خاستگاه برابر نه، خواسته هاي برابر!
آسيه اميني - دوشنبه 10 دی 1386 [2007.12.31]

جايگاه جنبش زنان در کشور ما کجاست؟ آيا اين جنبش برخاسته از يک طبقه اليت است و خواسته هايش نيز در همان سطوح نخبه گرايي و با زبان نخبه گرايانه تعريف و تبليغ مي شود؟
آيا اگر خواستگاه يک جنبش اجتماعي، ريشه در قشر روشنفکر يا نخبه يا حتا قشر فرهنگي و فرهيخته داشته باشد، بايد آن را از تعلق داشتن به عامه مردم مبري دانست؟
به زبان واضح تر، آيا مردم عادي حرف و خواسته هاي مطرح شده از زبان جنبش زنان در ايران را درک مي کنند؟ آيا با آن هم صدايند؟ آيا با آن ارتباط برقرار مي کنند؟ ايا از آن حمايت مي کنند؟...
اين حرفها و سوالها را در چند سال اخير از دوست و غريبه، از فاميل و همکار و حتا از رهگذري که بر حسب اتفاق همکلام شده ايم، بسيار و بسيار شنيده ام.
قصد ورق زدن تاريخ و نقل تاريخچه جنبش زنان را ندارم که خاستگاهش کجاست و در چه برحه هايي از زمان از چه طبقه اي حمايت و از چه گروه ها و نهادهايي سرکوب مي شده. بلکه آنچه نقل مي کنم شرح تجربه هاي امروز ماست. گرچه بر کساني که دفتر جنبش زنان را از ديروز تا امروز ورق زده و دنبال کرده اند، تلاش پي گير زنان فرهيخته اي که مبارزه با تبعيض عليه زنان را از با نخستين چراغهاي روشنگرانه يعني تاسيس مدرسه و کتابخانه بنا نهادند، امري پوشيده نيست.
جهل، اولين و آخرين پرده اي است که مي تواند زنان را در پستو نگاه دارد. چه آنان که با مدرسه سازي براي دختران، پيشگام پس زدن اين پرده شدند و چه آناني که تا امروز، با توزيع اطلاع رساني، با توزيع انديشه و آگاهي، سعي در تغيير شرايط زنان دارند، همگي در کار مبارزه با جهلند. در اين گذار تنگ و صعب، که حتا بسياري از زنان تحصيل کرده ما نيز از تدبير غير منصفانه اي که برايشان انديشيده شده نا آگاهند يا درصورت آگاهي نيز، به خودآگاهي جمعي که به ايشان توان تغيير سرنوشتشان را بدهد دست نيافته اند، چگونه مي شود به روشني پاسخ داد که آيا جنبش زنان، امروز محدود به قشر روشنفکر و عده اي از زنان نخبه گراست، يا متعلق به گستره اي از زناني که در اين گستره، از هر طيف و قشري در آن يافت شود؟ اما در همين رهگذر اين پاسخ روشن و واضح را مي شود با قاطعيت گفت که بحث ما در خاستگاه نيست، بلکه در خواسته هاست! و خواسته هاي جنبش زنان، خواسته هاي عمومي است. زيرا منافع جنبش زنان، حدو مرزش را منافع عمومي زنان و به دنبال ان منافع عمومي جامعه تعيين مي کند.
تجربه اي که در اين راستا مي خواهم عنوان کنم و از آن به اين نتيجه برسم که اتفاقا امروز بيش از هر زماني، اين جنبش اجتماعي نگاهش را معطوف به بدنه جامعه کرده است، مربوط است به چند روز پيش و مراسم "آش پزان" به نيت آزادي جلوه جواهري و مريم حسين خواه. مراسمي که در شکلي کاملا آييني و با باورهاي مذهبي مادري برگزار شد که دو فرزندش را در جنگ از دست داده و فرزند ديگرش اين روزها به خاطر عمومي کردن "حق برابر خواهي" در زندان اوين روزگار مي سپارد.
ظاهر قضيه يک مراسم صرفا سنتي و کم و بيش مذهبي است. حتا در گفته هاي خانم گوهر بيات هم که دقيق شويم همين رنگ و بو حس مي شود؛ او مي گويد: "به قاضي گفتم جرم دخترم چيست ؟ او جامعه شناسي خوانده و طبيعي است که درد جامعه اش را بشناسد و براي ترميمش فکري کند. جرم او چيست ؟ جز اين که از حقوق يک عده زن بيگناه دفاع کرده؟" و سپس مقامهاي مسوولي را که در اين روزها ديده و با آنها دراين باره صحبت کرده نام مي برد و مي گويد: "همه شان به من نگاه کردند و لبخند زدند و هيچ نگفتند! و من هم که از راه هاي حقوقي و قانوني نا اميد شده ام، به راه دلم رفتم. گفتم آش نذري مي پزم و دعا مي کنم که دخترم آزاد شود..."
اما همين خانم بيات، که توسل به ائمه را راهگشاي بن بستي مي داند که دخترش درآن اسير شده، در کنار همان ديگ آش نذري، شروع مي کند به سخنراني درباره زناني که داشتن حقوق برابر را حق انساني خود مي دانند. او وقتي از حقوق زنان صحبت مي کند بهتر از هر روشنفکر و نويسنده اي حرف مي زند. زيرا "خواسته"هاي جنبش زنان، درواقع تجربه زناني چون اوست و طبيعي است که وي اين خواسته ها را خواسته خودش و دخترش مي داند. چرا امروز که او هم آگاه است و هم به خودآگاهي توان جمعي رسيده، آن را پنهان کند ؟
اما نکته اي که در اين رهگذر نبايد فراموش شود، قرار گرفتن دو نوع انديشه مذهبي و سکولار در کنار يکديگر و همصدا شدن در حقوق بابر خواهي است؛ اتفاقي که پيش از اين کمتر شاهد آن بوده ايم مگر اين که خواسته اي سياسي، به اين ائتلاف شکل و سو مي داد.
