Rooz

سربازاني به جا مانده از نبردي تاريخي

وبگرد - پنجشنبه 10 آبان 1386 [2007.11.01]

سها سيفي

محمد جواد کاشي در "زاويه ديد" نگاه متفاوت تري به مرگ قيصر امين پور انداخته است:‏

قيصر از کليشه‌ها فراتر بود، اما چه سود، او شاعر زمانه‌اي بود که شعر بزرگ‌ترين کليشه آن بود. من با قيصر ‏هم نسل بودم. او در زمانه‌اي کودکي و نوجواني خود را پشت سرگذاشت، که شعر، شعور فاخر مردم بود. شعر ‏همواره آبستن حقيقتي بود که به منزله غايت اخلاقي در پيشاني زندگي نصب شده بود. زيبايي، حقيقت و خير، در ‏هم پيچيده بودند.‏

اما غنچه قريحه قيصر در زماني به تدريج مي‌شکفت که شعر به شعار بدل شده بود. کساني از ناحيه شعار نان ‏مي‌خوردند و اينچنين شد که سفره شعر پر از نان چرب و گرم شعار بود، اما خالي از حقيقت. شعر ديگر نه تکيه ‏گاهي بود و نه منادي هيچ افقي پيش چشم مخاطبانش.‏

قيصر در اين ميانه، پر از ترنم و ترانه بود. اما مثل سربازان به جاي مانده از نبردي تاريخي، در خيابان گام بر ‏مي‌داشت. حماسه‌ها در جانش طغيان کرده بودند، اما در خلال سال‌ها و لحظه‌هاي تنهايي، به تدريج رسوب کرده ‏بودند و در رنگ سردي از مهر عميق از چشمانش مي‌تراويدند.‏

زمين ديگر جايي براي قيصر نداشت. عجيب بود که زودتر از اين از جهان نرفت. به خماري چشمان قيصر که ‏مي‌نگريستي، عجب مي‌داشتي از اين زمين نفرين شده‌ که هنوز او را تاب آورده است. ‏


‎خوب مردن حق ماست!‏‎

آسيه اميني در "وارش" خوب مردن را حق آدم ها مي داند:‏
بعضي از آدمها خوشبختند. آنها وقتي مي ميرند، آدمهاي زيادي برايشان گريه مي کنند. لابد آدمهاي زيادي ‏دوستشان داشته اند. زير تابوتشان را مي گيرند، يادش مي کنند. خاطره هايشان را مي گويند. عمران که مرده بود، ‏جلوي خانه هنرمندان همين جوري بود. بلندگو دست به دست مي چرخيد و همه خاطره مي گفتند. يکي گريه مي ‏کرد. يکي مي خنديد.‏

قيصر هم لابد همين جوري است. شعرهاي او را مردم با اس.ام.اس به هم مي فرستند، به جاي تسليت. هم ‏تلويزيون جمهوري اسلامي خبرش را مي خواند و هم راديو فردا! اين منصفانه است. او شاعر است. شاعري که ‏شعرهاي خوب گفت. همين کافي است. ‏

اما بعضي از آدمها وقتي مي ميرند شايد فقط يکي دو تن از دوستانشان و اعضاي خانواده با خبر شوند. حتا اگر ‏شاعر باشند و شعرهاي خوب هم گفته باشند. حتا اگر منتقد شعر باشند. بعضي از آدمها مرگشان مثل زندگيشان تلخ ‏و گزنده است. ‏

امروز "تيرداد نصري" هم رفت. تيرداد بخشي از کودکي و نو جواني ام را امروز زنده کرد و البته دوباره ميراند ‏و با خود برد. دلم گرفت وقتي فکر کردم ساعت گرينويچ زبان او را نمي فهميد وقتي که تند تند شعر مي خواند و ‏تند تند راه مي رفت. ‏


‎آبروي شعر بود‏‎

"امشاسپندان" به خاطر مي آورد که نخستين تجربه هاي عاطفي او با شعرهاي قيصر امين پور آميخته بوده اند:‏

‏"سروش نوجوان" بخشي از خاطرات نوجواني من است... قبل تر از "ايران جوان"... و "قيصر امين پور" در ‏خاطرات نوجواني مترادف با "سروش نوجوان" بود... و تصوير نقاشي شده چهره اش در کتاب ادبيات دوم ‏راهنمايي...در بخش "آشنايي با شاعران معاصر ايران".‏

