Rooz

با تحمل هر هزينه مقاوم تر مي شويم

جلوه جواهري - سه شنبه 3 مهر 1386 [2007.09.25]

jelvejavahari.jpg

در اتاق بودم که صداها مبهم شد. صداي فريادي بود انقدر آشنا که انگار ادامه خوابي بود که گفته بودم. و حالا صداها امتداد داشت. گوشي کنار دستم، نمي دانم مال که بود، برداشتم و سعي کردم شماره يکي از بچه هاي تهران را بگيرم که در باز شد. با اسلحه يک متري تهديد شدم که سريع بيرون بروم. و بعد مرا دوباره به همان اتاق آوردند براي بازرسي بدني. همه چيز سريع اتفاق افتاد، چهره هايي که تا چند لحظه پيش سعي داشتند فضاي سرد کارگاه را بشکنند، مضطرب و گيج و واخورده، نگاهشان پراکنده شده بود. آن طرف صداي فرياد يکي که "مرد مگه نمي بيني دخترا رو تو اتاق بازديد بدني مي کنن، چرا در و باز مي کني؟" و اين طرف صداي مردي نظامي که انگار هول کرده باشد "خفه شو به تو چه!"

صداها قاطي شده بود و من انگار که ادامه خوابم باشد. مردان نظامي با کلاشينکف به همراه سه زن، کارگاه ما را فتح کرده بودند و سه زني که همراهشان بود در يخچال انگار که دنبال مواد مخدر بودند و بيچاره آنها که حتي آنقدر محرم نبودند که بدانند به دنبال چه آمده اند!

همه ما را هم چون اسراي جنگي نشاندند و دست بند آوردند و اين بار صداي فرياد زارا بود که "مگه ما مجرميم. به کارگاه اومديد، جاني خطرناک که نيستيم. بايد به زور دست بند بزنيد و گرنه من يکي خودم حاضر نميشم که دست بند به دستم بزنيد."

بالاخره فريادش تاثير گذاشت و ما زنان را بدون دست بند بردند.

در راهرو بود که منظره عجيب بيرون را ديديم. مردان از همه سوي محل آمده بودند تا مردان و زناني را که گفته بودند در ماه رمضان از مجلس لهو و لعب گرفته اند، ببينند. و چه شهر شايعه خيزي! ساعاتي از روز قبل بود انگار که در همين محوطه زنان جمع بودند و منصوره و نفيسه به ميانشان رفته بودند و گفته بود که ما که هستيم و چه مي خواهيم. و زنانِ همين مردان به درد و دل نشسته بودند. و از ميان همان ها امضاهايي هم جمع شد که همه به تاراج فاتحان کارگاهمان رفت. چه شهر شايعه خيزي! آنها به تماشاي ما آمده بودند و برخي به تشويق فاتحان، سنگ پراکني مي کردند و برخي هو مي کشيدند، کسي هم گويا تف کرد. و اين بار در آن فرصت کوتاهي که ما را مي بردند، هر کسي سعي داشت به آن بي خبران بگويد که ما همان هايي هستيم که از حق طلبي مان مي گفتيم، از زنانتان بپرسيد.

دوربين ها همه صحنه ها را ثبت مي کردند. حسرت يک نگاه آشنا در لحظه هايي که سخت و سريع گذشت.
بي اعتنا بودند به دختري که آسم داشت و حالش وخيم بود و براي آزارش مي گفتند که تا يک ماه همينجا هستي. در اعتراض به اينکه ما چه کرده ايم که اين گونه رفتار مي کنيد. گفتند شما مي خواهيد چهار شوهر داشته باشيد! اين گفته براي من ناآشنا نبود. بارها هنگام امضا جمع کردن از مردان شنيده بودمش، مرداني که معناي برابري حقوقي را چنين مي پنداشتند، برابري در تعداد همسرها! و حال مرد معممي که مي گفتند قاضي است، به ما افترا مي زد که در کارگاهتان چنين گفته ايد. گاهي فکر مي کنم نظام مردسالاري چگونه ذهن آدم ها را شبيه هم مي سازد و ديگرمهم نيست بازجو باشي يا قاضي و يا حتي فعال حقوق بشر. چگونه اين نظام و قوانين برآمده از آن، ذهن ها را اين چنين مريض و بيمار ميسازد که فکري منطقي از آن برنيايد و تنها آشوب باشد و تناقض!

