طبقه جديد، شويندهها و شويندگان
محمد قائد - یکشنبه 27 آبان 1386 [2007.11.18]

در لطيفهاي قديمي، در گفتگوي دو لُر بر سر غذاي مورد علاقه شاه، يكي از آنها با اعلام اينكه شاه طلا ميخورد به بحث خاتمه ميدهد. اما با طلاخوركردن شاه انگار او را كشته باشد. در افسانههاي يوناني، وقتي خدايان آرزوي ميداس را برآوردند كه به هرچه دست ميزند طلا شود، پادشاه حريص از گرسنگي به حال مرگ افتاد. نان براي اينكه خوردني باشد بايد نان بماند. و پرسوناژ سراسيمه فيلم وودي آلن در آستانه چهلسالگي وقتي پسرهاي خوشتيپ قديم و دخترهاي هـُلوي مدرسه نوجواني را ميبيند كه در فاجعه ميانسالي خزان شدهاند، پيش خودش شعر مشهور جان دان را تصحيح ميكند: "هرگز كس مفرست تا دريابد ناقوس براي كه ميزند؛ براي تو ميزند" درستش بايد باشد: "سيفون را براي كي ميكشند، براي تو ميكشند." بي ضرورتي مشخص و ضمن ويراژ لابهلاي دستاندازهاي منطقيـ فلسفي، ميكوشيم ارتباطي بيابيم ميان طلا، حكمرانان، دستگاه گوارشي، گذر زمان و سرويس بهداشتي.
آگهياي كه چندين سال پيش در روزنامه جام جم تهران چاپ شد چهار دستشويي و توالت فرنگي چيني با برجستگيهايي كندهكاريمانند به رنگ طلاي زردفام يا سرخفام را نشان ميداد. نام مدلها، امپريال و پرنس، كه فقط به خط لاتين نوشته شده است در فارسي سلطنتي (يا شاهانه) و شاهزاده معني ميدهد. نشاني توليدكننده در قم است و چندين حباب در عكس ديده ميشود، هم به علامت پاكيزگي و هم نشانه رؤياديدن.
حسب واژگاني كه در ايران هم رايج شده، هر چيزي دو نوع دارد: ماقبل مدرنـ مدرن؛ و پستمدرن. باقلوا مربوط به ماقبل مدرنيته است اما شكلات سويسي لابد هم مدرن و هم پستمدرن است چون چيزي به نام فراشكلات هنوز به بازار نيامده. همين طور تلگراف در قياس با ايمِيل، و قلم و دوات نسبت به رواننويس. بد نبود ميدانستيم تحليلگران پستمدرنيسم درباره سرويسي بهداشتي كه در عكس ديده ميشود چه نظري دارند. آيا اينها وسايلي است پيشامدرن و آنتيك، مدرن، يا پسامدرن؟
تا متخصصان پيشا و پسا نظر نهايي را بدهند، در نطق پيش از دستور حرفمان را بزنيم: سير پيدايش اين اشيا نه از تاريخ كه از جغرافيا ميگذرد. در كشورهاي نفتخيز عرب، بهترينهاي هر آنچه در جهان وجود دارد به فروش ميرسد، منتها با آب و رنگ غليظ بومي. نامحتمل است كه در كاخهاي اروپا براي استفاده آدمهاي معاصر توالتهايي شاهوار با نقوش برجسته طلايي وجود داشته باشد. اما هر كالايي را بنا به سفارش ميسازند، بدون قضاوت در سليقه خريدار. الكاسب حبيبالله.
