Rooz

هزار و يک شب ♦ داستان

فتح‏الله بى‏نياز - پنجشنبه 29 آذر 1386 [2007.12.20]

‎ ‎صفحه داستان در بخش هزار و يکشب ( که به ادبيات داستاني اختصاص دارد) به انتشار داستان، رمان و نمايشنامه ‏اختصاص دارد. گشايش اين صفحه با داستاني کوتاه از فتح اله بي نياز است که مجموعه داستاني او به نام " خواهرم ‏منيژه در آستانه انتشار است.‏


hezryekshab.jpg

‎فتح‏الله بى‏نياز‎

فتح‏الله بى‏نياز متولد 1327 مسجد سليمان است. در رشته مهندسي برق از دانشگاه صنعتي شريف[آريامهر سابق] فارغ ‏التحصيل شده و از سال 1347 تا 1380 با نام هاي مختلف در نشريات متعدد داستان كوتاه، مقاله، نقد رمان و داستان ‏كوتاه و فيلم و نمايشنامه منتشر کرده است. با اين حال، در طول 33 سال گذشته کوشيده تا از مطبوعات و مجامع ادبي ‏ايران دور مانده و به گفته خودش در آن سال ها آن قدر كتاب خوانده، كه هم اكنون به عنوان يك منتقد و داستان نويس ‏حرفه اي در جامعه ادبي ايران مطرح است.‏

بي نياز از شهريور 1380 تا اين زمان با نام اصلى‏اش بيش از 471 نقد، مقاله، مرور كتاب و داستان كوتاه در روزنامه ‏ها و ماهنامه‏ها منتشر کرده و 139 جلسه نقد و سخنرانى داشته است. او در حال حاضر دبير هيأت داوران مهرگان ادب ‏‏(رمان و داستان كوتاه) و نيز داور نهايى شمارى از جشنواره‏هاى ادبى كشور است و به زودي دو مجموعه داستان ‏‏"ارثيه از ياد رفته" و "خواهرم منيژه" منتشر خواهد شد. ‏

مجموعه داستان "ارثيه از ياد رفته" شامل 15 داستان است كه به موضوعاتي چون روابط عشيره اي، برخورد سنت ‏ومدرنيته و... اشاره دارد و مجموعه داستان "خواهرم منيژه" نيز دربرگيرنده 12 داستان است. بي نياز علاوه بر آوردن ‏‏11 داستان کوتاه با محورهاي مختلف اجتماعي، يك داستان بلند نيز با عنوان "عبور افراد خبيث" را در اين كتاب ‏گنجانده است. ‏

بي نياز، علاوه بر اين دو اثر، رماني با نام "رنگين كمان را به من بدهيد" را هم آماده چاپ دارد. گفتني است، جلد دوم ‏از مجموعه نقدهاي اين نويسنده و منتقد نيز به زودي وارد بازار كتاب مي شود. اين كتاب كه به 15 نقد بر آثار ‏نويسندگان مطرحي چون يوسا، هاينريش بل و اختصاص دارد، عدم قطعيت در ادبيات، ادبيات به مثابه تاريخ، رمان ‏اعتراف و بازتاب تحقير در ادبيات را مورد دقت قرار داده است. جلدهاي سوم، چهارم و پنجم اين مجموعه هم آماده ‏انتشار است كه به تناوب، طي امسال و سال آتي عرضه مي شوند. نقد آثار نويسندگان شاخص قرون 19 و 20 نظير ‏ناباكوف، جوزف كنراد، كافكا، فاكنر و ساراماگو، درونمايه جلد سوم مجموعه نقدهاي فتح الله بي نياز را تشكيل مي ‏دهند.‏

