Rooz

فيلم روز♦ سينماي جهان

آرينا اميرسليماني - پنجشنبه 29 آذر 1386 [2007.12.20]

‏هم چون هفته هاي قبل، از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان هفت فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده و مورد بررسي ‏قرار گرفته است.‏

‎فيلم هاي روزسينماي جهان‏‎

clayton.jpg

‏<‏strong‏>مايکل کلايتون ‏Michael Clayton‎

نويسنده و کارگردان: توني گيلروي. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: رابرت الزويت. تدوين: جان ‏گيلروي. طراح صحنه: کوين تامپسون. بازيگران: جورج کلوني[مايکل کلايتون]، تام ويلکينسون[آرتور ادنز]، تيلدا ‏سوينتون[کارن کراودر]، سيدني پولاک[مارتي باخ]، مايکل اوکيف[بري گريسام]. 119 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/کلوني از انجمن منتقدان فيلم آمريکا، نامزد جايزه بهتريت بازيگر مرد، بهترين بازيگر ‏زن نقش مکمل/تيلدا سوينتون و بهترين فيلمنامه از مراسم ساتلايت، نامزد شير طلايي جشنواره ونيز. ‏

مايکل کلايتون، داديار جنايي سابق اينک وکيلي ميانسال است که در يک شرکت حقوقي بزرگ در نيويورک به عنوان ‏کارچاق کن و حلال مشکلات کارمي کند. اما او خود در زندگي شغلي و شخصي اش مشکلاتي دارد که بايد با آنها نيز ‏دست پنجه نرم کرد. زندگي خانوادگي اش به هم ريخته، برادرش که تحت سرپرستي وي قرار دارد مبلغي کلان بدهکار ‏شده، خودش معتاد به قمار است، سرنوشت شغلي اش نامشخص است و ديگر از حل کردن مشکلات ديگران خسته شده ‏است. آرتور ادنز، دوست و همکار قديمي او هشت سال است روي پرونده اي مهم متعلق به فردي متشخص کار مي ‏کند، اما هنوز نتوانسته نتيجه قابل توجهي بگيرد، و به همين جهت از کلايتون براي رفع مشکل دعوت مي شود. کلايتون ‏موفق مي شود تا مسائل مهمي در رابطه با پرونده کشف کند، اما زماني که دوستش مي ميرد کلايتون خود را هدف ‏قدرت هاي پنهان مي يابد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

توني گيلروي متولد نيويورک و بزرگ شده همين شهر است. پدرش فرانک دي. گيلروي نمايشنامه نويس، فيلمنامه نويس ‏و کارگردان-برنده جايزه پوليتزر- بود. توني ب خاطر نوشتن فيلمنامه هايي چون مخالف خوان[‏The Devil's ‎Advocate‏] و تيغ برنده/عامل موثر[‏The Cutting Edge‏] و امسال شاهد نمايش اولتيماتوم بورن با فيلمنامه وي ‏بوديم که براي اقتباس از کتاب لادلوم دستمزدي 2 ميليون دلاري گرفته بود. لازم به يادآوري است که هر دو قسمت قبلي ‏نيز توسط وي به فيلمنامه برگردانده شده بود. مايکل کلايتون اولين فيلم او در مقام کارگردان-همچنين فيلمنامه نويس- ‏است و هم اکنون در حال نوشتن فيلمنامه بعدي به نام فريب[‏Duplicity‏] است که قرار شده به کارگرداني وي در سال ‏‏2009 به نمايش در بيايد. ‏

اما سخن بر سر فيلم فعلي اوست که سه نام بزرگ در کنار وي[پشت و جلوي دوربين] قرار دارند: پولاک، کلوني و ‏سادربرگ. مايکل کلايتون در يک کلام قصه مردي تنهاست که در مواجهه با موقعيتي سخت و بغرنج سرانجام توان و ‏شهامت آن را مي يابد که خود واقعي اش را بازيابد. فيلم شرح تغيير و تحولات روحي همين شخصيت است، کسي که در ‏ابتدا هنگام رويايي با ادنز او را افسانه مي خواند، در حالي خود ادنز به مجرم بون خويش معترف است. اما در پايان در ‏برابر فساد درون شرکتي که به گفته خودش غذاي او را تامين مي کند، مي ايستد. مايکل کلايتون صاحب دو تا از ‏بهترين سکانس هاي افتتاحيه و اختتاميه اي است که در سال هاي اخير شاهد آن بوده ايم. سکانس افتتاحيه از نظر روايت ‏چيز تازه و فوق العاده اي ندارد، اما در رساندن پيام و القاي هال و هواي آن به شدت موفق است. اينکه حتي شرکت هاي ‏عظيم چند مليتي نيز در نهايت توسط انسان ها اداره مي شوند و همين انسان ها خواه ناخواه در درون خود احساسات ‏متناقضي چون گناه و ترحم را يدک مي کشند و گاه آنها را به قيمت سود شرکت سرکوب مي کنند. سوال فيلم و فيلمساز ‏نيز همين است: به چه قيمت؟ و اين احساسات را تا چه زماني مي شود سرکوب کرد؟ اگر بدانيد که با اجراي تصميم هاي ‏گرفته شده توسط شما و در ازاي پول هنگفتي که نصيب موسسه شما مي شود، انسان هاي بيگناه بسياري از ميان مي ‏روند تا کي مي توانيد به احساست خود پشت کنيد؟

