دو واحد اجباري تاريخ ايران
وبگرد - پنجشنبه 3 آبان 1386 [2007.10.25]
سها سيفي
مرضيه در "بدون سانسور" در حاشيه سفر اخير پوتين به تهران و کنفرانس مسائل درياي خزر و نيز با توجه به سابقه تاريخي روس ها در تملک خاک ايران از طريق تهديد و ارعاب و يا نيرنگ بازي هاي سياسي، مي نويسد که نبايد به روس ها اعتماد کرد و بد نيست که حاکمان ايران چند واحدي هم تاريخ ايران پاس کنند وقتي پياپي دکتراهاي افتخاري مي گيرند:
خواستم بگم: برخي از ايرانيان شريف و غيرتمند و نخبه و وطن دوست و همه چيز تمام، آرام و آسوده بخوابيد که دنيا در امن و امان است.مبادا دل نازکتان به حال آب تلخ درياي خزر به شور بيفتد و خاطر شريف ازميهمانداري رفيق تاريخي گرمابه و گلستان سياستمردان ايران مکدر شود!
نخير؛ شکم بخارانيد و اثبات بفرماييد که : "انسان ريشه از نسيان گرفته !"
نمي دونم ناراحتم يا عصباني يا فقط احساس ناتواني ميکنم ؟ اما مي دونم چه سئوالي ذهنم رو پر کرده. يعني ما واقعا يه ذره هم حافظه تاريخي نداريم؟
ميگم ها، کاش براي گرفتن فوق ليسانس و دکتراي افتخاري، پاس کردن 2 واحد تاريخ ايران اجباري بود.
در حکم زباله سفارت
رضا ولي زاده در "ايستگاه" هنوز از ماجراي تخريب يک مجسمه در محوطه سفارت ايران در فرانسه دل آزرده است:
خلاصه ي ماجرا اين است که مجسمه هفت متري رويش، ساخته کامبيز شريف که در سومين بينال مجسمه سازي از طرف مطرح ترين مجسمه سازان دنيا و ايران به عنوان اثر برگزيده شناخته شده بود؛ در جريان توفان فرانسه آسيب مي بيند و کارکنان سفارت فرانسه به جاي آنکه آستيني براي ترميم آن بالا بزنند، مجسمه را تکه تکه مي کنند و مي گذارند بيرون از سفارت. و چنان که رسم همه جاي دنياست، "رويش" که در حکم زباله، در مقابل در سفارت گذاشته شده، به وسيله ي ماشين جمع آوري زباله مي رود و براي هميشه دفن مي شود!
اين مجسمه به وسيله صادق خرازي، سفير پيشين ايران در فرانسه به اين سفارت منتقل شده بود و بنا به قراري مشترک بين کامبيز شريف و سفارت فرانسه، شريف بايد هر سال يک بار براي ترميم و کنترل آن به سفارت مي رفته.
مجسمه ي «رويش» از جنس نارون بود. يک تن وزن داشت. گياهي بود هفت متري که نمادي از بالندگي توأم با سرکوب بود. دقيقا حکايت روئيدن بود؛ با تمام قصه هايش. اين گياه در ارتفاع شش متري خود کات خورده بود: سرکوب شده بود، اما در ساقه اي ديگر دوباره پيچيده بود بالا، تن کشيده بود و سر برآورده بود تا به خان هفتم رويش برسد.
کامبيز شريف گفت: حکايت خودم بود. نمادي از روئيدن خودم بود؛ از سرکوب شدنم و دوباره قد کشيدنم.
حالا کامبيز خان دوباره کات خورده. منتهي نه توي ارتفاع شش متري؛ بلکه يک متري!
با اين موقعيت چگونه كنار مي آيي؟
محمود مقدسي در "سيب" در گرماگرم خطر حمله نظامي به ايران پرسش مهمي مطرح مي کند:
فرض كن به جنگي عادلانه رفته اي. مثلا جنگي براي دفاع از ميهن و تاكيد مي كنم براي دفاع. و در يك موقعيت تك به تك قرار گرفته اي. چه مي كني؟ مي كشي يا اجازه مي دهي كه كشته بشوي؟
در يكي از نامه هاي ويتگنشتاين مي خواندم كه به دوستش كه در جنگ است مي گويد : "اگر در نبردي تك به تك قرار گرفتي، اجازه بده تا كشته بشوي."
تو كدام يك را انتخاب مي كني؟ به نظر مي رسد كه در هر طرف كه برگزيني، برحقي. ولي در اين ميان ناگزير از انتخابي. با اين موقعيت چگونه كنار مي آيي؟
حالت ديگري را در نظر بگير: به اجبار به جنگي رفته اي كه آن را قبول نداري. حال اگر تك به تك بشوي، مي كشي يا اجازه مي دهي كه كشته بشوي؟ و راهي جز انتخاب نيست.
