان پل بلموندو- دو اسطوره بازيگري سينماي فرانسه- در يک اکشن پر خرج به نام شانس يک به دو/ يک شانس براي دو نفر هموار کرد. اما حاصل کار از جهت مالي چندان درخشان نبود. از اين رو بار ديگر به حيطه درام بازگشت و دختري روي پل را ساخت که او را نامزد دريافت جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم گولدن گلاب کرد. اين اتفاق در سال 2000 با بيوه سن پي ير تکرار گشت و استقبال از درام هاي عاشقانه غير متعارف لوکنت در بسياري از کشورها تبديل به واقعه اي فراگير شد. ماجراي عاشقانه فيلکس و لولا در سال 2001 نامزدي خرس طلايي جشنواره برلين به همراه آورد و خيابان لذت در سال بعد درباره رابطه يک تعميرکار و زني روسپي در پاريس دهه 1940 مورد پسند تماشاگران بسياري از کشورهاي اروپايي شد. اما سومين موفقيت بزرگ پس از مسيو هير و تمسخر در سال 2002 با فيلم مردي در قطار به سراغ لوکنت امد. داستاني حيرت انگيز از برخورد دو غريبه در قطار- يک معلم شاعرپيشه و يک دزد- که اين برخورد سبب تغيير سرنوشت شان مي شود. بازي جاني هاليدي و ژان روشفور در نقش هاي اصلي مورد پسند داوران جشنواره ها و تماشاگران قرار گرفت و شش جايزه معتبر براي فيلم به همراه آورد. لوکنت نيز نامزد دريافت شير طلايي جشنواره ونيز شد.

لوکنت در فاصله اين فيلم و آخرين کارش بهترين دوست من، فيلم هاي غريبه هاي صميمي را در 2004 و قسمت سوم برنزه ها را بعد از سه دهه[در سال 2006] کارگرداني کرده است. لوکنت چهار فيلم کوتاه مستقل و دو اپيزود از فيلم هاي لومير و شرکاء و عليه فراموشي، و يک فيلم مستند به نام بياييد چشم هايمان را باز کنيم در کارنامه خود دارد. بهترين دوست من بيست و پنجمين فيلم بلند اوست. او از فيلم با هم تا امروز فيلمبردار بسياري از فيلم هاي خود نيز بوده و فيلمنامه اکثر آنها را نيز خود نوشته است

چه چيزي شما را جذب داستان اليويه دازا کرد؟
وقتي اولين نسخه فيلمنامه را خواندم، شروع آن به نظرم فوق العاده رسيد و وسوسه ساخت اين داستان را در من به وجود آورد. کمي شبيه اين بود که دوتا ميل بافتني با يک گلوله کاموا به رنگ مورد علاقه ام جلويم باشد ومن به خودم مي گفتم که با آنها يک پوليور خواهم بافت. نقطه شروع داستان مردي است که درمراسم خاکسپاري يکي از آشنايان حاضر مي شود و متوجه مي شود با احتساب بيوه متوفي تنها هفت نفر در مراسم شرکت کرده اند. اين به نظرش وحشتناک مي آيد و مي خواهد از اطرافيانش بپرسد که آيا در روز خاکسپاري خود او همگي شرکت خواهند نمود. کسي جوابگوي او نيست، چون او کسي را ندارد... دوستي ندارد. وضع ماليش بد نيست، اما بايد يک دوست خوب هم داشته باشد. به خودم گفتم با چنين شروعي؛ دستمايه تعريف يک داستان فوق العاده کمدي فراهم است. يک داستان سبک و در عين حال موضوعي که به هرکدام از ما هم مربوط مي شود. اين که از خودمان بپرسيم: ايا دوست يا دوستاني داريم؟ اين اصلي ترين سوال در روابط انساني است.
جنبه کودکانه اي هم در اين نوع سوال ها هست...
يک نکته خيلي با مزه در فيلم هست. وقتي که دانيل اوتوي درطول آخرين تلاش هايش براي اطمينان پيدا کردن از اينکه دوستي دارد، دريک آن خودش را کاملا شکننده مي يابد. مثل اينکه دوباره به کودکي بازگشته باشد، اين مطلب حقيقت دارد که در دوران مدرسه راحت تر دوست مي شويم. چيزي خنده دار و درعين حال متاثر کننده و ترحم برانگيز اين است که او احساس مي کرده کلي دوست دارد، ولي در آن لحظه متوجه مي شود که يک دوست واقعي ندارد. در واقع او خودش را مثل سن هفت سالگي تنها در ميان حياط مدرسه مي يابد. و از دريافت اين موضوع به هم مي ريزد. چيزي است که براي من خيلي جالب است.