‎خواهرم منيژه‎

انارش را اگر شيرين و سرخ بود، با من تقسيم مى‏كرد. منيژه را مى‏گويم كه در بچگى گل هندوانه‏اش هم را به من ‏مى‏داد؛ چيزى كه شهين حالا در باره‏اش مى‏گويد: "اينا مال گذشته بود. او حالا به فكر منافع خودشه تا تو يا ناصر."‏
اما هر سه خواهر و هر سه برادر شهين و مادرشان اين‏طور فكر نمى‏كردند: "نه، شهين‏جون، به‏هر حال منيژه خيلى ‏مهربونه! خيلى هم شماها رو دوست داره. به‏خدا ماهه!"‏
نمى‏گفتند "مثل ماهه"، مى‏گفتند "ماهه"، و اين راست بود چون هميشه، حتى در شكل ناتمامش باز آرام بود و انگار ‏بدهكارِ لطف ديگران و حالا بايد هر طور شده، بايد تلافى كند. هميشه همين‏طور بود؛ مهربان، آن‏قدر كه روزهاى سرد ‏هم مى‏رفت توى حياط مى‏نشست و آرام و صبور، لباس‏هايم را چنگ مى‏زد و خوب آب مى‏كشيد و تا چشم‏هاى درشت و ‏كشيده و سبزش به من مى‏افتاد كه از پشت پنجره بزرگ شيشه‏اى نگاهش مى‏كردم، لبخند مى‏زد و باز لبخند مى‏زد. انگار ‏او نبود كه اندام كوچكش از سرما داشت مچاله مى‏شد.‏
وقت اتو زدن لباسم‏هايم هم چشمش كه به من مى‏افتاد، همين‏جور لبخند مى‏زد و در جواب حرف من مى‏گفت: "نه، تو با ‏من و بقيه فرق مى‏كنى، پسر بزرگ خونه‏اى، لباس‏هات بايد تو چشم بزنن."‏

