روزنامه نگاري عجيب
عيسي سحرخيز - یکشنبه 25 آذر 1386 [2007.12.16]

دنياي عجيبي شده است و زمانه ي غريبي، آن هم در اين كهنه ديار، ديار آشنا. آن هم در اين سن و سال.
اين روزها كار نسل ما شده است دائم در مراسم ختم و عزا شركت كردن يا به عيادت بيماري نزار رفتن يا مريضي در آستانه ي مرگ. شب جمعه اي هم باشد چون امشب، سري به بهشت زهرا زدن، زيارت اهل قبور.
كاش همه چيز در همين حد بود، به هر حال بايد پذيرفت كه سن و سالي از ما گذشته است و دوستان هم نسل ما، يا خودمان در حال رفتن به آن دياريم و بستري در بيمارستان، يا پدر و مادرمان راهي ديار رفتگان، پس دائم مراسم كفن و دفن برقرار. اما چيزي كه دنياي ما را عجيب مي كند و زمانه را غريب، اوضاع و احوال روزنامه نگاران اين ديار است كه به گونه اي ديگر دارند در سلول هاي انفرادي و زندان ها زنده به گور مي شوند؛ آن هم نسل جديد، سازندگان فرداي ايران.
برخورد به روزنامه نگاران و اهالي مطبوعات، اين چشم و گوش و زبان ملت ايران است كه دنياي ما را عجيب مي كند و زمانه را غريب. شما فكر مي كنيد اگر در كشوري ديگر، يا زمانه اي ديگر زندگي مي كرديم، با چنين وضعي كه اكنون داريم دست به گريبان بوديم؟ مكان انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران مي شد، جايي مشابه بهشت زهرا، كه هر از چند گاه بايد شب جمعه ها را در آنجا بگذرانيم و به جاي زيارت اهل "قبور" به زيارت اهل "زندان" و زنده بگوران برويم. آن هم جوانان ناكام! يا اگر امكاني هم نباشد براي گردآمدن در انجمن صنفي، شب جمعه ها وقتمان صرف شود به عيادت خانواده اي داغدار، در خانه ي روزنامه نگاري محبوس، و دادن دلداري و تسلا. يا اگر در اين ميان شعفي هست و شادماني، باز حاصل ديدار ياري باشد مدتي را در حبس و بند گذرانده و اكنون رهايي يافته از زندان.
كاش، اينگونه نبود و حاكمان با ما سر جنگ نداشتند، همچنان كه گويا با جهانيان نيز دارند. كاش، ما نيز وضعيتي چون ديگر كشورها داشتيم، حتي نه كشورهاي غربي پيشرفته، همين همسايگان دور يا نزديك. چرا جاي دور برويم، همين كشورهاي عرب حاشيه جنوبي خليج فارس كه با وجود پيشينه ي فرهنگي و آزاديخواهي محدود و وسعت اندك و جمعيت كم شان در زمينه ي مطبوعات و روزنامه نگاري چند سر و گردن از ما بلند قامت ترند. در اين ميان، مايه ي تاسف است كه وقتي كه مقام هاي قضايي كشوري اسلامي، چون همين همسايه مان كويت به ايران مي آيند در يك ضيافت رسمي كه سخنگوي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات هم حضور دارد، به طعنه از دادستان كل كشور و دادستان تهران مي پرسند كه تعجب مي كنيم كه شمس الواعظين، اينجاست و درزندان نيست! جالب اينجاست كه يكي از مقام هاي شناخته شده، و دوست اهل مطبوعات نيز به نظر خودش خودشيريني كند و به شوخي بگويد كه "در زندان هاي ما هميشه به روي آنان باز است!" و نداند و آگاه نباشد كه با اين شوخي و خنده هاي بي معنا، چگونه ريشه به تيشه ي خويش و ملت ايران مي زند و خود و نظام را با اين سئوال جدي مواجه مي كند كه "شما با اين نظام قضايي چگونه در پي هماهنگ كردن و ايجاد يك رويه ي واحد قضايي در جهان اسلام هستيد؟".