اين اتفاق ابتدا براي ادنز مي افتد و سپس گريبان گير مايکل مي شود. ادنز از اين که شرکت زراعي ‏U/North‏ سود ‏کلاني به قيمت مسموم کردن انسان هاي معصوم به دست آورده و بايد از اين شرکت دفاع کند، ناراضي است و سپس ‏کنترل اعصاب خود را از کف مي دهد. شرکت نيز براي ماستمالي کردن افتضاح وي از کلايتون مي خواهد تا پرونده ‏را به دست بگيرد. اما کلايتون نيز به گونه اي ديگر اسير وجدان خود شده و کاري که از نظر مديران شرکت غلط است ‏انجام مي دهد. [صحنه رويارويي کلايتون پس از نجات از يک سوء قصد-انفجار اتومبيل- با کارن کراودر و بر ملا ‏کردن شواهدي دال بر خلافکاري و فساد، سپس پيشنهاد حق السکوت از طرف کارن و ضبط اين گفت و گو توسط ‏مايکل تا موجبات دستگيري رشوه دهنده را فراهم کند].‏

مايکل کلايتون فيلمي 25 ميليون دلاري که به رغم حال و هواي کم و بيش مشابهش با فيلم موسسه حقوقي[سيدني ‏پولاک] توانسته در اکران آمريکا نزديک به 40 ميليون دلار درآمد کسب کند. يک محصول آبرومند که براي تماشاگر ‏آمريکايي[به دليل حضور گسترده موسسه هاي حقوقي در کشورش] يک فيلم اجتماعي هشدار دهنده و ستايش گر وجدان ‏و اخلاق فردي و گروهي است. مايکل کلايتون هر چند با الهام از ماجرايي دهه هفتادي[شکايت عليه جنرال موتورز] ‏ساخته شده و به شدت يادآور فيلم هاي همين دهه مانند همه مردان رئيس جمهور، سه روز کندور و کلوت است، اما مي ‏شود آن را در رده تريلرهاي سياسي پس از جنگ عراق قرار داده که نگاه هايي منتقدانه از دل سيستم سرمايه داري به ‏آن دارند. با اين حال اگر به عنوان يک عاشق فيلم هاي مبارزه يک مرد تنها با سيستمي فاسد هستيد، باز هم آن را از ‏دست ندهيد. دوستداران جورج کلوني نيز دليل خاص خودشان را دارند. چون وي با اين فيلم بار ديگر قدرت خود را در ‏ايفاي نقش هاي پيچيده به اثبات مي رساند[از هم اکنون شايعاتي درباره نامزدي وي براي اسکار بازيگري بر سر زبان ‏هاست].‏
ژانر: درام، تريلر. ‏

mio.jpg

‏<‏strong‏>برادرم يک پسر بي نظير است ‏Mio fratello è figlio unico‎

کارگردان: دانيله لوچتي. فيلمنامه: دانيله لوچتي، ساندرو پتراگليا، استفانو رولي بر اساس داستان "‏‎ Il ‎Fasciocomunista‏ " نوشته آنتونيو پناچي. موسيقي: فرانکو پيرسانتي. مدير فيلمبرداري: کلوديو کوله پيکولو. تدوين: ‏ميرکو گارونه. طراح صحنه: فرانچسکو فريجري. بازيگران: اليو گرمانو[آچيو بناسي]، ريکاردو اسکاماريکو[مانريکو ‏بناسي]، دايان فلري[فرانچسکا]، آلا رورواخر[ويولتا]، آنجلا فينوچيارو[مادر]، ويتوريو امانويل پروپيزيو[آچيوي ‏جوان]، لوکا زينگارتي[ماريو ناستري]، آنا بونايتو[بلا]، ماسيمو پوپوليزيو[بناسي]، اسکانيو سلستيني[پدر کاوالي]، ‏کلوديو بوتوسو[مونتانا]. 108 و 100 دقيقه. محصول 2007 ايتاليا، فرانسه. نام ديگر: ‏Mon frère est fils unique، ‏My Brother Is an Only Child‏. برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/اليو گرمانو، بهترين تدوين، بهترين فيلمنامه، ‏بهترين بازيگر نقش مکمل زن/آنجلا فينوچيارو و نامزد سه جايزه ديگر از مراسم ديويد دو ناتللو، نامزد جايزه بهترين ‏بازيگر مرد.گرمانو از مراسم فيلم اروپايي. ‏

