Rooz

پرتوي از طالقاني‌

غلامرضا امامي emami@hotmail.it - یکشنبه 25 شهریور 1386 [2007.09.16]

gholamrezaemami.jpg

من به گوش خود از دهانش دوش‌
سخناني شنيده‌ام كه مپرس‌

(حافظ)

سالگشت پروازطالقاني يادها و يادبودهايي را برايمان زنده مي‌سازد. چون پرده‌اي رنگين در گذر زمان، ياد او هميشه مي‌ماند با ما، در ما.

آنچه در پي مي‌آيد، بخشي از خاطرات و يادهايي است كه از او داشته‌ام، از آن پير هميشه جوان. مردي كه همواره در راه خدا بود و در خدمت بندگان خدا. دل به مردم داشت و مهرش به دل مردمان ماند، مهري به روزگاران...

از براي حق صحبت سالها
باز گو حالي از آن خوش‌حالها

(مولوي)

نخستين بار آقاي طالقاني را در تابستان سال 1340 در مسجد ملاهاشم مشهد ديدم. 15 سالم بود. به منبر مسجد تكيه زده بود. شب بود، چهره‌اش را نيك به ياد دارم كه به حكومت مي‌غريد، سخنش پرخشم و خروش بود، صفير صدايش در صحن مسجد مي‌پيچيد، در چشم من “سيد جمالي” بود كه به مشهد آمده بود. پس از منبر دوستي به نزدش رفتيم، به لبخند و مهر. حالمان را پرسيد. از كار و درسمان جويا شد. در پايين منبر او را چون “گاندي” يافتم كه جانش ز هر چه رنگ و تعلق پذيرد آزاد بود.

به همان سان كه با ستمگران سخت مي‌ستيزيد، ستمديدگان را سرپناه و سايه‌بان بود. مثَل اعلا و نمونه‌ مجسم اين سخن بود که: “اشداء علي الكفّار رحماء بينهم”. با ما به مهرباني سخن ‌گفت، گفتي كه سالهاست مي‌شناسيمش، از آن دم مهر او گويي با شير اندرون شد و با جان به در رود. پس از آن ديدارها مكرر شد و:

چنان پر شد فضاي سينه از دوست‌
كه فكر خويش گم شد از ضميرم‌

بعد به تهران آمدم، به ياد دارم عيد فطر سال 1346 را ... با سعيد محبي به مسجد هدايت رفتيم. فرزند هم بود، خيلي‌ها بودند كه حالا نيستند. مسجد از مؤمنان پر شده بود. يك صبح آفتابي. نماز عيد به امامت ايشان برگزار مي‌شد. طنين صداي زنگ‌دارشان در شبستان مسجد مي‌پيچيد و زنگ دل را مي‌زدود. آن صداي مهربان رسا ... اللّه‌اكبر...

و خطبه مي‌خواند، گويا در آسمان سير مي‌كند و براي ما مائده آسماني مي‌آورد. ما گوش به زنگ بوديم كه چه مي‌گويد؛ از زنجيرهايي گفت كه راهيان استبداد و استثمار و استعمار بر انديشه و گردن آدميان نهاده‌اند و كار پيامبران و پيروان آنان را دريدن بندها و شكستن زنجيرها مي‌دانست: “و وضع عنهم اصرهم والا غلال التي كانت عليهم”

باران صدايش بر دلهاي خشك ما مي‌باريد و جوانه‌هاي اميد را مي‌روياند، او چون باغباني شكيبا بذرها مي‌افشاند.

آن زمان سكوت بود، نه در مسجد تنها، که ايران به خواب رفته بود و اين خواب‌ گران روزمان را هم شب كرده بود. سيد از فلسطين مي‌گويد و از فداييان فلسطيني. گوش هامان بازتر مي‌شود. به دوستم نگاه مي‌كنم و با نگاه به هم مي‌گوييم: چه شير مردي است اين مرد!

حكومت به اسرائيل سفارت داده است و بازار اين كشور اسلامي پر است از كالاهاي اسرائيلي. حالا اين سيد نستوه به اسرائيل مي‌تازد. تازه از زندان رها شده است و به زندان بزرگتر ايران آمده است، اما شير، شير است؛ مي‌غرد در بند، با بند، بي بند.