نكته ي طنزآميز آنكه سفر مقام هاي قضايي كشورهاي اسلامي همزمان مي شود، با سفر هيات حقوق بشر پارلمان اروپا و مقارن مي گردد با روز جهاني حقوق بشر و گزارش هاي گوناگون در مورد اوضاع اسفناك آزادي قلم و بيان در ايران و اوج گرفتن مداوم فضاي خفقان و سانسور و خود سانسوري و بگير و ببندها و بازداشت ها. آن هم چه كساني؛ روزنامه نگاران و وب لاگ نويساني چون مريم حسين خواه و جلوه جواهري. زنان و دختران جواني كه بايد به دليل عدم توانايي مالي پرداخت وثيقه هاي سنگين صد ميليوني و پنجاه ميليون توماني، شب و روز خود را در فضاي تيره و آلوده ي زندان بگذرانند و دور از خانواده و بستگان. و صدبار مايه تاسف كه نيرو و توان اين جوانان روزنامه نگار به جاي اينكه در خدمت "آگاهي دادن به ملت" باشد، پشت ميله هاي زندان به هرز مي رود و جسم و جان عزيزشان دستخوش رنج و تعب مي شود- هر چند كه خوشبختانه آنان با شور و نشاطي كه دارند و تجارب گرانباري كه در همين مدت كوتاه عمر در فضاي كار حرفه اي در مطبوعات و سايت هاي خبري و وب لاگ ها، و همچنين در عرصه ي تلاش در جامعه مدني و كمپين يك ميليون امضا اندوخته اند، حتي در شرايط جديد نيز از پا ننشسته و در حال ايجاد تغيير و تحول در محيط تحميل شده به خود، درزندان هاي جمهوري اسلامي ايران هستند. اگرچه اين عزيزان در بندند و قلم را از آنان دريغ داشته اند، اما فكر و انديشه شان را نتوانسته اند در بند كنند، راهشان را نتوانسته اند به طور كامل سد كنند، آرمان ها و هدف هاي والايشان را نتوانسته اند كور كنند، لذا آنان در زندان نيز از پاي ننشسته اند و رسالت آگاهي بخشي را رها نكرده اند، اين بار روشي جديد برگزيده اند و ابزاري نو؛ آشتي دادن بيشتر زندانيان با آگاهي، آشنا كردن زنان در بند با علم و دانش و فرهنگ ايران زمين، و از همه مهمتر با حق و حقوق خود، از راه بازسازي كتابخانه ي زندان و بحث و گفت و گوهاي سازنده.
اما سئوال اساسي اين است كه آيا آناني كه دم از "اسلام" و "عدالت" يا "اتحاد ملي و انسجام اسلامي" مي زنند فكر مي كنند كه در بند كردن اين زنان و دختران جوان، شكستن قلم و دوختن دهان، كجايش نشانه ي اسلام راستين است و اجراي عدالت واقعي؟ عامل اتحاد ايرانيان است و انسجام مسلمانان در جهان؟ يا درست تر و دقيق تر، برعكس روش و منشي است مايه ي شرمساري ايرانيان و از دست رفتن هرچه بيشتر آبرو و حيثيت جمهوري اسلامي ايران!
نمي دانم كه آنان يك بار هم كه شده با خود انديشيده اند كه چگونه است كه امام علي (ع) به عدالتش معروف مي شود و جمهوري اسلامي به داشتن بزرگترين زندان روزنامه نگاران؟ مگر نه اين است كه اين نوع رفتار و كردار و ازجمله اين دست دستگيري ها و زندان ها، توقيف مطبوعات و بازداشت روزنامه نگاران، و در بند كردن مداوم و گسترده ي جوانان ملت است، كه افكار عمومي جهان را به اين سو رهنمون مي سازد و اين قضاوت؟
كافي است آنان نگاهي بيندازند به كارنامه ي خود در حوزه فرهنگ، و به ويژه مطبوعات و روزنامه نگاري، آنگاه كلاه خود را قاضي كنند و بر اساس استنتاج هاي خويش، از زدن اتهام به ديگران و متهم كردن آنان به جوسازي و سياه نمايي بپرهيزند و در مقابل، راه و روش خويش را اصلاح كنند و در نهايت، نصحيت آن شاعر را آويزه ي گوش خويش دارند كه "خود شكن، آئينه شكستن خطاست". كافي است كه كمي در اين زمينه بينديشند، يا نه دستوردهند پرونده و دفتر ثبت ورود و خروج زندانيان مطبوعاتي، سياسي، دانشجويي و جنبش زنان را برايشان بياورند، آن را بگشايند، ورق بزنند، تا خود نيز به راحتي به قضاوتي چون ديگران برسند. از جمله، اين جمعبندي هيات اعزامي اخير حقوق بشر پارلمان اروپا كه "وضع حقوق بشر در ايران در سايه ي فشار خارجي بدتر و فضاي سياسي و اجتماعي ايران بسته تر شده است و حقوق بشر در اين کشور بيش از گذشته نقض مي شود و لذا شرايط حقوق بشر در ايران طي دو سال گذشته وخيم تر شده است".
از جمله مستندات اين شرايط، وضعيت روزنامه نگاران و وب لاگ نويسان زنداني است كه بر اساس آمار سازمان "گزارشگران بدون مرز" در حال حاضر 12 نفرشان، از جمله مريم حسين خواه و جلوه جواهري، در اوين و ديگر زندان هاي تهران و شهرستان ها در بند هستند. همچنين بر اساس آمار "انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران" طي يك سال گذشته روزنامهنگاران زيادي به زندان افکنده شده و احکام سنگيني عليهشان صادر شده است. ازجمله، از پارسال تا كنون حدود ۲۴ نفر در مقاطع مختلف زنداني شده و بسياري از آنها در صف طولاني دادگاه ها در نوبت تكميل پرونده، بازجويي، صدور راي قاضي و انشاي احكامشان در انتظارند. يا منتظرند كه شبي يا روزي ماموران اجراي احكام قوه قضائيه يا ماموران دادستاني- چون مورد دوست عزيز و مبارزمان عماد الدين باقي- در جايي آنان را دستگير كرده و دستبند به دست راهي زندان كنند.