دهه 1960، ايتاليا. آچيو حساس، زود خشم و دردسر ساز است. وارد شدن به هر ماجرايي براي او در حکم ورود به ‏ميدان جنگ است. خانواده اش نيز به همين خاطر از او قطع اميد کرده اند. بر خلاف او برادرش مانريکو خوش تيپ، ‏جذاب و دوست داشتني است. مانريکو بر خلاف آچيو که هر لحظه با وزش بادهاي سياست به اين سو و آن سو تمايل پيدا ‏مي کند، پس از شرکت در يک اعتصاب به صورت جدي به طرف کمونيسم گرايش پيدا مي کند. يکي از اين دو برادر ‏در گرداب فعاليت هاي سياسي دهه 1960 ايتاليا فاشيست و ديگري کمونيست مي شوند. ميان اين دو رقابتي پنهان در ‏جريان است، اما عشق مشترک شان به يک دختر باعث بروز اتفاقات تازه اي مي شود...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

دانيله لوچتي متولد 1960 رم، پس از دستياري مورتي با ساختن فردا اتفاق افتاد 1988 شروع به کارگرداني کرد که در ‏جشنواره کن مورد توجه قرار گرفت و جايزه ديويد دوناتللوي بهترين فيلم را نيز به چنگ آورد. موفق ترين فيلم او تا ‏امروز بله قربان گو 1991 نام دارد که ناني مورتي در نقش اصلي آن را بازي کرده است. ‏

برادرم يک پسر بي نظير است بر اساس کتابي پر فروش ساخته شده، اما فيلم نام خود را از آلبوم موسيقي رينو گيتانو ‏‏1976 گرفته است. فيلم با طنز خاص ايتاليايي آراسته شده از وراي قصه خود درباره دو جوان به مواردي امروزي-‏سياسي و اجتماعي- اشاره دارد. آچيو فرزند خانواده اي از طبقه کارگر است که در واکنش به خانواده چپ گراي خود به ‏شاخه جوانان حزب فاشيست مي پيوندد. اما وقتي ماريو و دارودسته اش که از افراد شناخته شده جوانان فاشيست هستند، ‏برادرش مانريکو را مورد ضرب و شتم قرار مي دهند، شروع به فکر کردن و پرسش از خود درباره گرايش اش به ‏فاشيسم مي کند. شايد براي بسياري از ما تصور اين که بعد از جنگ جهاني دوم و مرگ موسوليني هنوز در ايتاليا ‏کساني يافت مي شوند که دل بسته ايدئولوژي فاشيسم باشند، تعجب آور است. اما براي خود ايتاليايي ها که رابطه ميان ‏مردانگي[مرد ايتاليايي بايد خوب بکند!] و سياست را به شکلي ناخودآگاه دريافته اند، اين واقعه امري پذيرفتني است ‏چون فاشيسم همين مردانگي را تغذيه مي کند. به همين خاطر او دست روي موردي مي گذارد که دو برادر کاملاً از ‏نظر رفتار متفاوت را رو در روي هم مي تواند قرار دهد و آن عشق شان به يک دختر واحد است. ‏

لوچتي پس از کمدي عاشقانه دارچين و زنجبيل 2002 به سراغ زندگي تراژيک/کمدي دو بردار در دهه طوفاني 1960 ‏رفته، اما اين فقط ظاهر قصه است. لوچتي درگيري هاي ميان فاشيست ها و کمونيست ها در دهه 1960 و بعد را هدف ‏گرفته و آن را بر اساس تحقيقات درباراره شخصيتي واقعي- که لوکا زينگارتي نقش وي را بازي مي کند- شکل داده ‏است. ‏

برادرم يک پسر بي نظير است که با سرمايه اي معادل 5 ميليون يورو توليد شده، يک فيلم صميمانه و انساني است که ‏حتي اگر براي برخي ها از نظر سياسي حرف تازه اي براي گفتن نداشته باشد، لااقل به خاطر خلق موفقيت آميز حال و ‏هواي آن دوران شايسته ديدن است. بهترين فرصت براي آشنايي با فيلمسازي که اگر به اندازه مورتي مشهور نباشد، در ‏محبوبيت از او دست کمي ندارد!‏
ژانر: کمدي، جنايي، درام. ‏

odemin.jpg

‏<‏strong‏>قطارهاي آدم/آدم و شيطان ‏Adem'in Trenleri‎

کارگردان: باريش پيرحاسان. فيلمنامه: ايسماعيل دوروک. موسيقي: اندر آکاي، سوناي ئوزگور. مدير فيلمبرداري: پيتر ‏اشتوگر. تدوين: آيلين زوي تينل. طراح صحنه: نزيه ديکيش اوغلو. بازيگران: نورگول يشيل چاي[هاجر]، جم ‏ئوزر[حاسان هوجا]، دريا الابورا[شکران]، آسومان داباک[منوّر]، زينپ ئوزباي[فاطمه کوچولو]، ئوميت ‏چيراک[موسا]، عاطيف امير بندرلي اوغلو[بکير]. 100 دقيقه. محصول 2007 ترکيه. نام ديگر: ‏Adam and the ‎Devil‏. نامزد جايزه بهترين فيلم از جشنواره استانبول. ‏

