روزنامه نگار يعني آينه دق!
وبگرد - سه شنبه 13 آذر 1386 [2007.12.04]
سها سيفي
"فهيمه خضر حيدري" نوشته است که روزنامه نگاري در شرايطي که جامعه با فروپاشي اخلاقي مواجه است، عملآ تفاوتي با پيک شوربختي خوانندگان بودن ندارد :
هرچه فكر ميكنم بيشتر به اين نتيجه ميرسم كه اصلا روزنامهنگاري ـ دستكم در جامعه ما ـ حرفه شومي است. حرفه شومي است چون توي روزنامهنگار كمكم تبديل ميشوي به آيينه دق. عمده كارت البته خبر است و خبرها در جامعه ما چه هستند ؟ همه سياهاند؛ تلخاند و مثل آوار هر روز بر سر تو آوار ميشوند. قتل، آدمكشي، پشت پردههاي سياسي، بازيهاي قدرت، زندان، تجاوز، سرقت، حادثه، كودكآزاري، زنان خياباني، بيكاري و حقوق نگرفتن كارگران، تبعيض و بيعدالتي، اعتياد.....
خبرهاي سياه بر سرت آوار ميشوند و آنقدر سخت و تلخاند كه تو با هيچ ترفندي نميتواني حتي كمي نرمترشان كني. هم خودت عادت كردهاي به تلخي و كمكم عبوس و غمزده شدهاي و هم مخاطبت انگار انتظار ديگري از تو ندارد. تو شدهاي پيك شوم او؛ پيك شوربختيهايش. تو مدام به او از دايره نكبتي كه دورش كشيده شده خبر ميدهي و وقتي با خودت فكر ميكني، به مخاطبت حق ميدهي كه از تو متنفر شود !
پس کي اين گذار ما تمام مي شود؟
"عنکبوت" در حاشيه مطلبي از فهميه خضر حيدري در زمينه يکي ديگر از دشواري هاي روزنامه نگاري در ايران، چنين پستي دارد:
در همه جاي دنيا درصدي از خروجي رسانهها گزارش از قتل و تجاوز و کشتار و جنگ و بدبختيهاي ديگر است اما حس ميشود که اين درصد در ايران بسيار بزرگتر است. به نظرم، ادعايي بيمبناست اگر علت را "سياهنمايي رسانهها" بدانيم. لغتي که ظاهراً سيد محمد خاتمي براي توضيحِ اين وضعيت ساختهاست.
دليلاش چيست؟ پاسخِ تکراري و عادتشده اين است که «ما جامعهاي در حالِ گذاريم»، اما اين پاسخ چه معنا و فايدهاي دارد؟ چگونه و از چه راهي قرار است اين گذارِ طولاني خونين تمام شود؟
نياز امروز ما: افراد جديد، سخن هاي تازه
"محمد آقازاده" معتقد است که نه بايد منفعلانه سکوت کرد و نه بايد پرخاشجو بود. بلکه بايد به راه حل هاي تازه انديشيد:
همانگونه که انفعال ساده ترين راه حل است، نشان دادن خشم هم سادگي مفرطي را به تماشا مي گذارد. چون از يک سو تخليه رواني را امکان پذيرمي کند و از سوي ديگر جواب مشخصي به نياز مخاطب مي دهد که تنها هزينه اي که مي پردازد خواندن يک مطلب تند و تيز است.فارغ از آن هيچ ردپايي هم در تحولات جامعه از خود باقي نمي گذارد.
جامعه در اين برهه هم به افراد جديد و سخن تازه نياز دارد تا با روشن کردن چراغ عقل نقش موثر ترمزرا به قطار سياست برگرداند. بي ترديد گرفتن فضا کاراز کساني که در دوسوي ماجرا نقش آفريني مي کنند سهل و آسان نخواهد بود و مقاومت هايي در بين دوستان بر خواهد انگيخت. اعتراض هاي بي ثمر، هم جنگل و هم تک درختها را نابود مي کند بدون آنکه بشارت رويش ديگري را بدهد.
اگر چرخه صحيح توليد کالاي سياسي مختل شود؛ آنوقت...