اولين عشق که از راه رسيد، اولين بوسيدن ها، اولين دست هايي که سردي ديوار پشت سر را لمس کرد، عاشقانه ‏هاي کم نظير "قيصر امين پور" همدم نجواها بود. "قيصر امين پور" با اولين عشق شد مترادف عشق. همانطور ‏که خودش سروده بود: و قاف حرف آخر عشق است/ آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود!‏

از معدود اهالي شعر بود که آبروي شعر بود، آبروي واژه ها، آبروي عشق. رفتن قيصر امين پور و آن ديگر ‏معدود آبروهاي شعري ما، واژه ها را يتيم مي کند. ‏


‎از بعد تصادف، نگران قيصر بودم‎

کريم ارغنده پور "نماي آينده" داغداز قيصر امين پور است:‏
شوکه هستم. هنوز در انکار و ناباوري. دقايقي پيش خبردار شدم شاعر وارسته و فرهيخته قيصر امين پور ‏درگذشته است. انگار همين ديروز بود که در ميهماني افطاري خاتمي ديدمش. سر يک ميز بوديم. مثل هميشه از ‏حضور و هم نشيني اش محظوظ بودم. شايد از آن شب يک ماه هم نمي گذرد. ‏

از بعد از آن تصادف خانمانسوز هميشه نگران احوالش بودم. آن شب خوب خوب به نظر مي رسيد. به اصرار ‏جمع حاضر يکي از اشعارش را هم در مذمت هنرفروشي به اصحاب ثروت و قدرت قرائت کرد که حسابي جمع ‏را گرفت..... حالا من چگونه باور کنم فقدانش را؟ او راست مي گفت که "تا نگاه مي کني وقت رفتن است/باز هم ‏همان حکايت هميشگي/ پيش از اينکه باخبر شوي/ لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود‏‎....‎‏"‏


‎هنوز به مردن عادت نکرده ايم‎

"محمد آقازاده" از اين زاويه به ماجراي مرگ قيصر امين پور پرداخته که عسرت و تنگدستي بيشتر شاعران، ‏ناشي از ايستادگي شان بر سر مواضع و اعتقادات شان است:‏

‏"قيصرامين پورمرد". بشرقرنهاست مي ميرد ولي هنوز به مردن عادت نكرده است. مرگ صورت ديگر زند ‏گيست. فرجامي است برهمه بي فرجامي ها. هميشه قيصررا ازدور تماشا مي كردم. چه آن زمان كه با قد وبالاي ‏بلندش نگاه مرا به خود مي خواند و چه زماني كه تصادف و بيماري اين قد و بالا را به تاراج برد. ‏

هيچگاه با او هم صحبت نشدم. نمي دانم چرا. آخرين بار در سينماي سپيده ديدمش. جلوتراز من نشسته بود، وسوسه ‏شدم جلو بروم سلامي بدهم و عليكي بشنوم. ولي نشد. چرا. نمي دانم.‏

او به تمامي شاعر بود. شعرهاي فخيم ودلنشين را به رايگان هديه مي داد به مخاطب. آن که مي نويسد يا شاعر ‏است، يا نيست. نبايد اين عنوان را با صفت ديگري آلوده كرد. در زمانه اي هستيم كه حتي آنها يي كه شعرمي ‏گويند و در ذهن من و شما نسبت به قدرت خودي تلقي مي شوند بيش از من و تو در عسرت اند. قيصر امين پور ‏به تمامي شاعر بود. حسيني شاعر بود. بيش از آنها كه نامي به ناحق برده اند. آنها كفاره اعتقادي كه داشتند و روي ‏اين اعتقاد ايستاده اند را دادند و مي دهند.‏


‎اول وجود؛ بعد سجود!‏‎

فهيمه خضر در "حرفه خبرنگار" در آستانه فصلي سرد، به ياد هزاران مدرسه اي در گوشه کنار کشور افتاده ‏است که همچنان فاقد بخاري اند:‏

هوا کم کم سرد شده. فصل محبوب من است و همه چيزش را دوست دارم.امروز صبح اما ياد آتش سوزي هايي ‏افتادم که پارسال در مدارس ‏روستايي مناطق محروم اتفاق افتاد و بچه هايي که در آتش سوختند و معاون وزير ‏آموزش و پروش هم خيلي ‏راحت با ژست "مثلا خيلي متاثرشده" اعلام کرد که بله ؛ خيلي اتفاق بدي بوده اما حذف ‏بخاري هاي فرسوده و ‏غيراستاندارد از مدارس 250 ميليارد تومان اعتبار مي خواهد و ما هم نداريم؛ يعني هنوز ‏اعتبار خاصي براي ‏اين منظور پيش بيني نشده است!! به همين راحتي...وزير آموزش و پرورش هم که راحت ‏گفت: "اعتبار لازم ‏براي خريد بخاري ليزري براي 670 هزار کلاس وجود ندارد." ‏