واعظي به همراه هاجر همسر جوان و زيبايش و دختر کوچک شان به ايستگاه قطاري دور افتاده وارد مي شوند. ساکنين ‏محل که اغلب کارمندان راه آهن هستند، از او خواسته اند تا در طول ماه رمضان در ازاي غذا و محل سکونت به ‏فرزندان شان احکام اسلام و قرآن بياموزد و نماز جماعت را برگزار کند. رفتار سرد و اندکي خشونت آميز واعظ با ‏خانواده اش باعث مي شود تا چندان مورد استقبال اهالي قرار نگيرد. اما يک نفر از ديدار هاجر متعجب شده و او کسي ‏نيست جز جواني به نام بکير که چند سال قبل به آن جا آمده است. سعي او براي نزديک شدن به هاجر و رفتار نامناسب ‏واعظ با فرزندش باعث بروز شايعاتي مي شود. سرانجام واعظ پرده پس از نماز از راز زندگي اش برمي دارد. سال ها ‏قبل هاجر که در همسايگي وي زندگي مي کرده، پس از آشنايي با پسري جوان آبستن مي شود. پسر جوان گريخته و ‏هاجر را زير فشار خانواده و شماتت اهالي تنها گذاشته است. واعظ که مردي خوشنام است، براي رهايي هاجر او را ‏عقد مي کند. اما پس از به دنيا آمدن کودک هاجر، او نيز تاب سرزنش هاي اهالي را نياورده و زادگاه خود را ترک و ‏تبديل به واعظي دوره گرد مي شود. ساکنان ايستگاه قطار بعد از شنيدن سرگذشت تلخ اين سه نفرف تغيير رفتار مي ‏دهند. به زودي مشخص مي شود که بکير همان پسر فراري است و حال قصد دارد تا سرپرستي هاجر و دخترش را ‏قبول کند. با پا درمياني اهالي واعظ مي پذيرد تا هاجر را طلاق دهد. اما بکير بار ديگر مي گريزد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

باريش پير حاسان[حسن] متولد 1951 استانبول فرزند ودات تورکالي[نويسنده و کارگردان مشهور] در دانشگاه ‏بوغازايچي ادبيات انگليسي خوانده و کار هنري را با سرودن شعر شروع کرده است. سينما را با نوشتن فيلمنامه هاي ‏چشم بند[عمر کاوور] و نامش وصفيه است و آه بليندا[هر دو به کارگرداني عاطيف يلماز] آغاز کرد و در سال 1989 با ‏ساختن فيلم قصه اي درباره ماهي هاي کوچک- درباره زندگي پر از راز و خيانت طبقه خرده بورژواي ترکيه- شروع ‏به کارگرداني کرد. موفق ترين فيلم کارنامه وي تا امروز مرا بکش استاد يا داستان هايي از خاک اره[1996] نام دارد ‏که جوايز بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه را از جشنواره هاي استانبول و آنکارا دريافت کرده است. پير حاسان کارگردان ‏کم کاري است. ميان فيلم اخير و ساخته پيشين وي[او هم مرا دوست دارد] شش سال وقفه به چشم مي خورد، اما اين ‏وقفه چندان هم نگران کننده نيست. پيرحاسان بعد از فيلمي عاشقانه اين بار به سراغ داستاني پيچيده تر رفته و عشق را ‏به زير سوال مي برد. کداميک عاشق واقعي است و اطلاً عشق چيست؟ بکير يا واعظ؟ کداميک صداق تر است؟ آيا ‏واعظ با ايثاري که کرده، و در عوض بي اعتنايي سال هاي بعدش به دخترک و هاجر اجر کار خود را از ميان نبرده ‏است؟ آيا هاجر که يک بار شاهد وسوسه کردن واعظ از طرف او هستيم، توانسته قدمي به اين مرد نزديک شود؟

پيرحاسان از وراي اين قصه عاشقانه به شدت نامتعارف، چيزي را مطرح مي کند که خوش دارم آن را معماي عادت نام ‏بگذارم. واعظ در عين بي اعتنايي به هاجر يا دختر او عميقاً به آنها احترام مي گذارد. اما ترتبيت سنتي و عرف مذهبي ‏حاکم بر زندگي اش اجازه نمي دهد اين علاقه را بر زبان و تن جاري کند. اما زماني که قطعه اي از پازل زندگي وي کم ‏مي شود، به معنا، ارزش و جايگاه آن پي مي برد. ‏

قطارهاي آدم يک فيلم کم هزينه[يک ميليون يورو] است. اما بسيار غني و مي توان آن را به مثابه برشي از جامعه ترکيه ‏به راحتي پذيرفت. زندگي در مکان هاي دورافتاده فلات آناتولي که توام با رنج و باورهاي مذهبي است. فيلمي درباره ‏يک کودک و از زبان يک کودک[آدم] که مي تواند تمثيلي از همه انسان ها باشد. به همين خاطر است که بهترين ‏قضاوت درباره واعظ[زماني که واعظ از شاگردانش مي خواهد تا نظرشان را درباره او بگويند] را از زبان او مي ‏شنويم: "وقتي به اينجا آمديد، ظالم بوديد. بعد تبديل ادمي قابل احترام شديد و حالا يک بيچاره هستيد!"‏

