Rooz

مانور و سگ ها

سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com ‏ - یکشنبه 27 آبان 1386 [2007.11.18]

po_nabavi_01.jpg
‏"مانور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس کاری به ما ندارد" ‏
‏- رویای نیمه شب پائیز، میم الف نون‏

پنج ماه قبل، یک دفتر کار، دفتر به هم ریخته است.‏
چهار سگ وارد صحنه می شوند و شروع می کنند به بو کشیدن همه جا، ناگهان از پشت پرده ‏بزغاله ای شروع می کند به بع بع کردن، سگها دنبال او می افتند و از صحنه خارج می شوند. ‏یک مامور حفاظت وارد می شود. به دنبال او یک محمود وارد می شود. ‏
مامور حفاظت: بمب نبود، صدای ساعت نمی اومد، هیچ تروریستی هم نبود....‏
محمود: بزغاله چی؟ بزغاله هم نبود؟
مامور: یک بزغاله از دولت قبل پشت پرده بود که سگها دنبالش کردند. ‏
محمود: از خونه خودمون یا از خونه چاوز کسی زنگ نزده؟
مامور: نه، ولی علی آقا اومدن می خوان شما رو ببینن.‏
علی آقا وارد می شود، لباسی شبیه یونانیان باستان پوشیده و یک کتاب فلسفه دستش است.‏
محمود: به سلامتی دارین چی می خونین؟
علی آقا: دارم فلسفه می خونم. فلسفه یونان.‏
محمود: خیلی کار خوبی می کنید، من جوان که بودم خیلی فلسفه های مختلف خوندم، چه خبر؟
علی آقا: والله یه ذره اوضاع خطری بود، می خواستم بگم که احتمال داره آژانس علیه ما قطعنامه ‏بده، من فکر می کنم باید جلوی این قطعنامه رو گرفت.‏
محمود: آژانس؟ کدوم آژانس؟ آژانس البرادعی؟ اونها از خودمونن، امکان نداره علیه ما قطعنامه ‏بدن، تازه قطعنامه هم بدن، مساله ای نیست، یه کاغذ پاره است.... اصلا مهم نیست...‏

یک ماه و سه روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد با یک کره زمین فوتبال بازی می کند، علی آقا وارد می شود. محمود ‏می نشیند و لبخندی می زند: داشتیم بازی می کردیم، دیدید؟
علی آقا: بله، پای شما درد نکنه، دارید تمرین می کنید....‏
محمود: بله، فعلا داریم برای مدیریت جهان تمرین می کنیم، بازی های این دنیا خیلی عجیب ‏هست، من همیشه به شاگردانم گفتم.... راستی علی آقا! شما که هیچ وقت شاگرد من نبودید؟
علی آقا( عصبانی): نه، ولی می خواستم بگم شورای امنیت قطعنامه علیه ما صادر کرد...‏
محمود: دیدید گفتم هیچ کاری نمی توانند بکنند....‏
علی آقا: ولی من می گم قطعنامه صادر کردند، شما می گی کاری نمی تونن بکنند... من می گم...‏
محمود: می دونم، قطعنامه مگر چیه؟ من در همین آرشیو اینجا چند قطعنامه سازمان ملل سالهای ‏قبل رو دیدم، همه اش کاغذی بود، ایناهاش( متن قطعنامه 598 را در می آورد.) می بینید؟ این ‏قطعنامه 598 ، ببینید، کاغذه، چند ورق که روش انگلیسی نوشته، توی آمریکا که من رفتم هر ‏جای سازمان ملل بری، حتی توی سطل های آشغال پره از کاغذهایی که روش انگلسی نوشته، ‏همه رو می شه پاره کرد. یک مشت کاغذ پاره..( و شروع می کند به جر دادن قطعنامه 598) ‏
علی آقا( با اعتراض): آقا! نکن! این یک سند تاریخی است. آخه به همین سادگی که نیست، اینها ‏قصد دارند بانک های ما رو تحریم کنند، مسوولان ایرانی رو ممنوع الخروج کنند....‏
محمود: شما ساده اید، امکان نداره، اصلا من مطمئنم که اینها همین الآن هم از صادر کردن ‏قطعنامه پشیمان هستند، من همین الآن با هندی ها و چینی ها و روسی ها حرف می زنم، می گم ‏برن قطعنامه شون رو پس بگیرند....‏
علی آقا: ولی آمریکا گفته می خواد قطعنامه دوم رو صادر کنه، مثل آب خوردن، ممکنه خطرناک ‏باشه...‏
محمود: من می گم شما به خدا توکل کن، هیچی نمی شه، من مطمئنم که قطعنامه دومی در کار ‏نیست، الآن به پوتین زنگ می زنم، جلوی خودت... ( گوشی را برمی دارد...)‏