و حالا كه هر لباس تميز و اتوزده‏اى مى‏بينم، خيال مى‏كنم، منيژه‏ام را در حال اتو زدن مى‏بينم يا به اين فكر مى‏كنم كه ‏منيژه‏اى در اين دنيا بوده و هست كه اين كارها را با ذوق و شوق مى‏كند و خودش را طلبكار هم نمى‏داند و حتى مى‏گويد: ‏‏"از اين كارها خوشم مى‏ياد. آدم وقتى يكى رو دوست داره از اين‏كه كارى براش مى‏كنه، لذت مى‏بره."‏
بعد فكر مى‏كنم كه آيا آن منيژه ناشناس، خوش‏شانس است يا بدشانس يا خيلى بدشانس. فكرش را بكنيد: منيژهِ ما، كه ‏هيچ‏وقت عصبانى نمى‏شد، و چشم‏هايش توى سرما و گرما خانه و حياط را سبز ِ سبز مى‏كردند، يك‏باره از من جدا شود؛ ‏همان‏طور كه در بعضى قصه‏ها كسى قلب كسى ديگر را از سينه‏اش درمى‏آورد. تازه هجده سالم تمام شده بود و رفته ‏بودم دانشگاه و او شانزده ساله بود كه پدرم قولش را به يك كارمند دون‏پايه دولت داد؛ مردى كه فقط شش سال از ‏خواهرم مسن‏تر بود ولى اختلاف روحيه‏اش با منيژه از تمام شكاف‏هاى عالم بيشتر بود. سال بعد كه به‏خاطر شركت در ‏تظاهرات چند روزى در زندان بودم و خبرش به گوش آنها نرسيد، عقدش كردند. چند هفته بعد كه به شهرمان رفتم، ‏هنوز توى بغل هم بوديم كه گفتم: "راست راستى راضى هستى؟"‏
گفت: "هر چه بابا بگه. تازه، مهدى پسر خوبيه."‏
دروغ نمى‏گفت. مهدى قدر منيژه را مى‏دانست، ولى اصلاً ظاهر و رفتارشان با هم نمى‏خواند. منيژه بلند بود و پُر از ‏خوشگلى نجيب، پُر از كم‏حرفى و حركات كُند اما دلنشين، سرشار از محبتى كه همان دم نشان داده مى‏شد؛ با احوالپرسى ‏گرم و گذاشتن فنجان چاى همراه با قندِ لبخندش، ولى مهدى پرحرف بود و تند و تيز و البته نه چندان تيزهوش و ‏باعرضه و قيافه‏اى كه كنار دست منيژه چنگى به دل نمى‏زد. به همين‏خاطر، اگر پدر يكدنده‏ام با من مشورت مى‏كرد، ‏محال بود راضى بشوم كه گلِ خانواده‏مان خيلى راحت نصيب مهدى شود. اگر دست من بود، مى‏گذاشتمتش براى مردى ‏كه منيژه عاشقش شود؛ يك مرد خوشگل و بلندقد و دانشگاه‏ديده و نسبتاً پولدار، فهميده و مثل خودش مهربان. اما مادرم ‏به طرفدارى از پدرم مى‏گفت: "اون‏وقت بايد پنج دفعه شوهر كنه."‏
اين دو تا بودند كه خواهر را بيچاره كردند، وگرنه نمى‏گذاشتم خواهرم جوانمرگ شود. پدرم و مادرم و ناصر و مهدى ِ ‏بى‏عرضه، او را كشتند. سه سال بعد از ازدواج‏شان كه باز هم به‏خاطر فعاليت سياسى در زندان بودم، فكر نمى‏كردم ‏منيژه و مهدى تا آن‏حد به هم نزديك شده باشند كه هر دو بشوند پشت و پناه ما. در زندان زياد دغدغه مالى شهين و ‏پسرمان را نداشتم. مهدى و منيژه خرج‏شان را مى‏دادند. البته ناصر هم كمك مى‏كرد، ولى نه در حد مهدى كه روزها ‏كارمند دولت بود و عصرها توى يك ملامين‏فروشى كار مى‏كرد و شب‏ها به حساب و كتاب‏هاى يك كوره آجرپزى ‏مى‏رسيد. منيژه هم ژاكت و شلوار گرم مى‏بافت، قند خُرد مى‏كرد، مربا مى‏پخت و سبزى سرخ مى‏كرد تا مهدى در اداره ‏بفروشد. درآمدشان زياد نبود، ولى آن‏قدرها بود كه بتوانند شهين و پسرمان را پيش خودشان نگه‏دارند و خرج‏شان را ‏بدهند. حتى اگر كم بود، باز منيژه دست‏بردار نبود. از مهدى خواسته بود كه: "اگه منو دوست دارى، بايد مواظب ‏زن‏برادرم و بچه‏شوون باشى؛ بيشتر آره، ولى كمتر نه."‏
اين را بعدها كه دور جسد منيژه جمع شده بوديم، مهدى به من گفت و من ياد روزى افتادم كه از زندان آزاد شده بودم و ‏از شهين شنيده بودم كه: "با داشتن منيژه به هيچ دوستى احتياج نداريم."‏
