Rooz

ياد‎ ‎ياران♦ چهارفصل

نوشين مهربان - پنجشنبه 3 آبان 1386 [2007.10.25]

‏به ديدار يار رفتن سخت است. چه کسي گمان مي برد سياوش که تير آرش رادر کمان زمانه گذاشت تا عشق و ‏نان را به سرزمينش بياورد، اينقدر دور از دماوند در خاک سرد غربت خفته باشد. نام سياوش کسرائي را بر ‏سنگ ديدن باورنکردني است، اما واقعيت دارد.‏

siavashkasraee1.jpg

‎روسپي نا مردمان در کار‎

‏ ‏
باد خنکي مي وزد و بر جانم مي نشيند، احساس سبکي مي کنم. آدرس گورستان را از کسي که نه مي شناختمش ‏و نه ديده بودمش گرفتم. ايستگاه هاي آخر ترامواي 71، گورستان عمومي شهر، کنار قطعه هنرمندان ولي "‌بر ‏خيابان".‏

از ميز پذيرش هتل آدرس ترامواي 71 را مي پرسم، مرد که هندي تبار مي زند، با تعجب مي پرسد: "کسي را ‏آنجا داري؟" دنبال جمله کوتاهي مي گردم و در ذهنم مي گذرد "بياد آر، عموهايت را مي گويم، از مرتضي ‏سخن مي گويم" تلخ و کوتاه مي گويم عمويم. ‏

راننده ترام کمک مي کند تا بليت تهيه کنم. تراموا حرکت مي کند. از روي نقشه تعداد ايستگاه ها را مي شمارم. ‏سواد گورستان پديدار مي شود و بعد ايستگاه، پياده مي شويم. با عجله از پيرزن گل فروش که در حال جمع ‏کردن بساطش است دسته گلي مي خرم. وارد دفتر اطلاعات مي شوم، جوانک بيشتر به نئو نازيست ها مي ماند ‏تا نگهبان گورستان. انگليسي نمي داند با ايماء و اشاره حاليم مي کند که مقبره هاي بتهون، موتزارت وبقيه ‏کجاست و تازه مي فهمم از درب اصلي وارد نشده ام. گورستان بزرگ تر از آن است که فکر مي کردم. آباد ‏است ولي شهرشان آباد تر است. راه مي افتيم سمت درب اصلي بلکه اطلاعات بيشتري بدست آيد. گرماي هوا ‏دور از انتظار است، امروز گرمترين روز تاريخ اطريش است. دما 39 درجه در وين باور نکردني است. ‏نگهبان درب اصلي پيرمردي است که او هم انگليسي نمي داند در مقابل سئوال من با نگاهي حق به جانب شانه ‏ها را بالا مي اندازد و مي گويد ‏No Computer‏. در آخرين لحظه کاغذي بر مي دارد و مي نويسد ‏‎27A,27B‏.‏

مقبره هاي بزرگان موسيقي جهان را راحت پيدا مي کنيم ولي حد و حصاري نمي يابيم که نشان دهد قطعه ‏هنرمندان تا کجاست. گشتي مي زنم، نه خبري نيست. "شايد راهنمايي پيرمرد موثر باشد"‌ به سمت قطعات ‏‎27A,27B‏ راه مي افتيم. قطعه اي براي مسلمين جدا کرده اند، پيرمرد از نام ايران فکر کرده بود شايد سياوش ‏آنجا خفته است. قبرهاي زيادي آنجا نيست همه را مي بينم، دو سه ايراني، يک بوسنيايي و الباقي پاکستاني، البته ‏از روي نام ها حدس مي زنم که اينطور باشد. با مقايسه اين قطعه با الباقي گورستان ياد خاور ميانه خودمان مي ‏افتم و البته اروپا. از قبله گاه اين قطعه ياد شعر وحدت مي افتم که براي والا پيامدار سروده بود و هراز گاهي از ‏رسانه ملي و با صداي مرحوم فرهاد پخش مي شود و رسانه ملي چه جمهوري اسلامي وارانه (‌صفت ديگري به ‏ذهنم نرسيد ) از آن استفاده مي کند و در عوض سراينده اش اينجا تنها، با خود مي گويم حقش اين نبود و به ياد ‏حق هاي مسلم مان مي افتم. ‏

siavashkasraee2.jpg

صداي ناقوس وا ميدارد به ساعت نگاه کنم، وقت زيادي نمانده، گورستان ساعت 8 تعطيل مي شود. دوباره باز ‏مي گرديم به قطعه هنرمندان چند خيابان اصلي و فرعي را بالا و پايين مي رويم. قرار گذاشته ايم يکي سمت ‏چپ را بگردد و يکي سمت راست را در خيابان بين قطعات ‏‎ 33Aو‎33D ‎‏ چند ده متري جلو ميرويم. فرياد ‏پريزاد به خود مي آوردم: "پيدايش کردم اينجاست".‏


‏ سياوش کسرائي 1374-1305 ‏

بهمن ماه سال 74 در شب هاي جشن واره در سينما ماندانا منتظر فيلم ضيافت هستيم. ‏
‏ "راستي سياوش کسراي فوت شد" فرج مي گويد. ‏

دلم مالش مي رود، احساس خفقان دارم. صدايش در گوشم مي پيچد "دلم از مرگ بي زار است، که مرگ اهرمن ‏خو آدمي خوار است"‌. ياد آرش مي افتم و حماسه اي که سياوش کسرائي سرائيد. ياد دبستان و کتاب فارسي و به ‏ياد مي آورم که ياد گرفتم عشق به مرز و بوم را، آزادگي را، کار کردن، عشق ورزيدن، در غم انسان نشستن، ‏اميد، ايمان، مرگ، آرميدن را. به ياد مي آورم پيکار نيکي و بدي را که چگونه مي دهد. اميد مي نمايد راه. عمو ‏کيوان کنار ديوار مي نشيند سيگاري مي گيراند و قطرات اشک، چند نفري در سينما دوره مان مي کنند و ‏برايشان مي گويم.‏

راستي شعر آرش از کتاب هاي درسي حدف شده؟ ‏
کنار قبر مي نشينم، چقدر تنهاست، به رسم بهشت زهراي خودمان چند ظرفي آب و شستشوي سنگ قبر و آب ‏دادن چمن ها ي اطراف، شمع شمعدان را مي خواهم روشن کنم قطعه کاغذي حاوي پيامي از يک کتاب فروش ‏براي سياوش در شمع دان قرار دارد. ‏

باد خنکي مي وزد و بر جانم مي نشيند، ‌احساس سبکي مي کنم، سنجابي از گوشه اي مي رمد و از درختي بالا ‏مي رود و باز به ياد مي آورم "جنگلي هستي تو اي انسان، اي روئيده آزاده". شعر "پس از من شاعري مي آيد" ‏را برايش مي خوانم و با سياوش وداع مي کنم. ‏

به خيابان اصلي گورستان مي رسيم. دلم شور مي زند بي تاب مي شوم ياد منصور اسانلو مي افتم. نکند بکشندش ‏و بر زبانم جاري مي شود:‏

گرم رو آزادگان دربند
روسپي نامردمان در کار ‏


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.