باز فردا خرده خواهند گرفت كه در سياست دخالت مي‌كند و حجت خدا را تنها خواهد گذاشت؛ اما نه، مسجد هدايت چشمه شد، جوشنده شد، جهش‌ها و جنبش‌ها برانگيخت. يكباره آقا در فضاي ابري ايران رعدآسا خروشيد و فرياد كشيد: “مؤمنان اينجا نشسته‌ايد در سايه، اما بچه‌هاي فلسطيني در بيابان‌ها، زير چادرها، روي خارها سرگردانند! امسال فطريه‌ها را به فلسطيني‌ها مي‌دهيم. هركه هرچه مي‌تواند.”

پارچه سفيدي آماده مي‌شود، نخست خود آقاي طالقاني فطريه‌اش را در پارچه مي‌ريزد، زنده‌ياد مهندس بازرگان هم چون هميشه در صف اول است، او هم فطريه‌اش را مي‌ريزد و پارچه دست به دست در مسجد مي‌گردد و مي‌گردد و سفره پر مي‌شود و سفرِِ سفره آغاز مي‌شود از مسجد هدايت به خيمه‌هاي فلسطيني. همان روز پول‌ها برده مي‌شود. هديه مردم ايران به فدائيان فلسطين.

شب خانه‌ آقا بوديم. تلفن زنگ زد. آقا برافروخته شد. شنيديم كه فرياد مي‌كشد: “به شما چه ربطي دارد؟ از اقدام من جز مادربزرگتان گلدا ماير كسي ناراحت نشد!” و گوشي را روي تلفن مي‌كوبد.

- آقا باز چه شده؟

- چيزي نشده؛ از ساواك زنگ زدند و به كار امروز من اعتراض كردند كه: مقامات ناراحت‌اند، مقامات!

* * *

مي‌رويم سفارت. “سميع انور” سفير مصر به پيشباز مي‌آيد، آقا از سفرش به مصر مي‌گويد و به قدس و از فلسطين سخن مي‌رود. سفير سپاس مي‌گزارد كه يك سيد سالار به تسليت به سفارت آمده است، تنها يك روحاني مسلمان به سفارت آمده. يادم هست كه آقا در دفتر يادبود نوشت: "رحمت خدا بر او(عبد الناصر) باد كه براي مردمش و مردم فلسطين به جان كوشيد." فردا هم بيانيه‌اي داد و در مسجد هدايت به سوگ نشست.

* * *

با فرزند آقاي طالقاني به گليرد رفتيم - تابستان 1349 - دو سه روزي مهمان او بوديم. تابستان بود، خانه‌ ايشان زمستان‌ها مدرسه بود براي بچه‌ها. غروبي در خدمت او قدم زديم، در راه احوال تك‌تك روستايي‌ها را مي‌پرسيد: “كشت و كار امسال چه طور است؟ بچه‌ها به مدرسه مي‌روند؟ بيمارستان خوب شد؟ كار فرزندتان درست شد؟” چون پدري مهربان همه روستائيان فرزندانش بودند. در راه با عصايش نهال‌ها را نشان داد و گفت: “آدم‌ها مثل نهال‌اند، اگر با استعداد باشند، اگر به خاكي، آب و آفتابي برسد، بذرها برمي‌كشند، نهال‌ها رشد مي‌كنند. اما استبداد چون پوسته‌ زمين است، مانع رشد است، و آزادي چون آب و آفتاب است بر جان آدمها، همه آدم‌ها.”

تختي در گذشته است - دي ماه 1346 - در خدمت آقا از خانه‌اش در پيچ‌شميران به مسجد فخرالدوله مي‌رويم. همه هستند، اما تنها يك روحاني سالخورده است كه به تسليت آمده، در چهلم جلال ُهم در مسجد فيروزآبادي تنها او آمده، در سالگرد شهداي سي‌تير در ابن‌بابويه هم تنها او آمده، پليس دانشجويان را دستگير كرد. حكم داشت كه آقا را نگيرند، اما آقا به زور داخل كاميون پليس شد و گفت: “اينها فرزندان من هستند، به دعوت من آمده‌اند، هركجا كه اينها را مي‌بريد، من هم مي‌آيم، من با آنها فرقي ندارم!” مقصد زندان بود...


