حرمت راي
احمد زيدآبادي - پنجشنبه 10 آبان 1386 [2007.11.01]

مطلب داور خان مرا متقاعد كرد كه گريزهاي گهگاهي او به انتخابات رياست جمهوري نهم نه به علت دلخوريهاي شخصي، بلكه به علت دغدغه او نسبت به سرنوشت جامعه ايراني است. بنابراين از اينكه مساله را به مسائل شخصي او ربط داده بودم، پوزش ميخواهم.
با اين حال، همانطور كه پرسشهاي من تاثيري در نگاه او به انتخابات نهم نداشته است، نوشته او هم ديدگاه مرا نسبت به آن موضوع عوض نكرد.
به نظرم ميرسد كه مسائلي مانند آنچه مورد بحث ماست، جدليالطرفين است و ميتواند تا بي نهايت و بدون هر گونه نتيجه منطقي ادامه يابد. اين فقط نه بدان علت است كه مفروضات و بنيانهاي تحليلي من و داور در باره وضعيت ايران و مسائل تاثيرگذار بر آن متفاوت است، بلكه از ماهيت بحث مايه ميگيرد.
اگر تاريخ ميتوانست به طور موازي در دو حالت يا بيشتر جريان يابد، در آن صورت ميشد در باره اينكه كداميك از آن حالت ها بهتر يا بدتر است تا اندازه زيادي به تفاهم رسيد، اما در حالي كه تاريخ فقط به يك صورت اتفاق ميافتد، بحث در باره صورتهاي ديگر آن، صرفا بحثي مربوط به تصورات منطقي ذهني است و هرگز نتيجه نميدهد.
براي مثال، من به جد معتقدم كه اگر زنده ياد دكتر محمد مصدق به جاي پذيرش پست نخست وزيري در سنگر مجلس ميماند و به نقادي دولتهاي وقت ادامه ميداد، روند تحولات سياسي و اجتماعي در ايران با هزينه كمتر و در قالبي بسيار معتدلتر و ملايمتر پيش ميرفت. طبيعي است كه مخالف اين نظر، آن را نپذيرد و با طرح اين پرسش بي پاسخ كه چه تضميني وجود داشت كه در صورت خودداري مرحوم مصدق از پذيرش نخست وزيري اوضاع ملايمتر پيش رود؟ بحث را عقيم بگذارد.
مسلما براي مسائلي كه هرگز اتفاق نيفتاده و هرگز هم اتفاق نخواهد افتاد، سخن از تضمين مضحك و خنده دار است.
در باره وقايع تاريخي فقط ميتوان صورتهاي منطقي بديلي را تصور و در باره آن استدلال كرد حال اگر كسي آن را پذيرفت كه فبها و اگر نپذيرفت نيز فبها!
به هر حال، همانطور كه من در جريان انتخابات در پاسخ به آقاي دكتر زيبا كلام نوشتم «پس از ناكامي اصلاحات، جامعه ايران آبستن نوزادي عجيبالخلقه شد كه زايمان آن فقط از راه يك سزارين پردرد ممكن خواهد بود.»
از اين منظر، اينكه چه كسي رئيس جمهور ميشد در اصل مساله تغييري حاصل نميكرد بلكه فقط جاي نقطه درد را تغيير ميداد و چه بهتر كه اين نقطه درد به اصلاح طلبان بي رمق منتقل نشد.
بنابراين، راي ندادن من در انتخابات، به علت گرفتار شدن در آرزوهاي دور و دراز نبود، بلكه با يك تحليل مشخص پيوند داشت.
از اين گذشته، من معتقدم كه «راي» در ذات خود حرمتي دارد كه بايد آن را پاس داشت. به تصور من پاسداشت راي آن است كه راي دهنده قادر به مقابله با ناديده گرفتن راي خود از سوي مجريان انتخابات باشد، بدان معني كه بتواند در برابر تقلب احتمالي، واكنش موثري نشان دهد.
افزون بر اين، راي دهنده بايد اين آمادگي را داشته باشد كه اگر فرد مورد نظر او از صندوقها در آمد، در سر بزنگاهها به حمايت از نماينده مورد انتخاب خود برخيزد و در همان حال، بتواند او را در برابر وعدههايي كه داده به پاسخگويي وادارد.
مسئوليت شهروندي در عين حال حكم ميكند كه راي دهنده، حريم فرد منتخبي را كه خلاف ميل او در انتخابات پيروز شده است، نگه ميدارد زيرا نميتوان رقابت با يك فرد در يك ميدان را پذيرفت، اما در مقال پيروزياش بي تحملي نشان داد.
به گمان من، رعايت نسبي موارد فوق در انتخابات دور نهم رياست جمهوري سخت و شايد محال بود و از همين رو، من به احترام تك راي خود، از انداختن آن به صندوق خودداري كردم.
از اينها گذشته، به نظرم ميرسد كه كم توجهي به عوامل تاريخي و پايدار تكوين شرايطي كه در آن به سر ميبريم، سبب شده است كه از سوي منتقدان و مخالفان حكومت ايران در باره نقش آقاي احمدي نژاد در پديد آمدن وضع فعلي اغراق شود.
من البته در پي كم رنگ نشان دادن نقش آقاي احمدي نژاد در وضع فعلي نيستم، بخصوص اينكه نقاط ضعف او آشكارتر از آن است كه نياز به بحث داشته باشد. اما در عين حال معتقدم كه او نتيجه وضع گريزناپذيري است كه در بيست يا سي سال گذشته به تدريج تكوين يافته است.
از آنجا كه من عادت به نوشتن مقالات طولاني ندارم، با اجازه داور خان موضوع را در شمارهاي ديگر ادامه ميدهم.
