Rooz

داستان آن پيراهن خونين

احمد باطبي در مصاحبه با روزگفته است: - چهارشنبه 5 دی 1386 [2007.12.26]

noshabehamiri.jpg

نوشابه اميري
nooshabehamiri@yahoo.com

فکر مصاحبه با احمد باطبي از يک "لينک" شروع شد.لينکي که در زير آورده ام. قرارمان شب يلدا بود. گفته بود:شب ‏ها بيدارم.
پس در ساعت يازده و نيم شب به وقت پاريس ـ که شب رو به پايان بود ـ و دو صبح به وقت تهران ـ که روز ‏ديگري آغاز شده بودـ با احمد باطبي مصاحبه کردم. او هيچ شرطي نداشت براي مصاحبه؛ من اما، شرطم با خودم اين ‏بود که از شکنجه و زندان نپرسم؛پس همه آنچه گفته ايم، از انسان است: "آن 9 سال تمام شد؛ من حداقل چهارتا 9 سال ‏ديگر وقت زندگي دارم."‏
‏ ‏
ahmadbatebi619.jpg
اين لينک را پي بگيريد:‏
http://www.4shared.com/file/32237602/35d66a43/vaghti_ke_negaham.html

‎روز 17 تير 78 کجا بوديد؟‎
خانه. من آن موقع دانشجوي کارگرداني بودم. داشتم پايان نامه ام را در ارتباط با اعتياد و ناهنجاري هاي اجتماعي مي ‏ساختم. در حول و حوش کوي دانشگاه، يک آدم معتادي بود که قرار بود در زمينه کار تحقيقاتي به من کمک بکند. ‏روزقبلش رفته بودم پيش او و او هم کساني را که با آنها مواد مصرف مي کرد، با من آشنا کرده بود. خلاصه داشتم ‏خودم را براي گرفتن اين نماها آماده مي کردم. تا صبح روز 18 تير که آن اتفاق افتاد.‏

‎که فکرش را هم نکرده بوديد.‏‎
قرار هم نبود فکر کنم. 18 تير اتفاق افتاد؛ برنامه ريزي شده نبود. ‏

‎من آن روز شما را ديدم و تصويرتان جلوي چشمم ماند؛ اما فکر نمي کردم آن تصوير در برابر چشم خيلي ‏هاي ديگر در سراسر جهان قرار بگيرد. خود شما وقتي آن پيراهن را بالا برديد، فکر مي کرديد چنين اتفاقي بيفتد؟‎ ‎‎
نه؛ فکرش را نمي کردم. اما آن حادثه يک پسزمينه اي داشت که خيلي ها آن را نمي دانند. براي همين حالا مي خواهم ‏چيزي را به شما بگويم که آن اوايل نمي توانستم بگويم. من قبل از 18 تير، سه بار سابقه دستگيري در همين حوزه ‏فعاليت هاي دانشجويي داشتم. دستگيري اولم بر مي گشت به يک تجمع اعتراضي براي زندانيان سياسي. 15 اسفند 77 ‏بود. بار دوم در يک تجمع اعتراضي دانشجويي دستگير شدم. 15 ارديبهشت 78.بار سوم هم در 4 خرداد 78 دستگير و ‏‏10 تير آزاد شدم. تا 18 تير. لذا يکي از دلايلي که اين حادثه براي من به آن شکل اتفاق افتاد، و برخورد آنها با آن شدت ‏همراه شد، همين پسزمينه بود. من را شناخته بودند و آمادگي برخورد را داشتند. منطقا هم نبايد يک نفر به خاطر يک ‏تصوير تا اين حد مورد توجه و فشار نيروهاي قضايي و نهادهاي امنيتي قرار گيرد. مجموعه ارتباطاتم در آن دوره با ‏دفتر تحکيم وحدت، جريانات دانشجويي، مرحوم فروهرها، رفت و آمد به دفتر ايران فردا... هم مزيد بر علت شد. ‏