بازجويي کوتاهي از هر کدام ما کردند. بازجوياني هم از تهران آمده بودند و بر هم شهري بودن خود با ما اصرار داشتند. هيچ کدام نامي نداشتند. ديگر عادت کرده بوديم که از بازجو تا قاضي بدون نام باشند يا مطمئن باشيم که اگر نامي هم بگويند مستعار است. به نام قانون به ما يورش مي آورند، مايي که همه جا ناممان هست و هر وقت بخواهند مي توانند به خانه هايمان بيايند و دستگيرمان کنند و آنها هستند که هيچ نشاني از خود نمي گذارند که حتي وقتي شکايت مي کنيم بدانيم از چه کسي! گويا به کاري که مي کنند آن قدر بي اعتقادند که حتي روي آن را ندارند که نام خود را بر آن بگذارند! با همه پشتوانه اي که به اندازه يک حکومت دارند، اين طور بي نام و نشان! و کجاي دنيا است که از قاضي بپرسي نامش را و بگويد براي تو چه فرق مي کند فکر کن حداد، راسخ و يا سبحاني! اين طور بي نام و نشان و در جايگاه قضاوت، قضاوتي که قرار نيست داوري بشود

خسته بوديم و بازجوها هر کدام در پي انداختن طعنه اي. با نگاه هاي آزارنده و همانند رهگذراني که هنگام رد شدن از کنارت با طعنه اي، سعي در تحقير تو دارند، نگاهشان سراسر جنسيت زده بود.

پس از بازجويي کوتاهي، به مکاني ديگر منتقل شديم. وارد خانه اي شديم که گويا بازداشت گاه بود. در آستانه در براي لحظه اي حس کردم "خانه امن" است خانه اي بي نام و نشان تر از خودشان. حس تلخي داشتم. کاش نگرانمان مي شدند. هيچ کس از بازداشت ما خبر نداشت. اما به داخل که رفتيم حسم کم کم بر طرف شد، با ديدن روشنايي بازداشتگاه. باز هم يکي يکي مار ا براي بازجويي طولاتي تر بردند. و هر کس را که مي بردند ديگر نمي ديديم. حدس زده بوديم که به جاي ديگري برده باشند تا از بازجويي يک ديگر مطلع نشويم. صدايم کردند با ايما و اشاره. اين هم نوعي تحقير بود که با نگاه تو را بخواهند. بازجويي از تهران، پس از مدتي پرسه زدن به سراغم آمد و با لحن ناخوشايندي سعي داشت مرا عصباني کند.

از خواسته هايم پرسيد و من دفاع کردم. گفت به چه شهرهايي رفته اي و گفتم گزارش همه در سايت هست به همراه اسامي. و نام سايت را در برگه بازجويي نوشتم. قرآن آورد و من دفاع کردم. ناگهان نوشت نظرت درباره جمهوري اسلامي چيست؟

ديروز بعد از آن که از بازار برگشتيم، منصوره و زارا تا نيمه هايي از شب بيدار نشستند تا به روشي جديد براي برگزاري کارگاه، برسند. شيوه اي که مشارکتي تر باشد و افراد را بيشتر راغب کند که تا آخر کارگاه همراه باشند. بخش کوتاهي هم قرار بود اضافه شود درباره هزينه هايي که به کمپين تحميل ميشود. بخشي که ديگر به فکر هاي روزمره مان سنجاق شده بود. درباره ايماني که هر کس بايد به کار خود داشته باشد و اگر ايمان ندارد و يا انگيزه، بهتر است کاري نکند. براي کاري که اعتقادي نداريد سخت است دفاع کنيد. اگر نمي تواني دفاع کني حداقل در محکمه خودت، بهتر است همراه نباشي. هر کس براي خود محکمه اي بگذارد و ببيند مي خواهد تا کجا بيايد. آيا اعتقاد دارد که اين قوانين بايد تغيير کنند؟ آيا اعتقاد به شيوه اي که در پيش گرفته ايم،دارد؟ اگر چنين نباشد چگونه مي خواهيم زماني که هزينه ها تحميل مي شوند ، بار هزينه ها را بر دوش کشيم؟چگونه در برابر حرف هاي بازجوها بر سر خواسته هايمان ايستاده و پشيمان نباشيم. بايد همه فکر کنيم که در لحظه هايي که فشاري بر ما تحميل مي شود، شايد که تنها باشيم و خودمان تنها کسي باشيم که بخواهيم از خودمان دفاع کنيم و به اميد کس ديگري نباشيم. براي چنين مواقعي آيا آنقدر به کارمان ايمان داريم؟ پس تا جايي برويم که اعتقاد داريم. آن چنان اعتقادي که برسرش بايستيم و دفاع کنيم و اگر چنين نباشد مي شکنيم، خرد مي شويم و بار ديگر نمي توانيم بلند شويم. و اين تجربه را براي هميشه در ذهنمان نگه مي داريم تجربه اي که در پس آن بي اعتمادي است و ترديد و دلزدگي! و چگونه زماني که اين گونه خود و خواسته هايمان را در لحظه هايي اين چنين در يابيم، مقاوم تر مي شويم و از دل هزينه هايي که هربار بر ما تحميل مي شوند، اين بار به جاي مقصر شمردن خود، شيوه هايي نو جايگزين مي کنيم؛ شيوه هايي که از دل همين حرکت هاي کوچک روزمره مان بر ميخيزد و اين بار انتخاب کرده ايم نه آنکه انتخاب شده باشيم.