در بسط داستان اوليه چه چيزهائي را مد نظر داشتيد؟
همانطور که به شما گفتم از شروع داستان خيلي خوشم آمد. اما صادقانه بگويم که نمي دانستم اين زمينه چيني بعدها چه پيچ و خمي به خودش خواهد گرفت. فقط يادم مي آيد به مسيري مي رفت که زياد به دلم نمي چسبيد. به نظرم ازنظر احساسي چيز زيادي در آن نبود. بنابر اين بعد از گرفتن اجازه با کمک ژروم تونر فيلمنامه را بازنويسي کردم.
ولي در حالي که منتظر يک کمدي واقعي با شوخي ها و موقعيت هاي کاملاً کميک بوديم، فيلم متاثر کننده و دراماتيک از آب در آمد...
هرگز نمي شود نگاه بيروني به فيلم حدس زد. من خودم کاملاً به اين امر واقف بودم که بايد يک فيلم مفرح ومردم پسند بسازم که تماشاي آن راحت باشد. ولي ظاهراً نتيجه کار به اين شکل در نيامده است. از طرف ديگر ساخت يک فيلم سبک جلف هم در فکر نبود. هر فيلمي بايد چيز فوق العاده اي در خود داشته باشد. اين شخصيت احتمالاً نتفر انگيز هم بايد براي بردن يک شرط احمقانه، يک دوست صميمي براي خودش دست و پا کند، تا ما تحت تاثير قرار بگيريم.

تمايل به قراردادن اين فيلم در گونه کمدي قبل از ديدن آن، شايد به اسم داني بودن کمدين برمي گردد که بالاي همه اسم ها برروي پوستر فيلم آمده است؟
احتمالاً همين طور است. دقت داشته باشيد که با اين وجود فيلم بسيار خنده دار است. اما براي کساني که از اين فيلم خوش شان آمده است اين تنها جنيه مثبت آن نيست و از آن فراتر مي رود. همه ما کمدين هايي بزرگي چون بورويل، کلوش و خيلي هاي ديگر را مي شناسيم، وقتي به دنبال يک اجراي انساني تر، حقيقي تر، ساده تر و امروزي تر آنها مي گرديم، مي بينيم اکثراً حاصل کارشان به طرزي شگفت آور انساني است. همين مسئله در مورد داني بون هم صدق مي کند که نقش هميشگيش را دراين فيلم بازي نمي کند، ولي حاصل کار فوق العاده است. چرا که او صادقانه و حقيقي بازي مي کند.
چگونه فهميديد که ترکيب دانيل اوتوي و داني بون روي پرده اين قدر خوب خواهد شد؟
تصور اينکه حاصل کنار هم قراردادن هنرپيشه هاي که هرگز با يکديگر همبازي نشده اند، کاملاً خوب و يا کاملاً بد خواهد شد، منطقي است. در مرحله انتخاب بازيگران احساس مي کنم دقيقاً مثل آشپزي هستم که با وجودي اينکه نمي داند چرا کمي پاپيريکا[فلفل قرمز] به غذا اضافه مي کند، ولي اين حس را دارد که نتيجه کار بهتر خواهد شد. چند وقت پيش شنيدم که يکي از معروف ترين توليد کنندگان ماکارون[نوعي شيريني] براي کريسمس با فواگرا-جگر چرب اردک که توليد و طبخ آن جايگاه مهمي در آشپزي فرانسوي دارد- ماکارون درست کرده است! اين ديگر زياده روي است. واضح است که آنها اين امکان را داشتند که قبل از وارد کردن اين محصول تازه به بازار، آن را بچشدند تا اگر خوب نبود توليدش نکند. اما به خودش گفته که ترکيب شکلات با فواگرا چيز خوبي خواهد شد. من هم شخصاً با دليلي کاملاً مشابه دانيل اتوي و داني بون را انتخاب کردم.