‎يعني شناسايي شده بوديد؟‎
بله.‏

‎ماجراي بر دست گرفتن لباس خوني چه بود؟‏‎
آن هم داستاني دارد. يکي دو روز قبل از تجمع 18 تير ـ البته تاريخ ها خيلي دقيق يادم نيست ـ دانشجويان در دانشگاه ‏تهران تجمع کرده بودند. من هيچ وقت در هيچ تشکل دانشجويي عضويت نداشتم ولي آن موقع با دفتر تحکيم وحدت کار ‏مي کردم؛ مثلا به عنوان انتظامات. در آن روز دانشجويان در داخل دانشگاه تحصن اعتراضي داشتند و بيرون دانشگاه ‏هم بين مردم و نيروهاي انتظامي درگيري بود. در اثر درگيري بيرون، بعضي از مردم که زخمي مي شدند به داخل ‏دانشگاه پناه مي آوردند. زخمي بودند و خونالود. اين صحنه ها خيلي دانشجويان را تحت تاثير قرار داده و احساسات شان ‏را تحريک کرده بود؛ براي همين مي خواستند از دانشگاه بيرون بيايند و به صورت خياباني، اعتراض کنند. اما تحليل ما ‏اين بود که اگر بچه ها بيرون بروند و کار به درگيري خياباني کشيده شود، اعتراض دانشجويي که تا آن لحظه صورت ‏فرهيخته اي داشت، از آن حالت خارج مي شد؛ اين همان چيزي بود که حاکميت مي خواست. ما هم نمي خواستيم اين ‏اتفاق بيفتد. در همين فاصله من به همراه يکي از بچه ها بيرون مي آمديم و به زخمي هايي که نمي توانستند روي پاي ‏خود راه بروند کمک مي کرديم تا به سرپناهي برسند. مامورين ما چند نفر را مي شناختند. درست زير سر در دانشگاه ‏بوديم که ناگهان يک رگبار گلوله آمد. ما همه نشستيم. بعد از مدتي بچه ها يکي يکي بلند شدند. من از همه ديرتر بلند ‏شدم؛ اما تا بلند شدم باز صداي رگبارآمد. يکي از گلوله ها از کنار من رد شد؛ يکي هم به سر در دانشگاه خورد و کمانه ‏کرد و خورد به آن کسي که کنار من بود. او افتاد روي زمين. نگاهش کردم. ديدم گلوله در استخوان کتفش گير کرده؛ ‏خيلي فرو نرفته بود. با انگشت گلوله را در آوردم. جاي زخمش را هم با پيراهنش سفت نگاه داشتم. بعد هم او را آوردم ‏داخل و به بچه ها تحويل دادم. در همين حين ديدم بچه ها در حال خروج از دانشگاه هستند. من هم پيراهن را بالا گرفتم ‏و به بچه ها توضيح دادم که بيرون درگيري است. بعد هم بر اساس همان تحليلي که گفتم برايشان توضيح دادم با توجه به ‏حضور گسترده لباس شخصي ها هر اتفاقي، مي افتد گردن جنبش دانشجويي. در همين موقع ديدم آقاي جمشيد بايرامي، ‏دارد عکاسي مي کند. من او را مي شناختم و مي دانستم عکاس است؛ بعد هم ديگر توجه نکردم. آن عکس مال آن لحظه ‏بود. ‏

‎خود شما کي عکس را ديديد؟‎
در دوره بازجويي عکس را نشانم دادند. ‏

‎يک جوري شبيه چه گواراست. آيا عکس همان چيزي را مي گفت که شما تعريف کرديد؟‎
نه؛ عکس چيزي ديگري را مي گفت؛ هر چند در نهايت همان چيزي را مي گفت که من مي خواستم بگويم. يعني من ‏دوست داشتم از عکس همان برداشتي بشود که شما کرديد. ولي با اين حال، من فکر مي کنم عکس آن چيزي که بايد مي ‏شد، نشد.‏

‎يعني چي؟‎
به خاطر اينکه آن چيزي که من ديدم بسيار وسيع تر بود. البته من منظورم اين نبود که چنين عکسي گرفته بشود، چون ‏داشتم کار ديگري مي کردم؛ اما حادثه بسيار بزرگ تر بود. خلاصه بحث ژورناليستي اين ماجرا به بهترين شکل انجام ‏شد؛ آن بخشي هم که به من مربوط مي شد...‏

‎ظاهرا آن را هم در زندان به بهترين وجه انجام دادند.‏‎
‏[مي خندد] بله.‏

‎‏19 تيرکجا بوديد؟‎
نمي توانم دقيق بگويم؛ از آن روزها هشت، نه سال گذشته. ماجراهاي آن چند روز خيلي سريع بود. بعد هم ما چند روز ‏نخوابيديم. براي همين زمان ها به لحاظ سير واقعي برايم در هم ريخته. خاطره گم و گوري مانده است.‏