نظر من درباره جمهوري اسلامي چه مي توانست باشد. براي من چه فرقي مي کرد که اين اسم چه باشد جمهوري؟ اسلامي ؟ و يا هر چيز ديگري؟ ما ميخواهيم برابر باشيم و بيش از شما به آبادي اين کشور کوشيديم. زماني که آنقدر فرصت نداشتيم که حرف ها را بزنيم و آمدند و تازه آنها هنوز انتخاب نکرده بودند که چه مي خواهند. براي چيزي کتک خوردند که هنوز تصميم قاطعي برايش نداشتند. چطور سعي هر روزه بر اين است که دايره ما را کوچک تر و منزوي تر سازند و تو همچنان در ادامه به باز کردن اين دايره فکر مي کني. آيا شما هم لحظه هايي با خود تنها نشسته ايد و به کاري که مي کنيد فکر کرده ايد. چگونه اعتقاد خود را سنجيده ايد؟ آيا مي انديشيد که چرا هر لحظه که اين دايره را تنگ تر مي کنيد و با نيرويي که هر لحظه از ما تحليل مي رود ،چگونه مي توانيم دايره را بار ديگر باز کنيم. مي خواستم بگويم شما هم لحظه هايي تنها بنشينيد و فکر کنيد آيا به کاري که مي کنيد آنقدر اعتقاد داريد که اگر پاي ميز محاکمه بنشينيد بتوانيد دفاع کنيد بدون آنکه لحظه اي نام جمهوري اسلامي به کمکتان بيايد؟

در آخر برگه اي آورد، تعهدي که در روز خاصي که ننوشته بودند در تهران به اطلاعات مراجعه کنم. برگه اي که جلوي اتهام آن خالي بود و من وقتي پرسيدم که به چه اتهامي؟ گفت بنويس شرکت در جلسه غير قانوني! و اعتراض کردم که به جرم ناکرده اعتراف نمي کنم. مجلس ما قانوني بود و حمله شما غير قانوني. قاضي را آورد که مرا ارشاد کند که چه بنويسم. و او بندي از قانون را براي من خواند، بندي که کاملا دروغ و افترا به قانون مجازات بود. گفت "طبق قانون مجازات اسلامي، بند 498 ، تشکيل هر دسته و رسته و .. بدون مجوز غير قانوني است و حکم آن سه ماه تا 5 سال زندان است و من در حقتان لطف مي کنم که آزاد مي شويد. چرا که طبق اين بند تجمع بيش از دو نفر در خانه بدون اخذ مجوز ممنوع است." در حالي که چنين بندي وجود خارجي نداشت. و من گفتم چگونه مي شود طبق قانون اساسي تجمع در بيرون از خانه بدون حمل سلاح آزاد باشد و در خانه ممنوع!

گفتم هر بار گفته اند با مطالبتمان کاري ندارند. برخي از اين خواسته ها را رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و رئيس قوه قضائيه مطرح کرده اند و گفت به من ربطي ندارد که خواسته هاي شما چيست و يا چه کسان ديگري هم اين خواسته ها را دارند. براي من تنها چيزي که مهم است اين است که در اينجا، حوزه استحفاظي من! کار نکنيد. به شما چه که در اينجا چه مي گذرد. گفتم مي داني آمار خودسوزي در اينجا چقدر بالاست. براي او فرقي نمي کرد.

يک سال از کمپين مي گذرد و از خرم آباد تنها 150 امضا داريم. نمي دانم چرا حتي همين تعداد براي من ارزش ديگري دارد. در همان ماه هاي اول بود که "سپيده" نامي با من تماس گرفت و گفت چرا به خرم آباد نمي آييد. پزشک بود و مي گفت "هنوز هم اينجا خون بس يک سنت است." دختري را در همان هفته به پيش او آورده بودند، دختري که خون به چهره نداشت و با همين سنت، خانواده داماد از او بيگاري کشيده بودند. بايد به آنجا مي رفتيم اما چگونه؟! زماني که دومين داوطلب را يافتيم اميدوار بوديم که شايد او بتواند تعدادي داوطلب ديگر را جمع کند، اما او نيز تنها بود و مجبور بود به تنهايي با خانواده خود نيز بجنگد.

اين بار اما به اميد برگزاري کارگاه به خرم آباد آمديم. داوطلباني بودند که از پيش تعدادي امضا جمع کرده بودند، حدود 70 امضا، و تعدادي داوطلب تا بتوانيم براي آنها توضيح دهيم که کمپين چيست و چه مي خواهد، معجزه بود شايد، در شهري که دومين آمار بالاي خودسوزي زنان را از آن خود کرده بود و هنوز هم خون بس سنت رايج روستاهاي اطراف آن بود.