سه ماه و ده روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد تعدادی نامه را می خواند و اشک می ریزد، علی آقا وارد می شود. ‏ناراحت است. غلامحسین در کنار محمود نشسته و به او دستمال کاغذی می دهد تا اشکهایش را ‏پاک کند. علی با تعجب نگاه می کند.‏
علی آقا: چی شده؟.... ( ادامه می دهد) قطعنامه دوم رو صادر کردند...‏
محمود: اینا نامه مردم آمریکاست، دارم می خونم....( ادامه می دهد) گفتم که قطعنامه کاغذ پاره ‏است، مثل همین کاغذهای روی میز، مثل همین بودجه.... ببین، هزار صفحه است، ولی همه اش ‏کاغذ پاره است،( شروع می کند پاره کردن کتاب بودجه) ببین، کاغذ پاره است....‏
علی آقا: نکن! بودجه رو مگه نباید بدی به مجلس؟ چی کار داری می کنی؟.... ( ادامه می دهد) ‏تازه، هشت تا بانک هم با ما قطع رابطه کردن، اعلام هم کردن بانک های ما حق فعالیت در ‏خارج رو ندارند....‏
محمود( در حالی که کتاب بودجه را پاره می کند): اونها به بانک های ما احتیاج دارند، هیچ وقت ‏این کار رو نمی کنن...‏
علی آقا: من می گم کردن، شما می گی نمی کنن. ‏
محمود: امکان نداره، آخرش نفت می شه لیتری هزار دلار، ما هم نمی فروشیم، اونها از سرما ‏بیچاره می شن، می آن سراغ خودمون....‏
علی آقا: ولی من فکر می کنم اونها حمله می کنند....‏
محمود: حمله، برای چی؟ مگه چیزی شده؟ تازه به هر کی حمله کنند، ما جلوشون وامی ایستیم...‏
علی آقا: نه حاجی! می خوان به خودمون حمله کنند. ‏
محمود: به ما؟ ( می خندد) آمریکا الآن جرات نداره وارد خلیج فارس بشه، چی چی حمله می ‏کنن؟ مگه شهر هرته؟ شما می ترسی... ‏
علی: بله، من می ترسم( علی می رود)‏
علی می رود، غلامحسین تکه های مانده بودجه را جمع می کند، محمود با کره اش بازی می ‏کند...‏
غلامحسین: حالا بودجه رو چکار کنیم؟
محمود: فکر کنم چهل پنجاه صفحه شو پاره نکردم، همون رو بفرست مجلس، تصویبش می کنند، ‏ما که نمی خواهیم این کاغذ پاره رو عملیاتی کنیم، چه فرقی می کنه، اونها هم که نمی خونن، اگه ‏پتجاه صفحه نخونن، راحت تره تا هزار صفحه نخونن... این استعفای علی آقا رو هم بیار تا من ‏باهاش موافقت کنم.‏