حالا داشته باشيد اين وضعيت استفاده از بخاري هاي هيزمي و غيراستاندارد را در مدارس کشور و آن را بگذاريد ‏‏کنار اين خبر: "احداث 37 هزار نمازخانه در مدارس کشور" و يا اين يکي: "اختصاص 300 ميليارد ريال ‏براي ‏تکميل نمازخانه هاي نيمه تمام مدارس کشور".‏

اينکه بزرگان دين هم گفته اند: "اول وجود، بعدا سجود". اگر قرار باشد بچه‌ها يا از سرما يخ بزنند و يا در شعله ‏هاي بخاري هاي ‏غيراستاندار بسوزند ديگر کسي نمي‌ماند که در نمازخانه نماز بخواند! ‏


‎خوابيدن در باد عظمت تاريخي‎

مصطفي قوانلو قاجار در "روزنامه نگار نو" از ايرانيان مي خواهد که لطفا بگذارند کورش آسوده بخوابد:‏

كتابهاي بسياري در مورد علل عقب ماندگي ايرانيان نوشته شده از جمله كتاب آقاي صادق زيبا كلام. اما به گمانم ‏دو عامل اصلي و پررنگ تر از بقيه در عقب ماندگي ايرانيان وجود دارد. يكي انرژي و ديگري ميراث گذشتگان.‏

مادامي كه ايرانيان وابسته به پول نفت هستند و از اين سرمايه عظيم بهره مي‌برند به فكردرآمدزايي نخواهند افتاد. ‏هرگاه قيمت نفت پايين بيايد همه ياد توانايي گردشگري ايران مي‌افتند و وقتي مثل اين روزها قيمت بالا برود، ‏ديگر نه كسي فكر توريسم است و نه فكر ميراث فرهنگي. ‏

عامل دوم خوابيدن در باد اين جملات است "ملت ما با فرهنگ و تمدن است"، "هنر نزد ايرانيان است و بس"، ‏كوروش، داريوش و كتبيه حقوق بشر. مادامي كه فكر مي‌كنيم متمدن هستيم ولي رفتاري غير متمدنانه از خود ‏بروز مي‌دهيم، پايبند به حقوق انسانها نيستيم و فقط شعارش را مي دهيم؛ اميدي به حل اين گرفتاري نيست. امروز ‏روز كوروش است نباشد هم مهم نيست، مهم اين است كه ايرانيان بايد تمدن و نفت را فراموش كنند و از نو خود را ‏بسازند. ‏


‎هي سرباز. خيلي قيمتي شده اي!‏‎

احمد طالبي در "همينجوري" سر گفتگو را با سر سرباز هخامنشي باز کرده که اين روزها موضوع خريد و ‏فروش آن از يک زن انگليسي بحث داغي بود:‏

هي سرباز! قيمتي شده اي. يک ميليون و دويست هزارتا برايت مي دهند و از آن مهمتر خلقي را به گريه و لابه ‏واداشته اي در نبودنت. راستي براي چه اينقدر گران شدي؟ پول سربازي ات هست؟ پول سنگي بودنت يا پول ‏هخامنشي بودنت؟ هر چه که هست پول زيادي ست. به اندازه مابه التفاوت قيمت امروز ۲۴۰۰۰ بشکه نفت با آنچه ‏در لايحه بودجه آمده. توقع بيجا نکن که پول خرجت کنيم.‏

هي سرباز! قيمتي شده اي؟
قديمترها از اين حرفها نبود. حکايت پتک و بت و آثار طاغوت به گوشم آشناتر است. تاراج شهر سوخته، تهديد سد ‏سيوند براي تنگه بلاغي و پاسارگاد، ميدان نقش جهان و برج حالا کوتاه شده جهان نما، بي برنامگي براي ويرانه ‏هاي ارگ بم، مفقود شدن مستمر کتيبه هاي باستاني و... نمي گذارد که چندان دلنگران ناشناسي باشم که تو را ‏خريده است. هي سرباز! جدا تو قيمتي شده اي؟


‎روشنفکر از همه جا بي خبر!‏‎

حسين نوري نيا "آينده آبي" با اشاره به بي خبري جلال از کودتاي 28 مرداد، به اين مسئله پرداخته است که اکنون ‏نيز روشنفکر ايراني کناره گزيده است و جريده مي رود:‏