كارخانه آلماني آودي براي مشترياني در جنوب خليج فارس اتومبيلي ساخته است با بدنهاي از جنس نقره. اگر وزن مخصوص طلا به اين زيادي نبود حتماً ميدادند گلگير و سپر و كاپوت شيخ را زرّين بسازند. خبرنگاراني كه لشكر فاتحان عراق را همراهي ميكردند در دستشويي كاخهاي صدام حسين از شيرهايي با روكش طلاي 24 عيار عكس گرفتند، و اتيكت كارخانه سازنده همچنان به آنها آويزان بود. در عكسي ديگر از ضيافت همان طوايف، عدهاي در چادري روي زمين اطراف سيني عظيمي، شايد به شعاع دو متر، نشستهاند و پيداست با دست غذا ميخورند و در مجمعه، روي تلي پلو ِ رنگين و فلّه، قطعات گوشت بره كه بيشتر به بقاياي اجساد ميماند پراكنده است. بعد از مصرف اين تلّ بدمنظره، دستهاي چرب و چيليشان را اگر اصلاً بشويند زير شيرهاي طلا ميشويند؟
در گرماگرم دفاع در برابر تهاجم فرهنگ غرب، ما همانند بانوي عفيفه داستان ايرجميرزا يك بار ديگر از سوي فرهنگ عرب مورد هجمه قرار گرفتهايم. يكي از موارد بسيار: سليقه ظروف چيني در مردم ميانحال ايران ساليان دراز متمايل به چيني نسبتاً كمنقش و نگار گلسرخي مسعود، ساخت ژاپن، و سليقه اعيان متمايل به ماركهاي اروپايي و طرحهاي خواص پسندتر بود كه تكرنگ و بينقش و سادهاند. در دهه 1360 ناگهان ظروفي با گلهاي بسيار درشت در رنگهاي تند بازار ايران را تسخير كرد. با تغيير مسير تجارت خارجي، سليقه بازار كشورهاي عربي جاي واردات بورژواپسند از آلمان و انگلستان را هم گرفت.
داستان ظرف و ظروف تازگي نداشت. اسدالله عـَلـَم در يادداشتهايش مينويسد وقتي نمونه بشقابهايي را كه ميخواست براي دربار به كارخانهاي دانماركي سفارش بدهد به شاه نشان داد، اعليحضرت داغش تازه شد و به علم گفت به اين خانم فريده ديبا بگويد چرا بشقابهايي را كه براي مهماني قرض گرفت پس نميدهد. بعيد است وزير دربار اين دستور را اجرا كرده باشد؛ خودش را سلطان بي تاج و تخت ميدانست و وارد گلايههاي افراد بر سر كاسهبشقاب نميشد. با گفتن اين حرف كه ميتوان از همانها باز هم سفارش داد ميكوشد خاطر ملوكانه را در باب ظرفهاي لوطيخورشده تسلـّي بدهد، اما شاه با دلخوري ميگويد آن كارخانه انگليسي تعطيل شد.
وقتي مادرزن درخواست بشقاب ميكند، مرد عاقل نوكرهايش را ميفرستد چند كارتن ظرف آكبند اعلا بخرند و به در خانهاش ببرند. والسلام. اما نكته يحتمل در تاج آبطلاي منقوش روي ظرفهاي دربار بود. مادرزن ميل داشت با آنها پـُز بدهد اما لابد جـُربزه و تمكـّن اين كار را در خويش نميديد كه با اسم و علامت مورد نظر برايش ظروف اختصاصي درست كنند. جز تاج طلايي و نوشته زير آن، هر اسم و علامت ديگري اسباب پوزخند حاسدان ميشد و صفحه ميگذاشتند كه سركار عـِلـّيه هم بحمدالله داخل ميوهجات شدهاند. از نوشتة علم پيداست شاهنشاه نه تنها مواظب بود مادرزن را در اندازه صحيح هـَرَس كند و اجازه ندهد پـُرباد شود، بلكه گنجههاي آشپزخانه را كنترل ميكرد و حساب ظروف منقــّش به تاج طلايي را نگه ميداشت، مبادا سر از خانه هر ننهقمري در آورند.
درهرحال، وقتي به عـَلـَم مي گويد بشقابها را براي تأييد ملكه به او نشان بدهد، تأييدي است ضمني و شايد و بااكراه كه سليقه همسرش هم خيلي بد نيست. پيشتر قدري هواي كار دستش آمده بود كه پختهشدن سليقه و رشد حس زيباشناسي زمان ميبـَرد. ثريا اسفندياري مينويسد وقتي وارد كاخ سلطنتي شد ديد ساختمان خندهداري است مثلا با پنجرههاي گـِرد مثل كشتي، و از ايتاليا كسي را آورد به آن خانه سر و سامان بدهد و پنجرههاي مسخره را بردارد. اواخر دهه 1320، خانواده پهلوي هنوز سي سال نبود به عرصه رسيده بود و خيلي چيزها بايد ياد ميگرفتند ـ شبيه موقعيت هيئت حاكمه كنوني.