و هر سال اول از همه به‏ديدن آنها مى‏رفتيم. آن‏قدر گيج نبودم كه نفهمم شهين به محبوبيت منيژه و خوشگلى‏اش حسودى ‏نمى‏كند، اما مى‏گفت: "اول منيژه، بعدش خونه پدر و مادر من."‏
اما اين حرف‏ها به‏مرور كمرنگ و كمرنگ‏تر شد؛ چون تغيير وضع مالى آدم را عوض مى‏كند بدون اين‏كه خودش ‏بفهمد؛ حتى اگر عطار نيشابورى باشد. چند سال بعد بود كه او و مادرم آمدند خانه ما و آن قضيه اتفاق افتاد؛ زمانى كه ‏شهين چشم ديدن منيژه را نداشت و بيشتر وقت‏ها پشت سرش مى‏گفت: "الكى چو انداختن كه منيژه خوبه، كجاش خوبه؟ ‏سياستمداره!"‏
مادرم با لحنى كه بوى و رنگ التماس داشت، از من خواست بيشتر در حق ناصر و منيژه مهربان باشم، و چون ديد من ‏چيزى نمى‏گويم و واكنش نشان نمى‏دهم، با غمگينى گفت: "كاش به خدا رو مى‏كردى! كاش نماز مى‏خوندى!"‏
گفتم: "ذليل نيستم كه سجده كنم."‏
گفت: "در عوض به خواهر و برادر خودت ستم نمى‏كردى!"‏
شهين نه به‏خاطر من، كه مى‏دانستم ديگر مثل سابق علاقه‏اى بهم ندارد، بلكه از سر كينه به‏ظاهر بى‏دليلى كه حالا با آمدن ‏آنها شدت گرفته بود، منتظر چنين لحظه‏اى بود، پس با خشم گفت: "كى ستم كرده؟ باز حرف الكى زدى؟"‏
منيژه خيلى آرام گفت: "به مادرم توهين نكن."‏
كه شهين زيرسيگارى را پرت كرد طرف منيژه و خورد به كتفش. مادرم جيغ كشيد. روزى هم كه عقرب نيشم زده بود، ‏جيغ كشيده بود و آن‏وقت منيژه به‏سرعت خم شده بود و جاى زخم را مكيده بود و تف كرده بود آن‏طرف و باز مك زده ‏بود و باز مك. اين ماجرا به زمان‏هاى دور برمى‏گردد، پيش از اين‏كه من ديپلم بگيرم، به دانشگاه بروم، انقلابى شوم و ‏او شوهر كند. حالا وضع فرق مى‏كرد، چون ما خيلى زود از مهدى و برادرم ناصر جلو افتاده بوديم. اولش با پولى كه ‏از ناصر و مهدى قرض كرده بودم، شروع كردم. فهميدم كه بايد درس و تحصيل را بگذارم براى آدم‏هاى احمق. رفتم ‏توى كسب و كار وسايل صوتى و تصويرى و كوبيدم و رفتم جلو. براى پولدار شدن بايد كوبيد؛ طلب اين يكى را ديرتر ‏داد و سر فروش كلان آن يكى جنس از زد و بند كوتاهى نكرد. چند سال بعد، ماه‏هاى آخرى كه جنگ هشت‏ساله ايران و ‏عراق داشت تمام مى‏شد، درست در سال‏هايى كه مهدى و ناصر توى سراشيب فقر بوند، من بيشتر اوج گرفتم. ناصر ‏آن‏موقع معلم بود و از ظهر تا شب مسافركشى مى‏كرد. نمى‏دانم چه شد كه هوس كرد پولدار شود. شهين مى‏گفت: ‏‏"خودش و فتانه به ما حسودى‏شون شده، مى‏خوان بزنن جلو؛ مثل اون منيژه مكار و شوهر احمقش."‏
ناصر يكى دو سفر به دوبى و تركيه رفت، مقدارى جنس با خودش آورد و سود خوبى برد. خوشى زد زير دلش: "بايد ‏خر باشم كه برم حقوق‏بگيرى دولت، هرچه حمالى كردم، بسه."‏
گفت دوست دارد با من كار كند، چند روز بعد قراردادى جلوش گذاشتم و گفتم: "با اين شرط و شروط حاضرى كار ‏كنى؟"‏
ورقه‏ها را كه خواند، با حيرت زل زد به چشم‏هايم. منتظر بودم كه حرف بزند. من‏من‏كنان گفت: "ولى خيلى ظالمانه ‏است!"‏
گفتم: "براش تحليل دارم، من براى هر چيزى توى اين دنيا تحليل دارم، چه مسأله سياسى باشه چه ورزشى."‏
گفت: "آره، ولى اين‏ها يعنى خونه‏خرابى من."‏
گفتم: "الان كلى آدم دارن با اين شرايط با من كار مى‏كنن. تازه، اگه برادرم نبودى، محال بود بهت اين فرصتو بدم."‏