‎در آن روزهاي گم و گور به لحاظ حسي در کجا قرار داشتيد؟ در 17 تير مي خواستيد فيلم بسازيد. در 19 ‏تير همه چيز به هم ريخته بود؛ حتي زمان. نه؟‎
‏ ببينيد من 18 تير به طور اتفاقي آنجا بودم. داشتم ادامه فيلم ام را مي ساختم. دوربيني هم که دستم بود مال دانشگاه بود ‏و من خيلي از آن مراقبت مي کردم. نمي توانستم خودم را درگير ماجرا کنم. يک بخشي از فيلم را هم گرفتم و بعد رفتم ‏کرج؛ خانه پدرم. دوربين راگذاشتم و دوباره برگشتم. در برگشت اولين کاري که کردم اين بود که رفتم پيش دوستان ‏تحکيم که ببينم چکار بايد کرد. هر کس بخشي از کار را به عهده گرفت؛ من چون به لحاظ جسمي نسبت به بقيه قوي تر ‏بودم، کارهايي مثل نظم دادن و حفظ امنيت بچه ها را به عهده گرفتم. در آن روزها کوي دانشگاه بازديد کننده زياد ‏داشت. ما مي خواستيم به بازديد کنندگان آسيبي نرسدو بتوانند به داخل بيايند و اتفاقي را که افتاده بود، بدون دستکاري، ‏ببينند. پذيرايي از بچه هاي دانشگاه هاي ديگر هم بود که حتي از شهرستان هم مي آمدند. تا اينکه اعتراضات به دانشگاه ‏تهران کشيده شد. يعني دانشجويان تصميم گرفتند از کوي تا دانشگاه راهپيمايي کنند. دفتر تحکيم اتوبوس هايي را تدارک ‏ديده بود که بچه ها را از کوي دانشگاه ببرد. من تمام مدت در داخل اتوبوس بودم و فاصله کوي تا دانشگاه را با اتوبوس ‏رفتم و آمدم. تا اين اتفاق افتاد و ناگهان همه چيز به مسير ديگري رفت. ‏

‎اولين باري که ملاقات کرديد بعد از چند وقت بود؟‎
نمي دانم. فکر کنم بعد از چند ماه.‏

‎کابيني بود؟‏‎
نه؛ اولين ملاقات، مال وقتي بود که من تازه از انفرادي بيرون آمده بودم. در کميته مشترک بودم؛ همان زندان توحيد در ‏توپخانه که حالا موزه عبرت جمهوري اسلامي شده. بعد رفتيم دادگاه که خانواده ما هم آمدند و آنجا يک ملاقات داشتيم. ‏

‎وقتي بعد از همه آن ماجراها خانواده تان در آن طرف ميز قرار گرفتند، چه مي ديديد؟‎
اول گمان مي کردم دارم فيلم مي بينم؛ يا در آينده قرار است اين فيلم را بسازم. اين جوري فکر مي کردم؛ اما وقتي ‏درگير داستان شدم و برخوردهاي امنيتي و قضايي با من خيلي جدي شد، ديگر موضوع برايم از حالت فيلم در آمد و شد ‏يک چيزي فراتر از اين حرف ها. در طول مدتي که حالا در حوزه دانشجويي، کار سياسي کرده بودم، اين بحث ها خيلي ‏برايم جدي نبود. از دوستان مي شنيدم که کسي دستگير شده، رفته، برگشته و از اين چيزها. اين تصور را هم داشتم که ‏آدم ممکن است مورد اذيت و آزار قرار بگيرد و حتي از زندان و اعدام هم تصور داشتم، ولي تا وقتي خودم به طور ‏عملي وارد اين ماجرا شدم، از اين چيزها تصوري نداشتم. شايد اين حرفي که برايتان مي زنم خنده دارباشد، ولي اتفاقي ‏است که واقعا براي من افتاد. من کارم سينما بود، رشته ام هنر بود، کارم فرهنگي بود، ادبي بود... اگر هم کار سياسي ‏مي کردم، بيشتر تئوريک بود. يعني فکر مي کرديم، تحليل مي کرديم و از اين چيزها. لذا وقتي وارد داستان شدم از ‏دستگيري، ذهنيتي احمقانه و شايد کودکانه داشتم. براي همين وقتي کتک مي خوردم، به آن کسي که مرا شلاق مي زد، ‏مي گفتم: آقا! درد مياد. مي دوني درد يعني چه؟! چرا من رو اينطوري مي زني؟ ‏

فقط تصور قيافه من و او را بکنيد. بعد او مي گفت: خب مي زنم که دردت بيايد! چنين چيزي در مخيله من نمي گنجيد. ‏يعني فکر مي کردم مگر مي شود يک آدم، آدم ديگري را اين طوري بزند. ولي بعد فهميدم زدن که هيچ، پوست آدم را ‏هم مي کنند و آدم را زنده زنده مي خورند. منظورم اين است که چنين وضعي بود. ولي وقتي وارد شدم، ديگر داستان ‏خارج از کنترل من مسيري جدا از ديگران را طي کرد. مي دانيد، سيستمي که جمهوري اسلامي از همان اول داشت، ‏اين بود که شما را مقصر بداند و شما را وادار کند که هويت خود را انکار کنيد و چيزي را بگوييد که آنها مي خواستند. ‏اما در مورد من، وقتي قضيه کم کم جدي شد و فهميدم برايم برنامه بلند مدتي دارند، فکر کردم ـ باور کنيد خودم هم نمي ‏دانم چه شد و چرا ـ بايد خودم را براي برخوردي سنگين آماده کنم. ‏