هر هيئت حاكمه جديدي، گرچه مدعي اصلاح معايب سـَلـَف خويش است، ممكن است عيبها را ارث ببرد و به مرضي كه قرار بود درمانش كند مبتلا شود. بعضي ساختارهاي جامعه به ضرورت حكومتكردن، و نهادهايي براي پاسخگويي به نيازهاي فرد است. تشكيلات پليس مخفي در آلمان شكستخورده به همان اندازه براي دولت لازم است كه اركستر سمفونيك براي اعضاي دولت. در جايي مانند ايران، تشكيلات پليس مخفي خيلي زود احيا ميشود اما چون موسيقي در خردهفرهنگ بازارـ حوزه جايي ندارد، دههها ميگذرد و بحث ادامه دارد كه آيا رؤيت ضارب تنبك در تلويزيون داراي اشكال شرعي ميباشد يا نميباشد.
در خاك پوك و كمقوّت جامعهاي ناپايدار مانند ايران كه هركسي چند روزه نوبت اوست، حس زيباشناسي ِ حاكمان هم مجال قوامآمدن نمييابد. ”هر كه آمد عمارتي نو ساخت/ رفت و منزل به ديگري پرداخت.“ درست زماني كه نسل جديد هيئت حاكمه به مرحلهاي ميرسد كه بتواند از مال و منال گردآوريشده در جهت بالابردن سطح شعور خودش و مردم استفاده كند، "جرس فرياد ميدارد كه بربنديد محملها." تعجبي نخواهد داشت كه نسل بعدي اين اشخاص هم در حال گذر از فاز توالت مطلاي ِ نقشبرجسته به مرحله توالت سفيد ِ ساده، به تاريخ بپيوندد. و دوباره ملت بنشيند انتظار بكشد تا سليقه حاكماني جديدالتأسيس، به تبع پرشدن كيسهها و آشنايي با دنياي بيرون، كمكم رشد كند. مقايسه كنيم فرهنگ فتحعليشاه را با احمدشاه از لحاظ ترقيخواهي و درك جهان جديد. و سليقه خواهر بزرگ محمدرضا شاه را با هوشمندي ِ فرهنگي ِ همسر سومش.
لرد كرزن، نايبالسلطنه بعدي ِ هند كه در عهد ناصرالدين شاه به ايران آمد مينويسد شاه هرچه از مغازههاي اروپا خريده، از جمله چند عدد مسواك، درهم و برهم وسط ساعتهاي گرانبهاي هديه شاهان اروپا پشت جعبهآينه گذاشته است. نسل پنجم و ششم خاندان قاجار به مرحله پختگي قدم ميگذاشت و بناهايي كه در زمان احمدشاه در سعدآباد و صاحبقرانيه ساخته شد نه تنها زيباست بلكه براي آدمهاي امروزي هم قابل استفاده است. دفتر كار محمدرضا شاه و اقامتگاه وليعهد او در باغ نياوران مربوط به همان دوره بود.
خانه احمدشاه در سعدآباد كه به سبب ظرافت آن و كف چوبياش بازديدكننده نميپذيرد و فقط گهگاه صحنههايي از فيلمهاي تاريخي را در آن ميگيرند، از نخستين بناهاي ايران است كه شوفاژ ذغال سنگي دارد. از نظر زيباشناسي هم يك دنيا از كاخ گلستان فاصله گرفته و بيشتر متمايل به زيبايي ِ كاركردي و راحتي ساكنان است تا ايجاد شكوه براي مرعوبكردن رعايا.
پاسخ رضاخان سردار سپه به اين سادگي، بازگشت به آن نوع زيباشناسي بود كه خلايق را به تحسين وادارد. درست روبهروي خانه مدرن احمدشاه كاخي ساخت با نماي مرمر سبز، به نام كاخ اخضر. داخل آن، با سقف آينهكاري، بيشتر به امامزاده ميمانـَد. در بهاصطلاح اتاق كار، در و ديوار و ميز و صندلي سراسر خاتمكاري است، منظرهاي كه خيلي زود چشم را خسته ميكند و ممكن است براي گوشهاي از موزه صنايع دستي جالب باشد. در مقابل، تقريباً تمام اثاثيه و كمد و تختخوابهاي كاخ جديدتر او را از اروپا آوردهاند، گرچه ميگويند خودش سربازوار زندگي ميكرد و روي زمين ميخوابيد. درهرحال، منظور روشن است: تحميل ابهـّت بر بيننده و روكمكني از مالدارهاي قديمي كه ممكن است با دهنكجي بپرسند "ايشان كي باشند؟" آدم بهتر است تازه به دوران رسيده باشد تا اصلاً نرسيده باشد.