فتانه بعدها به ديگران گفت: شما قضاوت كنيد، طبق اين قرارداد ايرج بيست ميليون تومان و يك مغازه در اختيار ناصر ‏مى‏گذارد. ناصر فقط جنس مى‏فروشد و پول را تحويل ايرج مى‏دهد. از سود اجناس بى‏اطلاع است، چون خود ايرج ‏اين‏جور چيزها را محاسبه مى‏كند. البته ناصر بالاخره از اين‏طرف و آن‏طرف چيزهايى مى‏پرسد، ولى اعداد و ارقام او ‏قابل‏قبول نيست. آخر هر ماه، از مبلغ فروش اول اجاره صدهزار تومانى مغازه كم مى‏شود، بعد هشتصدهزار تومان ‏بابت سود اصل ِ سرمايه، بعد صد و بيست هزار تومان بابت سود پولى كه ايرج براى سرقفلى مغازه گذاشته. آخرش هر ‏چه مى‏ماند، چهارپنجم به ايرج مى‏رسد و يك‏پنجم به ناصر. اگر فروش آخر ماه، از پس اجاره و سودها برنيايد، تفاوتش ‏را بايد ناصر از جيبش بدهد. به‏هر حال من معلم تاريخم و خيلى از معاهده‏هاى تاريخى را خواندم، نه عهدنامه‏هاى ننگين ‏تركمن‏چاى و گلستان روس‏ها با ايرانى‏ها اين جورى بود نه آن عهدنامه‏هايى كه انگليسى‏ها و اسپانيايى‏ها در آمريكاى ‏شمالى و جنوبى با سرخ‏پوست‏ها بستند. در ضمن ناصر بايد براى تضمين آينده، چك سفيد بدهد به ايرج. مثل موقعى كه ‏رؤساى قبايل سرخ‏پوست بچه‏هاشان را به‏عنوان گروگان به ارتش مى‏دادند. با اين فرق كه اينجا گروگانگير برادر خود ِ ‏آدمه!‏
تمام اين حرف‏ها به گوشم رسيد، اهميت ندادم. اما ماه‏ها بعد كه ناصر با من كار مى‏كرد، روزى خونم به جوش آمد كه ‏شنيدم پسر سيزده‏ساله‏شان رفته صورتش را شسته؛ آن‏هم درست چند دقيقه بعد از اين‏كه او را در خيابان ديده بودم و ‏بوسيده بودم: "صورتم داره مى‏سوزه. بو گرفته، بدترين بو!"‏
قيافه پسرك آمد جلوى چشمم كه شهين گفت: "بايد پدر و مادرش زياد روى او كار كرده باشن! عمه‏اش حتماً چيزهايى ‏توى گوشش خونده."‏
با اين‏حال ناصر با اين استدلال كه دو ماه امتحانى كار مى‏كند، از ماه‏ها پيش زير بار آن قرارداد رفته بود. به فتانه هم ‏گفته بود: "هر چه باشه، ايرج برادرمه، رحم و مروتش از ادارات دولتى بيشتره، نمى‏ذاره بچه‏هام گرسنگى بكشن."‏
يكى دو سال اول همه‏چيز طبق گفته او پيش رفت. پول خوبى گيرش آمد، هميشه هم از من ممنون بود. از وسطهاى سال ‏سوم بود كه بدهى‏اش شروع شد. گاهى زمزمه‏كنان مى‏گفت: "بده دفترها رو ببينم، شايد اشتباه كرده باشى."‏
ولى هيچ‏كدام از دفترها را به او ندادم. نفهميد كه من تا آن‏زمان بيست ميليون تومان و پول سرقفلى مغازه را درآورده ‏بودم و حتى شانزده ميليون تومان سود برده بودم. زنش تلفن زد و جايى از صحبت‏هايش گفت: "دو سال افتادى زندان و ‏حالا مى‏خواهى تا آخر عمر خون مردمو بمكى؟"‏
اين آدم‏ها را بايد سر جاى‏شان نشاند. بدهى ناصر كم كم به سى و پنج ميليون تومان رسيد، اخطار دادم كه چك‏هايش را ‏مى‏گذارم اجرا. رفت خانه درب و داغان مهدى را گذاشت گرو بانك و وام گرفت. بايد سر هر ماه حدود يك ميليون و صد ‏هزار تومان مى‏پرداخت، اما از پسش برنيامد. بانك قصد كرد خانه را بردارد كه منيژه و مادرم آمدند خانه ما. چه دنيايى ‏شده! "منيژه هيچ‏وقت دختر باعرضه‏اى نبوده و نمى‏شه."‏
حرفى بود كه مادرم سال‏ها پيش مى‏گفت، ولى زمين خوردن ناصر چه ربطى به خواهر بدبخت من داشت. اتفاقاً زن ‏قانعى بود، مثل فتانه ولخرج نبود. حتى خريد خانه‏شان در عبدل‏آباد توى آن سال‏هاى ارزانى، فكر او بود. اما حالا ‏مى‏شنيديم كه مهدى هرروز به منيژه نق مى‏زند: "اگه بانك خانه را بگيره، ول مى‏كنم، مى‏رم و خودمو گم و گور مى‏كنم. ‏من آس و پاس كه جايى رو ندارم."‏
