خدا کند خبر راست نباشد
محمد جواد غلامرضا کاشي - یکشنبه 4 شهریور 1386 [2007.08.26]

اخبار پراکنده و هنوز تاييد نشدهاي از صدور حکم اخراج براي دکتر حسين بشيريه شنيدهام.
هنوز به ايشان دسترسي پيدا نکردهام تا حالي از استاد بپرسم.
اما اطمينان دارم که مثل هميشه آرام است، لبخند ميزند و شايد در پاسخ به من بگويد، من هم از گوشه و کنار اين خبر را شنيدهام. چطور مگر؟
حکم اخراج براي ايشان خبر چندان مهمي نيست.
براي من اما اين خبر بسيار تکان دهنده بود. اول از اين حيث که صدور حکم اخراج براي دکتر بشيريه را يک هتک حرمت آشکار به ايشان ميدانم. چه ميگويم، هتک حرمت آشکار به دانشگاه به منزله يک نهاد علمي. بعيد ميدانم هيچ يک از دانشجويان و اساتيد رشته علوم سياسي در اين نکته ترديد داشته باشد که دکتر بشيريه در حال حاضر نماد برجسته علوم سياسي در ايران است. خدمات گسترده علمي ايشان به علوم سياسي در ايران پس از انقلاب، بي نظير است.
به عبارتي ميتوان ورود دکتر بشيريه به دانشگاه تهران را سرمنشاء فصلي نو در علوم سياسي ايران خواند. تا قبل از ايشان اين رشته بيشتر سرشتي اقتصادي، حقوقي و يا تاريخي داشت. دکتر بشيريه، با طرح مباحث علم سياست در پرتو مفاهيم بنيادي جامعه شناختي، فصلي نو در علم سياست در ايران گشود. نميدانم صدور حکم اخراج براي چهره برجستهاي که تا اين حد در يک شاخه علمي موقعيت برجسته دارد، به چه معناست؟ چه چيز براي دانشگاه و علم و تلاش علمي باقي خواهد گذارد؟
با خود ميانديشم اگر در دوره دانشجويي خود، شاگردي دکتر بشيريه را تجربه نکرده بودم، چه تصوري از مطالعه و تحقيق دانشگاهي داشتم. دکتر بشيريه از آنهاست که صرف حضور و رفت و آمد سادهاش در محيط دانشگاه، الگويي از اخلاق علمي، تلاش، تواضع، سخت کوشي و جديت را آموزش ميدهد.
دکتر به تنهايي از آن نمرههاي اثرگذار است که فقدانش، معدل علوم سياسي در ايران را تا حد قابل توجهي پائين خواهد آورد.
از اين سخنها بگذريم، تصور ميکنم گفتگو از کرامت استاد و نهاد علم و دانشگاه بيشتر به يک شوخي شبيه است و به نحو کسالتباري احساس شعارگونه به مخاطب ميدهد. طي دهههاي گذشته هنر سترگي در بدل کردن آرمانها و ارزشهاي انساني به شعارهاي کسالت بار داشتهايم. اما از شنيدن صدور حکم اخراج براي دکتر بشيريه برانگيخته ميشوم، به اين جهت که بيش از حد ايشان را دوست داشتني يافتهام.
هميشه تئوري ميگويد. گاهي که فضا چپ بود، تئوريهاي راست را بيان ميکرد، گاهي که فضا راست بود، تئوريهاي چپ را تدريس ميکرد. او اما خود نه اين و نه آن است. بيشتر به جهاني بيرون از جهان تاريک نظريهها تعلق دارد. دغدغههاي عميق وجودشناختياش، فراتر از اينهمه است. يادداشتي که در صفحه اول کتاب لوياتان هابز نگاشته پيش رويم گشوده است:
واي به حال زندگان
خوشا به حال مردگان
خوشا به حال آن کس که
نه زنده شد و نه مرد
اندوه عميقي در چشمان هميشه خندانش موج ميزند و من به نحوي ماندگار از اين اندوه عميق تاثير پذيرفتهام. او به جد با کليشههايي که ماشين دانشگاه توليد ميکند متفاوت است: او هيچگاه يک بوروکرات دانشگاهي نبود. باور کنيم که دانشگاه يک محيط تربيتي نيز هست، اگر اين محيط از چنين چهرههايي خالي باشد، چه چيز از دانشگاه باقي خواهد ماند.
صادقانه ميگويم، از شنيدن خبر صدور حکم اخراج براي اين استاد بزرگ احساس خجالت ميکنم. از حد انحطاطي که در آن دچار آمدهايم، احساس سرافکندگي ميکنم. از ابتذالي که سياست به آن دچار آمده است، احساس وحشت ميکنم.
خدا کند که خبر راست نباشد
و الا خوشا به حال مردگان
منبع: زاويه ديد (وبلاگ محمد جواد غلامرضا کاشي)