پيرحاسان به شکلي معقولانه بافت مذهبي جامعه پيرامون خود را زير ذره بين مي گذارد، اما نه به دور از احترام که ‏همين امر مي تواند آن را تبديل به اثري دل نشين و به دور از نگاه افراطي به دين اسلام جلوه دهد. واعظ فيلم به عنوان ‏نماينده همه مردان خدا[به خصوص اسلام] فردي قابل ترحم است که گاه در جامه فردي ظالم فرو مي رود. اما گناه اين ‏رفتار را نبايد به گردن شخص انداخت، بلکه آموزه هايش را بايستي نقد کرد. کاري که پيرحاسان به خوبي از عهده آن ‏برمي آيد. اتمسفر قطارهاي آدم بي اختيار هفت تيرهاي چوبي و عشق کودکانه را به يادم آورد، کاش عشق هاي کودکانه ‏سرانجام خوبي پيدا مي کرد!‏

بازي تکان دهنده جم ئوزر در نقش واعظ و فيرات جان آيدين کوچک در نقش آدم از نکات قوت فيلم است.‏
ژانر: درام. ‏

acroos.jpg

‏<‏strong‏>از اين سو تا آن سوي دنيا ‏Across the Universe‎

کارگردان: جولي تايمور. فيلمنامه: ديک کلمنت، ايان لا فرانه بر اساس داستاني از جولي تايمور، ديک کلمنت، ايان لا ‏فرنه. موسيقي: اليوت گولدنتال. مدير فيلمبرداري: برونو دلبونل. تدوين: فرانسوا بونو. طراح صحنه: مارک فرايدبرگ. ‏بازيگران: اوان ريچل وود[لوسي]، جيم استرجس[جاد]، جو اندرسون[مکس]، دانا فوش[سدي]، مارتين لوتر مک ‏کوي[جو-جو]، بونو[دکتر رابرت]، ادي ليزارد[کيت]، سلما هايک[پرستار اوازخوان]. 133 و 131 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نامزد بهترين آلبوم موسيقي براي يک فيلم سينمايي از مراسم گرمي، نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه ‏و بهترين فيلمبرداري از مراسم ساتلايت.‏

دهه 1960، ليورپول. جاد کارگر بندر به قصد يافتن پدر گمشده اش راهي نيويورک مي شود. دست تصادف دختري ‏زيبا به نام لوسي سر راه وي قرار مي دهد و اين دو نفر دلباخته يکديگر مي شوند. لوسي از فعالان جنبش صلح خواهي ‏است و جاد نيز کم کم جذب ايده هاي وي مي شود. اين زوج خيلي زود تحت تاثير دکتر رابرت و آقاي کيت در کوچه ‏هاي گرينويچ ويليج پرچم عصيان برافراشته و دامنه اعتراضات مدني ر تا ديترويت گسترش مي دهند. اما احضار ‏مکس-برادر جاد- به سربازي و اعزام او به ويتنام باعث مي شود تا اين زوج با واقعيت هاي زميني تر، خشن تر و تلخ ‏تري آشنا شده، مبارزه براي خاتمه دادن جنگ ويتنام را آغاز کنند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

جولي تايمور متولد 1952 نيوتن، ماساچوست است. پدرش دکتر زنان و مادرش استاد علوم سياسي بود. جولي در ‏نوجواني شيفته اساطيرو فولکلور و بعدها دنياي نمايش شد. در جواني به کشورهاي زيادي سفر کرد و در پاريس ‏‏[مدرسه پانتوميم ژاک لکوک]بازيگري خواند. در دهه هفتاد به ژاپن رفت و در زمينه هنر نمايش عروسکي مطالعه ‏نمود. در کشورهاي آسيايي زيادي با سمت کارگردان و بازيگر به کار نمايش مشغول شد و سرانجام به آمريکا بازگشت ‏تا در برادوي کار کند. نمايش ‏‎'The King Stag'‎‏ که در 66 شهر دنيا اجرا شد، شهرتي بين المللي برايش به دنبا آورد. ‏در دهه 1990 چند اپرا کارگرداني کرد و اجارايش از نمايش اديپ شهريار جايزه امي را ربود. اجراي او از فلوت ‏سحرآميز و سالومه نيز با موفقيت گستره اي همراه بود. تايمور که در سال 1986 براي اولين بار کوشيده بودتا نمايش ‏طوفان-شکسپير- را به فيلم برگرداند، در سال 1992 با فيلم تلويزيوني ‏Fool's Fire‏ بار ديگر دست بهتجربه در زمينه ‏فيلمسازي زد و سال بعد اديپ شهريار را نيز در قالب فيلمي تلويزيوني کارگرداني نمود. اولين فيلم سينمايي تايمور ‏تايتوس[بازهم بر اساس نمايشنامه اي از شکسپير] نام داشت که در 1999 با شرکت آنتوني هاپکينز ساخته شد و ‏برگردان مدرن او ستايش و حيرت منتقدان و تماشاگران را برانگيخت. دومين فيلمش فريدا[2002] نيز به سبب تصوير ‏کردن زندگي جنجالي نقاش مکزيکي و بازي سلما هايک مورد توجه بسيار قرار گرفت. و حالا 5 سال بعد از توفيق ‏فريدا، تايمور با فيلم تازه و جسورانه بازگشته تا روياي بسياري از دوستداران فيلم هاي موزيکال و طرفداران سينه چاک ‏گروه بيتلز را جامه واقعيت بپوشاند. ‏