‎مثل وقتي مي ماند که کسي ناگهان به آدم سيلي مي زند. زمان مي برد تا آدم قضيه را درک کند.‏‎
بله؛ شايد اين جوري باشد. نمي دانم.‏

‎ولي آدمي که سيلي را خورده با آدم قبلي فرق مي کند.‏‎
دقيقا. يک جور ديگر هم مي شود گفت. شما کاري را انجام مي دهي که فکرش را نمي کردي. يعني وقتي وسط بازي مي ‏آيي، قضيه فرق مي کند. مثل يک بيليارد باز مي شوي که تا قبل از برداشتن چوب نمي داني استعداد چه کاري را داري. ‏ولي وقتي چوب را بر مي داري، متوجه توانايي هاي خودت مي شوي. من هم وقتي وارد شدم اصلا نمي دانستم قرار ‏است اين بازي را بکنم، ولي وقتي وارد شدم ديدم توانايي ايستادن را دارم. ‏

‎واين بيليارد باز با آن فيلمساز چه فرقي داشت؟ از کجا و از کي مي توانيد تعريفي از احمد باطبي بکنيد که با ‏تعريف قبلي شما از او فرق مي کرد؟‎
نمي دانم از کجا؛ فقط اين را بگويم که به تدريج دو تا آدم شدم. صاحب دو هويت. دو هويت متفاوت. يک هويت مربوط ‏به آدمي بود که فيلم مي ساخت، موسيقي تمرين مي کرد، موسيقي گوش مي کرد، هنر را دوست داشت، دوستان هنرمند ‏داشت، مي نوشت...و بعد ناگهان داستاني خارج از کنترل وي اتفاق افتاد. بگذاريد همين جا يک چيزي را اعتراف کنم و ‏آن هم اينکه اگر همان موقع مي دانستم مي خواهد چنين اتفاقي براي من بيفتد، شايد اين کار را نمي کردم. اما اگر قرار ‏باشد الان دوباره همان اتفاق بيفتد، باز همان کار را مي کنم.‏

‎يعني بعد از خوردن سيلي.‏‎
بله؛ همان کاري را که کردم باز مي کنم؛ ولي آن موقع شايد نمي کردم. خب، اتفاق افتاد و در من يک توانايي ايجاد شد ـ ‏شايد هم بود، نمي دانم ـ و شخصيت ديگري در من بروز کرد.هويتي ديگر. با آن وضعي هم که من در زندان داشتم، ‏ديگر امکان اينکه همان احمد باطبي باشم، وجود نداشت. شدم اين احمد باطبي و بعد سعي کردم به آنچه از خودم انتظار ‏دارم پاي بند باشم. يعني شد دو تا شخصيت در کنار هم. ‏

‎و اگر اين اتفاق نمي افتاد، آن احمد باطبي چه مي شد؟‏‎
البته افکار که همين ها بود. زمينه فکري مشترک بود. مثلا يک فيلمساز معترض مي شدم. يک آهنگساز معترض. قطعا ‏هم مي شدم.اما آن احمد، آن مي شد، اين احمد، اين. دو تا چيز جدا. اين دو شايد با هم نقاط مشترکي داشته باشند، ولي ‏واقعيت امر اين است که دو هويت موازي دارند. من الان دوستان مختلفي دارم؛ هم دوستان هنرمند هم دوستان سياسي. ‏بعضي از آنها هم در اين دو زمينه مشترکند و ممکن است در هر دو جا حضور داشته باشند. اينها به من مي گويند تو با ‏آن يکي که در جاي ديگر هست، متفاوتي. ‏

‎اينکه هنرمند، معترض باشد، اصلا خاصيت هنر است. منظور الزاما اعتراض سياسي نيست. اما آدم سياسي، ‏اعتراضش فرق مي کند. دنيايش فرق مي کند. بين اين دو آدم و اين دو دنيا چگونه مسالمت ايجاد مي کنيد؟دعوايشان نمي ‏شود؟‎
اصلا مسالمتي بين اين دو نيست. من بارها با اين پارادوکس در زندگي ام، در رابطه با دوستان و خانواده، رو به رو شده ‏ام. البته حالا ديگر مي توانم کنترلش کنم، اما اين دو واقعا دو چيز متضادند. به هر حال در من دو شخصيت متفاوت ‏ايجاد شده ـ يا کرده ام، نمي دانم ـ که به يک اندازه هم رشد پيدا کرده اند. من الان چند ماهي است بيرون از زندان هستم. ‏خيلي از دوستان هنرمندي که مرا مي بينند مي گويند اصلا باور نمي کنيم توهمان آدم باشي. مي گويند در تو، هيچ مولفه ‏اي که بر اساس آن بتوان گفت اين آدم چند سال زندان بوده، کار سياسي کرده و از اين چيزها، نيست. تو آدم ديگري ‏هستي. هم فکرت و هم حرفت. بعد وقتي مي روم پيش دوستان سياسي، باز در آنجا هم هيچ ربطي به اين احمد باطبي ‏ندارم. اصلا من نمي توانم در اين مورد توضيح بدهم که چرا اين جوري شد. باور کنيد.‏