حالا به سوگ فرزندش “تختي” آمده است، تختي كه باصلابت سينه ستبرش را سپر كرده بود، در زندان قزل‌قلعه را گشوده بود و به ديدار آقا رفته بود. مردمان كه در عزاي تختي، آقا را ديدند، راه باز كردند، در ميان مردمان سيماي غمناك سياوش كسرائي را به ياد دارم، آقا هم به همه تسليت داد و به آرامي دم در شبستان نشست و خود صاحب عزا شد. هنوز چهره‌ مهندس حسيبي را به ياد دارم كه همراه دكتر حميد عنايت به پهناي صورت اشك مي‌ريخت و ياد تختي را زنده مي‌داشت.

* * *

آقا و مهندس بازرگان تازه از زندان آزاد شده‌اند - آبان 1346 - به جلال آل احمد زنگ مي‌زنم، مي‌گويد: “خبر دارم، بيا باهم برويم ديدنشان.”

سر دو راهي قلهك قرار مي‌گذاريم، اول به ديدار مهندس مي‌رويم، با دسته گلي به خانه پرگلش در خيابان ظفر و بعد با دسته گلي به پيچ شميران به خانه آقاي طالقاني. گروهي جمع‌اند، جلال زانو زده، سيگار اشنو به لبش گذاشته و مي‌گويد: “آقا ابو قراضه‌اي داريم، بياييد برويم چند روزي بگرديم به طالقان، گليرد، اورازان.” بعد حرف به اسرائيل مي‌رسد و آقا خوشحال از نوشته تازه جلال كه شنيده بود اما نخوانده بود. سخن از “تربيلانكا” ترجمه دكتر سمسار مي‌رود، بنا مي‌شود كه آن نوشته را به آقا برسانم.

سيدي تا جلال را شناخت، از “خسي در ميقات” ستايش‌ها كرد و از تعهد و خدمت اسلامي جلال سخن‌ها گفت. آقا به شوخي گفت: “نه، اين تهمت‌ها به ايشان نمي‌چسبد!”، و جلال به لبخند پاسخ داد: “آقا دستمان را رو نكنيد!” آقا مي‌گويد: “آقا جلال، شما روشنفكران بياييد با هم همراه شويد، اگر باز زندان هم باشد حاضرم، رخت‌خوابم آماده است.” جلال مي‌خروشد و مي‌گويد: “نه آقا، هيچ غلطي نمي‌توانند بكنند.”

هفته بعد مي‌روم سراغ آقا كه كتاب و نوشته را برسانم، مي‌گويد: “جايت خالي! ديروز جلال و فلاني آمده بودند به ديدن من.” چقدر اين سيد صريح است. آن آقا كه از سوسياليست‌هاي بنام بود، قافيه را باخته بود، مدتي در محاسن اسرائيل و سوسياليست‌هاي آنجا داد سخن داد و اين كه: "اسرائيل تنها حكومت سوسياليست خاورميانه است و حكومت‌هاي عربي همه فاشيست!" آقا گفت: "هرچه به او گفتم: از شما بعيد است اين تجليل‌ها از اسرائيل و اسرائيلي‌ها. اسرائيل نوچه آمريكاست و ناصر درست مي‌گويد كه: راه‌‌آزادي فلسطين از ميان در و دربارهاي شاهان عرب مي‌گذرد، ستم اسرائيل ربطي به ستم حكام عرب ندارد، هم‌سران عرب و هم اسرائيلي‌ها ستمگرند. اسرائيلي‌ها سرزمين فلسطينيان را به ستم ستانده‌اند، ميليونها تن از آنان را از خانه و كاشانه و سرزمين خويش رانده و آواره ساخته‌اند حالا مي‌خواهند يك كشور سوسياليستي، اما برپايه نژادي بنا كنند!» اين حرف‌ها به گوشش نرفت كه نرفت، بحث بالا گرفت. يك باره جلال برافروخته شد و خطاب به او كه مرادش هم بود گفت: حضرت، ما هم آنجا رفته‌ايم، از اين خبرها كه شما مي‌گوييد، نيست. آن مبارز سياسي گفته بود: پس آنچه ما ديديم، چه بود؟ و جلال گفته بود: رئيس، آنها خر رنگ‌كن بود! آن آقا دلخور شده بود و به طعنه گفته بود: ما را چه به اين حرفها، ما بايد پرتقال بفروشيم!" آقا از صداقت و صراحت جلال شگفت‌زده بود كه او سقراط را دوست داشت اما حقيقت را بيشتر.