از اين سو تا آن سوي دنيا يک فيلم عادي نيست. نام فيلم و شخصيت هاي اصلي آن از آوازهاي گروه بيتلز گرفته شده و ‏تايمور با استفاده از 33 ترانه گروه بيتلز يک ضيافت موسيقيايي تدارک ديده است. نام فيلم از ترانه به همين عنوان از ‏آلبوم ‏Let It Be‏ گرفته شده است و بازيگران آوازها را خود اجرا کرده اند. ‏

تايمور با استفاده از قصه دهه شصتي اش مسايل سياسي/اجتماعي امروز را نشانه رفته و موضوع هايي بينادي چون ‏صلح طلبي، آزادي بيان و حقوق بشر را مطرح مي کند. البته زندگي به سبک ‏rock and roll‏ هم فراموش نشده و در ‏کنار وقايعي تاريخي چون شورش ديترويت جلوه اي مضاعف يافته است. برگردان سينمايي ميلوش فورمن از نمايش ‏مو[‏Hair‏] را فراموش کنيد، چون از اين سو تا آن سوي دنيا يک فيلم نوستالزيک يا عاشقانه معمولي نيست. يقين دارم ‏اگر جان لنون نيز زنده بود و به تماشاي از اين سو تا آن سوي دنيا مي نشست، احساس غرور مي کرد!‏
ژانر: درام، موزيکال، عاشقانه. ‏

japani.jpg

‏<‏strong‏>ناگهان يک شب ‏Aju teukbyeolhan sonnim‎

نويسنده و کارگردان: لي يون-کي. موسيقي: کيم جئوگ-بئوم. مدير فيلمبرداري: چوي سانگ-هو. تدوين: کيم هيئونگ-‏جو. طراح صحنه: کيم سئونگ-دال. بازيگران: هان هايو-جو[بو کيونگ]، گي جو-بونگ، چوي ايل-هوا، کيم جونگ-‏کي، کيم يئونگ-مين[گي-يئونگ]. 99 دقيقه. محصول 2006 کره جنوبي. نام ديگر: ‏Ad Lib Night‏.برنده جايزه پرده ‏نقره اي براي بهترين بازيگر زن/هان هايو-جو از جشنواره سنگاپور

‏ بو کيونگ زني تنهاست که زندگي کسالت بار و يکنواختي را در سئول مي گذراند. تا اين يک روز دو زن ناشناس با ‏خواهشي عجيب به سراغ او مي روند. آنها از بو کيونگ مي خواهند تا براي مدتي نقش دختر گمشده پيرمردي مشرف به ‏موت را بازي کند.چون آخرين تقاضاي پيرمرد ديدار با دختر گمشده اش قبل از مرگ است. بو کيونگ مي پذيرد و ‏همراه آنان به خانه روستايي شان در خارج از سئول مي رود. برخوردهاي اوليه ديگر اعضاي خانواده با وي و نقشي ‏که بر عهده گرفته، چندان مساعد نيست. اما بو کيونگ خيلي زود با هويت تازه خود خو مي گيرد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

لي يون-کي چند سالي بيش نيست که شروع به فيلمسازي کرده، اما توانسته خيلي سريع جايگاهي معتبر در ميان ‏فيلمسازان نسل جديد کره جنوبي براي خود دست و پا کند. اولين فيلمش اين دخير زيبا در سال 2004 جايزه نتپک را از ‏جشنواره برلين به دست آورد و نامزد جايزه بزرگ داوران جشنواره سندنس شد. يک سال بعد، دومين فيلم او با نام ‏صحبت عاشقانه نيز در جشنواره کارلوي واري مورد تحسين قرار گرفت و اينک سومين فيلم او بر اساس داستان آزوکو ‏تايرا همزمان با فيلم نفس[کيم کي-دوک]پخش جهاني يافته که خواه ناخواه مقايسه و رقابتي را نيز ميان اين دو را شکل ‏داده است. ‏

