براي خواهران همترانه ام
آسيه اميني - چهارشنبه 23 آبان 1386 [2007.11.14]

ورق مي زنم... ورق مي زنم... امروز و ديروز را. هنوز ر. ورق مي زنم خودم را. سرنوشت اين ارکستر هم آواز نه چندان همگون! از کجا هم کاسه شد؟ من کج ترانه خوان اين آواز شدم؟ از کي راه به اين وادي کشاندم و دل به اين آواز؟!
قرار نبود مهندس شوم؟ شاعر بودم و از براي آن به باغ نوشتن سرک مي کشيدم و از مهندسي دست شستم تا روزنامه نگاري شوم که در همسايگي شعر مي زيد و روزنامه نگاري را تا بدانجا پيش بردم که حسم مي بردش. ناگاه شد انگار، که سر از دنياي جنبشهاي اجتماعي درآوردم. راهي که ندانستم ادامه همان راه آمده بود يا ملغمه اي از همه آنچه که من بودم. اما هرچه بود، گريز از آن ممکن نبود، که خواهران هم ترانه با من، گويي شعرهاي زندگي را ترانه مي خواندند. خواهراني که نه فقط با من و در کنار من، که هر کدام در گوشه اي از اين خاک ديده و ناديده هم ترانه بوديم.
خواهري که که مي توانست چون من هميشه عاشقي باشد سرگردان، زير شلاق کبود شده بود و آن ديگري "عاطفه" فروخته بود به بهاي تن و تن داده بود به داري که وطنش شده بود؛ به نکا که رسيدم هنوز صداي قهقه هاي دخترک 16 ساله از کوچه پس کوچه هاي نارنج باغ، مور مورت مي کرد وقتي مي شنيدي که دير رسيده اي اي هم ترانه خواب مانده! دير رسيده اي و اين پشته خاک سرخ که مي بيني با اکراه نشانت مي دهند و انگار مي خواهند برمانندت از اين قبرستان و از اين نارنج باغ و از اين نکا که بوي عاطفه نمي دهد، اينک ميهن ابدي اوست. بر گورش ننوشتند، اما جرمش فحشا بود. سه بار حد خورده بود. 100 ضربه کامل شلاق به جرم اقرار به ارتباط کامل جنسي با مردي که محرم نيست. مرد کجاست؟ مهم نيست. او هم شلاق خورد و رفت. بار چهارم که بگيرندت کارت تمام است... کارت تمام شد. خودت اقرار کردي دختر! ديوانه!
خودت که مي گويي ديوانه! آدم عاقل اقراري مي کند که اعدامش کنند؟ آدم عاقل در سن 16 سالگي مي گويد من 22 سال دارم؟ من هم گفتم 22 سال دارم. اگر گفته بودم 60 سال دارم چه؟ و اگر 1000 سال چه؟ کسي نبايد سراغ شناسنامه ام را مي گرفت ؟ کسي نبايد مي دانست من چند ساله ام؟ من که گفتم ديوانه ام. 10 بار گفتم. نوشتم حتا.... عاطفه عاطفه! دير نرسيده بودم اگر! حالا تو همخانه ليلايم بودي. ليلا، خواهر توست. خواهر من. خواهر هم ترانه ما. تنش را فروخته بودند و بنا بود چون تو، دار، وطنش شود. که نشد. حالا ليلا
سرود خوان زندگي است. مثل همه دختران خاک. دختران آب، شادي، زندگي.
عاطفه، عاطفه کاش تو ديروز ورق خورده نبودي و امروز مانده بودي کنار ما! کاش فرصت خواندن دوباره ات بود. گرچه بارها و بارها و بارها خواندهايمت مي خوانيمت در صورت خواهرانمان؛ خواهران همترانه مان. آنها که براي نان، تن مي فروشند و تنشان وطن مي شود براي مرداني که چون کرم به دنبال آشيانه اي گرم، تنها به تن بسنده مي کنند از زن!
عاطفه، همه چيز اما در تن خلاصه نمي شود و همه دارها به خاطر تن، وطن نمي شود. گرچه در خاطره کوچک تو فرصت تجربه ديگري جز اين نگجيد. اما خواهرکم در دور و بر همين روزها خواهران ما يکي يکي درست مثل تو به عدالت خانه مي روند. درست مثل تو به آن ترازوي برابري خواه چشم مي دوزند و اميد مي بندند. درست مثل تو به آن فرشته عدالت زير لب سلام مي کنند. و درست مثل تو با شهامت از خودشان دفاع مي کنند.
اما نه از تنشان. نه از بدنشان. عاطفه من، خواهرکم، بدن ما چيزي با ارزش تر از آن چه همه مادران و
خواهرانمان در اين همه سال در پستوهاي بي صدا عرضه داشته اند ندارد. ما نيز سر ستيزي نه با پستويي داريم و نه با غريزه اي. پس چيست و چرا که با تو همترانه ايم؟!
...