* * *
آن شب راديو خبر مرگ عبدالناصر را داد.صبح به منزل آقا مي‌روم، مي‌گويد: “برويم به سفارت مصر، تسليتي بدهيم و دفتر يادبود را امضا كنيم.”

قدم‌زنان با هم به بالاي تپه‌اي كه “زرور” نام داشت رفتيم، چه شاد مي‌نمود، دم غروب بود، خورشيد زميني طالقان به خورشيد آسمان چشم دوخته بود كه در پس كوه‌هاي قرمز رنگ داشت فرو مي‌رفت. تكه ابرهايي نارنجي در آسمان به چشم مي‌خورد، آقا با عصايش آن سوي رود و تپه‌ را نشان داد و گفت: “آنجا اورازان است، زادگاه پدري جلال آل‌احمد.” در راه شعر غزالي را مي‌خواند:

تركت هواي ليلي و صعدي بمعزل‌

و از او ياد مي‌كرد كه مقام و منصب و مسند و مدرس و مدرسه را رها كرد و سرگشته و گمنام سر به بيابان‌هاي حجاز نهاد. اين اشعار را با خود زمزمه كرد و بعد با تأثر گفت: “اگر غزالي كوله‌بارش را خود بسته بود، كوله بار مرا ديگران بسته‌اند و سرگشته و حيرانم كرده‌اند!”

مي‌گفت دلم مي‌خواهد باز به حجاز بروم، به مكه، مصدق وصيت كرده كه به نيابت او به حج بروم، او را كه نگذاشتند، اگر بگذارند، مي‌روم؛ ولي آقا را هم نگذاشتند....

خاطرات آن سالها را مي‌گفت كه در خانه يكي از آقايان هر شب با جوهر قرمز براي علما نامه مي‌نوشتند كه: “به زودي ما كمونيست‌ها حكومت را به دست مي‌گيريم و خونتان را به زمين مي‌ريزيم.” اين كارها را كردند، توطئه‌ها چيدند و حكومت ملي و مردمي او را برانداختند.

در بافت هم به استادش علامه كمره‌اي در نامه‌اي شعر غزالي را نگاشت و نوشت: “به هر حال احساس مسئوليت‌ها و جذب به دردهاي مردم تا به اينجاها كشيد. در خانه تنها و كنار شهر آرام چنان تذكراتي برمي‌انگيزد كه سوزش است و آب ديده مجالي نمي‌دهد و نمي‌خواهم خاطر حساس شريف را متاثر نمايم، از حال خود ناراحت نيستم و بسيار شاكرم.”

‌روزي كه بياييم و حسابها را برسيم، حتماً يا ما و يا آيندگان ما، “اورازان” را خواهند ساخت، “گليرد” را خواهند ساخت. “گليرد” در دل ماست، “گليرد” گل ماست. اما دلم مي‌خواهد گليرد و خانه گلي آقا به همان سادگي و صفا بماند. گليرد و اورازان را خواهند ساخت، خانه اين دو سيد، خانه دل ماست،

از خانه آنها چه نورها كه برخاست و خانه دل ما، نسل ما و بچه‌هاي ما را روشن ساخت.وقتي كه از گليرد براي غزال از قفس پريده‌مان سخن گفتم، او رفت مشهد و جايي را آماده كرد و اسمش را گذاشت “گليرد”.