‎يعني اين اتفاق از اين شخصيت به قالب شخصيت ديگر رفتن به طور طبيعي مي افتد؟ در فضا که قرار مي ‏گيريد اين طوري مي شود؟‎
بله، بله. اين دو شخصيت در کنار هم پرداخته شده اند. دو آدم متفاوت در کنار هم. البته من فکر مي کنم اين طوري خوب ‏است چون مي توانم آدم ها را در شرايط مختلف داشته باشم. ‏

‎و بين اين دو موقعيت مختلف قرار داشتن برايتان آسان است؟‎
مشکلي ندارم. يعني مي توانم هر دو شخصيت را همزمان بروز دهم، بدون اينکه مشکلي پيش بيايد.‏

‎بروز مي دهيد يا خودش بروز مي کند؟‏‎
يعني مي توانم نقشم را ايفاکنم. نقشي که در درون من هست و بايد ايفا کنم. به هيچ عنوان ارادي نيست. يعني آنها را با ‏هم تداخل نمي دهم. با هر دو گروه رابطه متعادلي دارم، بدون اينکه مشکلي پيش بيايد. بعضي از دوستان اهل هنرم مي ‏گويند ما اگر تو را نمي شناختيم فکر مي کرديم برقراري ارتباط با تو مشکل است؛ ولي وقتي کنار هم هستيم به بهترين ‏شکل ارتباط مان برقرار مي شود. يعني شما بيرون را مي بينيد، يک بخش دروني هم وجود دارد که خودم هستم. ‏

‎اين "خودم" کيست؟‎
آدمي است که بايد بين اين دو نقش، تعادل ايجاد کند.‏
‏ ‏
‎که اگر 18 تير نمي شد، چه مي شد؟‏‎
ممکن بود يک آدم موفقي در رشته خودش بشود؛ حتما هم مي شد. آن زمان خيلي عالي بود. با وجود امکانات کمي که ‏داشتيم، خيلي فيلم کوتاه کار کرده بود. بازي کرده بودم.آهنگ ساخته بودم....‏

‎دلتان مي خواهد همان مي شديد؟‎
نه؛ دلم مي خواست همين بشود که شد. درست است که نتوانستم رشته ام را ادامه بدهم، اما فيلم سازي را بلد شدم؛بلدم ‏بنويسم؛ بلدم عکس بگيرم؛ بلدم آهنگ بسازم. يعني آن را در کنار اين دارم. آن زمان هم همين چيزي را مي نوشتم که ‏الان مي نويسم. در ما، اعتراض هميشه بود. الان هم هست.من نگذاشتم آن وضع، روي من تاثيري همه جانبه بگذارد. ‏تجربه اي بود، که تمام شد. نگذاشتم تجربه زندان، که هنوز هم ادامه دارد، زندگي مرا سرتاسر سياه بکند. بخشي از ‏زندگي من بود که اتفاق افتاد، تمام شد. پرونده اش را بستم.‏

‎مي شود چنين پرونده اي را بست؟ فراموش کرد؟‎
فراموش نمي کنم. بابتش خيلي هزينه دادم؛ هم جسمي و هم به لحاظ خانوادگي. اما نمي گذارم زندگي ام را تحت الشعاع ‏قرار بدهد. من 9 سال زندان کشيدم؛ ولي حداقل بايد چهار تا از اين 9 سال ها را زندگي کنم. علاوه بر اين، من تجربه ‏کردن را دوست دارم. زندگي من با تجربيات جديد است که هويت مي گيرد. تا وقتي بتوانم تجربه کنم، مي کنم؛ چه از ‏نوع خوب و چه از نوع بد. تا وقتي هم مي توانم تجربه کنم، يعني همه چيز خوب است. اين تجربه هم، بدي هايش به ‏کنار، اگر نبود شايد 20 سال ديگر هم به اين درک از زندگي نمي رسيدم. ‏

‎‎گفتيد هزينه خانوادگي. از همسرتان بگوييد. کي فرصت آشنايي پيدا کرديد؟‎ ‎
موضوع مربوط به دوران زندان است. البته زندگي ناکامي بود که به جاي بدي هم ختم شد.‏