مهدى نرفت، و منيژه بارها و بارها زنگ زد: "به‏خاطر من ايرج، به خاطر بچه‏هام. نذار بانك خونه رو از دست‏مون ‏بگيره و آواره بشيم."‏
گفتم: "آدم نمى‏تونه به خاطر مردم خودشو اسير احساسات كنه."‏
گفت: "من و ناصر كه مردم نيستيم، خواهر و برادرتيم."‏
گفتم: "من زياد مايه گذاشتم؛ براى همه. تازه، من سهمم رو به همه پرداختم، دينمو به جامعه دادم. يادت نيست دو سال ‏زندون بودم و دانشگاه از دستم رفت."‏
گفت: "به تو هم خيلى ظلم شده. من كه دلم براى تو هزار زخم برداشت، ولى اون‏هم برادرمه. دلم نمى‏ياد ببينم زجر ‏مى‏كشه."‏
آن طور كه شنيدم بيشتر روزها مهدى با او قهر بود و بيشتر روزها منيژه گريه مى‏كرد، هم به‏خاطر خاكسترنشينى ‏ناصر، هم به‏خاطر وضعيت نامعلوم آينده خانواده خودش. با اين‏حال مانع شد كه دختر هجده‏ساله‏اش تمام عكس‏هايى را ‏كه با خانواده ما داشتند، پاره كند و تعدادى را نجات داده بود. شهين كه حالا حساب و كتاب خودش را بفمهى‏نفمهى از من ‏جدا مى‏كرد، اين را كه شنيد، دندان‏قرچه كرد: "حالا بخور! اين‏هم از خونواده جون‏جونى‏ات! اين هم از اون خواهرت كه ‏چپ و راست بهش مى‏گفتى نازنين."‏
و باز بهانه به دست مى‏آورد تا نق بزند: "ما اينجا چه مى‏كنيم؟ بلند شو بريم اروپا يا آمريكا."‏
و الم‏شنگه راه مى‏انداخت تا ثابت كند كه دارد در ايران خفه مى‏شود و به هواى تازه احتياج دارد و من فكر مى‏كردم همه ‏اينها وسيله‏اند تا به‏محض جا افتادن در خارج بگويد: "تو به خير، من به سلامت."‏
براى خيلى‏ها اتفاق افتاده بود؛ حتى بعد از بيست و پنج سال زندگى مشترك و داشتن سه بچه.‏
آن روزها بيشتر غرق همين موضوع بودم. به فكرم نرسيد كه منيژه بدون مقدمه و يك‏باره كشته شود. البته اگر حس ‏مى‏كردم، اين اتفاق پيش مى‏آيد، معلوم نبود چه مى‏كردم، چون شرط من با ناصر اين بود كه من اول به زن و بچه‏هاى ‏خودم مى‏رسم، دوم هم به آنها، سوم هم به آنها و چهارم هم به آنها. بنابراين در اين‏جور محاسبات و چم و خم‏هايى كه ‏ممكن است زندگى را زير و رو كنند، به‏قول شهين آدم‏هايى پيدا مى‏شوند كه نمى‏توانند تا آخر ادامه بدهند. همين مى‏شود ‏كه منيژه مى‏رود يك‏جا صد قرص ديازپام مى‏خورد و بعد شيشه پنجره طبقه پنجم فروشگاه بزرگ محله را مى‏شكند و ‏خودش را پرت مى‏كند پايين و من را به‏جا مى‏گذارد كه هر كارى مى‏كنم، نمى‏توانم خاطراتم را با او فراموش كنم؛ هم ‏كودكى‏هاى قشنگش را وقتى رختخوابم را پهن مى‏كرد يا برايم چاى و بسكويت مى‏آورد، و هم موهاى پرپشت و سياه و ‏بلندش و لبخندهايى كه روى لُپ‏هاى گوشتالود و سفيدش چال مى‏انداختند.‏
حالا سرزندگى و سبزى بوته‏هاى باطراوت باغ‏هاى فرحزاد و برق دل‏انگيز سبزرنگى كه از درخت‏هاى باران‏خورده ‏
شمال به چشم مى‏خورد، همه و همه چشم و قلب او را به ياد مى‏آورند تا در هر حالتى كه هستم او را در خاطرم زنده ‏كنند.‏
نمى‏دانم خودش جلوى چشم‏هايم ظاهر مى‏شود و صدايش در گوشم زنگ مى‏زند، يا موقع فرار از الم‏شنگه‏هاى تمام‏نشدنى ‏شهين يا فراموشى عمدى بوى جدايى حرف رفتن به خارج يا چيز ديگر؟ به هر حال چه فرق مى‏كند وقتى مدام مى‏روم ‏توى فكرِ گذشته، گذشته و گذشته كه همه‏جايش و همه‏وقتش پُر از منيژه است و نگاه منيژه.‏
‏ ‏

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.