مصادرههاي انقلابي و شكل و شمايل و طرح و رنگ و جنس اثاث منزل هيئت حاكمه سابقْ ديد ِ فاتحان را دگرگون كرد. صفت غالب اين اشيا را مي توان در دو مشخـّصه خلاصه كرد: سبك مشهور به استيل لوئي چهاردهم، و اكليل زردطلايي كه انگار مثل باران بر همه چيز باريده است ـ نمونههاي غالباً باسمهاي ِ اثاثيه كاخهاي اعيان اروپا تا قرن هجدهم. علاوه بر جنس و پرداخت غالباً نازل اين اثاثيه، آنچه تقليد ناشيانه از كاخهاي فرانسه و آلمان و اتريش را بيش از پيش مضحك جلوه ميدهد تضاد شديد اين اثاثيه بسيار زرد با معماري ِ پيرامون است. درباريان كه از گمركي معاف بودند از اروپا اثاثيه وارد ميكردند. براي متنعماني كه تا آن حد ثروتمند نبودند كپي اثاثيه استيل لوئي چهارده را در ايران ميساختند. اما خانه را نميشد از خارجه آورد.
اگر ساختمان را ميشد با كانتينر وارد كرد، شايد فرهنگ آرياييـ اسلامي حال و روز بهتري ميداشت و امروز گرفتار توالت نقشبرجسته مطلا نبوديم. در مواردي تضاد اشياي تماماً زرد با مختصات ساختماني كه در آن قرار گرفتهاند باورنكردني است. ويلاي شمس پهلوي در مهرشهر كرج و خانه مادرش در باغ سعدآباد از جمله بدترينهاي آن فجايعاند.
در ويلاي مهرشهر جاي يك نفر خالي است: پيتر سلرز فقيد در نقش كمديني كه قرار است نقش يك عرب ثروتمند را بازي كند. پـُرز موكت زرد تا قوزك پا ميرسد و در كنار آن همه پلكسيگلاس كه در ساختن پلههاي فوقمدرن از آن استفاده شده، در و ديوار به رنگ طلايي است. طلا، طلا، همه جا رنگ طلا.
به منظور تكميل اين فاجعه، انگار يادشان رفته است سقف را به اندازه كافي بلند بسازند، هرچند كارفرما اهل عرفون بود و تختخواب گرد او با ملافه صورتي زير سازهاي حلزوني قرار دارد كه رو به آسمان ميرود. كلاً اتاقهاي خانهاي كه قرار بوده شديداً مدرن باشد بيشتر شبيه اتاقهاي قصري سنگي در قرون وسطي از آب درآمده است: كم نور و اسرارآميز. پشتي ِ صندليهاي ناهارخوري بيش از دو برابر بالاتنه يك انسان معمولي است اما زير سقفي چنان كوتاه انسان ممكن است به جاي شگفتي، احساس نفستنگي كند.
وصف خانه ملكه مادر بماند براي فرصتي ديگر. همين طور تحليل اظهارنظر كساني كه تعجب ميكنند چرا كاخ محمدرضا شاه در نياوران بيشتر به مخلوطي از هتل و سازمان دولتي ميماند تا اقامتگاه مجلل ِ شخصي. در فيلمي كه اواخر سلطنت شاه از او در دفتر كارش گرفته شده تلفني ديده ميشود با روكش آب طلا، شايد هم از طلاي ناب. همسران شاه دنياشناستر و، از نظر زيباشناسي، پختهتر از خود او بودند. اما وجوه اشتراك سليقه او با مادر و خواهرانش پايدار ماند.
آن اشياي زرد اكليلزده بيش از آنكه غربي باشد عربي است. نمونه اصليشان در كاخهاي اروپاست اما شهروند عادي آن جوامع اصراري در تقليد از آنها ندارند زيرا جلوه واقعي چنين اشيايي زير نور چلچراغ آويزان از سقف بلند تالار است. برخي ايرانيها كه سالها از وطن دور بودهاند وقتي سالنهاي پذيرايي ِ پر از اشياي بدلي و بدساخت خويشانشان در ايران را ميبينند احساس ميكنند به استوديوي سازنده فيلمهاي كمدي ِ تاريخي پا گذاشتهاند و اين اشيا عمداً بنجل ساخته شدهاند تا تماشاگر را بخندانند. اما براي آنها بيان احساسشان دشوار است و شايد فقط به جريحهدارشدن احساسات عزيزان بينجامد.