به اين مجموعه بايد جمع بسياري از روزنامه نگاران و مديران مطبوعاتي و خانواده هايشان را افزود كه با سپردن وثيقه هاي سنگين، زندگي عاريتي مي كنند و درگير ناامني هاي رواني و عدم امنيت شغلي هستند. و در كنارش هزاران نفري كه در فضاي سانسور و خودسانسوري قلم مي زنند و بسياري به خاطر فريب مستقيم و غيرمستقيم مردم و افكار عمومي، خود شب و روز درگير عذاب وجدان هستند. به علاوه، صدها نفري كه يا ممنوع القلم و ممنوع الخروج شده اند، يا مجبور به ترك شهر و ديار خويش؛ به ناچار جلاي وطن كرده اند و دور از ميهن و بستگان در غربت كار و زندگي مي كنند.
متاسفانه، وضعي كه پيش از اين گريبانگير روزنامه نگاران تهراني شده بود، اكنون روز به روز بيشتر دامن روزنامه نگاران و وب لاگ نويسان شهرستاني را نيز مي گيرد- آن هم در بسياري مواقع به صورت بازداشت ها و زندان هاي غيرقانوني و غيرعادلانه و بدون تشكيل دادگاه علني و حضور هيات منصفه - حتي هيات منصفه انتصابي.
وضعيتي كه در حوزه ي مطبوعات و برخورد با مديران رسانه ها نيز تكرار مي شود. گاهي شرايطي مشابه است چون كار و زندگي در فضاي استبدادي و خفقان، محدوديت آزادي قلم و بيان و شرايط سخت سانسور و خودسانسوري. و گاه متفاوت است و جانفرساتر، به دليل تعطيل شدن و توقيف و لغو امتياز پروانه ي نشريه و حتي سايت خبري، و در كنارش صدها ميليون ريال بدهي و قرضي كه روي دست مي ماند و سررسيد شدن زمان پرداخت وام ها و در نوبت ايستادن طلبكاران، و از همه مهمتر شرمندگي در برابر روزنامه نگاران بيكار شده و خانواده هايشان.
از سو نيز، اگرچه مايه ي تاسف و شرمندگي است، اما كاري كه هيات نظارت بر مطبوعات و دولت و وزارت ارشاد مي كنند در حيطه ي قفل كردن صدور مجوز نشريه، به ويژه ندادن پروانه ي انتشار روزنامه، در جلوگيري ناخواسته از چنين پيامدهاي زيانبار و تعب افزايي، مي تواند مايه ي شادماني باشد. وقتي قرار باشد كه پس از انتشار چند شماره روزنامه يا مجله، نشريه توقيف شود و رسانه بسته، و در اين ميان در فضاي سانسور و خودسانسوري و خفقان، حرفي هم زده نشود و اطلاع رساني اي صورت نگيرد و آگاهي بخشي، چه كاري ست كه انسان در نهايت زير بار قرض و بدهي برود و در كنارش عنوانش بشود سانسورچي و عامل حكومت!
به هر حال در جامعه اي اين چنين كه مطبوعات در بدو تولد جوانمرگ مي شوند و روزنامه نگاران در اوج جواني و شادابي، ريش و سبيل، يا مو و گيس شان در سلول هاي انفرادي و زندان ها سفيد مي گردد، يا چون اين عزيز از دست رفته مان، مرحوم مريم نوربخش ماسوله در جواني در حال نوشتن گزارش و مقاله سكته مي كنند و خانواده هايشان را سوگوار، چيزي نمي توان گفت جز اينكه "چه دنياي عجيبي شده است و زمانه ي غريبي، آن هم در اين كهنه ديار، ايران اسلامي".
اما باز بايد اميد داشت و آرزو كرد كه حاكمان روزي سر عقل آيند و پيش از اينكه خيلي دير شود تغيير رفتار و كردار دهند و از جمله، موجبات آزادي هرچه سريع تر مريم حسين خواه و جلوه جواهري را فراهم آورند.
جا دارد كه در خاتمه از جانب خودم و انجمن دفاع از آزادي مطبوعات به خانواده اين عزيزان و ديگر روزنامه نگاران و وب لاگ نويسان دربند، و اصولا كل زندانيان سياسي و مطبوعاتي و دانشجويي بگويم اين كلام تكراري و حرف مكرر را كه دل غمين مداريد، اين وضع اينگونه نخواهد ماند و فرزندانتان در فردايي بهتر به دامان خانواده باز خواهند گشت. بايد اميد داشت و صبر كرد، چون جز اين باور كردني و پذيرفتني نيست كه "پايان شب سيه سپيد است."
به اميد آن روز و روزهاي بهتر.