عباس عبدي در "آينده" سياست را از منظر "عرضه و تقاضا" چنين ديده است:
سياست هم كالاي حفظ منافع فردي، طبقاتي و ملي و هم فن اداره جامعه براي اين امر است. وسيله مبادله آن هم در جامعه جديد، بيان اعتماد از خلال برگ رأي است. موسسات توليدكننده آن نيز احزاب و گروههاي سياسي هستند، مجراي ارتباطي ميان توليدكننده و مصرفكننده، رسانهها و مطبوعات آزاد هستند، و دهها و صدها نهاد و كارگاه هم در حال تهيه و عرضه اجزاي اين كالا و خدمت هستند.
حال اگر چرخه صحيح توليد يك كالا با اختلال مواجه شود، مثلاً شکل گيري انحصار يكي از اين موارد است، يا نظام بازار در عرضه كالا مختل شود و سهميهبندي صورت گيرد و افراد كمتر از نيازشان دريافت كنند، يا براي توليد مانع ايجاد شود، يا موسسات صاحب برند با رقابت ناعادلانه از ميدان به در روند، يا اجازه شكل گرفتن به آنها داده نشود، نتيجه چه ميشود؟ در اين موارد مردم رو به كالاي جانشين ميبرند.
قتل هاي زنجيره اي هرجايي ممکن است رخ دهد
"اکبرمنتجبي" از همزماني سالگرد قتل هاي زنجيره اي و پخش فيلمي در همين باره از تلويزيون ايران مي نويسد:
چند شب پيش تلويزيون ايران فيلم "زودياك" را پخش كرد. درست در سالگرد قتل هاي زنجيره اي فيلمي از تلويزيون ايران پخش شد كه قتل هاي زنجيره اي در آمريكا را به نمايش مي گذاشت. "زودياك" ساخته ديويد فينچر (2007) براساس داستاني واقعي از قتلهاي يك قاتل زنجيرهيي ساخته شده است.
حالا با نمايش فيلم زودياك شايد بايد به اين نتيجه برسيم كه در همه جاي دنيا حتي آمريكا نيز قتل هاي زنجيره اي رخ مي دهد و اتفاقا پايان اين نوع قتل ها هيچ گاه روشن نمي شود. و چه بسا كه پليس هم نيت خير داشته باشد اما خب نمي شود كاري كرد.
کارخانه استامينوفن سازي در خود ايران!
روز ششم از گزارش هفتگي "آزادنويس" مربوط است به ازدواج موقت و تاثيرات مستقيم و غير مستقم اجتماعي آن:
اين راهکار ازدواج موقت هم شده است مثل استامينوفن. از بيکاري جوانان تا مشکل ترافيک تا سوء مديريت و حالا هم که رسيده به مشکل ايدز همهاش را ميشود با ازدواج موقت حل کرد. خانه هم که برايش درست کردهاند که مردم خيلي علافي نکشند و ضمنأ آب توبهي بعدي هم لازم نيست چون اصولأ خود مراسم آشنايي در مراکز آب توبه ريختن دارد انجام ميشود.
ميماند فقط اين که دادگاه حکم بدهد آن قسمت نوساز شهر سابق را تخليه کنند و مديران را بفرستند سر کار سابقشان، در مصرف سوخت هم صرفه جويي ميشود. خلاصه نه خاني آمد نه خاني رفت!
متاسفانه نوچه مشارکتي ها هستيد
علي حق در "1984" راوي گفتگو با احمدتوکلي ست:
سلام و عليکي با آقاي منصوري مي کنم. سردي پاسخ هاي او را به دل نمي گيرم و بي توجه در حالي که سعي دارم او را تحقير کنم و مسوول دفتر بودنش را به رخش بکشم، بي تفاوت وارد اتاق احمد توکلي مي شوم.
عجيب است که با همان لباس هايي که در عکس عباس کوثري از او ديده ام پشت ميز چوبي چهار نفره نشسته است و مطابق غروري که از او سراغ دارم حتي روي صندلي نرمشي نمي کند که به اداي احترام تعبيرش کنم.
براي شروع صحبت خودم را معرفي مي کنم آن هم از نشريه اي که برايم مسلم است موضع منفي چنداني آن گونه که نسبت به... داشت ندارد. بي درنگ مي گويد: "شما را مي شناسم همان کسي که در وزارت اقتصاد خاتمي کار مي کرديد." در ابتدا تصور مي کنم که همين سطح از آشنايي منتقدانه او براي شروع مصاحبه کافيست که در پي دو ثانيه تامل من مي گويد: "متاسفم که نوچه مشارکتي ها هستيد."