بخصوص ايرانيان مقيم آمريكا وقتي به كشور پدر و مادرشان سر ميزنند بيش از همتاهاي اروپاييشان از كپي توليدانبوه و ارزانقيمت اشياي مربوط به قرنهاي پيش، آن هم در آپارتمان صدمتري با سقف دو و هفتاد، حيرت ميكنند. در آن جاها علاقه به عصر لوئي چهاردهم با تهيه ميز و صندلي ِ واقعاً عتيقه همراه است.
آدمهايي كه اين خانهها را فتح كردند زيباشناسي ِ صاحبان مغلوب آنها را بالاترين حد عروج انسان گرفتند. حاجآقاهاي متعهد كه پيشتر با مبل و صندلي الفتي نداشتند وقتي شيريني ِ تحقق وعده الهي را چشيدند كه چگونه جهان به مؤمنان ارث ميرسد، دليلي نديدند كه در خردهفرهنگ ِ استيل زرد فراعنه و طواغيت لم ندهند.
بسياري فيلمهاي ايراني و عربي هم انگار در خانههاي درباريان سابق و بازاريان كنوني ايران فيلمبرداري شده باشد. اشيا و اثاثيه، با رنگهاي تند و كنتراست شديد، به ياد بيننده ميآورند كه براي مالكيت آنها مبالغي هنگفت پرداخت شده است. مالكيت چنين اسباب و اثاثيهاي براي قاطبه خلايق و ببيندگان اين فيلمها در خاورميانه البته آرزويي رؤيايي است.
به بيان فاضلانه، اين ملتقاي شرق و غرب بود. وقتي همه چيز رنگ زرد طلا به خود گرفت، نوبت به سرويس دستشويي رسيد، هرچند كه اين نوع وسايل بايد كاملاً صاف و درخشان و عاري از برجستگي باشد و استفاده از رنگ زرد براي آنها خلاف مقصود است. تعجبي ندارد كه براي پاسخ به نياز بورژوازي ِ نو رسيده خردهفرهنگ بازارـ حوزه، كارخانه توليد سرويس بهداشتي طلايي عربپسند را در قم برپا كنند. عنوان فيلمي قديمي اين بود: بعضي دواندوان آمدند.
دقيقاً نميدانيم اسباب داخل دستشويي كاخهاي سلطنتي از چه نوعي است. شايد آنها هم زردرنگ باشند، با نقوشي برجسته همانند تخت سلطنت اردشير پاپكان. درهرحال ميتوان با قدري اطمينان گفت غالب ساكنان جوانتر آن كاخها واقعاً روي همين مبلها مينشستند و پشت همين ميزها غذا صرف ميكردند. اما طبقه جديد همچنان برخي عادات قديمي را حفظ كرده است. مثلاً چهارزانو نشستن و غذاخوردن روي سفرهاي كه بر زمين پهن شده باشد.
بورژوازي جديد پهنشدن روي زمين را بهعنوان مرام آدمهاي بيتكلـّف دوست دارد و طرز دلچسب و صحيح غذاخوردن را (جز آش و تيليت، يا تريد) با دست و همراه با ليسيدن انگشتها ميداند ـ دنگ و فنگ بماند براي مجالس خيلي رسمي. مشتريان اين نوع وسايل بهداشتي مطلا براي غذاخوردن، زحمت ِ آداب امپريال و پرنسوار به خودشان نميدهند. لقمههاي كلهگربهاي در منتهاي سرعت. با عجله و نجويده انباشتن ِ دستگاه گوارشي، اما با متانت و طمأنينه خاليكردن آن در خلوتگاه.
آيا همچنان از توالت سنتي استفاده ميكنند و اين سرويسهاي مجلل طلايي فقط براي مهمانان است؟ نميدانيم. بعيد است به توصيه پزشكان، كه چمباتمهزدن روي يك حفره را براي استخوانها و ماهيچهها و مفاصل و اندامها و دستگاه گوارش مضرّ ميدانند، بياعتنا بمانند.