نمي خواهم خيلي مسئله را پيچيده كنم. ولي صورت هاي رقيق تري از دو حالت بالا هر روز براي ما اتفاق مي افتد كه بي توجه در آنها دست به انتخاب مي زنيم.
مسائل به همان اندازه مبهم و پيچيده اند ولي چون جدي نمي بينيمشان، راحت مي گذريم. هر عملي يك تاريخچه دارد. انتخاب هاي جدي و عميق در تاريخچه ي خود، انتخاب هاي رقيق تري از همان نوع را دارند كه به فرد ياد داده اند ( يا او را عادت داده اند كه به يك نحو خاص انتخاب كند).
نکند به جاي تشويق، برترين شمرده شوم!
"يک پزشک" که خود يکي از نامزدهاي کسب جايزه بهترين وبلاگ هاي دويچه وله است، در همين باره مي نويسد:
در مورد مسابقات وبلاگي، احساسات متضادي دارم. از يک سو ميبينم درصد کمي از افراد دانشمند و جامعه تحصيلکرده ايراني، جذب وبلاگنويسي ميشوند و عملا وبلاگستان ايران، از افراد واقعا فرهيختهاي محروم است که در صورت آنلاين شدن هر جمله و هر مطلبشان ميتوانست بر غناي وبلاگستان بيفزايد و وبلاگستان را به رسانه توليدکننده محتواي جديتري تبديل کند.
براي مثال وقتي سال قبل با لطف خوانندگان و دست اندر کاران هفتسنگ، مواجه شدم، بدون تعارف و شکست نفسيهايي از اين دست، پيش از هر چيز به اين فکر بودم که نکند واقعا کسي فکر کند قله وبلاگنويسي ايراني، نوشتههاي شتابزده وبلاگ من باشد و يک «تشويق»، را با انتخاب «برترين» اشتباه بگيرد.
حسابي گيجم!
در همين موضوع، نويسنده وبلاگ "سي و پنج درجه" که او هم يک نامزد ديگر است چنين مي نويسد:
اعتراف مي كنم كه قدري از بار روي شانهام سبك شد وقتي بقيه هم چند خطي نوشتند. 35 درجه را جزو كانديداهاي وبلاگ برتر فارسي زبان آوردهاند، معيار انتخاب هم فاكتورهايي مثل تابوشكني، ادبيات وزين و چند ملاك ديگر بوده است.
اينكه آدم بگويد برايم مهم نيست، دروغ شاخ دار مي شود. اين هم كه همه جا اعلام كني، خودشيريني از كار در مي آيد. راستش را بخواهيد من تجربهاش را نداشتم، براي همين درمورد شيوهي برخوردم با اين قضيه حسابي گيج بودم (هستم).
به هرحال همانطوري كه خيليها گفتند، اين انتخابها هرگز بهترين را معلوم نمي كند. اصولا شايد بهتريني به آن مفهوم وجود نداشته باشد. بعلاوه من شديدآ معتقدم كه اگر اينچنين پروژهاي مي خواست اصولي و با حداقل ضريب خطا از كار در بيايد، شايد 10 - 15 نفر آدم نياز بود كه يك سال بي وقفه وبلاگ بخوانند و تحليل كنند و ارزيابي در بياورند. يعني با وجود اطلاع نسبتآ خوبي كه داورها از وضعيت موجود دارند، كار تحقيقي اصولي با تكيه بر معيارهاي يك نفر و دونفر محال به نظر مي رسد.
وقتي كه فهميدم فرناز را به عنوان داور انتخاب كردهاند، كلي دلم برايش سوخت. ياد پارسال افتادم كه چه اتهامات بزرگي از ناحيه وبلاگستان حوالهي داورهاي بخش فارسي شد و مي دانم كه داستان با كمي پس و پيش تكرار خواهد شد، گريزي هم نيست، چون تعداد نمايندگان وبلاگستان چند ميليوني نمي توانند اينهمه محدود باشند.
مزيت نسبي در توليد باربي!
احمد سيف مدرس دانشگاه در رشته اقتصاد است و موضوع اغلب بحث هاي او در وبلاگ "نياک"، اقتصاد ايران و جهان است. در آخرين پست، او در مورد پيچيدگي نظام تجارت بين الملل با ذکر مثالي از يک عروسک معروف نوشته است:
بخش عمده اي از تئوري هاي مربوط به تجارت بين الملل بر اساس "مزيت هاي نسبي" استوار است که اقتصادهاي گوناگون براساس اين مزيت ها در توليد محصولي "تخصص" پيدا مي کنند و بعد با اقتصادهاي ديگر درگير مبادله مي شوند.
