هزينه بحران به گردن مطبوعات
گزارشي از ايران در گاردين - سه شنبه 22 آبان 1386 [2007.11.13]

آنگوس مک داول
من به عنوان خبرنگار آزاد، تا قبل ار اينکه با يکي از همکارانم توسط يک مرد مرد ريشو که شلواري ضد آب پوشيده بود، در دشت کوير دستگير شويم، در حدود چهار سال و نيم در ايران کار کردم. من و همکارم براي تعطيلات به دشت کوير رفته بوديم تا شن هاي روان، تپه هاي رنگين و دو کاروانسرايي که در نقشه پيدا کرده بوديم را ببينيم. متاسفانه در نقشه جرئيات مهمي مثل خارج از محدوده بودن منطقه و اهميت نظامي آن، درج نشده بود. مرد ريشو درحالي که دستبندي را از کمربندش باز مي کرد، نگاه غم انگيزي به من انداخت و گفت:« بدجوري توي دردسر افتاديد». چهار روز آينده را از مهمان نوازي افراد مختلف از قاضي گرفته تا پليس معمولي و "نيروهاي امنيتي موازي"، جناح اطلاعاتي وابسته به سپاه پاسداران، برخوردار شديم.
ابتدا مي ترسيديم که انگ جاسوسي به ما بزنند. اما بعد از آخرين بازجويي طولاني توسط گروهي از مردان که طرز لباس پوشيدنشان در آن لباس هاي مندرس، آخرين تصوري بود که از يک پليس امنيتي داشتم، آزاد شديم و به تهران بازگشتيم، به سفارتخانه هايمان گفته شده بود که شک شان برطرف و پرونده بسته شده است، اما به نظر مي رسيد هنوز کمي ترديد باقي مانده بود. مقامات ايراني براي اينکه گزارشگران خارجي را زير نظر داشته باشند، براي آنها اقامت يا ويزاي يک ساله صادر مي کند؛ زماني که اقامت يک ساله من در ماه ژوئن به پايان رسيد و براي تمديد آن مراجعه کردم، به دليل دستگير شدن در کوير، توسط وزارت اطلاعات تاييد نشد.
گزارشگران رسمي خارجي، معمولا با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي طرف هستند که کارشان را راه مي اندازند. آنها گفتند:« الآن زمان خيلي بدي است. در حالت عادي اين قضيه دردسرساز نمي شد». چند هفته بعد زماني که ايران را ترک کردم، مي دانستم که ممکن است هرگز اجازه بازگشت به کشور و بسوي دوستاني که بعد از سال ها به آنها انس گرفته بودم را نداشته باشم. کارم را بعنوان خبرنگار آزاد از دست دادم. اين حکم وحشتناک بود، اما هميشه با خودم فکر مي کنم؛ اگر من ايراني بودم، اوضاع وحشتناک تر نمي شد؟ دستگيري، اخراج شدن از کار براي هر خبرنگار ايراني که با روزنامه هاي ليبرال کار مي کند، سرنوشتي محتوم است، در غير اين صورت بايد با سياست ها و کارکنان رده بالاي جمهوري اسلامي برخورد کنند.
يکي از دوستانم که فيلمساز جواني است، چند سال پيش بعد از اينکه بطور تصادفي براي قسمتي از فيلمش که زندگي شبانه در خيابان هاي تهران را نشان مي داد، از يک پاسگاه معمولي پليس فيلمبرداري کرد، به مدت دو روز بازجويي شد. يک همکار ديگر هم بعد از اينکه روزنامه اي که در آن کار مي کرد، سه بار توقيف شد، براي هميشه بيکار شد.با تورمي که در ايران وجود دارد و نرخ آن در 10 درصد به نزديک 20 درصد رسيده است، بيکار بودن، شوخي نيست.
توقيف روزنامه هاي پاکستاني در هفته گذشته، مي تواند زنگ خطري باشد. حمله به مطبوعات اولين واکنش دولت ها در زمان بحران داخلي است.
در ايران حملع مستقيم به رهبر و يا برملا کردن فساد مالي بعضي از برگزيدگان مملکت، دردسر جدي به همراه دارد که البته حوزه بزرگي را براي دادن اخبار درست بازمي گذارد. در حالي که اکثر مردم در خيابان ها عقايد ضد حکومتي شان را براحتي ابراز مي دارند، خبرنگاران بايد با تعويض اسامي شان از آنها حمايت کند.
در خارج ار تهران و در خارج از شهر هاي پاکستان، آنطور که من فهميدم، اوضاع فرق دارد. اجازه سفر کاري غالبا رد مي شود و اين معني اش اين است که بايد از طريق تلفن با مردم در تماس بود.
وقتي حکومت از تظاهرات مردم مي ترسد، به روزنامه ها دستور مي دهد که گزارشي تهيه نکنند و تلفن هاي همراه از دسترس خارج مي شود. پارازيت انداختن هم باعث مي شود که مردم تنوانند برنامه هايي که از طريق ماهواره از لس آنجلس پخش مي شود، ببينند. حاکمان ايران، از طريق انقلاب به قدرت رسيده اند و بخوبي مي دانند که به دنبال چه بايد باشند.
اما فشار بر روي اخبار آزاد ممکن است بازتاب منفي داشته باشد. در نبود خبرنگاري مستقل و آزاد، شايعات به تخيلات دامن مي زنند و اين تهديدي است براي حقيقت محض. زماني که همسر يکي از مقامات ايراني چند سال پيش فوت کرد، شايعه مهماني هاي شبانه تهران اين بود که او زير تيغ جراحي پلاستيک، فوت کرده است. اين موضوع تخريب کننده است؟ مسلما. آيا حقيقت دارد؟ کسي چه مي داند.
منبع: گاردين، 12 نوامبر