به اين ترتيب، ميتوان نتيجه گرفت كه طبقه جديد در سطح فوقاني ِ سيستم گوارشي، يعني غذاخوردن، ميان سنت و تجدد گرفتار دودلي است و رفتارهاي علني و خصوصي ِ دوگانه دارد. اما در سطح تحتاني به وحدت وجود و انسجام فلسفي رسيده است، تجدد را صميمانه ميپذيرد و حتي از نوع طلايي و نقشبرجسته عربپسند استفاده ميكند كه در خارجه هم نظير ندارد. بالاتر از اين، در راستاي رسيدن به خودكفايي، كارخانههايي براي توليد وسايلي فرنگي ميزند كه زماني آنها را ميكـَند و دور ميانداخت.
باز هم حول و حوش ارتباط طلا و دستگاه گوارشي، مسافري انگليسي تعريف كرد زماني ميزبانش در هند روي ديس غذا خاك طلا ريخت. مدتها بعد، دوستي ايراني كه شنونده آن داستان بود نگارنده را به كشك و بادمجان همراه با ورقههاي بسيار نازك طلا مهمان كرد. داستان از اين قرار بود كه وقتي در دوبي گفته بود هندياني طلا ميخورند، حاضران مجلس باور نكرده بودند اما يك هندي نه تنها تأييد كرده بود بلكه بابت قدرداني از معلوماتي چنين كمياب، چند برگ طلا به او هديه داده بود.
آن شب ميزبان و نگارنده پس از بلعيدن ورقههاي طلا، جز سرخوشي ِ آشناي حاصل از مصرف كشك و بادمجان و آبياري ِ سيلآسا، درخششي خاص يا پرتوي غيرعادي در وجود خويش احساس نكردند. اگر اين كار را مدتها ادامه ميداديم و هر كدام دستكم يك شمش كامل وارد سيستم ميكرديم شايد مس وجودمان زر ميشد. شايد هم جوهرش را نداشتيم و مواد تعاليبخش فقط هدر ميرفت. به آدمي جوهردار و صاحبقريحه مثل مولوي اگر كشك و بادمجان با سير و نعناع داغ و برگههاي طلا و مايعات تعارف ميكردند، بشكنزنان چند دوجين غزل ناب در اين باره در فضا رها ميكرد (شايد يكي هم با اين مطلع: كشك است بادمجان ما، كشك مطلا گشتهام). شايد روزي تصادفاً بفهميم اعيان هند كه با غذايشان طلا ميخورند از همين توالتهاي طلايي ِ مورد علاقه عربها و بازاريهاي ايراني در خانه دارند. اگر آدم در بشقاب دُورطلا خورشت كاري با چاشني طلا ميخورد، چرا توالت مطلا نه.
در آگهي بازرگاني ِ فوق، كه انگيزه اين لغزخواني پشت سر مرده و زنده شد، اثري از بـيده به چشم نميخورد. شايد آن نـِشستنگاههاي شاهوار هر دو كار را انجام بدهند. جاي شگفتي است كه در ايران حتي اقشار ِ متنعـّم و متجدد از آبفشان ِ شاديافزا كم استقبال ميكنند. اين وسيله مدرن كه در ايران ِ پستمدرن مغفول مانده و مظلوم واقع شده است شايد به نوعي تجلـّي ِ سروده مهدي اخوان ثالث باشد:
اي تكيهگاه و پناهِ
زيباترين لحظههاي
پرعصمت و پرشكوهِ
تنهايي و خلوت من!
اي شط ّ ِ شيرين ِ پرشوكت من!
و الي آخر (هر دو علامت ندا از خود متن است).
عجبا كه حتي در عصر دائرةالمعارفهاي اينترنتي مشكل بتوان اطلاعاتي دقيق در اين باره به دست آورد كه چندين فضانورد در يك كابين فسقلي، يا كاشفان قطب جنوب و هيماليا در سرماي هفتاد درجه زير صفر چگونه مانع توقف مرگآور كليهها و دستگاه گوارشيشان ميشوند. حتي از عادات مطلقاً خصوصي ِ مردمان مختلف جهان حرف چنداني نيست اما در بسياري سفرنامههاي خاورميانه به استفاده مسلمانها از دست چپ و قايمكردن آن در داخل لباسشان اشاره ميشود.