‎چي شد؟‏‎
بگذاريد براي اولين بار بگويم چه شد. در زندان که بودم در فاصله مرخصي هايي که بيرون مي آمدم آدم هاي زيادي به ‏من لطف داشتند؛ ايشان هم يکي از همان ها بود. بعد از مدتي من پيشنهاد ازدواج دادم و ايشان هم پذيرفت. من در سال ‏دو سه بار مرخصي مي آمدم. در يکي از همين مرخصي ها که 5 روزه بود رفتيم و با خانواده ايشان هم صحبت کرديم. ‏مراسم خاصي هم نگرفتيم. يک عقد ساده. زندگي خاصي هم نداشتيم. بعد وقتي من از زندان فرار کردم، مدتي با هم ‏فراري بوديم. از اين شهر به آن شهر. بعد من دستگير شدم. در دوره جديد زندان من، ايشان مجبور بود کارهاي مرا ‏پيگيري کند. ارتباطات گسترده اي هم برقرار کرد که برايش دردسر ساز شد. بعد او را هم دستگير کردند. در زندان ‏خيلي هم به وي فشار آوردند. از زندان که آمديم بيرون ايشان اعلام کرد اين شرايط زندگي برايش قابل تحمل نيست. بعد ‏با وجودي که من خيلي هم به ايشان علاقه داشتم و ايشان هم خيلي براي من زحمت کشيده بودند، از هم جدا شديم. ولي ‏بايد بگويم من در زندگي با ايشان خيلي خوشبخت بودم. ‏

‎در زندان چه کارهاي ديگري کرديد؟‎
چون از دانشگاه اخراج شده بودم، دوباره کنکور دادم. نمايندگان مجلس ششم، از جمله خانم حقيقت جو در آن دوره يک ‏ماده قانوني آوردند که طبق قانون اساسي جمهوري اسلامي، درس خواندن جزو حقوق فردي است و جزو حقوق ‏اجتماعي محسوب نمي شود. ما هم از حقوق اجتماعي محروم بوديم، اما از حقوق فردي که محروم نبوديم. اين طوري ‏بود که گفتند مي توانيد درس بخوانيد، اما چون فقط در دانشگاه پيام نورمي شد، به صورت غيرحضوري درس خواند، ‏من در آنجا کنکور دادم و در رشته جامعه شناسي قبول شدم. ترم بعد هم منوچهر محمدي، سعيد کمالي و بقيه امتحان ‏دادند و قبول شدند....‏

‎اين زندگي را بايد نوشت. نه؟‎
بله؛ طفلک اکبر محمدي نوشت، او را کشتند. شايد من هم نوشتم. ‏

‎برسيم به حال. اين احمد باطبي قرار است چه بشود؟‏‎
قرار است آدم خوبي بشود. خوشحال باشد. اگر بتواند به مردم کمک کند. [با خنده] قرار است پولدار بشود؛ خيلي پولدار ‏و به دوستانش پول بدهد. ‏

‎از چه راهي پولدار شود؟‏‎
‏[با خنده] قطعا شرافتمندانه. البته الان هر چه تلاش مي کند در امرار معاش عاديش هم مي ماند.‏

‎ممکن است سياستمدار بشود؟‎
بله

‎سينماگر؟‎
هر چيزي ممکن است بشود؛ من آدمي هستم جاري....‏

‎الان اين طوري شديد يا بوديد؟‎
بودم ولي الان بيشتر شدم. در اکنون زندگي مي کنم. فرصت ها را مي گيرم. يکي از دوستانم مي گفت تو در زندگي با ‏مشکلات زيادي رو به روشدي. حتي همسرت را هم از دست دادي. چرا بايد اين اتفاقات بد براي تو بيفتد. به او جوابي ‏دادم که حالا به شما هم مي گويم و آن هم اينکه درست است که من زندگي سختي داشتم، همسرم را هم از دست دادم، اما ‏من يک سال خوشبخت بودم با همسرم. اين يعني برد. ‏

‎يعني عرض زندگي برايتان مهم است.‏‎
بله. زندگي همين است. آدم بايد ببيند چند تا از اين يک سال ها در زندگيش داشته.[با خنده] منظورم اين نيست که آدم چند ‏تا زن بگيردها! اما از شوخي گذشته، خوشبختي يعني همين. بقيه چيزها هم همين طورند. ‏

‎يعني اگر قرار بود کوپن سعادت را تقسيم کنند، بيشتر از اين به کسي نمي رسيد.‏‎
بله. حرف قشنگي است. اکنون را دريابيم. همين اکنون هاست که آينده را مي سازد. ريز ريز چيزهاي خوب جمع مي ‏کني، بعد مي بيني يک عالم چيزهاي خوب داري.‏

‎زخم خوب هم داريد؟‎
زخم که خوب نمي شود. بله. دارم. خيلي هم دارم. من زخم هايي دارم که تا ابد جايش روي تنم مي ماند. روح من زخمي ‏است. خيلي هم زخمي ست؛ اما به آنها فکر نمي کنم. نمي گذارم زندگي ام تحت الشعاع زخم هايم قرار گيرد. ‏