درکتابهاي درسي اقتصاد و بخصوص اقتصاد بين الملل مثال هاي تکراري توليد پارچه در انگليس و توليد شراب در پرتقال بود و احتمالا هنوز هم هست. و اما با تحولاتي که در اقتصاد جهان پيش آمده است، شاهد تغييراتي خيلي جدي درتجارت بين الملل هستيم.
اين عروسک هاي باربي را در نظر بگيريد. اين عروسک دردفتر مرکزي متل در کاليفرنيا طراحي مي شود. براي ساختن بدن عروسک، پلاستيکي که مورد نياز است از پالايش نفت در تايوان به دست مي آيد. موهاي نايلوني باربي را درژاپن توليد مي کنند و لباس هاي پنبه اي باربي هم در چين توليد مي شود. قالب هاي لازم براي ساختن باربي و رنگي که مورد استفاده قرارمي گيرد در امريکا توليد مي شود. مونتاژ قطعات هم در مالزي و اندونزي انجام مي گيرد. براي ارزيابي کيفيت، عروسکها را در کاليفرنيا آزمايش مي کنند و از همان جا به بازارهاي جهان فرستاده مي شود.
به اين حساب، کدام کشور در توليد "باربي" مزيت نسبي دارد؟
تئوري اعتماد متقابل در اقتصاد
نويسنده وبلاگ "دانا" در يکي از آخرين پست هايش به نقش اعتماد متقابل دولت و ملت در اداره امور اقتصادي جامعه اشاره مي کند و مي نويسد:
اگر اشتباه نکنم جايزه نوبل اقتصاد ۱۹۹۵ به شخصي داده شد که تئوري اعتماد متقابل در اقتصاد را بسط داد. تعريف بازاريي اين نظريه که من ميفهمش با اين مثال داده ميشد که دولت سوييس با کمتر از يک ميليون دلار ميتوانست تورم را در سوييس کم کند. اما دولت انگلستان با يک ميليارد دلار هم اين کار را نميتوانست بکند. چون مردم انگلستان چندان حرفهاي توني بلر را جدي نميگرفتند.
اما مردم سوييس سخنان دولتشان را جدي ميگرفتند. مسئولين اقتصاد دولت سوييس تنها نياز داشتند اعلام کنند که ما تصميم گرفتهايم که از ماه بعد تورم را چند درصد کم کنيم. دولت کارهاي اندکي انجام ميداد. مردم باور ميکردند و تورم واقعآ کم ميشد.
اما در اين جا با اين دولت فعليي ايران همهچيز بر عکس است. دکتر احمدي نژاد ميگويد پروندهي هستهي مختوم شد. مردم به وحشت ميافتند که پس پرونده تازه باز شده است و کارها به جاهاي باريک کشيده ميشود!
گمان کنيد دکتر زهرا دختر خود شماست
عطالله مهاجراني هم در "مکتوب" دلش از خودکشي زهرا، يک دانشجوي پزشکي در همدان در اداره اماکن اين شهرستان به درد آمده و نوشته است:
مقام رهبري همواره بر آخرت و توجه به خداوند تاکيد مي کنند. در دوره حاکميت رهبري و مسئوليت بازرسي آقاي ناطق نوري؛ پزشک جواني را - دکتر زهرا- ماموران امر به معروف و نهي از منکر در همدان بازداشت کرده اند و دو روز بعد جسدش را تحويل خانواده اش داده اند.
مردم ما بارها از زبان عالمان دين شنيده اند، که امام علي از ماجراي خلخال دخترک يهودي وسپاه معاويه - نه ماموران امام علي عليه السلام- از درد گريست و آرزوي مرگ کرد. همين مورد خود کشي يا قتل را بازرسي کنيد. گمان کنيد دکتر زهرا دختر شماست.
البته او پاسپورت کانادايي ندارد.لابد صداي خانواده اش هم به جايي نمي رسد. به گوش خدا که مي رسد. باور کنيد اهميت جان اين دختر که فدا شد و نظاير اواز بسياري از مسايل پر هياهو بيشتر است. باور کنيد جان اين دختر از برکناري يا استعفاي آقاي لاريجاني مهمتر ست. در پس اين مرگ، زندگي خانواده اي ويران شده است. شما ها که از ذره المثقال سخن مي گوييد؛ اين خون ها خواب را بر چشم شما نمي بندد؟