تقريباً در هر سفرنامهاي راوي فرنگي سر سفره مسلمان خاورميانهاي بنشيند، اشاره به فقط با دست راست غذاخوردن ِ ميزبان و ساير مهمانها مضمون هميشگي است. شايد پاسخي باشد به ادعاهاي مسلمانها كه ميگويند پيروان ساير اديان نه تنها در گمراهياند بلكه نجس هم هستند: شما كه ما را نجس ميدانيد، با دست خودتان مسئله داريد و آن را قايم ميكنيد چون ميدانيد كه همه ميدانند. مسافران و جهانگردان در توصيف يك شيخ، كربلايي، مشهدي يا حاجي ِ شديداً متدين، پيش از هر چيز دست چپ مخفيشدهاش را زير ذرّهبين ميگذارند تا تماس مستمّر و (به نظر آنها) پَلَشت فوقاني و تحتاني در اين قبيل اشخاص را يادآوري كنند.
همين تلقي منفي نسبت به نوعي مبال ديده ميشود كه مختص مسلمين نيست و در بسياري جاهاي دنيا، بخصوص در اماكن عمومي، وجود دارد. بازيگري آمريكايي كه در سال 1384 به عنوان گزارشگر به تهران آمد به شرح توالت ايراني در فرودگاه مهرآباد و در يك رستوران تهران پرداخت و آن را سياهچالهاي انزجارانگيز توصيف كرد. ظاهراً مدلهاي مطلاي امپريال و پرنس را نديد. وقتي ملتي در قد و قواره ايراني، با اين ضريب هوشي و در جامعهاي هردَمبيل و خرتوخر، ادعا كند پرچمدار تمدن است، حريفان يك ضربه محكم به قوزك ميزنند ـــ و كفايت مذاكرات.
شايد سفرنامهنويسها منظوري ندارند، از روي كارهاي قبلي رونويسي ميكنند و ترجيعبند دست چپ حاجآقا به نظرشان بامزه ميرسد. شايد هم خود ما، اهالي اين صحاري خشك و پركلوخ، حامل وسواسي هستيم كه صادق هدايت به آن "آداب كونشوري" ميگفت. خود او هم از چنين وسواسي عاري نبود و دوست داشت جامعه و سرزميني را كه در آن به دنيا آمده بود به چاهك خلا تشبيه كند. درهرحال، اگر به زور زنده نگه داشته شده بود ميديد مضامين داستان البعثتالاسلاميه فيالبلاد الافرنجيه تا چه حد به حقيقت پيوسته است. طبيعي است حاجآقا ديپلماتها، حتي اگر شخصاً جلوس بر نوع مطلاي فرنگي را ترجيح بدهند، در راستاي استعلاي فرهنگي و خودباوري، در سفارتخانههاي ايران سرويسهاي ايراني و آفتابه هم تدارك ديده باشند. جا دارد مركز گفتگوي تمدنها، ضمن ارائه كپي آگهي توالت مطلا، به اهالي خارجه حالي كند كه به پايان آمد آن حكايت دست چپ و غيره، و حاليا "اين منم طاووس ِ عـِلـّيين شده."
منتقداني نوشتههاي فرويد و ساير روانكاوان را مشتي خيالبافي در حيطه ادبيات ميدانند. نزد كساني كه غير از اين فكر ميكنند، آن نظريهها شايد بتواند وسواسي را كه صادق هدايت عنواني گزنده روي آن ميگذاشت توضيح بدهد. به نظر برخي اصحاب مكتب روانكاوي، انسان ِ مقعدمحور گرفتار وسواس ِ مقررات و كنترل خود و ديگران، متمايل به امساك، و يكدنده و لجباز است. اعراب شنزار و اهالي كلوخستان آرياييـ اسلامي تا چه حد چنين خصايلي دارند و تعامل پر وسواس ِ فوقاني و تحتاني در آنها تا چه حد با نظريه تيـپهاي شخصيت ميخواند؟
قضاوت براي ما كه در همين فرهنگ بزرگ شدهايم آسان نيست. درهرحال، زماني كه انگيزههايي مربوط به تندرستي و رفاه فردي در كار است، شايد ايجاد تغيير در اين تيپ شخصيت هم به آن دشواري كه اصحاب مكتب روانكاوي ميگويند نباشد.