انحراف به سمت رفتارهاي پر خطر جنسي
"سي و پنج درجه" به مناسبت روزجهاني ايدز مطلبي نوشته است که اينگونه آغاز مي شود:
امروز اول دسامبر، روز جهاني ايدز است. خواستم يادتان بياورم (يادمان بياورم) كه حواستان به اچ-آي-وي باشد. منابع دولتي مي گويند كه الگوي انتقال بيماري در ايران از "استفاده از سرنگ مشترك" به سمت "رفتارهاي پرخطر جنسي" تغيير مسير داده.
من مشغول دور زدن فيلترينگ و آنها....
نويسنده "آزادي شما شبحي بيش نيست" مي گويد هيچ جايي در ميان زنان خانه دار و مناسبات آنها ندارد:
روزهايي كه خانه ميمانم متوجه ميشوم در معادلات زنان خانهدار يا به عبارت بهتر زنان خانگي (چون زنهاي همسايهما بيشترشان كار ميكنند ولي مدل شان خانگي است) هيچ جايي ندارم! آنها در راهروهاي ساختمان با هم گپ ميزنند، بگو بخند راه مياندازند، سيبزميني و پياز مبادله ميكنند، با همديگر ميدان ترهبار ميروند، براي همديگر ظرفهاي كوچك پر از ترشي و كشك بادنجان ميبرند و من نشستهام فيلترينگ را دور ميزنم.
دانشگاه آزاد مولتي مديا واحد مالزي - سايبرجايا!
"سينا ديلي" از يک برنامه ويژه برخي دانشگاه هاي خارجي براي ايجاد پيوندهاي عاطفي ميان دانشجويان شان نوشته است:
اغلب دانشگاهاي جهان برنامه "ايس بريکينگ" را براي دانشجويان جديد و اينترنشنال خود در نظر ميگيرند و بسته به سياست دانشگاه مي تواند سالي يک بار و يا حتي دو با هم باشد. برنامه "ايس برکينگ" يا "يخ شکني" در واقع مراسمي است جهت، شادماني، رقص، آواز و شکم پرستي و همچنين آشنا شدن با دانشجويان جديد ديگر و صد البته زبانم لال، براي بعضي از افراد پيدا کردن همدمي مهربان جهت درد و دل.
همه اين مقدمه را گفتم که بگويم براي روز اول دسامبر دانشگاه مولتي مديا؛ برنامه آيس بريکينگ مفصلي را که با حضور ريس دانشگاه هم همراه است تدارک ديده است. اينقدر هم به اين دانشگاه مولتي مديا دانشجوي ايراني اومده که واقعا اسمش را بايد بگذارند دانشگاه آزاد مولتي مديا واحد مالزي - سايبرجايا !
اينجا کسي توي سرت نمي زند تا مبادا رشد کني!
عطالله مهاجراني در "مکتوب" از روايت سه قصه ( و در اصل دو قصه) براي دخترش صهبا درباره نحوه تربيت شهروندان در جهان سوم تعريف مي کند:
اول: مي گن در روزگار قديم توي مصر يه پادشاه خيلي ستمگري بود. چون قد خودش کوتاه بود، از آدم هاي قد بلند بدش مي آمد. کسي حق نداشت قدش از قد حاکم بلند تر باشه؛ اگه نه پاهاش را ارّه مي کردند. بعضيا مي گن اسم اون حاکم ابوالهول بود. همه ازش مي ترسيدن. قد بلندا قايم مي شدند يا فرار مي کردند، يا موقع راه رفتن قوز مي کردند. اونقده قوز کرده بودند که ديگه نمي تونستند، صاف بايستند.
دوم: سال ها پيش توي چين يه رسم خيلي عجيبي بود، مردا دوست داشتن که پنجه پاي دختران کوچک باشه. کفش چوپي پاي دختر هاشان مي کردند. تا اندازه پاها ثابت بماند...