‎باعث خوشحالي است که بر زخم ها غلبه کرده ايد.‏‎
اين البته فقط به توانايي هاي من بر نمي گردد. من در سال هاي زندان با آدم هاي بزرگي آشنا شدم که تاثيرات عميقي ‏روي من گذاشتند. اگر اين اتفاق نمي افتاد و من اين آدم ها را نمي ديدم، ترديد نکنيد که جور ديگري مي شدم.‏

‎چه کساني مثلا؟‏‎
وقتي از کميته مشترک وانفرادي بيرون آمدم، اولين کسي که ديدم آقاي اميرانتظام بود. در آن سال ها خيلي ها را ‏دستگير مي کردند. از اعتراضات خياباني و از دانشجويان.چهار پنج هزارتا را مي ريختند روي هم. يک روزي در ‏حياط شماره 1 آموزشگاه اوين بودم. غمگين بودم. افسرده بودم. مريض بودم. از انفرادي بيرون آمده بودم. وضع ام ‏خيلي ناجور بود. يک گوشه اي ايستاده بودم.ديدم آقاي امير انتظام بين آن همه جمعيت دارد به من نگاه مي کند. يکي دو ‏روز به من نگاه مي کرد. بعد يک روز آمد طرفم و خيلي محترمانه پرسيد: مي توانم وقت تان را بگيرم؟ گفتم: حتما. ‏گفت:يک روز بعد از ناهار بياييد به اتاق من با هم صحبت کنيم. رفتم پيش او. به من گفت: در تو چيزي مي بينم که در ‏ديگران نمي بينم. گفتم: چه؟ گفت: الان بگويم متوجه نمي شوي. گفت: براي تو اتفاقاتي مي افتد که براي هيچکدام از بقيه ‏نمي افتد. گفتم: از کجا مي دانيد؟ گفت: من 28 سال است زندانم. مي دانم. بعد يک آموزش هايي به من داد. گفت: اين ‏اتفاقات برايت مي افتد، سعي کن گاف ندهي. اگر کسي به تو تهمتي زد، اگر واقعا مطمئني که مشکلي نداري، توجه نکن. ‏خيلي چيزهاي ديگر هم گفت. بعد حشمت الله طبرزدي آمد. او برادرانه به من کمک کرد. احمد زيد آبادي همين طور. ‏دکتر زرافشان، استاد من بود در آنجا. يا خيلي ديگر از بچه هاي زنداني. دکتر سعيد ماسوري. کاظم سيستاني، خيلي از ‏بچه هاي مجاهدين. آنها همگي برادرانه به من کمک کردند.‏

‎از زندانبانان هم چيزي آموختيد؟‎
بله. بد و خوب. مي گويند ادب از که آموختي، همين است ديگر. البته بعد يک نسل جديد زندانبان ها آمدند که همسن و ‏سال ما بودند. از اينکه مجبور بودند در آنجا کار کنند ناراحت بودند. بچه هايي بودند که احساس داشتند. شلاق نمي زدند. ‏بالاخره ياد گرفتم. ولي مي دانيد بيشتر از همه چه چيز را ياد گرفتم؟

‎چي؟‎
ياد گرفتم صبر کنم. صبر در زندان خيلي مهم است. خصوصا وقتي انفرادي هستي. يک جايي قرار مي گيري که مثل ‏مرده ها مي شوي. مثل قبر. هيچکس نيست. نه پدر، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، نه دوست، هيچکس. فقط عزراييل ‏بالاي سرت است. زندانبان. آنجاست که چاره اي جز صبر کردن نداري. آدمي هم که صبر مي کند بهتر مي تواند تصميم ‏بگيرد. ‏

‎الان چند سال داريد؟‎
‏29 سال.‏

‎فقط 29 سال!‏‎
بله؛ که تقريبا يک سومش را در خدمت آقايان بودم. ‏

‎هنوز هم که در تعليق آقايانيد.‏‎
بله. ابتدا به اعدام محکوم شديم. بعد شد 15 سال. 5 سال را بايد مي کشيديم و ده سال هم تعليقي بود. من، مرحوم اکبر ‏محمدي، منوچهر محمدي، عباس دلدار و يکي دو نفر ديگر در اعتراض به اين حکم اعتصاب غذا کرديم. آنها هم ‏بلافاصله يک نامه دادند که حالا که اين طور است همه 15 سال را بايد بکشيد. يعني ما با يک امضا به اعدام، با يک ‏امضا به 5 سال زندان و با يک امضا به 15 سال زندان محکوم شديم. هيچ کجاي دنيا چنين نوساني را در سيستم قضايي ‏نمي بينيد.[مي خندد]‏