ممکن است عده اي اين همصدا شدن را تنزل خواسته ها يا تغيير در روش و منش زناني بدانند که تاکنون تنها با شيوه هاي مکتوب يا غير مکتوب فرهنگي و رسانه اي، سعي در گشايش راهي در دل مردم عادي داشته اند. زناني که عمدتا هم با نگاهي سکولار، به فعاليت در حوزه زنان وارد شده اند.
ولي به نظر من، اين همصدا شدن زنان مذهبي و سکولار و حتا زناني با باور ها و اعتقادات ديگر، نه تنها فراز و فرود انديشه يا روش و منش معني نمي شود، بلکه نشانگر اين است که آنها راه همزباني با هم را فرا گرفته اند. حقوق زنان نه متعلق به يک قشر فکري و صنفي است و نه متعلق به يک گروه سياسي يا اجتماعي. اگر چه هر کسي راه و روش و حوزه فعاليتش را به تناسب باورهايي که دارد، انتخاب مي کند، اما هدف يکي است. زبان فعاليت فرق مي کند. شدت و حدت ها فرق مي کند. راه و روشها متقاوت است، اما مقصد يکي است.
واقعيت اين است که جامعه ايراني و به تبع آن زنان جامعه ايراني، جامعه اي سنت گرا هستند. آيين ها و باورهاي سنتي در انها ريشه در اعتقادات بومي و ملي و نيز باورهاي مذهبي دارد. به اين که بها دادن به اين باورها و سنتها چقدر درست يا نادرست است کاري ندارم. بلکه حرف من اين است که اگر از همين زبان آييني استفاده شود تا درک مشترکي از مسائل زنان به دست آيد، بايد از آن استقبال کرد. اين نه به معناي فراموش کردن اعتقادات سکولار عده اي از فعالان زن است و نه به معناي بي باور شدن افراد مذهبي معتقد به حقوق برابر زنان. بلکه تنها به معناي نزديک شدن صداي اين گروه ها در همخواني يک نياز مشترک است.
اگر مقاله ها و سخنراني هاي ما راه به دل زنان عادي جامعه مان که ممکن است چون ما نينديشند، نبرده باشد، چرا به زبان خودشان با آنها سخن نگوييم؟ ما اصل حرفمان را تغيير نمي دهيم! دروغ نمي گوييم بلکه فقط از ميزباني آنها براي شنيدن سخن ما و از مهمان کردنشان به حوزه انديشه خودمان استقابل مي کنيم. آيا دوري جستن از آيينهاي سنتي و مذهبي و يکسره همه آنها را به چوب نفي و اکراه راندن، نتيجه اي از دست دادن بخش عمده اي از پتانسيل اجتماعي در جنبش زنان دارد؟
و از سويي، در شرايطي که تريبوني براي سخن گفتن با عموم مردم نيست. وقتي سايتها پشت هم فيلتر مي شوند، وقتي حوزه هاي عمومي در تصرف عده اي خاص، با تفکري خاص، که سنخيتي نيز با حقوق برابر ندارد، باقي مي ماند، وقتي زبان رسانه اي ما بريده مي شود، وقتي فضاهاي خصوصي و شخصي نيز در تصرف اضطراب و هراس عمومي تنگ مي شود، چرا از دل مردم و با زبان ايشان حرف زده نشود؟ چرا مراسم "آش پزان" يکي از تريبون هايي نشود که راههاي ديگرشان براي سخن روز بروز بسته تر و بسته تر مي شود؟ آيا قرار گرفتن دفترچه حقوق برابر در کنار ماسه آش، فريب کساني است که بهانه يکي، به ديگري توجه مي کنند؟!
به نظر من هرگز!
زيرا آيا مي شود يک نسخه را براي درمان هميشه يک درد استفاده کرد؟ اگر زبان رسانه الکن شد، آيا بايد دست روي دست گذاشت؟ آيا پيوستن به مادراني که مي توانند در کنار آيينهايشان به حرفهاي تو گوش دهند و آن را دهان به دهان انتقال دهند، دور از ژست روشنفکري است؟ در اين صورت بايد ديد که روشنفکر کيست و به دنبال چيست؟ وگرنه نشستن پشت ميز و نوشتن براي مردمي که بيشتر آنها هر گز زبان تو را نمي فهمند، کار آسان تري است و همه ما نيز آن را تجربه کرده ايم.
واقعيت اين است که برخي حرفها گفتنشان آسان و روشنفکرانه است. اما برخي کارها هزينه بر تر است. و يکي از هزينه هاي آن نيز همين حاشيه هايي است که همواره گريبان روشنفکري ما را گرفته است و باعث شده تا دوربماند از احترام مردمي که زبانشان زباني ساده است و گويش غليظ روشنفکري – هرچند که لازم و اغنا کننده است براي بسياري از ما- اما بر سفره ايشان مهمان دلنشيني نيست.
اين همه را گفتم تنها بدين سبب که يادآور شوم براي اين که جنبش زنان در دل مردمي سنتي و مذهبي راه باز کند، گاه لازم است تا زبان گفتارش را تغيير دهد؛ مثل آن روز که "برابري در قانون "چاشني آش نذري شد تا بر سفره هاي مردم هشداري شود.