قصه سوم را براي صهبا نگفتم. دکتر کلانتري وزير کشاورزي بود. دانشگاه هم درس مي داد.مي گفت، خارج از کشور بودم يکي از دانشجوهام که براي ادامه تحصيل به خارج آمده بود در ميان جمع بود. احوالپرسي کردم. نتوانستم شگفتي ام را پنهان کنم.به شکل چشمگيري قد کشيده بود. يک سر و گردن بالاتر رفته بود. گفتم ماشاالله چه قدي کشيدي، هواي اون بالا چطوره! گفت. اينجا که مدام توي سر آدم نمي زنند.
در اضطراب عقب ماندگي
سعيد پورنجاتي فرزند احمدپورنجاتي در "دلتا" از سرعت پيشروي و نوشدگي مسائل در حوزه کاري اش مي نويسد که آدمي را در يک اضطراب دائمي از عقب ماندگي نگه مي دارد:
خسته ايم! از حرفه اي كه داريم خسته ايم! خسته ايم، چون در حرفه اي (مهندسي نرم افزار) كار مي كنيم كه هر روزش با ديروزش متفاوت است. مدام بايد بدنبال اين باشي كه از قافله عقب نيافتي! مدام اين دلهره را داري كه مبادا از سايرين كمتر چيز بداني! مدام مي ترسي كه آيا دانشي كه داري بعدا هم به درد مي خورد!؟ مدام درگير واژه هاي جديد و مفاهيم جديدي….
مکانيزم تنزيل هذلولي
حامد قدوسي در "يک ليوان چاي داغ" از "مکانيزم تنزيل هذلولي" و نقش آن در انتخاب هاي آدميان مي نويسد:
خلاصه ماجرا در "مکانيزم تنزيل هذلولي" آن اين است که برخي آدم ها (در واقع خيلي از ما) به لحاظ رواني يک جور نزديک بيني يا بي تحملي دارند و وقتي بايد براي فاصله زماني نزديک بين دو گزينه تصميم بگيرند وزن خيلي زيادي به کاهش مطلوبيت ناشي از تاخير در مصرف مي دهند. وقتي افق زماني تصميم دور است اين وزن به شدت کم تر مي شود.
بنابراين من اگر از بيرون نگاه کنم ممکن است مقدار قابل توجهي پول براي بازنشستگي ام ذخيره کنم ولي وقتي داخل ماجرا هستم تصميمم چيز ديگري مي شود.
عجب روز بسيجي بود امسال!
"زيتون" گزارشي درباره روز بسيج دارد که در جريان آن عده اي بسيجي به پشت بام هاي منازل محل شان هجوم برده و گيرنده هاي ماهواره را جمع آوري کرده اند:
من نميدونم اين بسيجيها چرا با گرونفروشها کاري ندارن! شما در طول يه خيابون دويست متري به چند مغازه سر بزني هيچکدوم يک کالا با يک جنس و از يک کارخونه رو به يک قيمت ثابت نميدن يا ميوهي يکشکل و يک کيفيت رو! فلسفهي بسيج از روز اول چي بود؟ سلب آسايش مردم؟ کي بود ميگفت بسيج مدرسهي عشقه! بياد ببينه که فعلا شده مدرسهي نفرت... روز بسيج مبارک!
جو ميهماني اجازه نداد و گرنه....
ققنوس در "نگاهي ديگر، نگاه ما" معتقد است که نبايد روي حمايت هاي روسيه حسابي باز کرد:
ديشب در يک ميهماني، دوست بزرگواري ميگفت «آمريکا نخواهد توانست به ايران حمله کند. در هر حال روسيه مثل شير بالاي سر ايران حضور دارد و اجازه چنين کاري را به آمريکا نميدهد».
جوّ ميهماني و احترام اين دوست عزيز اجازه نداد که بعرضشان برسانم که "اولا روسيه در طول تاريخ دويستساله اخيرش کجا با ايران و براي ايران کاري کرده؟ ثانيا عراق را که بيشتر از ايران فعلي در دامن روسيه افتاده بود آمريکا زد و گرفت، ثالثا قدرتهاي بزرگ براي چنين ماجراجوئيهايشان مسلما با هم هماهنگ ميکنند، رابعا قرار نبود و نيست که با انقلاب و جنگ با عراق و بازسازي کشورمان از چاله آمريکا بهدر بيائيم ودر چاه روسيه بيافتيم".