كم و بيش همه مي‌دانيم كه آل‌احمد يكي از طرفداران نهضت ملي شدن صنعت نفت و از فعالان سياسي آن دوره بود ‏كه به همراه خليل ملكي از حزب زحمتكشان بيرون آمد و از افراد مؤثر نيروي سوم شد. او در آن دوره در كوران ‏حوادث سياسي بود؛ آن هم به صورتي فعال نه منفعل. ‏

با اين حال، جلال پس از سه روز از كودتاي 28 مرداد با خبر شد. اين فعال سياسي كه لحظه‌اي آرام و قرار ‏نداشت، در روزهايي كه تهران روزهاي سرنوشت‌ساز يك ملت را پشت سر مي‌گذاشت در خانه‌اش در محله‌ي ‏دزاشيب، مشغول رسيدگي به امور بنايي خانه بود و از همه چيز بي‌خبر و شايد تعمدي هم در آن بوده باشد.‏

حكايت روشنفكران و فعالان سياسي ما در دوره‌ي فعلي، حكايت تكراري آل‌احمد شده است. گويي همه در اين ‏روزهاي پرمسأله خسته از كوله‌بار سنگيني كه تاريخ بر دوشمان گذارده است، به كنج خانه‌هامان رفته‌ايم و امور ‏شخصي‌مان ارجحيت يافته‌ است.‏


‎هنگ باجناق ها!‏‎

اميد محدث در "حذفيات" کارنامه فاميل گرايي در دولت نهم را با فهرست کردن روابط فاميلي دولتمردان ارائه ‏کرده است. براي مطلع شدن از اين فهرست، روي لينک کليک کنيد:‏

بد نديدم کارنامه مبارزه دولت نهم به رياست اقاي احمدي نژاد را با فاميل بازي يا نپوتيزم مرور و بررسي کنيم. ‏کارنامه اي که بر خلاف اظهارات و نمايشات چندان قابل قبول نيست و مانند بسياري از شعار هاي ديگر احمدي ‏نژاد توخالي و بي اساس از آب در امد. همواره دولت نهم يکي از مهم ترين شعارهايش مبارزه با باند بازي و ‏فاميل بازي بوده است. ‏


‎در باره گيس بريده گي!‏‎

اگر مي خواهيد به اطلاعات دست اولي درباره زمينه هاي اجتماعي و تاريخي اصطلاح عاميانه "گيس بريده" ‏دست پيدا کنيد، شاهرخ مهدوي در"زخم کهنه" اطلاعات مفصل و کاملي در اختيارتان گذاشته است:‏

در زبان محاوره اي ميان خانواده ها و دوستان، صفت (گيس بريده) بيشتر براي دخترهايي به كار مي رود كه ‏بدون توجه به خط قرمزهاي عرفي در جامعه، جسورانه مي كوشند تا حقوق طبيعي خود را بدست آورند. دختري ‏كه مي خواهد براي زندگي خود تصميم بگيرد و در برابر رفتار مستبدانة پدر و يا برادر خود ايستادگي مي كند از ‏سوي آنها به صفت (گيس بريده) نائل مي شود. به يك معني، صفت گيس بريده به خاطر عدم رعايت اصول عرفي ‏و يا مذهبي، به دخترمعصوم اعطا مي شود.‏


‎آگاهي را بلوتوث کنيم!‏‎

انوشيروان دادگستر در وبلاگ "دوباره مي سازمت وطن" معتقد است که اينترنت مديوم مناسبي براي توزيع ‏اطلاعات نيست و بايد به فکر راهکارهاي تازه اي براي آگاهي رساني بود. او خود بلوتوث را پيشنهاد مي کند:‏

به دليل عدم گستردگي اينترنت، به نظر من اگر بتوانيم راه جديدي را براي آگاه کردن مردم پيدا کنيم بهتر است. ‏نظر من اين است که بهترين راه براي تبادل سريع اطلاعات و پخش آن با بلوتوث مي باشد چون گستردگي آن در ‏جامعه بيشتر است و الان حتي بچه دبستاني ها هم همراه دارند و سرعت انتقال اطلاعات با بلوتوث بر اساس ‏تحقيق من در استان تهران ۱۲ ساعت است. يعني اگر شما خبري را با بلوتوث به شکل فيلم يا تصوير پخش کنيد و ‏مثلا شما در کرج باشيد؛ ۱۲ ساعت بعد در ورامين، همان خبر به خود شما بر خواهد گشت.‏


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.