هر بار که به شهري مي روي و با حسي از غربت فکر مي کني چطور وارد صحبت با مردمان اش شوي بر سر همين خواسته هايي که بارها از آنها سخن گفته اي، مي بيني که چندان تفاوتي با هم نداريم.
"خانم مگه فايده اي هم داره"

و وقتي توضيح مي دهي که چطور حتي در اين مدت يک سال توانسته ايم تاثير بگذاريم به طوري که برخي از بحث ها وارد مجلس شده و با سکوت به هيچ نتيجه اي قطعا نمي رسيم.

" کار با ارزشي مي کنيد، اما در اين حکومت کسي به حرف شما گوش نمي ده."

باور کنيد واکنش ها گاهي آنقدر شبيه هم هستند که فکر مي کنم چطور به طور يکسان نااميدي از اين جنس، در ميان همه شهرها رخنه کرده و همه را از حرکت بازداشته. اما برخي را هم مي بيني که بارقه اي از اميد در چشمانشان موج مي زند همانند همان زني که در مغازه خواربارفروشي رو به منصوره کرد و گفت به اينجا بياييد عصري، وقتي که زنها جمع مي شوند، در همين محوطه روبرو.

و حال در خرم آباد و در ميان بازار بوديم که پسري از ميان موج تمسخر مردان ديگر گفت "نمي خواهم همسري داشته باشم که با من برابر نباشد" و در کنار اولويت قانوني نوشت "تعدد زوجات!"

اما براي او مهم نبود که ما براي چه به خرم آباد آمده ايم، تنها نمي خواست حوزه تحت نظر او را از کنترل مردانه اش خارج کنيم. نمي دانست براي من هم فرقي نمي کند که به چه شهري و با چه نامي آمده باشم. تنها مي دانستم که زن هستم و آنها که خود را از سر ناچري مي سوزانند هم زن هستند و به اعتبار همين سنت و قانون است که خود را اين گونه به آتش مي کشند. پسري بود که وقتي به او گفتم مي داني شهري که در آن زندگي مي کني دومين آمار بالاي خودسوزي را دارد گفت "خانم اينجا هر دختري قهر مي کنه خودشو مي سوزونه" و در شهر او خودسوزي آنقدر رايج بود که باورش هم آسان بود، تنها با يک قهر کوچک! تو مي خواهي قدرت شاهانه خود را به رخ بکشي و من مي خواهم حق خود را بگيرم و حق خود مي دانم که حقم را با هر کسي بگويم.

همه ما را نشاندند بر روي زمين و رضا را آوردند، صاحبِ خانه اي که کارگاه در آن برگزار شده بود. و رضا را با چشم بند آوردند و روبروي ما بر روي صندلي نشاندند. به همه ما لبخندي زد. لحظاتي پيش گفته بودند که نمي داني شما را نجات داديم از توطئه اي که برايتان چيده شده بود!

و حال رضا از توطئه اي که براي ما چيده بود مي گفت" طرفدار حقوق کارگران هستم و ... " اعتراف رضا به عقايد انساني اش قرار بود ما را مجاب کند که گول خورده ايم. و همه ما گول خورده بوديم، چه آنها که ما را دعوت کرده بودند، چه ما که برايشان مي خواستيم کارگاه برگزار کنيم، چه زنان و مرداني که به کارگاه دعوت شده بودند. تک گويي اي که هميشه بازجويان با تو دارند، زماني که روبرويشان نشسته اي. و هميشه سعي دارند به تو بفهمانند که مدهوشاني هستيم که گوسفندوار به دنبال قافله اي راه مي افتيم و عاقلاني هستند که ما را به هوش آورده و سر به راه مي کنند.
سناريوشان به پايان نزديک بود. با عجله راهي مان کردند که به اتوبوس شب برسيم! در حالي که نگران افرادي بوديم که آزاد نشده بودند. قاضي به بدرقه ما آمده بود که تذکر دهد از حوزه استحفاظي اش تبعيد شده ايم، طبق قانون نانوشته او! اما در ترمينال به ما تبعيد شدگان گفتند که آقايي ساعت 7 زنگ زده و بليط هاي شما را کنسل کرده است و ما سرگردان بين دفاتر مختلف مسافربري در رفت و آمد بوديم که سرانجام اتوبوسي در اين نيمه شب رمضان ما را به سحرتهران مي رساند يا نه. بار ديگر به تهران آمديم، پر از بغض و در حالي که همچنان خرم آباد بالاترين آمارهاي خودسوزي زنان را داشت و براي آنها تفاوتي نمي کرد که اين آمار بالاتر رود.

منبع: زنستان

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.