لي يون-کي با آخرين فيلم خود برشي کوتاه از زندگي دختري جوان را در کره جنوبي امروز به نمايش مي گذارد. زني ‏که در ميان شلوغي شهر بزرگ مدفون شده است. ناگهان يک شب قصه اي غمگنانه درباره بيماري هاي مزمن زندگي ‏مدرن است، يعني بيگانگي و روابط شکننده خانوادگي...‏
دو زن ناشناس ابتداي فيلم اصرار دارند که بو کيونگ همان دختر گمشده است، ولي بو کيونگ نمي پذيرد. اما بعد به ‏همراه شان مي رود تا در ساعت اوليه شب با پيرمرد ديدار کرده و نقش دختر او را بازي کند. دختري که سال ها قبل از ‏خانه فرار کرده بود. نقشي که ايفاي آن چندان سخت به نظر نمي رسد، چون پيرمرد حافظه خود را کم و بيش از دست ‏داده است. اما وقتي ملاقات موعود صورت مي گيرد، هم اطرافيان و هم تماشاگران دچار اين ترديد مي شوند که آيا بو ‏کيونگ همان دختر است يا خير؟

لي يون-‏‎ ‎کي تعليق ناشي از اين مسئله را تا پايان فيلم حفظ مي کند و با حداقل ديالوگ سعي مي کند تا زندگي سرد و ‏خالي پيرامون ما را در جهان امروز به شکلي شعرگونه به تصوير بکشد. او نيز مانند کيم کي-دوک نيازي به گذاشتن ‏ديالوگ هاي مطول در دهان شخصيت هايش نمي بيند. چند نگاه، غذايي گرم که خورده و يا جورابي به پا مي شود در ‏دقايقي کافي و با معني تر است. اگر معناي سينماي ميني ماليستي همين باشد، بياييد در برابر دستاورد قابل تقدير اين ‏جوان کره اي بلند شويم...‏
ژانر: درام. ‏

beowolf.jpg

‏<‏strong‏>بئوولف ‏Beowulf‎

کارگردان: رابرت زمه کيس. فيلمنامه: نيل گيمن، راجر اوري بر اساس شعر حماسي بيوولف. موسيقي: آلن سيلوستري. ‏مدير فيلمبرداري: رابرت پرسلي. تدوين: جرميا اّ دريسکول. طراح صحنه: داگ چيانگ. بازيگران: ري ‏وينستون[بيوولف]، آنتوني هاپکينز[شاهر هروتگار]، جان مالکوويچ[اونفرث]، رابين رايت پن[ويلتاو]، برندان ‏گليسون[ويگلاف]، کريسپين گلوور[گرندل]، آليسون لومان[اورسولا]، آنجلينا جولي[مادر گرندل]. 113 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه براي فيلم بلند انيميشن از مراسم آني، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏انيميشن و بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم ساتلايت. ‏

سال 507 قبل از ميلاد. بئوولف، جنگجوي نيرومند براي نبرد با هيولايي آدم خوار به نام گرندل به دانمارک مي رود. ‏اين ماجرا خشم مادر گرندل را بر انگيخته و بئوولف را آماج تيرهاي خشم وي مي کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

اشعار حماسي بئوولف که بالغ بر 3180 بيت است به عنوان اولين اثر ادبي زبان انگليسي شناخته شده است. قدمت دست ‏نوشته اين اشعار که سراينده آن نامعلوم است به 2000 سال مي رسد. اين اشعار حماسي بر نويسندگان و هنرمندان دو ‏هزاره پس از خود تاثيرات فراواني گذشته وحتي نويسنده و محققي چون تالکين را واداشته تا با تقليد از آن سه گانه ‏ارباب حلقه ها را بنويسد. سينما نيز گوشه چشمي به اين افسانه داشته و تاکنون فيلم هايي با اشاره به اين ‏ماجرا[سيزدهمين سلحشور] يا بر اساس ماجراهاي شخصيت اصلي آن ساخته شده که مي توان به بئوولف[1999]ساخته ‏گراهام بيکر با شرکت کريستوفر لمبرت و بئوولف و گرندل[2005] به کارگرداني استورلا گونارسون و بازي جرارد ‏باتلر اشاره کرد. اما بي تعارف هيچ کدام از اين توليدات واجد آن جذابيت وشکوه حماسي اشعار مورد اقتباس خود ‏نبودند. بنابر اين اقتباس 150 ميليون دلاري رابرت زمه کيس که به شيوه ‏Motion capturing‏ ساخته شده با توجه به ‏نام هاي پشت دوربين اثري کنجکاوي برانگيز است و شايد سرانجام روايتي دلچسب و لايق اين اشعار به دوستدارانش ‏هديه کند.‏

رابرت زمه کيس که فيلم قبلي خود قطار سريع السير قطبي را نيز با همين روش در سال 2004 ساخته بود، شهرت خود ‏را مديون سه گانه بازگشت به آينده است که او را به ثروت و محبوبيتي عظيم نيز رساند. دريافت چندين اسکار در آغاز ‏دهه 1990 براي فارست گامپ نيز موقعيت او را به عنوان يک روياپرداز هاليوودي کار کشته تثبيت کرد. بئوولف ‏پروژه اي بلندپروازانه است، حتي براي او، به همين خاطر است که نگارش فيلمنامه آن در سال 1997 به افرادي چون ‏گيمن[خالق استارداست] و راجر اوري[همکار سابق تارانتينو] سپرده شد. با اين حال بدون اين که باعث ايجاد پيشداوري ‏بي مورد درباره کار زمه کيس شود، بايد اضافه کنم که حاصل کار گوشه چشمي به قصه هاي مصور نوشته شده بر ‏اساس اين شخصيت دارد. به هر تقدير، بئوولف هم به خاطر دنياي فانتزي و هم به خاطر تکنيک کنجکاوي هر ‏علاقمندي را برمي انگيزد!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، فانتزي. ‏
‏ ‏
kid.jpg