در گليرد مرداني مي‌زيند به پاكي و پايداري آقا، همه به او دل داده‌اند.‌زمزمه كردم:

به حسن خلق و وفا كسي به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد

هزار نقد به بازار كائنات آرند
يكي به سكه صاحب عيار ما نرسد

* * *

آقا از زندان كه درآمد، ديد و بازديدها و رفت و آمدها خسته‌اش كرد، دوستي پيشنهاد مي‌كند: “برويم جايي آرام كنار جنگلي، دريايي” مي‌رويم، چند تن هستيم، حاج صادق هم هست يار غار آقا، شب به درازا مي‌‌كشد. آقا مي‌رود كه بخوابد؛ اما حاج صادق با آن چهره جذابش از جلبش به ساواك مي‌گويد و قصه‌ها و غصه‌ها و خنده‌ها ... پاسي از شب مي‌گذرد، ما هم مي‌رويم كه بخوابيم، شب از نيمه گذشته، دريا خروشان است، مي‌پيچد، مي‌غرد، مي‌خروشد و مي‌نالد، از خواب مي‌پرم، انگار دريا مي‌گريد، نه از بيرون نيست، گريه مردي با گريه دريا يكي شده است.

صداي گريه از اتاق آقا بلند است، آقاست كه گريه مي‌كند، نماز شب مي‌خواند؛ العفو، العفو، العفو، شير شرزه روز، پارساي پير شب، آن پير پاك ما.

صبح به جنگل مي‌رويم، آقا از درختان جنگلي مي‌گويد، از اسمشان، ميوه شان، خواصشان،... اين مرد آسماني ما را به زمين مي‌آورد يا اين مرد زميني ما را به آسمان مي‌برد؟ به رامسر مي‌رسيم، در باغ هتل رامسر بوي درختان پرتقال غوغا كرده، سوار ماشين مي‌شويم، چند متري كه جلو مي‌رويم، ماشين در گِل فرو مي‌رود، پياده مي‌شويم، آقاي طالقاني عبا را كنار مي‌گذارد براي ياري رساندن و كمك كردن.

- آقا شما چرا؟ ما هستيم، ما ماشين را هل مي‌دهيم.

- يعني چه؟ من با شما همسفر هستم. من هم سرنشين اين ماشين بوده‌ام. (به شوخي مي‌گويد:) من هم آدم هستم!

آقا هم كمك مي‌كند و ماشين به راه مي‌افتد. او هميشه با ماست، با مردم است، به قول ناصر خسروي:

دين حق را مردمي دان، جانش علم و تن عمل
عاقلان مربام حكمت را همي بنيان كنند

باز به زندان مي‌رود، تجاهل و تغافل غوغا مي‌كند؛ اما رشته‌هاي نور از ديوارهاي زندان در مي‌گذرد، سدها را مي‌شكند و ايران نوراني مي‌شود.روز و شب سياهمان را روشن مي‌سازد، در زندان تفسير قرآن مي‌كند، “پرتوي از قرآن” مي‌نويسد.وقتي كه مي‌خواهيم بلغزيم،‌ بترسيم، بلرزيم “پرتوي از قرآن” مي‌خوانيم. در زندان هم دستمان را مي‌گيرد. باغبان است، چه بذرها كه افشاند، چه نهال‌ها كه كاشت. به همه بال و پر داد.

وقتي از زندان بيرون آمد/ هشتم آبان ماه 1357/ روز تاسوعا اعلاميه داد و گفت: “از خانه‌ام، از پيچ شميران همراه همسر و فرزندانم راه مي‌افتم و به ميدان آزادي مي‌روم تا فرياد ستم اين مردم ستمديده را بر زبر زمين و زير آسمان سر دهم و به گوش جهانيان برسانم.” اما آن صبح تاسوعا تنها نبود، هزاران تن با او بودند، در كنار آقا بودند...

* * *

پرواز انقلاب آماده است، آقاي طالقاني به فرودگاه آمده تا به ديدار آيت الله خميني به پاريس برود. برادرم مي‌گويد: آقا: مهمانداران هواپيما به حرمت و احترام شما روسري به سر گذاشته‌اند، آقا مي‌گويد: هر طور راحتند، اجبارشان نكنيد. خبر مي‌شويم هواپيما را دستكاري كرده‌اند، به ناگهان صداي تير و مسلسل از بيرون بلند مي‌شود. بسياري گرد آقا جمع شده‌اند.

