فردا هميشه دير است
على مهتدى Mohtadi_ali@yahoo.com - یکشنبه 29 مهر 1386 [2007.10.21]

در آستانه اضافه شدن نامي ديگر به فهرست قربانيان سکوت وهمانگيزمان هستيم و اين بار قرعه به نام محمدجواد اکبرين افتاده است.
نام اکبرين را شايد تا چند روز ديگر بتوانيم به سادگي چرخاندن قلمي بر روي کاغذ به دنبال نام احمد باطبي، دانشجويان اميرکبير، عمادالدين باقي، هادي قابل و بسياري ديگر بياوريم و خود را نگران نشان دهيم که بار ديگر با نزديک شدن به موعد انتخابي ديگر، نمادهاي جبههاي که زماني اصلاحات نام داشت روانه زندانها ميشوند.
در بازي ديرينه "اولويتها"، هميشه بازندگان بزرگي بوديم و نخواستيم بپذيريم که ميتوان ميان صيانت از ارزشها و حفظ ميهن را جمع کنيم.
ديروز اولويت با سازندگي بود و مجالي براي پرداختن به مسائلي سطحي چون قتلهاي زنجيرهاي و ترور سعيد حجاريان استراتژيست اصلاحات در روز روشن نبود. امروز پرونده هستهاي را در برابر خود داريم که فراموشي آن و پرداختن به مسائلي پيش پا افتاده چون بازداشت باقيها و اکبرينها جايز نيست چرا که دشمن هر آن آماده سوءاستفاده از اختلاف ماست.
... و فردا... فردا شايد نوبت ما باشد که از پشت ميلههاي زندان، ياسنوها، همميهنها و شرقها را در خيالمان ورق بزنيم و شايد قطره اشکي در دلتنگي براي فرزندمان بريزيم که شبها بدون پدر سر بر بالش ميگذارد... يا آهي از سر بيپناهي بکشيم و زمزمه کنيم که
کس نميگويد که ياري داشت حق دوستي
حقشناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد؟
چرا که ميهنمان با بحراني جديد دست و پنجه نرم ميکند و هر که طالب اصلاحي ولو جزئي شود، وطن به اغيار فروخته است.
اکبرين در فرودگاه بازداشت و چند ساعت بعد آزاد شد و تا موعد دادگاه به منزلش رفت.
دوستان و ياران به تکاپو افتادند تا نگذارند جوان خوشفکر اصلاحات براي دومين بار روانه زندانها شود. موبايلها به صدا درآمد و خبر در شهر کوچکمان پيچيد ولي ديري نپائيد که خبر تکذيب شد و از "سالم بودن و حضور اکبرين در منزل" ابراز رضايت شده و خوشبين شدند که "چند سؤال و جواب ساده در پيش است"؛ گوئي عادت کردهايم هميشه يا براي مرگ يکي از خودمان و يا جا خوش کردنش در انفرادي مويه سر دهيم. گوئي هيچ تواني براي جلوگيري از "گنجي" شدن "اکبرين"ها نداريم و البته نيازي هم نداريم.
آري... اکبرين هنوز آزاد است. مي توانيم خوشحال باشيم و به ابراز اميدواري خود ادامه دهيم. اکبرين هنوز دست نوازش بر سر کودکش ميکشد و چقدر تأسفآور است وقتي ميشنويم هنوز ميتواند زير آسمان اين شهر قدم بزند و مهتاب خدا را به تماشا بنشيند.
ولي برادر اکبرين... لطف کن و سريعاً خودت را به اولين زندان معرفي کن تا ببيني شهر را برايت به هم ميريزيم و نميگذاريم زندان شدن تو بيثمر بماند.
تو لطف کن و به زندان برو تا ما برايت بيانيه صادر کنيم و مقاله بنويسيم و فرياد سر دهيم که او را بردند و اين کار هدفمند است، چرا که انتخابات نزديک است و تو که اصلا هشت ماه بود حرفي نزده بودي.
فردا هميشه دير است...