‏<‏strong‏>پسر دل شکسته ‏The Heartbreak Kid‎

کارگردان: بابي و پيتر فارلي. فيلمنامه: اسکات آرمسترانگ، لزلي ديکسون، بابي و پيتر فارلي، کوين بارنت بر اساس ‏داستان کوتاه تغيير نقشه از بروس جي فرايدمن و نمايشنامه از از نيل سايمون. موسيقي: بيل رايان، برندان رايان. مدير ‏فيلمبرداري: ماتيو اف. ليونتي. تدوين: آلن بومگارتن جونيور، سام سيگل. طراح صحنه: سيدني جي. بارتولوميو ‏جونيور، ارلن جي وتر. بازيگران: بن استيلر[ادي کانترو]، ميشله موناهان[ميراندا]، جري استيلر[داک]، مالين ‏آکرمن[ليلا]، راب کوردري[مک]، کارلوس منسيا[عمو تيتو]، دني مک برايد[مارتين]، اسکات ويلسون[بوو]. 115 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏

ادي کانترو، فروشنده 40 ساله لوازم ورزشي و هنوز مجرد است. او که پس از شرکت در مراسم عروسي نامزد پيشين ‏خود تصميم به ازدواج گرفته، پس از آشنايي با ليلا به خاطر فشار دوستان و پدرش در مدت زماني کوتاه از وي تقاضاي ‏ازدواج مي کند. چون مي پندارد اين آخرين شانس او براي يافتن عشق و تشکيل خانواده است. ولي در سفر ماه عسل ‏شان به مکزيک متوجه مي شود که بزرگ ترين اشتباه زندگي خويش را صورت داده است. چون ليلا فردي بيکار، ‏بدهکار و همسري با رفتار غير قابل پيش بيني است. يعني نه فقط زن روياهاي ادي نيست، بلکه در مدت زماني کوتاه ‏تبديل به کابوس زندگي وي مي شود. در هيمن زمان ادي با دختري ديگر به نام ميراندا آشنا مي شود و اين بار باور دارد ‏که زن زندگي خويش را يافته است. اما براي به دست آوردن دل ميراندا لازم است که ازدواج خود با ليلا را از او پنهان ‏کند و از طرف ديگر ليلا را طلاق دهد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

برادران فارلي[سازندگان خنگ و خنگ تر و مري چشه؟] براي طرفداران کمدي هاي سبک امريکايي در حکم نوابغ و ‏پديده هاي ساليان اخير هستند که توانسته اند مقلداني نيز براي خود دست و پا کنند. البته شخصاً ترجيح مي دهم سبک کار ‏اين دو نفر را کمدي هاي بي ادبانه بنامم[گستاخانه خيلي مودبانه است!]. آنها 10 سال بعد از مري چشه؟ به قصد تکرار ‏موفقيت آن فيلم با اقتباسي نه چندان قابل اعتنا از کار برجسته نيل سايمون-خالق پا برهنه در پارک- بازگشته اند. مري ‏چشه؟ چندين نفر را به شهرت رساند، از جمله بن استيلر که در اين فيلم هم حضور دارد و کامرون دياز که جاي خود را ‏به همتايي جوان تر سپرده است. ‏

پسر دل شکسته از فيلمي به همين نام که در سال 1972 توسط الين مي[بر اساس قصه سايمون] و با بازي چارلز ‏گرودين و سايبيل شپرد ساخته شده بود، تغذيه مي کند. تم ازدواج با زن يا مرد اشتباهي که نقطه مشترک مري چشه؟ و ‏همين فيلم اخير است مي تواند بلاي جان برادران فارلي شود، چون ناخودآگاه پاي مقايسه دو فيلم به ميان مي آيد و اين ‏که آقايان در گذر ايام چه جيزي به چنته خود افزوده اند. برادران فارلي با ربط و بي ربط هر چيزي را به ابزاري جهت ‏خلق شوخي تبديل کرده اند، شوخي هايي که چندان هم خنده دار نيست و در نهايت مي تواند فقط نوجوانان را به خنده ‏بيندازد. تنها نقطه قوت فيلم بازي مالين آکرمن-کامرون دياز جديد!- است. فيلم نقدهاي مثبت زيادي دريافت نکرده، اما ‏اطمينان دارم طرفداران اخوان فارلي بي ترديد و با شتاب به تماشاي آن خواهند رفت!‏
ژانر: کمدي، عاشقانه. ‏
‏ ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.