آقاي طالقاني آرام است و راست مي‌‌ايستد و مي‌‌گويد: “خواهران، برادران، آرام باشيد.” اما بيرون آرام نيست، برايش چاي مي‌‌آورند، مرد تنومندي جلو مي‌‌آيد، سلام مي‌‌كند و آقا احوالش را مي‌‌پرسد و احوال بچه‌ها و روزگارش را. چاي را به او مي‌‌دهد، چاي ديگري مي‌‌آورند. همه از هم مي‌‌پرسيم: “اين آقا كيست؟” او را تاكنون نديده‌ايم، مهدي طالقاني هم نديده است، از آقاي طالقاني مي‌‌پرسيم: “اين آقا كيست؟” مي‌‌گويد: “زندانبانم، پاسبان زندان، با ما مهربان بود...” سربازان و افسران نگهبان آقا هم در بافت كرمان به او دل بستند، كيمياي كلامش مس جان را طلا مي‌‌كرد.

پس از آن شبي با برادرم و تني از كاركنان “هما” به خانه‌اش رفتيم. آقا برايمان “طاغوت” را معني كرد. هر سركشي كه مردمان را به اسارت كشد، هر سركشي برانديشه و آزادي و حق خلق. و “قسط” را عدالت اجتماعي مي‌‌دانست و برگرداندن امانت‌هاي مردم به خودشان. امانت‌ها را، استعدادها و تجربه‌ها و تخصص‌ها مي‌‌دانست و اينكه هر كس و هر چيزي به جاي خود قرار گيرد. يعني شايسته سالاري و حاكميت ضوابط و آزادگي.

آنگاه به سپاس همائيان، متني نوشت، متن را به تك‌تك نشان داد كه نظر دهند و شور كرد كه چه بنويسد: شور و “شورا” با جانش آميخته بود.

حالا دانشگاه تهران هستيم، همان جا كه سالها به دانشجويانش عشق مي‌‌ورزيد، همان جا كه خطبه مي‌‌خواند، گويي به هنگام خطابه او:

رايته و رايت الناس في رجل‌
الدهر في ساعه والارض في‌دار

گويي كه او عصاره همه انسانهاي نيك تاريخ بود. گويي پاكي و آزادگي در او خلاصه شده بود. گويي زمان در ساعتي كه او سخن مي‌‌گفت مي‌‌ايستاد و زمين نمازش را پاس مي‌‌داشت.

پس از آخرين نماز جمعه 16 شهريور، 18 شهريور به كرج مي‌‌رود، به آدران” به باغ دوست ديرينش شاه حسيني، مدتي پياده روي مي‌‌كند، از تپه بالا مي‌‌رود، فرزندش سيد حسين در كنارش است، حال خوشي دارد. بعد به خانه برمي‌گردد، با سفير شوروي و دو تن ديگر قراري دارد. نيمه شب قلبش به ناگهان تير مي‌‌كشد، تلفن قطع است، و آقا رفت به همين سادگي! چه نيمه شب غمباري بود آن شب كه آفتاب ما غروب كرد...

به آخرين پرواز پرگشوده، آخرين سفر. چه صبحي بود، آن صبح آفتابي 19 شهريور 1358! ايران مي‌‌گريست. وقتي كه تابوت از مسجد دانشگاه روي دست‌ها بلند شد، موزيك عزا نواخته شد. آن پيكر كه بر اين چوبها به سفر مي‌‌رفت، دل ما بود.

هيهات ان يأتي الزمان بمثله‌
ان‌الزمان لمثله لعقيم‌

هرگز كه مادر زمان چون او بزايد، زمان از آوردن فرزندي چون او سترون و نازاست.نعش اين عزيز روي دست ما، دل ما چون نگاه ناباوري به جا مانده است. او را به بهشت رسانديم، به بهشت زهرا، پيكر پاكش را با اشك عشق شستشو داديم و چون وديعه‌اي به خاك پاك سپرديم. نه، او نمرده بود. او زنده بود. زنده ماند و بر شناسنامه او هم كه شناسنامه ملت بود، نشان مرگ نزدند، مهر زدند كه: “او زنده است”.

ماه بعد كه برسر تربتش رفتم، پير مردي آمده بود با فرزند و نوه‌‌اش، هر سه مي‌‌گريستند، هر سه نسل. پير مرد گفت: آقا چه زود رفتي! بله چه زود بود... اما نه، او زنده بود، زنده هست، هميشه هست، هميشه با ماست... ماندن، نبودن است، بودن، روانه بودن.

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.