تصور شما از دوستي چيست؟
بيش از هرچيز نبايد يک رابطه کاملاً بسته باشد. به همين دليل است که معناي "بهترين دوست" را نمي فهمم. چون شخصاً کسي را به عنوان بهترين دوست ندارم و حتي نمي دانم برايم جالب است که چنين کسي را داشته باشم يا نه، کسي که بخواهد نشانه همه دوستي من باشد. برداشت من از دوستي بازتر از اين است، دوستي براي من عبارت است از علاقه اي که به ديگري داريم و کنجکاوي نسبت به افرادي که با آنها رفت وآمد مي کنيم. يک رابطه مبتني براعتماد و همياري و سخاوت است، اما به شرطي که دوطرفه باشد. شما نمي توانيد دوستي داشته باشيد، اگرخودتان را به عنوان دوست آن شخص نبينيد. دوستي خيابان يک طرفه نيست.
اين طور برداشت مي کنم که دوستي براي شما احساسي است به قدرت عشق. دراين فيلم و فيلم ديگرتان دختري روي پل رابطه اي که دانيل اوتوي با ونسان پارادي برقرار مي کند بيشتر از آن که عشق باشد يک دوستي مبهم است...
مورد "بهترين دوست من" ازهمان اول کمي خاص است. مشخصاً وقتي قضيه رابطه بين دو مرد و يا دو زن است تنها مسئله دوستي دربين است و يا اينکه قضيه عشقي همجنسگرايانه است که تا حال هرگز به آن نپرداخته ام. چيزي که تا به حال در کارهايم به آن پرداخته ام اکثراً رابطه بين يک زن و يک مرد بوده است و دختري روي پل نمونه خوبي است. صحبت از دوستي نيست، بلکه يک جور کشش تکان دهنده است و ميلي که بر سر شخصيت هاي فيلم سايه مي افکند و موجي از احساسات عاشقانه شروع مي کند به عطرآگين کردن زندگيشان. اما تصور نمي کنم که اين يک دوستي باشد.

شما مي گوئيد که "بهترين دوست من" فيلمي است براي مخاطب عام. اما چنين جنبه اي در برنزه ها 3 خيلي بيشتر به چشم مي خورد. آيا بعد از فيلم پر خرج و بزرگي مثل برنزه ها لازم بود که خودتان را در چنين پروژه اي غرق کنيد؟
به نظرم اين مسئله خيلي بغرنج و پيچيده نيست. هميشه مايل به ساختن کارهايي متفاوت با يکديگر داشته ام و ضمناً قبل از ساخت برنزه ها 3 براي اين کار تعهد داده بودم. پس ساخت اين فيلم بعد از آنچه که شما "فيلم پر خرج" مي ناميد صورت نگرفته است که به خودم بگويم حالا نوبت يک کار شخصي است. من کارهايم را يکي بعد از ديگري انجام مي دهم، اما از قبل آنها را برنامه ريزي مي کنم. به زمان زيادي پيش از ساخت يک فيلم احتياج دارم تا همه چيز به پختگي برسد.
اعلام کرديد که مي خواهيد تا قبل از کنار بازنشستگي سه فيلم ديگر بسازيد ؟
اگر از 25 فيلمي که ساخته ام ناراضي بودم، مدت ها پيش کنار مي کشيدم. يا اينکه تنها به ساخت فيلم هايي ادامه مي دادم که به آنها افتخار کنم. امروز با نگاهي به گذشته، شايد گزافه گويي به نظربرسد، اما به خودم مي گويم انتخاب فيلمسازي اشتباه نبود. تعدادي از فيلم هايم مزخرف هستند و خوب از کار در نيامده اند، اما چند تايي هم هستند که به آنها نگاه مي کنم به خود مي گويم؛ به خاطر هيچ و پوچ به اين حرفه نپرداخته ام.
گفت و گو کننده: لوران تيتي، دي وي دي راما

بهترين دوست من Mon meilleur ami
کارگردان: پاتريس لوکنت. فيلمنامه: پاتريس لوکنت، ژروم تونر بر اساس ايده اي از اليويه دازا. موسيقي: زاويه دومرلياک. مدير فيلمبرداري: ژان ماري دروژو. تدوين: ژوئل هاشه. بازيگران: دانيل اوتوي[فرانسوا کوسته]، دني بون[برونو بولي]، ژولي گايت[کاترين]، ژولي دوران[لوئيز کوسته]، آنري گارسن[اتي ين دلموته]، ژاک ماتو[آقاي بولي پدر برونو]، ماري پي يه\حانم بولي مادر برونو]، اليزابت بورگن[ژوليا]، اودري مارناي[ماريان]. 94 دقيقه. محصول 2006 فرانسه. نامزد جايزه بهترين فيلم اروپايي در مراسم ديويد دوناتللو.
ژانر: کمدي.
سايت رسمي فيلم
http://www.monmeilleurami-lefilm.com
http://mybestfriendthefilm.com