همچنان که ورق مي زنم امروز را، تلفن زنگ مي زند. از قبل "احضار" شده بودم. مرد جواني است و محترمانه خبر مي دهد که نيا! خرسند مي شوم اول، و خيلي زود بعد دلپريش و مضطرب که چه شده؟!
نکند اتفاقي براي دوستانم رخ داده؟ نکند براي دکتر رزاقي.... نکند براي دلارام... نکند براي زنان
ديگر... احضار شدن يک پريشاني دارد و کنسل شدنش پريشاني ديگري! ولي زود خبر مي رسد که فقط قرار احضار به روز ديگري موکول شده است.
راستي عاطفه! چه سخت گذشته است به تو. از سر مي شود گفت و نوشت. از فکر و انديشه مي شود گفت ونوشت. از ترانه هايي که شبها و روزها ما را هم آواز کرده است مي شود گفت و نوشت و دفاع کرد. اما تو چگونه از تنت نوشتي و چگونه دفاع کردي از حريم شکسته ات؟
چگونه کودکي خرد شده ات را کنار هم چيدي تا از آن پرهيبي از يک زن کامل بسازي که تاب تازيانه خوردن دارد؟ در 13 سالگي 100 ضربه. 14 سالگي، 100 ضربه. 15 سالگي 100 ضربه... و 16 سالگي .... هي، هي، هي، سپيده دمان برنيامده! اي چکامه بي رديف و قافيه چگونه بسرايمت که از گلويم پر بکشي بعد از اين
پنج سال؟ تا کجا مي برد مرا اين طناب که تو را به من، و مرا از همان سپيده دم تلخ، به خواهران همترانه ام پيوند داد؟
دقايقي نگذشته که خبري خوش اين بار مي رسد؛ "دلارام به زندان نمي رود." دستور توقف اجراي حکم از سوي رئيس قوه قضائيه.
اشک است اين؟ براي چشمهام خوب نيست؟ نباشد! به جهنم! بگذار بخنديم با گريه اي که مي تواند بشويد اين اضطراب را. بخوان برادر ! من از بيان کردن اضطراب نمي هراسم و شرمنده نيستم. همانگونه که ممکن است کسي از تاريکي بهراسد. و همانگونه که کسي ممکن است از صداي بلند ملتهب شود. همانگونه که
صحنه دلخراش پريشان مي کند برخي را. يا طوفان ترس مي آفريند يا زلزله. ما نيز مظطربيم. اين روزها روزهاي بشکن و خيال آسوده نيست برما. اما چراييش را ما نيز نمي دانيم!
اضطراب يعني حال خواهراني که خواهر نوعروسشان تنهاو تنها به جرم همترانگي با آنها در اينکه زن هستند و مي خواهند که انسان نيز باشند، بايد به بند برود.
اضطراب يعني حال زني که مي تواند مصيبت را بر خودش تحمل کند اما بر خواهر کوچکترش نه! و وقتي که به او زنگ مي زني تا باور کني اين خبر خوش را، با قهقهه و به شوخي مي گويد: "فقط دلارام نرود، ما حاضريم در آشپزخانه بمانيم"!
راستي آيا تمام مشکل ها در آشپزخانه و پستو حل مي شود؟! اضطراب يعني حال دختراني که مي دانم در
هفته اي که گذشت هر شب بارها و بارها تاصبح بالش خيس را زير سر جابجا کردند.
نشست پشت نشست، بيانيه پشت بيانيه، سخنراني پشت سخنراني، شعر، نوشته، نامه، مقاله، تلفن، به هر کس که مي شود، مگر ما چه خواسته ايم؟! چه گفته ايم؟ چه کرده ايم؟ ما دست خواهرانمان را گرفته ايم که تن نفروشند و حالا انگ مي خوريم که وطن مي فروشيم؟! حاشا بر ما ! و حاشا بر شما! اگر آنچه در سر هاي ماست وطن فروشي است، پس چه بازار بي رونقي است اين بازار! و جور نيست شکل و شمايلمان با آنچه از بزرگان اين بازار در ورقهاي ديروز تاريخ ديده ايم و در ورقهاي هنوز مي شود ديد. قضاوت فردا با فردائيان!
و اضطراب يعني روزهاي ما؛ گرچه چون پاييز، عريانيم از هر لباس تهمتي که بر تنمان مي دوزند. اما پاييز فصل اضطراب درخت است. نه به خاطر ريشه اش. که به خاطر شاخه هاي نو رسش در مسير باد نامراد.
ديروز را ورق مي زنم. امروز ورق مي خورم. ورق مي خورم. ورق مي خورم. خط خورده ام. خط خطي شده ام. اما خط نزده ام. از لابلاي خط خطي ها، ترانه خودم را خوانده ام. تو اگر خواندن نمي داني. تو اگر خواندن نمي تواني. گناه من نيست. هر جا که سوادت نمي کشد خط مي زني. هرجا که ميلت نمي برد خط مي زني. هر جا که ذوقت نمي کشد خط مي زني. خط خطي مي شويم. ورق از آن توست اما ترانه ماست که شنيده مي شود. گناه کيست، ما؟!