دو ماه بعد، همان جا، همان وضع
چهار سگ در حالی که دنبال سه بزغاله کرده اند، از جلوی صحنه رد می شوند، محمود در حالی ‏که یک گونی پر از عروسک و واکمن روی دوشش گذاشته وارد می شود، یکی از عروسک ها ‏کوکی است، دست که به آن می خورد، می گوید: محمود، محمود، محمود... و عروسک می ‏خندد....‏
غلامحسین وارد می شود. پشت سر او منوچهر هم وارد می شود.‏
محمود: چه خبر؟ ‏
منوچهر: البرادعی داره گزارش می ده
محمود: خب، اون که از خودمونه...‏
منوچهر: ولی گزارشش دو پهلوئه، ضمنا پادشاه عربستان هم علیه ما حرف زده
محمود: پادشاه عربستان کاری نداره، می رم پیشش، درستش می کنم، دیگه چی؟
منوچهر: مانور نظامی آمریکا هم در منطقه برگزار می شه.‏
محمود: بیرون ایران یا توی ایران؟
منوچهر: بیرون ایران، توی خلیج فارس...‏
محمود: خب، مساله ای نیست، به آمریکایی ها پیغام بده که ما هشت ماه دیگه دوست داریم در ‏مورد مسائل ترکیه و آذربایجان با اونها در پکن ملاقات کنیم.‏
منوچهر: اون ها با ما مذاکره این جوری نمی کنن، شما مثل این که متوجه نشدی، من گفتم مانور ‏نیروهای آمریکایی در منطقه برگزار شده؟
محمود( به او خیره می شود): ببخشید ها، مثل اینکه ما نابغه بودیم توی علم و صنعت، شما می ‏گی نون، ما تا ته « مانور» رو می ریم. مانور آمریکایی ها ربطی به ما نداره....‏

یک ماه بعد، همان جا، همان وضع
فاطی مشغول تمیز کردن میز و آوردن چای است. در همین موقع صدای بمب می آید، محمود ‏سرش را برمی گرداند. فاطی از اتاق بیرون می رود، علی آقا وارد می شود.‏
علی آقا: این آمریکایی ها اومدن بهشت زهرا، دارن پایگاه درست می کنن، من صحبت کردم که ‏ما دیگه مجبوریم باهاشون وارد جنگ چریکی بشیم، عملیات انتحاری تنها راهشه... ‏
محمود: آمریکا؟ جنگ؟ من چه جوری بگم، چرا شما متوجه نمی شین، آمریکا الآن مشکل داره، ‏در عراق، در افغانستان، حتی در اوهایو و کالیفرنیا، در همین ارمنستان، اون ها هیچ وقت با ما ‏وارد جنگ نمی شن....‏
علی آقا: من عرض کردم که آمریکایی ها الآن توی بهشت زهرا هستند، اونجا دارن پایگاه درست ‏می کنن. 3500 تا بمب هم از ده روز قبل تا نیم ساعت قبل ریختند...‏
محمود: اینها رو می دونم، احمق که نیستم، ولی با ما که کاری ندارن، آمریکایی ها شاید اومدن ‏بهشت زهرا برای زیارت اهل قبور، شما تحلیل درستی از شرایط ندارین... من نمی فهمم، چرا ‏شما که استعفا داده بودی، دوباره برگشتی...‏
علی آقا: من که نمی خواستم، آقا گفتند...‏
غلامحسین وارد می شود: ببخشید! حاج آقا پترائوس وارد شدن، می خواستن خدمت تون برسن.‏
علی آقا: کدوم پترائوس؟
غلامحسین: والله من تا حالا ندیده بودم شون
محمود: بگو بیاد تو، حتما از این یونانی هایی هست که تازه مسلمون شده برای بچه اش دوچرخه ‏می خواد...‏
غلامحسین: نمی تونه بیاد تو، با تانکه، هر چی هم اصرار کردم پیاده بشین، گفت من روم نمی شه ‏دست خالی بیام، بگو ایشون بیاد دم در....‏
علی آقا در حال رفتن است، فاطی چای می آورد، محمود در حال حرف زدن با غلامحسین است، ‏در همین موقع تانکی از دیوار وارد اتاق می شود....‏
محمود: دیدی گفتم، بالاخره آمریکایی ها مجبور شدن با پای خودشون بیان اینجا......‏
صحنه تاریک می شود و به مدت چند سال تاریک می ماند.‏


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.