‎قصد رفتن از ايران را نداريد؟‎
نه؛ من ترجيح مي دهم اينجا بمانم. خيلي کارهاي عقب افتاده دارم، نمي توانم ول کنم و بروم. من هم دوست دارم درس ‏بخوانم. دوست دارم دنيا را ببينم؛ تجربه کنم. ولي اينجا کارهاي عقب افتاده دارم که بايد انجام بدهم. ضمن اينکه من آينده ‏خوبي را پيش بيني مي کنم. آينده را روشن مي بينم. براي همين است که از ايران نمي روم.‏

‎پس اين کارها را که دوست داريد کي مي خواهيد انجام دهيد؟‎
نمي دانم. اين جزو معدود چيزهايي است که نمي دانم.[مي خندد] اما به هر حال تا مشکل زندانم حل نشود که نمي توانم ‏بروم. الان هم که بيرون هستم به اين صورت است که چند وقت پيش يک سکته ناقص کردم. سکته ناقص مغزي. ‏بالاخره چون ديده بودند به لحاظ تبليغاتي هم خوب نيست مرا در زندان نگاه دارند ـ بخصوص اينکه اکبر محمدي هم ‏فوت کرده بود ـ به من گفتند اگر کار سياسي نکني، به تو اجازه مي دهيم بيرون باشي. من هم با دوستان صحبت کردم و ‏با توجه به اينکه در دوران دکتر احمدي نژاد هم نمي شود کارسياسي کرد ـ آن دوستاني هم که مي توانند کار سياسي ‏بکنند، سکوت کرده اند ـ قرار شد بيايم بيرون. هم به وضع درمانم برسم و هم ببينم مي توانم زندگي شخصي ام را سامان ‏بدهم يا نه. بالاخره آدم ها زندگي شخصي هم دارند. زندگي ها يک بعد فردي هم دارد و اين بعد فردي، ضامن زندگي ‏اجتماعي است. حالا ببينيم بعد چه مي شود تا دوباره در خدمت دوستان باشيم.‏

‎منظورتان از "دوباره در خدمت دوستان باشيم" چيست؟‎
بالاخره بايد يک کاري کرد ديگر. حالا هر کاري که لازم است. البته اگر لازم باشد به زندان برگردم، بلاترديد اين کار ‏را مي کنم. به وزارت اطلاعات هم گفته ام من هويت مخالف دارم.‏

‎کار سياسي نکني، يعني چه کارهايي را نکنيد؟‎
سخنراني نکنم، مصاحبه نکنم، در مجامع سياسي حضور پيدا نکنم...‏

‎راستي تاکنون بين آخرين عکس هايتان و آن عکس معروف مقايسه اي کرده ايد؟‎
بله کردم. چهره ام شکسته شده. چين و چروک زياد شده. موهايم سفيد شده. به هر حال به لحاظ جسماني مشکل دارم ‏ديگر. کمر. کليه. سر. ولي بيرون هم بودم اين اتفاق ها مي افتاد.‏

‎سر، کمر، سکته...‏‎
البته نه به اين حد. ولي خب آدم با زمان تغيير مي کند. ‏

‎در بيست و نه سالگي؟‎
خب چاره اي نيست. اتفاقي بود که افتاد. از دست خدا هم کاري برنمي آمد، اگر مي آمد مي کرد. ‏

‎الان چه کارهايي مي کنيد؟‎
خيلي کارها. طراحي وب سايت و راه اندازي شبکه ها. عکاسي خبري، البته فقط در حوزه فرهنگ اجازه دارم کار کنم. ‏در زمينه ادبي و انفورماتيک هم مي توانم بنويسم. آموزش موسيقي هم مي دهم.‏

‎ساز شما چيست؟‎
گيتار. ‏

‎راستي قصه اين ترانه چه بود؟‎
والا يک قطعه کوتاه بود که فکر نمي کردم مورد توجه قرار بگيرد. دوستي دارم که در ميدان بهارستان کار مي کند. ‏رفته بودم پيش او. يکي از دوستان او هم آمد. دوست زندان بود. نشستيم به حرف زدن به ياد بچه هاي زندان. بعد من اين ‏آهنگ را زدم. او هم با موبايلش ضبط کرد. ‏

‎کار قشنگي است. چرا بيشتر در اين زمينه کار نمي کنيد؟‎
شايد در آينده، غم نان اگر بگذارد، وقت بيشتري بگذارم.‏

‎روز آنلاين را مي بينيد؟‎
بله؛ هر روز به آن مراجعه مي کنيم. سايت معتبري است و تحليل هاي خوبي دارد. مثل روزنامه ايست که در تهران ‏منتشر مي شود. ‏

‏.‏

‏ ‏
‏ ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.