شعبده دولت خدمتگزار
بيژن صف سري http://bijan-safsari.com - یکشنبه 29 مهر 1386 [2007.10.21]

جملهاي از تولستوي با اين مضمون مشهور است که گفتنيها را بايد گفت اگرچه بسياري آن را ميدانند اما جرات ابراز آن را، حتي براي خود ندارند و به باور اين قلم، شناساندن ماهيت ايراني برهر ايراني از جمله گفتنيهائيست که اگر چه همگان خود مدعي بر واقف بودن آنيم، اما چون از ابراز آن ابا داريم، بايد آنقدر گفته شود تا علاجي بر عارضه خود فريبي ما گردد.
مرحوم جمالزاده در کتاب خود بنام "خلقيات ما ايرانيان" توصيفي دارد که خواندني است او مي نويسد ايرانيان کار دنيا را به جد نميگيرند، مگر در سه مورد مخصوص،شکم،کيسه، و تنبان، و وقتي پاي اين سه چيز به ميان آيد يوسف را به کلافي و خدا را به خرمايي ميفروشند.......
يکي از دردسر هاي حرفه روزنامه نگاري در کشورمان اين است که همگان کمان دارند روزنامه نگار از پس و پيش همه جريانات سياسي با خبراست و مي تواند آينده بازي هاي سياسي را پيشگويي کند کافي است در جمعي حضور داشته باشيد و در آن جمع بدانند که شما روزنامه نگار هستيد آن گاه با سيل پرسش هاي ريز و درشتي مواجه خواهيد شد که وصفش به قلم نيايد، پرسش هايي از قبيل : پيام پوتين چه بود؟ آيا استعفاي لاريجاني به دليل اختلاف با احمدي نژاد بود؟ آيا اين درست است که بخشي از طلب روسيه از بابت نيروگاه بوشهر پرداخت شد تا پوتين حاضر به ملاقات با رهبري گردد؟ بنزين آزاد مي شود يا نه و هزاران پرسش ديگر.
الغرض چندي قبل در جمعي دوستانه بعد از آنکه چند ساعتي زير رگبار پرسش هايي از قبيل آنچه گفته آمد قرار گرفتم آشنايي که ميدانستم ازپس سختي روزگار با مسافر کشي امرار معاش مي کند بدون مقدمه به نمايندگي از سوي برخي از همکارانم که منتقد دولت هستند به باد سر زنش گرفته شدم که چرا با دروغ و تهمت زدن مردم را نسبت به دولت خدمت گذاربدبين مي کنيم و الخ... و بعد هم شروع به گفتن ماجراي کرد که در ذيل به اختصارمي خوانيد:
مدتها بود که بيکار بودم تا عاقبت با قرض و قوله پيش پرداخت خريد يک دستگاه اتومبيل پرايد ازنوع ليزينک را فراهم کردم تا با مسافر کشي امرار معاش کنم اما دو ماه از خريد ماشين گذشت و ازکارت سوخت خبري نشد به همه ارگان هاي ذيربط هم مراجعه کردم اما جز وعده هاي سر خر من جوابي نمي گرفتم تا آنکه يک شب وقتي عهد و عيال در خواب بودند کاغذ و قلمي برداشتم و يک نامه تند و آتشين براي رئيس و جمهور نوشتم و در آن ياد آور شدم که حالا که پول نفت را بر سر سفره بي نان ما نياوردي لااقل کارت سوخت ماشيني که به اقساط خريدم را بدهيد تا از عهده مخارج عايله ام و مادر بيمارم بر آيم الغرض سه روز بعد از دفتر رئيس جمهور به خانه ام تماس گرفتند و پس از دلجويي هاي فراوان مشکلم را به سردار...ارجاع دادند تا بروم و کارت سوخت ماشينم را بگيرم و رفتم و با کلي احترام و عزت نه تنها کارت سوختم را دادند بلکه يک خط هم به روي ماشينم انداختند تا بي درد سر مسافر کشي کنم شب که به خانه آمدم باز از دفتر رئيس جمهور تماس گرفتند تا ببينند مشکلم حل شد يا نه... و حالا خودم و زن و بچه هايم روزي هزار بار به جان اين دولت و رئيس جمهور دعا مي کنيم و از اينکه در انتخابات به اين دولت راي نداده بودم از خدا طلب استغفار مي کنم و...
آنچه گفته آمد دردي است که بخشي از مقوله جامعه شناسي است که نبايد با مقوله هاي سياسي خلط مبحث شود چرا که امروزه علارغم همه انتقاد اتي که نسبت به عملکرد دولت در تعاملات بين المللي وجود دارد و با همه بگير و به بند ها و ايضا بيم و هراس هايي که از هجوم بيگانه به مام وطن در دل هاي آگاه و هوشيار سايه افکنده، بخش عظيمي از جامعه امروز اين کهنه ديار فارغ از همه واقعيت هاي پنهان و آشکار از نا کار آمدي سيستم حاکم بر اين آب و خاک گرفتار روزمرگي هاي زندگي سخت و جانفرساي خود هستند که در اين رهگذر اگر با تضرع و توسل به صاحب منصبان به کوچکترين حق مسلم خود دست يابند "آن را نه" حق "که مرحمت و لطف زمامدارانش مي دانند و هرگز به قبول اين واقعيت تن نخواهد داد که اگر اتومبيل بدون کارت سوخت تحويل گرفته است مسبب آن سيستم نا کار آمدي است که با سهميه بندي کردن بنزين توليدات مرتبط با آن را بدون ارائه راه کار متناسب تحويل مصرف کننده مي دهد."
شايداز همين رو است که سال ها پيش از اين روشنفکراني چون جمالزاده در توصيف خلقيات مردم اين کهنه ديار مي نويسد:
ايرانيان براي حل و فصل معضلات امور و مشکلات خود ودنيا تنها به سه طريقه معتقدند که عبارتست از سرهم بندي، ماست مالي، و روش مرضيه ساخت وپاخت، و اين هر سه از مبتکرات فکر بديع و از کشفيات قريحه سرشار ايراني جماعت است که الحق در اين ميدان گوي سبقت از جهان و جهانيان ربوده است.
بي گمان خواندن و شنيدن واقعيتهاي اين چنين از جامعه امروز اين کهنه ديار دل و جان هر ايراني وطن پرستي را به درد مي آورد اما حقيقتي است که به دليل خود فريبي از ياد بردهايم و راه علاج اين عارضه تاريخي را بر خود بستهايم و تنها آنهائيکه به اين واقعيت تلخ پي بردهاند با دلسردي از خود فريبي هموطنان خويش، يا گوشه عزلت گزيدند و يا به اميد علاج اين عارضه دست به دعا بر داشتند و يا دست کم همچون "فريدون توللي" شاعر توانمند اين آب و خاک که در سال ۱۳۴۰ وقتي از سر پي بردن به خود فريبي هموطنانش دست از فعاليتهاي اجتماعي کشيد، با مخاطب قرار دادن مردم اين کهنه ديار فرياد بر آورد که:
ترسم ز فرط شعبده چندان....... کنند
تا داستان وطن باورت کنند
من رفتم از چنين ره، ديدم سزاي خويش
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
